es
Feedback
𝅄 𝆬 𝗗ᧉꭑ𑄝𝗇 𝚳𝗈𝗍ꤕᥣ ֶָ֢

𝅄 𝆬 𝗗ᧉꭑ𑄝𝗇 𝚳𝗈𝗍ꤕᥣ ֶָ֢

Ir al canal en Telegram

به هتلِ‌شیطان خوش‌آمدید.‌ Yeah I'm kinda weird and crazy– بنده به صورت خیلی جدی دختری هستم که توی فندوم های خیلی زیاد گمشده. ENTP~ @nanioweabot http://t.me/safeCht_bot?start=Osl6m5 𓂃 Answer: @case_filess Archive: @Nanis_box 𓂃

Mostrar más
Irán122 486La categoría no está especificada
525
Suscriptores
-324 horas
+327 días
+14930 días
Archivo de publicaciones
نوکرم ای بابا =)))

البته شایدم ششمین—

بزار بشمرم مال من سومیه

بزرگ مایی عمو🙏🏻 مخلصیم تامی دست وپاتو جمع کن

تو الان باید خوشحال باشی که مدرسه نمیری دلقک

اسکی از نانی

🥀🥀🥀🥀🥀🥀

حالا بگین دنیا دست کیه؟

دومین مهری که مدرسه نمیر–

GOOD MORNING VIETNAMMMMM😈

به قول یکتا یکم به وایب چنلم نمیاد– ولی اگه دوست داشتین بخونین و نظر بدین💋

چایِ داغ رو گذاشت روی طاقچه. بخارش‌‌توی هوایِ سرد اواسط دی ماه پخش میشد، درست مثل نفس‌هایِ تندِ پسرک که از دهن نیمه بازش خارج میشدن‌. داشت بند کتونی‌هایِ کهنه‌ش رو میبست. یه جفت کتونیِ خسته، لب‌پاره، با گل و لایِ خشک‌شده‌‌ای که مال جاده‌ی قدیمیِ حومه‌ی شهر بودن. با اون صورت درخشانش و لُپ هایی که انگار از شرم، همیشه گُلی بود یه نگاهی به صورت مهربون مادرش انداخت. از همون نگاه هایی که میدونی تهش ختم میشه به یه خداحافظی هول‌هولکی. گفت:« خبرمون کردن ننه. چایی رو میذارم همین‌جا، دست بهش نزنی‌ها تا سرد بشه! میدونی دیگه، چایی سرد رو بیشتر از چایی داغ دوست دارم. لبمو نمیسوزونه. دوستت دارم ننه! زود برمیگردم.» و رفت. مکث نکرد، برنگشت پشت سرش رو نگاه کنه که نگاه نگران مادرشو ببینه..؛ فقط رفت. فصل‌ها اومدن و رفتن. چایِ روی طاقچه، حالا دیگه خشک شده بود. اول سرد شد، بعد کدر شد، بعد غبار گرفت و اخرشم‌؛ از سر ناچاری‌ خشک شد. طاقچه ترک خورد. استکان لب‌پَرش شکست. مادر پیر شد. چشمایِ خوشگلش هرشب از گریه تر شدن، دستاش چروک برداشت. پشتِ درِ زنگ زده نشست. گاهی با خودش حرف میزد. گاهی هم فقط به در نگاه میکرد. انگار هر لحظه ممکنه در باز شه و پسرش بیاد. و با همون چهره گلگون همیشگیش بگه:« برگشتم ننه. آخ که من قربون فهمت بشم! گفته بودم چاییِ سردو بیشتر دوست دارم» ولی نه در خونه باز شد، نه پسرک برگشت. فقط یه چایی خشک شده روی طاقچه موند و یه مادر داغدیده. و یه صدا که تو سکوتِ خونه هی تکرار میشد:«زود برمیگردم..» nani's text