1 366
Suscriptores
-4724 horas
-5737 días
-65830 días
Archivo de publicaciones
1 362
اونروز رفته بودم خونه و مامانم یه چند دقیقه ای داشت نگام میکرد، بهش نگاه نمیکر م که معذب نشه، گذاشتم خوب نگاه کنه. سنگینی نگاهشو حس میکردم ولی خواستم اون چیزی که میخواد رو بدست بیاره چون منم تجربه اش کردم. توی اون چند دقیقه داشتم به یه چیز فکر میکردم، اونم اینکه فقط وقتی یکی رو از ته دل دوست داشته باشی و صاحب تمام قلبت باشه بی اختیار زل میزنی بهش و نگاهش میکنی تا چهره اش رو خوب به ذهنت بسپاری، یه دل سیر نگاهش میکنی و از نگاه کردن بهش سیر نمیشی، ممکنه اون درحال صحبت کردن باشه ولی نمیشنوی چی میگه. یاد خودم افتادم اون روز اخری که داشتم نگاهش میکردم تا تمام صورتش رو یادم بمونه. نگاهش کردم و فهمیدم زیباترین چیزی که تو دنیا وجود داره رو دارم نگاه میکنم و ممکنه دیکه هیچ وقت فرصت این رو نداشته باشم که ببینمش. نمیشنیدم، نمیفهمیدم، انگار نابینا بودم و اولین چیزی که دیده بودم صورت اون بود.
به مامانم گفتم دوسم داری که زل زدی بهم؟ یه چند ثانیه سکوت کرد گفت چرا تو این شکلی ای؟
