es
Feedback
فِرِیڪّــســ🦢

فِرِیڪّــســ🦢

Ir al canal en Telegram

اندکی از درد هایم بخوانید...🫠🖤 . . . @Firx07493

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
203
Suscriptores
-224 horas
-57 días
Sin datos30 días
Archivo de publicaciones
رستم دستش را جلو آورد. آوین نگاهش کرد. یک لحظه… فقط یک لحظه تصمیم دنیا عوض شد. دستش را گرفت. و همان لحظه… رستم او را از میان جمعیت بیرون برد. صدای فریادها پشت سرشان بالا رفت. اما او دیگر برنگشت. ... ماشین در تاریکی حرکت می‌کرد. آوین ساکت بود. رستم هم. بعد از مدتی آوین آرام گفت: — حالا چه می‌شود؟ رستم نگاهش را به جاده دوخت. — حالا… هیچ‌کس تو را از من نمی‌گیرد. آوین آهی کشید: — حتی خودت؟ رستم سکوت کرد. این سکوت، از هزار جمله سنگین‌تر بود. چه بود که رستم این‌قدر برای یک دختر جان فدایی می‌کرد مگر او از آن ها متنفر نبود مگر کاری به دیگران نداشت حال چه شد که دختری را از محفل‌اش با خود فراری می‌دهد خودش هم نمی‌دانست که چرا این‌کار را می‌کرد! ... ماشین در دل شب دور می‌شد. پشت سرشان، یک زندگی نیمه‌تمام مانده بود… و پیش رو، زندگی‌ای که هنوز هیچ‌کدامش آن را نمی‌شناختند. #ادامه_دارد #فریکس_فروتن #میان_زخم_و_عشق

قسمت یازدهم آوین حس کرد کسی پشت سرش ایستاده. برگشت. رستم بود. اما نه آن رستم قبلی. چهره‌اش خسته، چشم‌هایش سرد… اما نگاهش فقط روی او قفل شده بود. آوین نفسش بند آمد. — تو… رستم آرام گفت: — نرو. همه‌چیز برای لحظه‌ای ایستاد. صدای مهمانی، موسیقی، مردم… هیچ‌کدام نبود. فقط او و او. پدر آوین جلو آمد: — تو حق نداری اینجا باشی! رستم بدون نگاه کردن گفت: — من حق ندارم؟ یا تو حق نداشتی زندگی او را انتخاب کنی؟ سکوت افتاد. رستم به آوین نگاه کرد. این بار صدایش آرام‌تر بود: — اگر بمانی، دیگر راه برگشتی نیست. آوین لرزید. — تو… چرا برگشتی؟ رستم مکث کرد. این مکث طولانی‌تر از هر جواب بود. بعد آرام گفت: — چون فهمیدم تنها اشتباه من، اعتماد کردن نبود… رفتن بود. آوین اشک‌هایش را نگه نداشت. #ادامه_دارد #فریکس_فروتن #میان_زخم_و_عشق

نظرات شما!

سه روز گذشت. هیچ خبری از رستم نبود. آوین هر شب پشت پنجره می‌نشست و به جاده نگاه می‌کرد. هر ماشینی که رد می‌شد، قلبش تندتر می‌زد… اما هیچ‌کدام او نبود. خانه دوباره سرد شده بود. حتی صدای قدم‌هایش هم دیگر در دیوارها نبود. پدر آوین اما آرام نبود. مدام در رفت‌وآمد، تلفن، دستور… انگار چیزی را برای یک شب مهم آماده می‌کرد. آوین همان شب فهمید. ازدواج. با پسر کاکایش. همان مردی که از اول برایش تصمیم گرفته شده بود. شب مراسم خانه پر از رفت‌وآمد بود، اما برای آوین همه چیز خفه‌کننده به نظر می‌رسید. لباس سفید… اما قلبی که درونش سیاه شده بود. او جلوی آینه ایستاده بود. با خودش گفت: — یعنی این پایان من است؟ چشم‌هایش پر از اشک شد… اما اشک نمی‌ریخت. در بسته شد. پدرش وارد شد. — وقتش است. آوین هیچ نگفت. فقط همراهش رفت. بیرون خانه شب سنگین بود. مهمانی در جریان بود. آوین وسط جمعیت ایستاده بود، اما انگار هیچ‌جا نبود. مردی که قرار بود همسرش شود، با لبخند نزدیک شد. — امروز خوشحالی؟ آوین نگاهش نکرد. — نه. مرد خندید. — به زودی عادت می‌کنی. همان لحظه… باد سردی از میان جمعیت گذشت. چراغ‌ها برای لحظه‌ای لرزیدند. و بعد… سکوت. #ادامه_دارد #فریکس_فروتن #میان_زخم_و_عشق

قسمت دهم باران شدیدتر شد. رستم از خانه بیرون رفت. درِ خانه را محکم بست. آوین پشت سرش دوید اما دیر شده بود. با فریاد گفت: — رستم… صبر کن! اما او رفته بود. رستم پشت فرمان نشست. دستش روی فرمان می‌لرزید. چشمانش خیره به تاریکی. با صدای آرام گفت: — من دوباره اشتباه کردم… سکوت. بعد خنده‌ای کوتاه، تلخ… — من همیشه اشتباه می‌کنم… آوین کنار در نشست. اشک‌هایش بی‌صدا می‌ریخت. برای اولین‌بار فهمید: دلش برای رفتن کسی تنگ می‌شود صبح روز بعد… خانه خالی بود. رستم برنگشته بود. پدر آوین عصبی قدم می‌زد. — باید پیدایش کنیم… اگر برنگردد همه چیز از کنترل خارج می‌شود. اما مادر رستم آرام گفت: — دیر شده… او دیگر همان آدم قبلی نیست. رستم در جاده‌ای ناشناس رانندگی می‌کرد. بدون مقصد. بدون برگشت. و در ذهنش فقط یک جمله تکرار می‌شد: “به هیچ‌کس نباید اعتماد می‌کردم…” اما پشت سرش، آوین تنها مانده بود… و این بار، انتخاب واقعی تازه شروع شده بود. #ادامه_دارد #فریکس_فروتن #میان_زخم_و_عشق

پارت ها را به درخواست شما طولانی نشر کردم! نظرات شما را خواهانم!

شب سنگینی روی شهر افتاده بود. باران آرام می‌بارید و خانه در سکوتی عجیب فرو رفته بود. آوین در اتاقش بود، اما خواب به چشمش نمی‌آمد. صدای قدم‌ها در راهرو را شنید… بعد سکوت. درِ اتاق نیمه‌باز بود. او آرام بیرون رفت. پشت درِ بسته صدای صحبت از اتاق پدرش می‌آمد. آوین مکث کرد. صدای پدرش واضح بود: — باید مطمئن شویم رستم کاملاً درگیر شده. صدای مرد دیگری آمد: — اگر بفهمد همه چیز نقشه بوده چه؟ پدر آوین خندید. — نمی‌فهمد. او فقط به احساساتش اعتماد می‌کند. آوین یخ کرد. دستش لرزید. یعنی… ازدواج؟ نجاتش؟ همه چیز… نقشه بود؟ صدای بعدی مثل ضربه بود: — حتی مادرش هم بخشی از همین طرح است. آوین دیگر نای ایستادن نداشت. ناگهان در باز شد. رستم ایستاده بود. نگاهش مستقیم به آوین افتاد. بعد به داخل اتاق نگاه کرد. سکوت. سنگین‌تر از هر چیزی که تا حالا تجربه کرده بود. رستم آرام گفت: — تکرار کن… پدر آوین لحظه‌ای جا خورد. نمی‌دانست چه بگوید و چطور موضوع را بپیچاند — رستم… این چیزی نیست که فکر می‌کنی! رستم جلو رفت. صدایش آرام بود… اما خطرناک: — گفتم تکرار کن. پدر آوین عقب رفت. مادر رستم از پشت وارد شد. چهره‌اش رنگ پریده بود. — رستم، گوش کن… اما او دیگر نمی‌شنید. رستم به آوین نگاه کرد. چشمانش پر از چیزی بود که نه خشم بود، نه درد… ترکیبی از هر دو. — تو هم می‌دانستی؟ آوین با صدایی شکسته گفت: — نه… قسم می‌خورم نمی‌دانستم… اما لرزش صدایش کافی بود. رستم عقب رفت. یک قدم… دو قدم… انگار زمین زیر پایش خالی می‌شد. — پس همه چیز… فقط بازی بوده... #ادامه_دارد #فریکس_فروتن #میان_زخم_و_عشق

قسمت نهم چند روز بعد… خانه کم‌کم شکل عجیبی به خود گرفت. نه کاملاً غریبه… نه کاملاً امن. آوین دیگر از رستم نمی‌ترسید، اما هنوز به او اعتماد کامل نداشت. یک شب، وقتی باران می‌بارید، آوین کنار پنجره ایستاده بود. رستم وارد اتاق شد. — چرا بیداری؟ آوین نگاهش را سمت تو برد و آهسته گفت: — خوابم نمی‌برد… رستم برای لحظه‌ای سکوت کرد. بعد بدون اینکه بداند چرا، گفت: — مادر من هم همین‌طور بود… همیشه شب‌ها بیدار می‌ماند. البته پدرم این را همیشه میگفت گاهی از خاطراتی که داشتند برایم تعریف می‌کرد! آوین برگشت و گفت: — ولی او تو را ترک کرد… این جمله مثل تیغ بود. رستم نگاهش را پایین انداخت. — بله… برای اولین‌بار، صدایش شکست. قلبش سوخت می‌کرد که چقدر بی‌کس و بدبخت بود! آن بر داستان پدر آوین در اتاقش قدم می‌زد. — او نباید بیش از حد به رستم نزدیک شود… مادر رستم آرام گفت: — این بازی خطرناک است…نباید بیشتر ادامه دهب پدر آوین خندید. — بازی؟ من سال‌ها برای این لحظه صبر کردم. او به نقشه‌اش اشاره کرد. — رستم فکر می‌کند انتخاب کرده… اما هنوز نمی‌داند چه چیزی در انتظارش است. #ادامه_دارد #فریکس_فروتن #میان_زخم_و_عشق

نظرات شما!

در سوی دیگر شهر رستم پشت فرمان نشسته بود، اما ماشین را روشن نکرده بود. دستش روی فرمان قفل شده بود. ذهنش یک جمله را تکرار می‌کرد: “مادر…” سال‌ها فکر کرده بود مرده است. سال‌ها با نفرت زندگی کرده بود… و حالا، درست در بدترین لحظه، برگشته بود. تلفنش زنگ خورد. پدر آوین بود. — امیدوارم هنوز تصمیمت پابرجا باشد. رستم با سردی گفت: — بازی را تو شروع کردی… من فقط جلو می‌آیم. تماس را قطع کرد پوفی کشید و از موترش پیاده شد! وقتی رستم به خانه برگشت، هوا تاریک شده بود. داخل شد. آوین در آشپزخانه بود. بی‌صدا، آرام… ولی چشمانش خسته بود. رستم لحظه‌ای مکث کرد. نه مثل قبل بود… نه مثل آن دختر ترسیده‌ی شفاخانه. آوین آرام گفت: — برگشتی… رستم بدون نگاه کردن پاسخ داد: — اینجا خانه من است. سکوت کوتاه شد. آوین پرسید: — تو… واقعاً می‌خواهی این ازدواج را انجام بدهی؟ رستم لحظه‌ای ایستاد. بعد آرام گفت: — من به خاطر تو انجامش دادم… نه به خاطر هیچ چیز دیگر! آوین نگاهش را بالا آورد. در چشمانش چیزی تغییر کرده بود. دیگر... #ادامه_دارد #فریکس_فروتن #میان_زخم_و_عشق

قسمت هشتم بعد از رفتن رستم، خانه برای لحظه‌ای در سکوت سنگینی فرو رفت. آوین هنوز ایستاده بود. انگار نمی‌دانست باید به کدام سمت برود. مادر رستم آرام نشست، اما دستانش می‌لرزید. پدر آوین با لحنی خشک گفت: — همه چیز طبق نقشه پیش می‌رود. حالا دیگر راه برگشت نیست. آوین با صدایی شکسته پرسید: — شما… واقعاً مادر او هستید؟ زن نگاهش را پایین انداخت. — من… مجبور شدم با او این‌کار را کنم. آوین عقب رفت. — همه همین را می‌گویند… “مجبور شدم”… شما چطور توانستید پسر تان را رها کنید ... من می‌خواهم قضیه را بفهمم چه خبر است! مادر رستم اشک هایش فرو ریخت و گفت: _من سال ها پیش عاشق پدرت بودم ولی پدرم مرا به عقد پدر رستم در آورد ... وقتی رستم را به دنیا آوردم با پدرت فرار کردم پدر رستم پدرت را پیدا کرد و زخمی برایش وارد کرد از همان وقت پدرت می‌خواست انتقام خودش را بگیرد.... تمام قضیه را برای آروین تعریف کرد. آروین اشک هایش روانه بود و ناباور به حرف های مادر رستم گوش می‌داد‌. به اتاقش رفت و سرش را روی زانو هایش گذاشت. قلبش سخت تنگ شده بود! از تقدیرش راضی نبود و نمی‌دانست دیگر چه برایش رقم می‌زند! #ادامه_دارد #فریکس_فروتن #میان_زخم_و_عشق

4_6025871440211884342.mp33.78 MB

هر نظری، پیشنهادی یا انتقادی داشتید در کامنت زیر بنویسید!

صورت این زن همان صورت مادرش بود ولی پیر گشته بود لب‌هایش بی‌صدا گفتند: — مادر… آوین نگاهش کرد. — چی گفتی؟ اما رستم صدایش درنیامد. چون زنی که مقابلش ایستاده بود… همان کسی بود که سال‌ها مرده فرضش کرده بود. مادرش.زن یک قدم عقب رفت. انگار خودش هم باور نمی‌کرد. — رستم… صدایش لرزید. اما رستم دیگر آن کودک نبود. چشمانش سرد شد. — زنده‌ای… سکوت. هیچ‌کس جرأت نفس کشیدن نداشت. آوین گیج نگاه می‌کرد. — این… این چه خبر است؟ پدر آوین آرام گفت: — او همسر سابق من است… رستم با خنده‌ای تلخ گفت: — چه جالب… دنیا کوچک‌تر از چیزی است که فکر می‌کردم. مادرش جلو آمد. — من مجبور شدم بروم… تو نمی‌فهمی چه گذشت… رستم حرفش را برید: — من فقط یک چیز می‌فهمم… تو من را بازی دادی، فکر کردی من احمقم! صدایش بالا نرفت… اما دردش فضا را شکست. آوین بین آن‌ها ایستاده بود. نه می‌دانست کجا نگاه کند، نه چه بگوید. رستم یک قدم عقب رفت. — من برای تو ازدواج را قبول نکردم که دوباره گذشته‌ام را ببینم… بعد به سمت در رفت. اما قبل از خروج، نگاهش به آوین افتاد. برای لحظه‌ای، نگاهش نرم شد. — اینجا خطرناک‌تر از چیزی است که فکر می‌کنی… و رفت. خانه دوباره در سکوت فرو رفت. اما حالا دیگر فقط یک ازدواج اجباری در جریان نبود… بلکه سه گذشته‌ی زخمی در یک خانه جمع شده بودند. و هیچ‌کس نمی‌دانست انفجار بعدی از کجا شروع خواهد شد… #ادامه_دارد #فریکس_فروتن #میان_زخم_و_عشق

قسمت هفتم روز ورود، هوا ابری بود. رستم تصمیم گرفته بود با آوین در خانه شان نکاح کند و بعد آروین را بگیرد و از آنجا دور شود. خانه شان بزرگ بود رستم وقتی وارد شد، لحظه‌ای ایستاد. چیزی آشنا… اما دور در فضا بود. پدر آوین جلو رفت. — از اینجا به بعد، تو عضوی از این خانواده هستی. رستم فقط سر تکان داد. آوین آرام پشت سرش آمد. اما ناگهان… رستم نگاهش به سمت سالن افتاد. زنی آنجا ایستاده بود. زمان برایش ایستاد. چشمانش تنگ شد. این همان صورت است چشمان بزرگ و سیاه شبیه چشمان خودش درست آن صورت را شب قتل پدرش دیده بود سیزده سال سن داشت مادرش گریه کنان دم خانه‌یشان آمده بود یادش آمد که برای پدرش گفت: _پدر این زن کیست؟ پدرش با نا امیدی گفت: _مادرت است پسرم آن وقت نمی‌دانست که خوشحال باشد یا ناراحت از این خوشحال باشد که مادرش زنده است یا اینکه ناراحت باشد که چرا برایش دروغ گفته اند مگر نگفته بودند که مادرش مرده است! چرا دروغ گفتند تمام فکر هایش را رها کرد و به بغل مادرش رفته بود _دیگر مرا رها نمیکنی نه مادر مادرش که اشک های دروغین‌اش را سر می‌کرد و می‌گفت: _من رها نمی‌کنم دیگر شما را ولی پدرت مرا نمی‌بخشد اعصبانی سوی پدرش برگشت و گفت _پدر چرا مادرم را نمی‌بخشی تو چه حقی داری که مادرم را از من جدا می‌کنی؟! پدرش لبخند تلخی زد و همان لحظه دو فرد نقاب دار داخل شدند و پدرش را جلو چشمانش کشتند! او داد زد پدر ولی پدرش لبخندش خشک شد و صدایش را نمی‌شنید او یتیم سر سخت بود که هیچ گاه طعم خوشی را نچشیده بود اشک هایش سرازیر شد و جلوی جسد پدرش داد می‌زد _پدر نرو پدر افراد مصلح مادرش را بردند و او دنبال آن دو نفر راه افتاده بود _مادرم را نبرید مرا یتیم نکنید _پدرم را کشتید مادرم را نبرید بدون توجه شان او را به موتر کردند و رفتند فکر می‌کرد مادرش هم مرده است. #ادامه_دارد #فریکس_فروتن #میان_زخم_و_عشق

او مرا نشناخت‌! و من چگونه می‌توانم برایش دوست داشتنم را ثابت کنم❤️‍🔥 #فریکس_فروتن

نظرات شما!

آن شب، رستم تنها در اتاقش بود. سیگار روشن بود، اما دودش دیگر آرامش نمی‌آورد. با خود گفت: — من قرار نبود هیچ‌کس را وارد زندگی‌ام کنم… اما تصویر آوین از ذهنش پاک نمی‌شد. دختری که اگر برگردد، دوباره در همان زندان اول خواهد افتاد. رستم سیگار را خاموش کرد. آهسته گفت: — لعنت… روز بعد روانه‌ی خانه آوین شد در موترش آهنگ احمد ظاهر زده بود. با خود زمزمه می‌کرد! گر زلف پریشانت در دست صبا افتد هر جا که دلی باشد در دام بلا افتد. تصویر آوین در جلوی چشمش نمایان می‌شد با خودش آرام گفت: _من چه‌کردم با خودم! پوفی کشید و دم خانه‌ی پدر آروین ایستاد پدر آروین از پنجره آمدن رستم را دید می‌زد با دیدنش لبخندی زد و گفت: _پرنده به دام افتاد! به جای زخمی که قبلا برایش وارد شده بود دید! پیراهنش‌ را تن کرد و پایین رفت جلو رستم ایستاد و گفت: _خوش آمدی! رستم بدون توجه می‌خواست لب باز کند که آوین با موهای پریشان و چشمان خونین از پله ها پایین شد رستم در دلش لبخند زد ولی در ظاهر خونسرد بود! آوین سلامی کرد و کنار پدرش نشست رستم سوی پدر آوین دید و گفت: — قبول می‌کنم. آوین با ناباوری نگاهش کرد. — تو… مجبور نیستی این کار را بکنی… رستم کوتاه جواب داد: — من انتخابم را کردم. اما هیچ‌کس نفهمید این «انتخاب» چقدر سنگین است. #ادامه_دارد #فریکس_فروتن #میان_زخم_و_عشق

قسمت ششم سکوت سنگینی میان نگاه‌ها افتاده بود. پدر آوین قدمی جلو آمد و با لحنی حساب‌شده گفت: — اگر واقعاً می‌خواهی او را از من بگیری… یک راه بیشتر ندارد! رستم اخم کرد و سوالی نگاهش کرد! — حرفت را بزن. پدر آوین مستقیم نگاهش کرد: — باید با او ازدواج کنی. آوین لرزید با صدای لرزان گفت: — پدر…! اما مرد بی‌توجه ادامه داد: — اگر او زن تو شود، دیگر کسی حق ندارد او را ببرد. نه من، نه هیچ‌کس دیگر! سکوت افتاد. این یک پیشنهاد نبود… یک دام بود. رستم نگاهش را به آوین دوخت. او می‌لرزید. ترس در چشمانش موج می‌زد… اما در همان ترس، امیدی کوچکی هم بود. رستم آرام گفت: — این تنها راه است؟ پدر آوین لبخند زد. — تنها راهی که آوین را می‌توانی نجات بدهی و لبخندش ببینی! #ادامه_دارد #فریکس_فروتن #میان_زخم_و_عشق

پارت ها بلند است یعنی بیشتر از پارت های قبلی نشر کردم هر نظری دارید بنويسيد!