sn's daily dose of suffering(paohan era)
Ir al canal en Telegram
𝖮𝗎𝗋 𝗅𝗂𝗍𝗍𝗅𝖾 𝗐𝗈𝗋𝗅𝖽 @Skynaniforibot ᰔᩚ
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
311
Suscriptores
+624 horas
+47 días
+1130 días
Archivo de publicaciones
من نیاز داشتم ۷۲۸۲۸۲۹۱۹ قسمت جونگیو ۲۶ سالهی مراقبت کننده رو ببینم🙏🏻
من داشتم درباره کافورای نیران تعریف میکردم خیلی جدی داد زدم چرا اینقدر پخمه بود من جاش بودم پیت رو درست قورت میدادم!
Repost from N/a
بچه ها یه چیزی که هست اینه که نویسنده و کارگردان قهرمان ضعیف من یادمه بعد از فصل دوم و بعد از سه سال فاصله از پخش سریال اخر سر اومد تایید کرد روابط شی او و سوهو رو
ولی این نویسنده یا خیلی دل جرئتش از اون نویسنده بیشتره یا دلیلی داره که قبل دو قسمت اخر این کار کرده یا
سیاست کاری میخوان قسمت اخر با رنکینگ بالا تمومش کنن:)) هر چی هست من راضیممم
Repost from N/a
نویسنده میگه یه روز کاملاً اتفاقی ویدئویی از یه اجرای موسیقی مجلسی دیده که توش دو پیانیست دبیرستانی این قطعه رو اجرا میکردن. همون اجرا الهامبخش اصلیش برای انتخاب این موسیقی شد.
شین ییوون گفت:
«با اینکه اجرای اون دو نفر کاملاً هماهنگ و دونفره بود، اما حس میکردی انگار دارن یه دوئل مرگبار انجام میدن.
یه جاهایی صداهاشون رو با هم هماهنگ میکردن و به هم کمک میکردن، اما یه جاهایی هم انگار با غرغر و عصبانیت داشتن با تمام قدرت با هم میجنگیدن.
اون انرژی عجیب بینشون واقعاً چشمگیر بود. از همون لحظهای که موسیقی شروع میشد، تنش و هیجان عجیبی توی فضا به وجود میاومد و همهچیز خیلی دراماتیک به نظر میرسید.»
نویسنده ادامه داد:
«برای اینکه مطمئن بشم انتخاب بهتری وجود نداره، کلی قطعهی چهاردستی دیگه رو بررسی کردم. اما هیچکدوم نمیتونستن جای اون موسیقی رو برای اولین حضور جونگیو و اولین اجرای مشترکش با بیو بگیرن.
اون آکوردهای ناهماهنگ و قدرتمند ابتدای قطعه و تنشی که با بالا رفتن ریتم، لحظهبهلحظه بیشتر میشه، کاملاً با داستان ما هماهنگ بود.»
یه نکتهی جالب دیگه هم دربارهی تاریخچهی این موسیقی وجود داره.
«رقص مرگ» سنسانس در سال ۱۸۷۲ ابتدا به شکل یه قطعهی آوازی ساخته شد و بعد در سال ۱۸۷۴ به شکل یه اثر ارکسترال و سمفونیک گسترش پیدا کرد.
بعدها ارنست گیرو، آهنگساز فرانسوی، نسخهای از این قطعه رو برای اجرای چهاردستی پیانو تنظیم کرد؛ یعنی دو نوازنده پشت یه پیانو کنار هم مینشینن و قطعه رو اجرا میکنن.
در واقع، داستان جونگیو هم دقیقاً با همین مسیر موسیقی هماهنگه.
اون در ابتدا بهعنوان یه پیانیست، اجرای چهاردستی با بیو رو تجربه میکنه و سالها بعد، در حالی که دیگه پیانیست نیست، بهعنوان رهبر ارکستر برمیگرده.
درست مثل خود قطعهی «رقص مرگ» که از یه اثر آوازی به یه قطعهی ارکسترال و بعد به نسخهی چهاردستی پیانو تبدیل شده.
این هماهنگی بین داستان شخصیتها و تاریخچهی موسیقی، نشون میده که سازندگان سریال حتی برای انتخاب موسیقی هم حسابی جزئیات رو در نظر گرفتن.
به همین دلیل، انتظار میره «فور هندز» بهعنوان یه اثر موسیقیمحور با داستانی دقیق و حسابشده، توی ذهن مخاطبها باقی بمونه.
❤️ یه نکتهی خیلی مهم از حرفهای نویسنده: نویسنده رسماً دربارهی احساسات جونگیو نسبت به بیو از تعبیر عشق استفاده کرده و رابطهشون رو با رابطهی هیثکلیف و کاترین مقایسه کرده؛ دو نفری که برای هم تنها پناهگاه دنیا بودن.
البته این مصاحبه بهتنهایی تأیید نمیکنه که رابطهی بیو و جونگیو قراره بهصورت رسمی و عاشقانه در ژانر BL تعریف بشه، اما نشون میده که نویسنده عمداً یه رابطهی بسیار عمیق، متناقض و فراتر از یه دوستی معمولی بین این دو شخصیت ساخته.
Repost from N/a
«رابطهی هیثکلیف و کاترین توی اون داستان، بین یه زن و یه مرده؛ اما فارغ از جنسیتشون، اصل ماجرا اینه که توی اون سرزمین خشک و بادخیز، تنها کسی که هرکدوم داشتن و میتونستن بهش تکیه کنن، خود اون یکی بود.
یه صحنه هست که هیثکلیف بهشدت از طرف پدرش کتک خورده و کاترین آروم زخمهاش رو نوازش میکنه. اون صحنه خیلی روی من تأثیر گذاشت.
کاترین تنها کسی بود که با وجود اینکه همه از هیثکلیف دوری میکردن، از ته دل بهش اهمیت میداد. برای همین، از همون لحظه کاترین برای هیثکلیف تبدیل شد به تنها کسی که حاضر بود تمام زندگیش رو براش بذاره.»
نویسنده تصویر هیثکلیف، یعنی یه گرگ تنها و وحشی که همیشه توی طبیعت پرسه میزنه، رو برای شخصیت جونگیو در نظر گرفت.
از طرف دیگه، شخصیت سرد و طعنهزن کاترین رو به بیو داد؛ کسی که انگار هیچچیزی نمیتونه به قلبش نفوذ کنه.
توی «فور هندز» هم بیو با اینکه توی یه خانوادهی ثروتمند بزرگ شده، هیچوقت نتونسته کنار خانوادهاش احساس آرامش کنه. جونگیو هم مجبور شده تنها کسی رو که واقعاً براش حکم خانواده رو داشته، یعنی بیو، از قلبش بیرون کنه.
در نهایت، چون این دو نفر تنها پناه و آرامش همدیگه بودن، طبیعیه که نتونن بهراحتی از هم جدا بشن.
### 🐺 «چوی جونگیو فقط یه گرگ گرسنه بود که بیو رو دوست داشت»
نویسنده دربارهی انتقام و عشق و نفرت جونگیو صحبت میکنه.
یکی از مهمترین موضوعاتی که نیمهی دوم سریال «فور هندز» رو پیش میبره، بدون شک انتقام جونگیوئه.
جونگیو درست قبل از شرکت توی یه مسابقهی مهم موسیقی، به دستور مادر بیو و توسط چند نفر ربوده میشه و گلولهای به شونهاش میخوره.
اون با این ناامیدی که دیگه هیچوقت نمیتونه پیانو بزنه و با زخمی که از خیانت نزدیکترین دوستش خورده، ۹ سال زندگی میکنه.
در همین مدت، بیو بدون حضور جونگیو که یکی از قویترین رقیبهاش بوده، بهراحتی مقام اول رو به دست میاره و به یکی از بزرگترین چهرههای دنیای موسیقی کلاسیک تبدیل میشه.
جونگیو هم که از دور و توی سایهها شاهد موفقیتهای بیو بوده، تصمیم میگیره انتقام بگیره. این بار نه بهعنوان یه پیانیست، بلکه در نقش یه رهبر ارکستر دوباره جلوی بیو ظاهر میشه.
نویسنده گفته که موقع نوشتن فیلمنامه، بارها و بارها به قطعهی «On the Nature of Daylight» از مکس ریشتر گوش میداده.
این قطعه که سال ۲۰۰۴ منتشر شده، یه اثر کلاسیک مدرنه که ملودیهای سنگین و غمگین سازهای زهی رو روی یه خط بیس عمیق و پرقدرت قرار میده.
از این موسیقی توی فیلمهایی مثل «ورود» و «جزیرهی شاتر» هم برای به تصویر کشیدن غم بزرگ، فقدان و احساسات پیچیده استفاده شده.
اما چیزی که بیشتر از همه ذهن نویسنده رو درگیر کرده بود، یه کامنت زیر این آهنگ بود که نوشته بود:
«یه گرگ گرسنه عاشق یه بره میشه.»
نویسنده میگه این جمله عمیقاً تحت تأثیرش قرار داده.
از نظر غریزی، بره برای گرگ فقط یه شکار و راهی برای سیر کردن گرسنگیشه. اما وقتی گرگ عاشق اون بره میشه، بین چیزی که غریزهاش میخواد و عشقی که به وجود اومده، گیر میافته.
جونگیو هم دقیقاً همین وضع رو داره.
اون توی تمام این ۹ سال با فکر انتقام زندگی کرده و بیو کسیه که میخواد ازش انتقام بگیره. اما هرچی بیشتر تلاش میکنه بیو رو نابود کنه، بیشتر با این حقیقت روبهرو میشه که هنوز هم عمیقاً بهش اهمیت میده.
بیو همون آدمیه که جونگیو باید ازش انتقام بگیره، اما در عین حال کسیه که نمیخواد از دستش بده.
نویسنده با تشبیه جونگیو به یه گرگ گرسنه، تونسته تناقض عجیب احساساتش رو نشون بده؛ اینکه چون بیو رو دوست داره، نمیتونه بهش آسیب بزنه و چون ازش متنفره، نمیتونه رهاش کنه.
به این ترتیب، داستان انتقام و عشق و نفرت جونگیو نسبت به بیو، عمیقتر و دردناکتر میشه.
### 🎼 چرا بیو و جونگیو قطعهی «رقص مرگ» رو با هم اجرا کردن؟
راز انتخاب موسیقی اصلی سریال از زبان نویسنده.
از اونجایی که «فور هندز» یه سریال موسیقیمحوره، یکی از مهمترین چیزها برای انتخاب قطعات پیانو، هماهنگی موسیقی با داستان بود.
قطعهی «رقص مرگ» اثر کامیل سنسانس، همون آهنگیه که توی افتتاحیهی سریال میشنویم؛ جایی که بیو و جونگیو برای اولین بار با اجرای چهاردستی پیانو، شروع رابطهشون رو رقم میزنن.
این قطعه یکی از مهمترین موسیقیهاییه که کل داستان سریال رو به هم وصل میکنه.
«رقص مرگ» بر اساس یه افسانه ساخته شده که میگه وقتی ساعت ۱۲ شب به صدا درمیاد، الههی مرگ از قبرها اسکلتها رو بیرون میاره و اونا رو با صدای ویولون به رقص درمیاره.
این قطعه از همون ابتدا با آکوردهای ترسناک و ملودیهای تیز سازهای زهی، یه حس اضطراب و تنش شدید ایجاد میکنه.
Repost from N/a
ترجمه کامل این مقاله«جونگیو فقط گرگی بود که عاشق یه بره شده بود»؛ نویسنده از سرنوشت از پیش تعیینشدهی سونگ کانگ و لی جونیونگ میگه
نویسنده از رابطهی بیو و جونگیو و سرنوشتشون پرده برداشت.
«طنین موسیقاییای که باعث میشه شخصیتها همدیگه رو به اوج برسونن، در کنار حسادت انسانی نسبت به استعداد دیگران.» (پارک هیونسوک، کارگردان)
«همهچیز از این سؤال شروع شد که اگه موتزارت و سالیری صمیمیترین دوستهای هم بودن، چه داستانی رقم میخورد؟» (شین ییوون، نویسنده)
اینها حرفهای پارک هیونسوک، کارگردان، و شین ییوون، نویسندهی سریال «فور هندز» هستن؛ سریالی که این روزها از شبکهی tvN پخش میشه و حسابی مورد توجه قرار گرفته.
«فور هندز» داستان دو نابغهی موسیقی رو روایت میکنه که توی یه دبیرستان هنر درس میخونن و در کنار دوستی و عشق، با رقابت و رشد هم روبهرو میشن.
سونگ کانگ نقش کانگ بیو رو بازی میکنه؛ یه پیانیست نابغه که با تلاش خودش به موفقیت رسیده. لی جونیونگ هم نقش چوِی جونگیو رو داره؛ پیانیستی که از همون اول یه نابغهی بالفطره بوده.
از همون روزهای اول تولید سریال، حضور همزمان سونگ کانگ و لی جونیونگ حسابی سر و صدا به پا کرد. اما وقتی سریال پخش شد، چیزی که بیشتر از همه توجه مخاطبها رو جلب کرد، رابطهی عمیق و دردناک این دو نفر بود؛ رابطهای که نمیشد فقط با کلمهی «دوستی» توصیفش کرد.
حتی بعضی از بینندهها معتقد بودن رابطهی این دو نفر از خیلی از رابطههای عاشقانه هم احساساتیتره و بعضیها سریال رو در قالب ژانر BL تفسیر کردن. کار حتی به جایی رسید که محتواهای ساختهشده توسط طرفدارها، با محوریت داستان بیو و جونگیو و شبیه برنامهی «ترنزیت لاو» (برنامهی آشنایی و رابطهی عاشقانهی کرهای)، توی فضای مجازی منتشر شد.
کارگردان دربارهی این واکنشها گفت:
«اینکه بینندهها از زاویههای مختلف به سریال نگاه میکنن و هرکسی برداشت خودش رو داره، برای همهی عوامل سازندهی سریال باعث خوشحالی و قدردانیه. از اینکه مخاطبها با تفسیرهای خودشون جاهای خالی بین متن نویسنده و صحنههایی که ما به تصویر کشیدیم رو پر میکنن، واقعاً ممنونم.»
### 🎹 «فور هندز»؛ موتزارت و سالیریِ امروزی
رابطهی موتزارت و سالیری که توی قرن هجدهم زندگی میکردن، همیشه نماد حسادت، احساس حقارت و عشق و نفرت در کنار هم بوده.
سالیری، که در دربار جایگاه بالایی داشت و از نظر موسیقی هم آهنگساز توانمندی بود، وقتی با موسیقی موتزارت، نابغهای با استعدادی خدادادی، روبهرو شد، دچار ناامیدی و احساس بیارزشی عمیقی شد.
تراژدی سالیری این بود که چون خودش توانایی تشخیص نبوغ موتزارت رو داشت، بیشتر از هرکسی محدودیتهای خودش رو احساس میکرد.
این داستان، سالها بعد توی «فور هندز» و در قالب دوران نوجوانی بیو و جونگیو دوباره زنده شد.
شین ییوون، نویسندهی سریال، گفت:
«من خودم توی یه دبیرستان هنر درس میخوندم که پر از نابغه بود. همیشه با این احساس که خودم سالیریام و از بقیه پایینترم، مدرسه میرفتم و از حسادت و احساس حقارت رنج میکشیدم.
اما وقتی دانشگاه بودم، یکی از استادام یه حرفی بهم زد که هیچوقت فراموشش نکردم. گفت: هنر رو نمیشه فقط با یه استعداد کوچیک و معمولی خلق کرد. اگه واقعاً میخوای با هنرت مردم رو تحت تأثیر قرار بدی، باید تمام زندگی خودت رو توی اون هنر بریزی.
این حرف تبدیل شد به موضوع اصلی سریال «فور هندز».»
اتفاقاً جملهی «زندگیت رو توی موسیقی بریز» همون حرفیه که پدربزرگ بیو، کانگ سونوون، توی سریال بهش میزنه.
### ❤️ از دوستی تا سوءتفاهم، از دشمنی تا عشق؟
نویسنده دربارهی رابطهی پیچیدهی بیو و جونگیو صحبت میکنه.
دلیل اینکه خیلیها میگن رابطهی بیو و جونگیو از خیلی از داستانهای عاشقانه هم دردناکتر و احساسیتره، اینه که مسیری که احساساتشون طی میکنه، شباهت زیادی به رابطهی دو نفر عاشق داره؛ از عشق و صمیمیت گرفته تا جدایی و دلشکستگی.
این دو نفر که توی شرایط خانوادگی کاملاً متفاوتی بزرگ شدن، به کمک پیانو با هم دوست میشن. کمکم به هم وابسته میشن و در عین اینکه عمیقاً برای هم ارزش قائلن، با هم رقابت هم میکنن.
اما بعد از یه جدایی دردناک ۹ ساله، دوباره همدیگه رو میبینن.
مشکل اینجاست که هر دو با کلی سوءتفاهم و برداشت اشتباه از گذشته به هم میرسن. برای همین، بهجای اینکه از دیدن هم خوشحال بشن، احساسات سرکوبشدهشون رو با اشک، خشم و انتقام بیرون میریزن.
نویسنده برای ساختن چنین رابطهی خاصی، بیشتر از همه از رمان «بلندیهای بادگیر» نوشتهی امیلی برونته و اقتباس سینمایی آندریا آرنولد در سال ۲۰۱۱ الهام گرفته.
شین ییوون دربارهی این موضوع گفت:Repost from N/a
پس از قصد این کار کردی ..... او چوی جونگ یو:))
نویسنده: اون مثل گرگیه که عاشق گوسفند شده:)
Repost from N/a
گریه زاری 😭مردد لوزر مننن اگه بفهمی چقد خودشو سرزنش قراره کنه
Repost from N/a
«جونگیو نمیتونه به پیو آسیب بزنه، چون عاشقشه؛ اما در عین حال نمیتونه رهاش کنه، چون ازش متنفره.»— شین ییوون، نویسنده 🫠🫠🫠🫠🫠
