خانوم شیرین
Ir al canal en Telegram
گفتم چند دقیقه این جا بنشین و به من تکیه بده. گفت کارم از تکیه گذشته، دلم میخواهد توی بغلت بمیرم! عباس معروفی
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
395
Suscriptores
-124 horas
-47 días
-4030 días
Archivo de publicaciones
395
+1
در هوایت بیقرارم روز و شب
سر ز پایت برندارم روز و شب
روز و شب را همچو خود مجنون کنم
روز و شب را کی گذارم روز و شب
مولانا
395
+1
دستانت انگار تنها مکان ممکن!
دستانت انگار سرزمین!
آه از وطنی که در تنی است!
محمود درویش
395
فکرت را میکنم، مثل این است که توی قلبم دارند طبل میزنند،
هر ضربه را هزاران بار
قویتر کن و هر ضربه را
هزاران بار تکرار کن.
تنم پاره پاره میشود.
از نامه های فروغ فرخزاد به ابراهیم گلستان
395
گرمای خورشید را در دستهایش دارد
ماه و ستارهها را در چشمانش؛
برای همین میگویم
از وقتی دیدمش،
روز و شبم یکی شدهاند...
شیرین
395
به محض اینکه کاری وجود داشته باشد، شادم.
بیکار که بمانم، دلتنگ میشوم.
جلال آل احمد نامه به سیمین دانشور
395
«ستبقى یتیمًا فی غیاب من تحب حتى وإن عانقکَ العالم بأسره»
در غیاب آنکه دوستش داری یتیم خواهی بود حتی اگر تمام دنیا تو را در آغوش بگیرند!
محمود درویش
