فِرِیڪّــســ🦢
Ir al canal en Telegram
اندکی از درد هایم بخوانید...🫠🖤 . . . @Firx07493
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
204
Suscriptores
Sin datos24 horas
-37 días
+230 días
Archivo de publicaciones
قسمت ششم
صنف درسی دگر اش را گذارند و به مسجد رفت
مانند روز های دیگر به نماز و تلاوت پرداخت
صبح دیگری از راه رسید و ۱۰ صبح از مسجد بیرون شد
تاکسی گرفته سمت دانشگاه روان شد
اینبار در صنف دیگری درس داشت در صنف رفت با صنف جدید آشنا شد
زنگ زده و شد و وقت بخیری گفته از صنف خارج شد
میخواست در صنف استادید برود که با مردی تصادف کرد
شانه اش را با دستش گرفت به مرد روبرویش دید
چهره اش آشنا بود سعی به یاد آوردنش کرد ولی موفق نشد
مرد معذرت خواهی کرد و بیرون شد
دوباره به مغزش فشار آورد و سردردی به سراغش آمد
خدا خدا میکرد میکرد مریضی اش به سراغش نیاید اصلا جای مناسبی نبود
روی چوکی نشست و به فکر فرو رفته بود
استاد خوشتیپ دیگری به پهلویش نشست سلامی کرد و گفت
____ببخشید سوالی از شما داشتم
____بفرماید
____ببییند خواهر من میخواهد با فردی که از مذهب دیگریست ازدواج کند به نظر تان کدام مشکلی ندارد
____اگر نکاح شوند نه هیچ مشکلی ندارد ولی اگر شما یا آنها نکاح رسم نداشته باشید چرا مشکل دارد
____فکر کنم خواستگار خواهرم رسم ندارند و میخواهند صیغه ببندند
____پس چرا مشکلی بزرگی هم است گناه درج میشود
سری تکان داد و گفت
____اسم تان چیست
____قاری یوسف تیموری
____خوشبختم منم میمیوند صادقی هستم
یوسف سری تکان داد و به روبرویش خیره شد
میوند دنبال حرف با یوسف بود یوسف هم با بی حوصله گی پاسخ میداد شاید میخواست دوستی با آن برقرار کند ولی یوسف از این موضوع هراس داشت نمیتوانست به فرد دیگری هم وابسته شود چرا که زندگی باز با آن بی وفایی میکرد
روز دیگری هم گذشت و هفته را تیر کرد
هفته دیگر باز در صنف سمستر اول داشت
تک تکی زد و داخل شد
#ادامه_دارد
قسمت پنجم
نگاهش داشتند و کلمات در دهانشان ژرف مانده بود
تک تک دروازه شده و باز شد
دخترکی با کت و شلوار کوتاه و به رنگ سرخ وارد شد
یوسف چشمانش از حدقه بیرون زده بود و به گیسو هایش مینگرید
موهایش لخت تا پایین کمر انداخته بود و شال سیاهی روی موهایش که حتا قسمت کوچکی از موهایش را هم نمیپوشاند
گاهی می افتید و صاحب اش بی خیال به چند لحطه دوباره روی موهایش جابجا میکرد
دخترک با هول سمت یوسف نگاه کرد و دستش را روی قلبش گذاشت و زیر زبان که همه متوجه شدند گفت
____استغفرالله
یوسف با گفتن کلمه دخترک از نگاه کردن دست برداشت و در دل خود گفت
____این کلمه را هم یاد داشت
دخترک لب باز کرد و گفت
____استاد ما شمایید ؟
____چرا دیر کردی
دستی به شال خود زد و گفت
____ببخشید استاد دیر شد ماشین خراب شد و به شکل ناممکن بازم خودم را رساندم ...
دخترک دید که باز هم یوسف سکوت کرده و نگاهش میکند لب زد و گفت
____استاد حالا اجازه میدهید من بشینم
یوسف تکانی خورد و گفت
____بنشین
دخترک نشست و پسری بلند شد
____استاد میشود خودمان را معرفی کنیم
____البته بفرماید یکی یکی معرفی کنید
همه برخاستند و معرفی کردند رسید به آن دخترک
ایستاد و گفت
____اسما تیموری هستم
یوسف با نام فامیلی اش تعجب کرد و بعد چند لمحه ای گفت
____خوب شروع کنیم به درس ...
یک ساعت را گذراند و به صنف دگر درسی اش رفت
#ادامه_دارد
قسمت چهارم
جلوی درب بزرگی ایستاد و داخل رفت
داخل اتاق مدریت دانشکده بود که تک تک زد
مرد نه چندان مسنی پشت میز نشسته بود با دیدن یوسف تعجب لب زد
____کاری داشتید آقای محترم؟
____من را حاجی مولوی عبدالله روان کرد
لبخندی زد و گفت
____خوووب حاجی قاری یوسف هستید
____بله
____بفرماید بنشینید....حاجی مولوی صاحب خوب بودند
____شکر الحمدالله
____شما را به عنوان استاد ثقافت دانشکده حقوق استخدام کردم ماه اول کارتان را ببینم طبق همان معاش میبندم
یوسف سرش را تکان داد و مدیر تقسیم اوقات را دستش داد
____تقسیم اوقات چهار روزه است در چهار صنف درس دارید چپتر های ام استاد شجریان دست تان میدهد ساعت بعدی درس دارید و باید به صنف حاضر شوید....
تمام قوانین را توضیح داد و یوسف در اتاق استادید گوشه ای نشست
همه اساتید به تیپ خاصی حاضر بودند و تعجب بار به یوسف مینگریدند
با لباس های افغانی و لنگی سرش ولی یوسف بی خیال تر از هر چیز بود
نگاهی به چپتر ها و کتاب های دستش انداخت و مروری کرد
ساعت اول تمام شد و یوسف از جایش بلند شد
تقسیم اوقات را نگاه کرد در صنف سمستر اول حقوق درس داشت
صنف را پیدا کرد و تک تکی زد و داخل شد
با نفس عمیقی تمام استرس اش را دور کرد و به صنف دید
سلامی کرد و پوفی کشید چطور این همه شاگرد را درس بدهد
همه با حیرت استاد جدبد شان ( یوسف ) را نگاه داشتند
سلامی کرد و رو به همه گفت
____اسلام و علیکم برحمت الله حاجی قاری یوسف ...
مکثی کرد و از یاد آوری نام خانوادگی اش هراس داشت ولی باید میگفت
____یوسف تیموری هستم استاد ثقافت شما حرف و حدیثی دارید بفرمایید
به همه نگاهی انداخت از دیدن دختران که در پهلوی پسران بدون حجاب و چادر نشسته اند حیرت کرد و در دلش گفت حتما در این پانزده سال افغانستان به آمریکا تبدیل شده
#ادامه_دارد
قسمت سوم
هراس داشت تا با مردم این جماعت روبرو شود
پانزده سال را تک و تنها با حاجی مولوی سپری کرده بود
نه دلی داشتم که با یک دیگر دوست شود نه حال
فقط و فقط او بود و خدایش
تک تک دروازه شد
یکی از قاری های مسجد بود
____حاجی یوسف ، مولوی صاحب دستور دادند تا اذان مغرب را ادا کنی
چشمی گفت و لنگی اش را در سر کرد
در اتاق رفت و لب زد
____الله اکبر الله اکبر الله اکبر....
نماز را ادا کرد و شروع به تلاوت قرآن کریم کرد
تنها کاری که برایش آرامش میداد نماز خواندن و تلاوت قرآن بود
روز شنبه فرا رسید و یوسف بعد از اینکه نماز صبح را ادا کرد دوباره رجوع به خواب کرد
ولی خواب به چشمانش نمی آمد با خودش میگفت ؛ من چطور به دانشگاه بروم با افراد روبرو شوم
آهی کشید و دستی به ریش خود زد
یوسفی که مانند حضرت یوسف زیبا بود
ولی به اندازه زیبایش درد داشت
او خان زاده بود ولی در کمال تعجب یک بی پناه و فراری بیش نبود
ساعت را دید شش و نیم صبح بود
پیراهن تنبان سفید به تن کرده بود همراه با لنگی سیاه سفیدش
ريشش بلند نبود برعکس کم و یکدست بود که زیبایش را دو چند میکرد
ساعتی که مولوی صاحب برایش از شهر دیگر به عنوان سوغات برایش آورده بود را دستش کرد و در آخر پتو سفیدش را دور خود پیچید
حرکت کرد سمت دانشگاه بزرگ شهر
وقتی در شهر قدم میزد مانند بیگانه ها به هر سو میدید
پانزده سال از دیدن شهر محروم بود هیچکس او را محروم نکرده بود برعکس خودش بود که از ارتباط با انسان ها گریزان بود
تاکسی گرفته و سمت آدرسی که مولوی داده بود حرکت کرد
#ادامه_دارد
قسمت دوم
حاجی مولوی غمگین لب زد
____پسرم خیلی درد سختی است ولی تو که بیشتر از همه میدانی در پشت هر کار خداوند حکمتی نهفته است خودت را میآزار جگرم خون میشود
یوسف اشک هایش را پاک کرد و رو به مولوی صاحب دید و لبخند درد ناکی زد
____ببخشید که شما را با کلماتم آزردم ، خوش آمدید سفرتان خوب بود
حاجی مولوی لبخند آرامی زد و گفت
____خوب بود پسرم برای تو هم دعا کردم و تصمیم جدیدی گرفتم
یوسف سوالی دید و حاجی مولوی ادامه داد
____پانزده سال است تو در مسجد خودت را قید کردی ولی بس است وقتش است که تو با اجتماع روبرو شوی
یوسف ناراحت لب زد
____نمیشود من با آدم ها روبرو شده نمیتوانم
____میتوانی باید روبرو شوی ببین من تا آخر راه زنده نیستم که بر من پناه آوری من امروز یا صبا دارم
____مولوی صاحب از این حرف ها نزنید
____حقیقت است برایت کار خوبی گیر آوردم با مدیر و اساتيد صحبت کردم و شنبه هفته آینده شروع به کار میکنی
یوسف آهی کشید و گفت
____چه کاری؟
حاجی مولوی به چشمانش دید و گفت
____شنبه به عنوان استاد ثقافت دانشکده حقوق به دانشگاه حاضر میشوی درست است
یوسف ناباور لب زد و گفت
____من به عنوان استاد میروم یا شاگرد
____استاد
____من دانشگاه نرفتم
____ولی تو انسان فهمیده ای هستی دوزاده سال مکتب را با لایقی پشت سر گذرانده و حافظ قرآن هستی اینها به کنار تو بخاطر علوم شریعات به عربستان هم رفتی پس چه کمی دارد که تو را به عنوان استاد معین کنم
___ولی من که سند ندارم
لبخندی زد و گفت
____فکر میکنی من قدرتی ندارم؟
____نه استغفرالله ، باشه فکر میکنم
____فکر کردن لازم ندارد عمل کردن لازم دارد
یوسف حرف دیگری نزد و دوباره به اتاق تنها پناه آورد
سرش را بین دستانش گرفت و ناراحت با خود حرف میزد
#ادامه_دارد
شروع داستان :
قطرات اشک هایش روی صورتش هجوم آورد
باز مریضی اش به سراغَش آمده بود ، مثل همیشه دست و پایش بی حرکت ماند!
چشمانش روی ساعت هک شده بود و خدا خدا میکرد تا این پنچ دقیقه کسی نیاید و از مریضی اش آگاه نشود
پنج دقیقه گذشت و به حالت عادی برگشت
تک تک دروازه شد و بعد از چند لمحه ای باز شد
جلال یکی از قاری های مسجد بود داخل شد
____حاجی مولوی صاحب آمدند و تو را خواستند
سری تکان داد و لنگی اش را در سر گذاشت و از اتاق خارج شد.
سمت نماز خانه رفت و حاجی مولوی صاحب را دید که با چند نفر صحبت میکند
با دیدنش لبخندی زد و کمی آرامش کسب کرد
کسی که در زندگی اش پناهش داد و او را بزرگ کرد
کسی که خانواده اش شده بود و از او حمایت کرد
حاجی مولوی با دیدنش لبخندی زد و آغوشش را باز کرد
یوسف مولوی را در آغوش گرفت و دستش را بوسید
حاجی مولوی به نفر های اتاق اشاره داد تا اتاق را ترک کنند
اتاق خالی شد و به یوسف دید
باز چشمانش نهاده از اشک و الم بود
آهی کشید و گفت
____باز دیشب خوابشان را دیدی؟
یوسف که غم زده نگاهش سمت ستون مسجد بود گفت
____مولوی صاحب دست خودم نیست آن شب را فراموش کرده نمیتوانم و از یک بر هم کابوس ها هم من را رها نمیکنند
دستش را روی شانه یوسف گذاشت گفت
____برایت چی بگویم پسرم که آرام شوی و فراموش کنی
ناباور هق هق اشک های یوسف بلند شد و با درد گفت
____مولوی صاحب پانزده سال گذشته ولی تا حال یک لحظه تصویر مادر و پدرم از یادم نمیرود آن صحنه خواهرم آه دستم خودم نیست کاش من هم همان شب فرار نمیکردم و من را هم میکشتند آن شب یک بار میمردم ولی حالا که زنده ام هر لحظه با خاطراتم میمیرم
#ادامه_دارد
و در افسرده ترین حالت ممکن قرار دارم
نه آدمی مرحمی ست
نه چیزی خوشحال کننده!
اینجاست که بریدهی از تمام دنیا و آدم هایش:)
مقدمه
بعضی زخمها با گذر زمان التیام نمییابند؛ بلکه در گوشهای از قلب پنهان میشوند و هر شب با خاطرهای دوباره جان میگیرند.
«سیاهبخت» روایت پسری است که کودکیاش را در میان خون، جدایی و درد گم کرد و سالها با خاطرات تلخ گذشته زندگی نمود. داستانی از رنج، امید، ایمان و عشقی که در تاریکترین روزهای زندگی جوانه میزند.
شاید این روایت یادآور این حقیقت باشد که حتی پس از طولانیترین شبها نیز سپیدهدمی در راه است!
#سیاه_بخت
#فریکس_فروتن
چند تا پیدیاف از رمان هایم.
انشالله در روز های بعد به صورت پارت پارت هم همهی رمان های خود را نشر میکنم
تا اگر خواستید میتوانید در کانال های خود نشر کنید!
