es
Feedback

¡No caigas en manos de tramposos! Telemetrio encuentra y marca estos canales 👉 Si quieres ver la etiqueta, suscríbete

Aşk ve Sırlar🌊

Aşk ve Sırlar🌊

Ir al canal en Telegram

✨ اینجا جایی‌ست که احساسات پنهان، حقیقت را فاش می‌کنند… 📖 رمان: در آغوش رازها 💔 عشق، خانواده، گذشته‌ای که رها نمی‌کند 🌊 و رازی که همه‌چیز را تغییر داد…

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
244
Suscriptores
+1424 horas
+217 días
+2030 días
Archivo de publicaciones
برادر شوهر عروس🍓🧚🏻‍♀️
+1
برادر شوهر عروس🍓🧚🏻‍♀️

Karizma❤️‍🔥
Karizma❤️‍🔥

پست جدید کیوت ترین و نانازی ترین دختر سریال🥹🐣
+3
پست جدید کیوت ترین و نانازی ترین دختر سریال🥹🐣

موردعلاقه های خوشگلمم🥹
موردعلاقه های خوشگلمم🥹

چنگیز دید النی اوروچ چرم پوشیدن رفت کت چرم پوشید؟😏

نانازی های غمگینم🥺🫂
نانازی های غمگینم🥺🫂

photo content
+5

گالری شات های قسمت 34🐣
+9
گالری شات های قسمت 34🐣

sticker.webp0.15 KB

احمق دوست داشتنی😂😭🐣
احمق دوست داشتنی😂😭🐣

sticker.webp0.15 KB

Çocuklarım sizi yeni bölümü izlemeye davet ediyor. 🤍✨
Çocuklarım sizi yeni bölümü izlemeye davet ediyor. 🤍✨

sticker.webp0.15 KB

sticker.webp0.09 KB

شب، النی زودتر از همیشه خسته شده بود. روی تخت دراز کشیده بود. اوروچ چراغ اتاق را کم کرد و یک لیوان آب کنار تخت گذاشت. بعد پتو را مرتب کرد. النی نگاهش کرد. «اوروچ.» «جانم؟» «تو خیلی تغییر کردی.» اوروچ نشست. «خوب یا بد؟» النی لبخند زد. «خوب.» چند ثانیه سکوت کردند. بعد النی آرام گفت: «فکر می‌کنی وقتی به دنیا بیاد چه شکلیه؟» اوروچ لبخند زد. «نمی‌دونم.» «چشم‌هاش؟» «امیدوارم شبیه تو باشه.» النی خندید. «موهاش؟» «هرچی باشه قشنگه.» «اخلاقش؟» اوروچ بدون مکث گفت: «اگه شبیه تو باشه، کارمون ساخته‌ست.» النی بالش کوچکی را سمتش پرت کرد. اوروچ خندید و آن را گرفت. «خب! خودت پرسیدی.» النی لبخند زد. بعد نگاهش روی شکمش ماند. «اوروچ...» لحنش کمی فرق کرده بود. اوروچ فوراً متوجه شد. «چی شده؟» النی چند لحظه صبر کرد. «هیچی... فقط یه فشار کوچیک.» اوروچ بلند شد، اما النی دستش را گرفت. «نگران نشو. فکر کنم طبیعیه.» اوروچ دوباره نشست. نگران بود، اما این بار به جای اینکه تصمیم بگیرد چه کاری باید بکند، فقط کنارش ماند. «اگه دوباره شد، بهم بگو.» النی سر تکان داد. «می‌گم.» اوروچ دستش را گرفت. و همان شب، برای اولین بار هر دو فهمیدند که ماه‌های باقی‌مانده دیگر زیاد نیست. اتاق گونش آماده شده بود. لباس‌های کوچکش کم‌کم جمع می‌شدند. اسمش انتخاب شده بود. و هر روز... صدای آمدنش نزدیک‌تر می‌شد. فقط هنوز نمی‌دانستند آخرین روزهای انتظارشان قرار است چقدر زود بگذرند. ادامه دارد... ✨ نظرتون درباره این پارت؟ حدساتون رو ناشناس بفرستین: [https://t.me/daraghosh_razhabot]

#part 344
《در آغوش رازها》 «دختر کوچولویی که دیگر خودش را نشان می‌داد» چند هفته‌ی دیگر هم گذشت. شکم النی حالا بیشتر از قبل مشخص شده بود و بارداری دیگر چیزی نبود که فقط با یک خبر شیرین درباره‌اش حرف بزنند. گونش... کم‌کم داشت حضورش را به همه نشان می‌داد. حرکت‌های کوچکش بیشتر شده بود. گاهی درست زمانی که النی و اوروچ مشغول صحبت بودند، تکان کوچکی از داخل شکمش می‌آمد. و هر بار... اوروچ همان‌قدر ذوق می‌کرد که انگار اولین بار است. یک عصر، النی روی مبل نشسته بود و مشغول خواندن یک کتاب بود. اوروچ روبه‌روی او پشت لپ‌تاپش کار می‌کرد. خانه ساکت بود. تا اینکه النی ناگهان کتاب را بست. اوروچ سرش را بلند کرد. «چی شد؟» النی دستش را روی شکمش گذاشت. «هیچی...» چند ثانیه بعد لبخند زد. «فکر کنم گونش تکون خورد.» اوروچ لپ‌تاپ را همان لحظه بست. «کجا؟» النی خندید. «صبر کن.» اوروچ کنارش نشست. دستش را جلو آورد، اما قبل از اینکه لمس کند مکث کرد. «می‌تونم؟» النی لبخند زد. «آره.» دستش را آرام روی شکم النی گذاشت. چند ثانیه هیچ اتفاقی نیفتاد. اوروچ با جدیت به شکم او نگاه می‌کرد؛ انگار قرار بود از روی آن بفهمد گونش چه می‌کند. النی خندید. «فکر کنم وقتی تو منتظرشی، عمداً تکون نمی‌خوره.» اوروچ گفت: «گونش، بابا منتظره.» النی خندید. «باهاش مذاکره می‌کنی؟» «آره.» چند لحظه بعد... یک حرکت کوچک زیر دست اوروچ احساس شد. اوروچ کاملاً بی‌حرکت ماند. چشم‌هایش برق زد. «النی...» النی نگاهش کرد. «حسش کردی؟» اوروچ آرام سر تکان داد. «آره.» لبخندش آن‌قدر واقعی بود که النی چند لحظه فقط نگاهش کرد. اوروچ دوباره به شکمش نگاه کرد. «این دختر منو زد.» النی خندید. «هنوز به دنیا نیومده داری طلبکار می‌شی؟» «نه.» لبخند زد. «دارم اعلام می‌کنم از همین الان قدرتمند شده.» النی دستش را روی دست او گذاشت. «فکر کنم خیلی زود عاشقش شدی.» اوروچ بدون تردید جواب داد: «خیلی قبل‌تر از اینکه بدونیم دختره.» از آن روز به بعد، اوروچ یک عادت تازه پیدا کرد. هر شب قبل از خواب، چند دقیقه کنار النی می‌نشست و با گونش حرف می‌زد. نه حرف‌های عجیب. نه جملات طولانی. فقط چیزهای ساده. از روزش می‌گفت. از اینکه مادرش چقدر قوی است. از اینکه وقتی به دنیا آمد، قرار نیست هیچ‌چیز از او بخواهد جز اینکه خودش باشد. النی یک شب از کنار او نگاهش کرد. «تو واقعاً هر شب باهاش حرف می‌زنی.» اوروچ لبخند زد. «باید به صدام عادت کنه.» «اگه بعداً از دستت فرار کرد چی؟» «نمی‌ذارم.» النی خندید. «هنوز به دنیا نیومده، شروع کردی.» اوروچ آرام جواب داد: «نه. هنوز به دنیا نیومده، دارم یاد می‌گیرم پدرش باشم.» النی چیزی نگفت. فقط دستش را در دست او گذاشت. چند روز بعد صبح، اوروچ یک جعبه‌ی بزرگ وارد خانه کرد. النی از پله‌ها پایین آمد و با تعجب نگاهش کرد. «این چیه؟» اوروچ جواب نداد. جعبه را روی زمین گذاشت و به آکچا اشاره کرد. «اون یکی رو هم بیار.» النی با شک نگاهش کرد. «اوروچ...» «این بار غافلگیریه.» النی خندید. «امیدوارم این یکی رو حداقل با من هماهنگ کرده باشی.» اوروچ لبخند زد. «این بار فقط یه پیشنهاد دارم.» جعبه باز شد. داخلش چند وسیله‌ی اتاق نوزاد بود. یک تخت کوچک سفید. چراغی ساده. چند قفسه. و وسایل کوچکی برای مرتب کردن لباس‌های گونش. النی آرام نزدیک شد. دستش را روی لبه‌ی تخت کشید. «این...» اوروچ کنار او ایستاد. «می‌خوام اتاقش رو آماده کنیم.» النی به او نگاه کرد. «با هم.» اوروچ لبخند زد. «با هم.» آن روز، انتخاب اتاق تبدیل شد به یکی از شیرین‌ترین کارهایشان. النی گفت: «من نمی‌خوام خیلی شلوغ باشه.» اوروچ گفت: «منم همین‌طور.» «یه رنگ آروم.» «سفید و کرم؟» «آره.» النی چند لحظه فکر کرد. «و یه مقدار زرد خیلی ملایم.» اوروچ لبخند زد. «به خاطر اسمش؟» النی سر تکان داد. «آره. گونش.» اوروچ چند لحظه به اتاق خالی نگاه کرد. بعد گفت: «اینجا تختش باشه.» به گوشه‌ی اتاق اشاره کرد. «اونجا هم یه صندلی برای تو.» النی خندید. «برای من؟» «آره.» «چرا؟» «چون می‌دونم شب‌ها بیشتر از من بیدار می‌شی.» النی نگاهش کرد. «پس تو چی؟» اوروچ خیلی جدی گفت: «منم اون طرف می‌شینم.» النی خندید. «یعنی اتاق بچه رو تبدیل کردی به اتاق شیفت شب.» «تقریباً.» چند ساعت بعد، اتاق کم‌کم شکل گرفت. تخت کوچک کنار دیوار قرار گرفت. یک کمد کوچک برای لباس‌های گونش. قفسه‌ای برای کتاب‌های کودک. و روی یکی از دیوارها، قاب کوچکی که داخلش فقط یک کلمه نوشته شده بود: Güneş النی جلوی قاب ایستاد. انگشتش را آرام روی شیشه کشید. «بالاخره اتاقش شد.» اوروچ پشت سرش ایستاد. «آره.» النی دستش را روی شکمش گذاشت. «فقط خودش مونده.» اوروچ آرام گفت: «اونم به‌زودی میاد.»

photo content

sticker.webp0.09 KB

چرا؟؟؟😂😭😭 امشب حتما براتون میزارم

چون می‌روی بی‌من‌ مَرو؛ای جانِ جان بی تَن مَرو.