es
Feedback

¡No caigas en manos de tramposos! Telemetrio encuentra y marca estos canales 👉 Si quieres ver la etiqueta, suscríbete

کانال : قیام ملی

کانال : قیام ملی

Ir al canal en Telegram

پادشاهی مشروطه پارلمانی سکولاریسم دموکراسی ملی گرایی

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
2 833
Suscriptores
+1824 horas
+3517 días
+43530 días
Archivo de publicaciones
photo content
+2

✅کامنت‌ها رو باز کنیم

photo content

🚨گوگل و متا اپلیکیشن "آدم و حوا" رو بخاطر تشویق به کودک همسری حذف کردن. #ریدم_تو_اسلام

🔯نخست وزیر عالیجناب نتانیاهو: حتی دشمنان ما هم خواهان سقوط جمهوری اسلامی هستند؛ ما مطمئن می‌شویم که این اتفاق بیفتد! #کانال_قیام_ملی

🚨سفر ۳۵۰۰ کیلومتری گل‌گهر به عمان فقط برای یک بازی! از سیرجان به تهران از تهران به نجف از نجف به بغداد از بغداد به مسقط بازی باید در بحرین برگزار میشد ولی بحرینی ها به اعضای تیم گل گهر ویزا ندادن! #کانال_قیام_ملی

#فوری 🚨جمهوری تروریستی اسلامی برای میانجی‌گری میان عربستان و حوثی‌ها اعلام آمادگی کرد #کانال_قیام_ملی

⚫️تا ابد از دی بگو ، دی‌نامه ، روایت چه کسی تا ابد منتظرش ماند. همه می‌دانند غزل برنمی‌گردد ، جز لئو ، گربه‌ها تقویم ندارند. برای لئو، دی‌ماه هنوز تمام نشده ، هنوز چشم به در دارد تا غزل برگردد و نامش را صدا بزند. لئو نمی‌داند دی‌ماه چه شد. نمی‌داند گلوله چیست، و چرا گاهی آدم‌ها از خانه بیرون می‌روند و دیگر برنمی‌گردند. لئو فقط غزل را می‌شناسد. #غزل_جانقربان را ، دختر پانزده‌ساله‌ای که بوی دست‌هایش ، صدای قدم‌هایش و گرمای آغوشش ، تمام معنای جهان برای او بود. حالا روزهاست که غزل نیامده. لئو هنوز به صداهای پشت در گوش می‌دهد. هنوز گاهی سر بلند می‌کند، گوش‌هایش را تیز می‌کند و چشم به در می‌دوزد به انتظار صاحبش ، غزل ، شاید همین حالا برسد. شاید در باز شود. شاید دوباره صدایش کند: "لئو!" گربه‌ها تقویم ندارند. روزهای نبودن را نمی‌شمارند. آن‌ها غیبت را با جای خالی آدم‌ها می‌فهمند ، با دستی که دیگر نوازششان نمی‌کند، با صدایی که دیگر نامشان را نمی‌خواند، با تختی که هنوز بوی صاحبش را می‌دهد. لئو نمی‌داند که در یکی از روزهای خونین دی‌ماه ، سه گلوله به زندگی کوتاه غزل پایان داد. نمی‌داند پانزده سال برای مردن چقدر زود است. نمی‌داند دختری که باید هنوز مدرسه می‌رفت ، می‌خندید ، عاشق می‌شد و بزرگ می‌ش د، حالا دیگر هرگز بزرگ نخواهد شد. او فقط می‌داند چیزی در خانه کم است. چیزی به بزرگی تمام جهان کوچک یک گربه. آدم‌ها شاید بتوانند برای لئو غذا بگذارند ، آب ظرفش را عوض کنند، نوازشش کنند و حتی او را در آغوش بگیرند. اما هیچ‌کس نمی‌تواند برایش توضیح دهد که چرا غزل دیگر برنمی‌گردد. لئو همچنان منتظر می‌ماند. برای آدم‌های خانه، هر دویدن او به سمت در ، یک بار دیگر چشیدن رنج فقدان غزل است. آن‌ها منتظر می‌مانند لئو چشم از در بردارد. لئو منتظر می‌ماند غزل در را باز کند. لئو تا ابد منتظر غزل خواهد ماند. #کانال_قیام_ملی @ghyme_meli