es
Feedback
قانونِ بی‌رحمِ دل❤️‍🔥

قانونِ بی‌رحمِ دل❤️‍🔥

Ir al canal en Telegram

«در این قصه، عشق قانون نیست... بی‌رحمانه‌ترین مجازاته.» 📖 قانونِ بی‌رحمِ دل ✍🏻 هم‌رازِ ماه @The_moon0081 🖤 رمان در حال تایپ... پارتگذاری..هر روز 🧚‍♀️💌

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
4 855
Suscriptores
-824 horas
+5777 días
+3 32330 días
Archivo de publicaciones
#قانون_بی_رحم_دل #هم_راز_ماه #پارت10 صبح روز بعد، جیران زودتر از همیشه به بیمارستان رسید. تمام شب تقریباً نخوابیده بود. حرف‌های مادرش مدام در ذهنش تکرار می‌شد. «بعضی گذشته‌ها رو نباید دوباره زنده کرد.» جیران وارد بخش شد. مرجان هنوز نیامده بود. کیفش را روی میز گذاشت و روپوشش را پوشید. چند دقیقه بعد، تلفنش لرزید. پیام بود. شماره ناشناس. جیران صفحه را باز کرد. فقط یک جمله: «اگر درباره‌ی پدرت جواب می‌خواهی، امروز ساعت شش، کافه‌ی روبه‌روی پارک.» چند لحظه فقط به پیام خیره ماند. انگشتش روی صفحه ماند. اولین چیزی که به ذهنش رسید، مادرش بود. بعد همان صدای مرد دیروز. جیران پیام را برای مرجان فرستاد. چند ثانیه بعد جواب آمد: «تنها نرو.» جیران نوشت: «فقط می‌خوام ببینم کیه.» مرجان سریع جواب داد: «همین جمله رو آدم‌ها قبل از دردسر گفتن.» جیران با وجود نگرانی، لبخند کوتاهی زد. گوشی را کنار گذاشت. اما تصمیمش را گرفته بود. ساعت شش می‌رفت. . . . آراس مقابل ساختمانی قدیمی ماشین را متوقف کرد. نگاهش روی آدرس روی گوشی افتاد. همان نشانی‌ای بود که چند ساعت قبل پیدا کرده بودند. پیاده شد. ساختمان تقریباً خالی به نظر می‌رسید. وارد شد. راهروی باریکی مقابلش بود. چند قدم جلو رفت. صدای تلویزیون از یکی از واحدها می‌آمد. آراس جلوی در ایستاد و زنگ زد. چند ثانیه بعد، مردی در را باز کرد. آراس عکس سرکان را مقابلش گرفت. — سرکان دمیر؟ مرد نگاه کوتاهی به عکس انداخت. بعد به آراس نگاه کرد. — کی هستی؟ آراس کارت شناسایی‌اش را نشان نداد. فقط گفت: — کسی که درباره‌ی حیدر سؤال داره. چهره‌ی مرد برای لحظه‌ای تغییر کرد. همین کافی بود. آراس آرام گفت: — پس خودش رو می‌شناسی. مرد در را کمی بیشتر باز کرد. — بیا داخل. آراس وارد شد. در پشت سرش بسته شد. ساعت شش شد. جیران مقابل کافه ایستاده بود. مرجان چند متر آن‌طرف‌تر داخل ماشین منتظرش بود. جیران یک نفس عمیق کشید و وارد کافه شد. چشم‌هایش تمام میزها را گشت. مردی در گوشه‌ی کافه نشسته بود. پشتش به جیران بود. وقتی نزدیک شد، مرد بدون اینکه برگردد گفت: — بالاخره اومدی. جیران ایستاد. — شما کی هستی؟ مرد آرام سرش را برگرداند. چهره‌اش برای جیران ناآشنا بود. اما وقتی اسم را گفت، قلب جیران برای لحظه‌ای ایستاد. — من یکی از آدم‌های پدرت بودم. جیران خشکش زد. — پدرم؟ مرد سر تکان داد. — حیدر اصلان. جیران نشست. — درباره‌ی پدرم چی می‌دونی؟ مرد چند لحظه به او نگاه کرد. بعد آرام گفت: — بیشتر از چیزی که مادرت بهت گفته. جیران نفسش را حبس کرد. — پس بگو. مرد به اطراف نگاه کرد. — قبلش باید یه چیز رو بدونی. — چی؟ مرد صدایش را پایین آورد. — مرگ پدرت تصادفی نبود. جیران بی‌حرکت ماند. تمام صداهای کافه برای چند ثانیه از اطرافش محو شد. — یعنی چی؟ مرد جواب نداد. فقط یک جمله گفت: — پدرت قبل از مرگش، با خانواده‌ی کاراهان درگیر شده بود. چشم‌های جیران روی صورت مرد ثابت ماند. کاراهان... نامی که هیچ‌وقت در زندگی‌اش نشنیده بود. اما نمی‌دانست همین یک اسم... قرار است او را مستقیم به زندگی مردی نزدیک کند که هنوز حتی نمی‌داند وجود جیران، قرار است چه تغییری در گذشته‌ی او ایجاد کند. دیار کاراهان.

#قانون_بی_رحم_دل #هم_راز_ماه #پارت9 جیران تمام مسیر تا بخش را در سکوت طی کرد. مرجان چند بار خواست چیزی بپرسد، اما وقتی نگاه درگیر جیران را دید، منصرف شد. بالاخره جلوی آسانسور ایستادند. مرجان آرام گفت: — جیران؟ — هوم؟ — مطمئنی نمی‌خوای بی‌خیالش بشی؟ جیران نگاهش کرد. —  چی؟ —  اون تماس. جیران چند لحظه سکوت کرد. — نه. دکمه‌ی آسانسور را فشار داد. — ولی الان نمی‌دونم باید از کجا شروع کنم. مرجان لبخند کمرنگی زد. — شاید از مادرت. جیران نفسش را بیرون داد. — مامان چیزی نمی‌گه. — پس مجبورش کن بگه. در آسانسور باز شد. جیران وارد شد. — امشب باهاش حرف می‌زنم. مرجان هم وارد شد. — قول؟ جیران سر تکان داد. — قول. لیلی جلوی پنجره ایستاده بود. پرده را کنار زده بود و خیابان را نگاه می‌کرد. صدای باز شدن در، باعث شد برگردد. جیران وارد خانه شد. کیفش را روی مبل گذاشت. — مامان؟ لیلی جواب نداد. جیران چند قدم جلو رفت. — مامان، باید باهات حرف بزنم. لیلی برگشت. چهره‌اش خسته‌تر از صبح بود. — درباره‌ی چی؟ — درباره‌ی بابا. رنگ صورت لیلی تغییر کرد. — جیران... — امروز دوباره بهم زنگ زدن. لیلی ساکت ماند. — این بار یه مرد بود. لیلی آرام روی مبل نشست. — چی گفت؟ جیران روبه‌رویش نشست. — گفت بابا رو می‌شناخته. لیلی دست‌هایش را به هم فشرد. — چیز دیگه‌ای نگفت؟ — نه. جیران کمی جلو آمد. — ولی تو می‌دونی کیه، مگه نه؟ لیلی نگاهش را پایین انداخت. — نه. — مامان... — گفتم نمی‌دونم. جیران برای چند لحظه ساکت ماند. بعد آرام گفت: — پس چرا از شنیدن اسم بابا این‌قدر می‌ترسی؟ لیلی سرش را بالا آورد. چشم‌هایش پر از اشک شده بود. — چون بعضی گذشته‌ها رو نباید دوباره زنده کرد. جیران چیزی نگفت. لیلی ادامه داد: — من فقط می‌خواستم تو یه زندگی آروم داشته باشی. — و اگه اون گذشته خودش برگشته باشه چی؟ لیلی جواب نداد. جیران از جا بلند شد. — من دیگه بچه نیستم، مامان. به سمت اتاقش رفت. قبل از اینکه در را ببندد، برگشت. — هر چیزی که از بابا می‌دونی، یه روز خودم می‌فهمم. در بسته شد. لیلی تنها ماند. چند قطره اشک از گونه‌اش پایین آمد. زیر لب گفت: — کاش هیچ‌وقت پیداتون نمی‌کرد... دیار پرونده را روی میز گذاشت. آراس روبه‌رویش نشسته بود. — یه چیز دیگه درباره‌ی سرکان پیدا کردم. دیار نگاهش کرد. — چی؟ آراس تلفنش را روی میز گذاشت. — شماره‌ای که سرکان دوازده سال پیش با حیدر تماس گرفته، بعد از مرگ حیدر برای مدت کوتاهی دوباره فعال شده. ابروهای دیار کمی درهم رفت. — کی؟ — دو ماه پیش. دیار چند ثانیه به صفحه‌ی تلفن خیره ماند. — صاحب شماره؟ — هنوز مشخص نیست. — پس مشخصش کن. آراس سر تکان داد. — دارم روش کار می‌کنم. دیار از جا بلند شد. — آدرس سرکان رو دوباره بفرست. — می‌خوای خودت بری؟ دیار کت خود را برداشت. — نه. آراس منتظر ماند. دیار نگاهش کرد. — تو می‌ری. آراس لبخند کوتاهی زد. — می‌دونستم. دیار به سمت در رفت. — و آراس... — بله؟ دیار ایستاد. — اگر سرکان هنوز چیزی درباره‌ی حیدر می‌دونه، می‌خوام قبل از هر کس دیگه‌ای بفهمم. آراس جدی شد. — فهمیدم. در بسته شد. و برای اولین بار بعد از دوازده سال، ردّ گذشته‌ای که قرار بود برای همیشه دفن شده باشد، داشت به چیزی زنده تبدیل می‌شد. چیزی که هنوز کسی نمی‌دانست... قرار است زندگی چه کسی را به هم بریزد.

#قانون_بی_رحم_دل #هم_راز_ماه #پارت8 جیران هنوز چند قدم بیشتر از مرجان دور نشده بود که صدای تلفن همراهش بلند شد. صفحه‌ی گوشی را نگاه کرد. شماره خصوصی. لبخند از روی لب‌هایش محو شد. مرجان با دیدن چهره‌اش پرسید: — باز همونه؟ جیران جواب نداد. تماس قطع شد. چند ثانیه بعد، گوشی دوباره زنگ خورد. مرجان آرام گفت: — جواب نده. جیران به صفحه خیره ماند. — باید بفهمم کیه. — جیران، اگه مادرت این‌قدر ترسیده... — دقیقاً به همین دلیله که باید بفهمم. تماس را پاسخ داد. — الو؟ چند ثانیه سکوت. جیران اخم کرد. — کی هستی؟ صدای مردی از آن طرف خط آمد. آرام و گرفته. — تو جیرانی؟ جیران دستش را محکم دور گوشی فشرد. — بله. — دختر لیلی؟ قلبش فرو ریخت. — شما مادرم رو از کجا می‌شناسید؟ مرد مکث کوتاهی کرد. — چون سال‌ها پیش، پدرت رو هم می‌شناختم. چشم‌های جیران گرد شد. — اسمتون چیه؟ تماس قطع شد. — الو؟ صدایی نیامد. جیران چند لحظه همان‌طور گوشی را کنار گوشش نگه داشت. مرجان دستش را گرفت. — چی شد؟ جیران آرام گوشی را پایین آورد. — گفت بابام رو می‌شناخته. مرجان چیزی نگفت. جیران به صفحه‌ی خاموش گوشی خیره ماند. دیگر نمی‌توانست خودش را قانع کند که تماس‌های شب گذشته اتفاقی بوده‌اند... . . . در اتاق دیار، سکوت سنگینی حاکم بود. دیار پشت میز نشسته بود و مشغول بررسی چند پرونده بود. در ناگهان باز شد. آراس وارد شد. دیار سرش را بلند کرد و نگاه سردی به او انداخت. — در زدن بلد نیستی؟ آراس لحظه‌ای مکث کرد. — حواسم نبود. دیار با لحنی جدی گفت: — اینجا اتاق منه، نه قهوه‌خونه. آراس لبخند کوتاهی زد. — باشه، رئیس. دیار نگاهش کرد. — زیادی حرف نزن. آراس پوشه‌ای را روی میز گذاشت. — گزارش سرکان آماده‌ست. دیار پوشه را برداشت. — بگو. — سرکان دمیر حدود دوازده سال پیش از استانبول خارج شده. — مقصد؟ — ایران. نگاه دیار روی برگه ثابت ماند. — کجا؟ — خوزستان. چند ثانیه سکوت کرد. دیار برگه‌ی بعدی را برداشت. — ارتباطش با حیدر؟ آراس برگه‌ای دیگر جلو گذاشت. — سه روز قبل از مرگ حیدر باهاش تماس داشته. نگاه دیار بالا آمد. — مطمئنی؟ — سوابق تماسش هست. دیار چند لحظه ساکت ماند. — بعد از اون؟ — ناپدید شده. — و حالا؟ آراس آدرس را روی میز گذاشت. — پیداش کردیم. دیار به آدرس نگاه کرد. — مطمئنی خودش باشه؟ — هنوز صددرصد نه. ولی شواهد زیاده. دیار پوشه را بست. — کسی از ما جلوتر بهش نرسه. آراس سر تکان داد. — فهمیدم. آراس خواست از اتاق خارج شود که دیار صدایش زد. — آراس. برگشت. — بله؟ دیار نگاه کوتاهی به پوشه‌ی دیگری انداخت. نام روی جلد مشخص بود: جیران اصلان — درباره‌ی دختر حیدر چی پیدا کردی؟ آراس مکث کرد. — هنوز دارم بررسی می‌کنم. — هرچی پیدا کردی، اول به من می‌گی. — باشه. دیار نگاهش را از پوشه گرفت. — و اسم دختر حیدر هم جایی مطرح نشه. آراس سری تکان داد. — خیالت راحت. از اتاق بیرون رفت. در که بسته شد، دیار دوباره به پرونده‌ی روی میز نگاه کرد. جیران اصلان. دختر حیدر. فعلاً برای او چیزی بیشتر از همین نبود. دیار پرونده را کنار گذاشت و دوباره مشغول بررسی اسناد سرکان شد. اما ارتباط سرکان با حیدر، بعد از دوازده سال... چیزی نبود که بتواند نادیده بگیرد. ماجرایی که تصور می‌کرد سال‌هاست دفن شده، حالا دوباره داشت خودش را نشان می‌داد. و این بار... یک اسم قدیمی دوباره وارد بازی شده بود. سرکان دمیر.

#قانون_بی_رحم_دل #هم_راز_ماه #پارت7 دیار چند ثانیه به پوشه خیره ماند. بعد آن را برداشت. آراس روبه‌رویش ایستاده بود. دیار اولین صفحه را باز کرد. عکس جیران. همان عکس بیمارستان. نگاهش پایین‌تر رفت. سن. محل تولد. تحصیلات. خانواده. همه‌چیز معمولی بود. بیش از حد معمولی. دیار صفحه را ورق زد. — اینا رو برای چی آوردی؟ آراس شانه‌ای بالا انداخت. — چون اسمش توی چندتا پرونده‌ی قدیمی حیدر اومده. دست دیار روی صفحه ثابت ماند. — خودش؟ — نه. آراس مکث کرد. — پدرش. دیار چیزی نگفت. آراس ادامه داد: — حیدر قبل از مرگش چند بار اسم خانواده‌ی کاراهان رو توی اسنادش آورده. دیار سر بلند کرد. — کدوم اسناد؟ — هنوز کاملش نکردم. دیار پوشه را بست. — کاملش کن. — باشه. آراس به سمت در رفت. صدای دیار متوقفش کرد. — آراس. آراس برگشت. — هوم؟ دیار نگاهش کرد. — گزارش سرکان رو هم کامل کن. — باشه. آراس از اتاق بیرون رفت. دیار دوباره پوشه را باز کرد. عکس جیران هنوز همان‌جا بود. دختر جوانی که هیچ نقشی در گذشته‌ی او نداشت. حداقل فعلاً. دیار عکس را کنار گذاشت. اما چند ثانیه بعد دوباره برداشتش. نگاهش روی چشم‌های خاکستری جیران ماند. چیزی در نگاهش بود. نه ترس. نه التماس. حتی لبخند هم نداشت. فقط یک آرامش عجیب. دیار عکس را داخل پوشه گذاشت. — دختر حیدر... زیر لب گفت. بعد پوشه را بست. صبح روز بعد. جیران جلوی بیمارستان از ماشین پیاده شد. مرجان از دور برایش دست تکان داد. — بالاخره خانم مهم تشریف آوردن! جیران خندید. — پنج دقیقه دیر کردم. — پنج دقیقه؟ من توی این پنج دقیقه سه بار مردم و زنده شدم. — پس زیادی حساسی. مرجان بازویش را گرفت. — بیا بریم قبل از اینکه رئیس ببینتمون. جیران خندید و همراهش راه افتاد. — دیشب مامانت چیزی نگفت؟ خنده‌ی جیران کمی محو شد. — چرا. — چی؟ — دوباره زنگ زدن. مرجان جدی شد. — همون شماره‌ی ناشناس؟ جیران سر تکان داد. — این بار حرف زد. — چی گفت؟ جیران چند لحظه سکوت کرد. — درباره‌ی بابام. مرجان قدم‌هایش را آهسته کرد. — جیران... — خودمم نمی‌دونم جریان چیه. مرجان دستش را گرفت. — هر چی باشه، تنها نیستی. جیران لبخند زد. — می‌دونم. و دوباره همان لبخند همیشگی روی صورتش نشست. اما ته دلش... حس عجیبی داشت. حس اینکه گذشته‌ای که سال‌ها هیچ سهمی در زندگی‌اش نداشت، حالا آرام‌آرام دارد در را باز می‌کند. و جیران هنوز نمی‌دانست پشت آن در... چه کسی منتظرش ایستاده است.

#قانون_بی_رحم_دل #هم_راز_ماه #پارت6 لیلی هنوز گوشی را در دستش گرفته بود. جیران روبه‌رویش ایستاده بود. — مامان... اون کی بود؟ لیلی جواب نداد. — مامان؟ — کسی نیست. جیران ابرویش را بالا برد. — کسی نیست که بعد از دوازده سال می‌دونه بابام چرا مرده؟ لیلی نفسش را آرام بیرون داد. — جیران، امشب دیگه درباره‌ش حرف نزن. — چرا؟ — چون گفتم. جیران چند لحظه به مادرش خیره ماند. لیلی همیشه با او مهربان بود. اما این بار چیزی در صدایش بود که جیران کمتر شنیده بود. ترس. جیران آهسته گفت: — تو از چی می‌ترسی؟ لیلی نگاهش را دزدید. — از اینکه دوباره گذشته برگرده. جیران چیزی نگفت. چند ثانیه بعد، تلفن لیلی دوباره زنگ خورد. هر دو به گوشی نگاه کردند. این بار شماره‌ای روی صفحه نبود. فقط: شماره خصوصی لیلی رنگش پرید. جیران دستش را روی دست مادر گذاشت. — این یکی رو من جواب می‌دم. — نه. — چرا؟ لیلی گوشی را برداشت. — چون نمی‌خوام صداتو بشنوه. جیران با تعجب نگاهش کرد. — صدای من چه اهمیتی داره؟ لیلی جواب نداد. تماس قطع شد. اما چند ثانیه بعد، یک پیام روی گوشی ظاهر شد. لیلی آن را باز کرد. فقط یک جمله: «دخترت بزرگ شده، لیلی.» دست لیلی لرزید. جیران پیام را دید. — مامان... لیلی سریع صفحه را خاموش کرد. — برو اتاقت. جیران تکان نخورد. — من دیگه بچه نیستم. لیلی به چشم‌های خاکستری دخترش نگاه کرد. — می‌دونم. صدایش شکست. — دقیقاً برای همین می‌ترسم. آن طرف شهر... عمارت کاراهان. دیار پشت پنجره ایستاده بود. باران آرام‌تر شده بود. آراس وارد اتاق شد و پوشه‌ای را روی میز گذاشت. — پیداش کردم. دیار بدون برگشتن گفت: — کی؟ — مرد چهارم عکس. دیار برگشت. — اسم؟ آراس پوشه را باز کرد. — سرکان دمیر. دیار چند لحظه به عکس مرد نگاه کرد. — کجاست؟ — استانبول نیست. — پس؟ — ایران. دیار سکوت کرد. آراس منتظر ماند. دیار فقط گفت: — پیداش کن. آراس سر تکان داد. چند قدم به سمت در رفت. بعد برگشت. — دیار؟ — هوم؟ — درباره‌ی جیران هم یه چیز دیگه پیدا کردم. دیار نگاهش کرد. آراس مکث کرد. — فکر کنم بهتره خودت ببینی. پوشه‌ی دیگری روی میز گذاشت. دیار نگاهش کرد. اسم روی جلد فقط یک کلمه بود: جیران اصلان و برای اولین بار... نگاه دیار چند ثانیه بیشتر از حد معمول روی اسم یک زن ماند.

#قانون_بی_رحم_دل #هم_راز_ماه #پارت5 آن طرف شهر. بیمارستان. صبح شلوغی بود. جیران با عجله از راهروی بخش زنان و زایمان رد شد. موهای خرمایی و فرش را پشت سرش جمع کرده بود و چند تار مو کنار صورتش ریخته بود. چشم‌های خاکستری‌اش خسته بود، اما قدم‌هایش محکم بود. پرستاری از انتهای راهرو صدایش زد: — جیران! جیران برگشت. — بله؟ — اتاق هفت. دردهاش شدیدتر شده. — الان میام. وارد اتاق شد. زن جوان روی تخت با اضطراب نگاهش کرد. — خیلی می‌ترسم. جیران صندلی را کنار تخت کشید. — از چی؟ — از زایمان. جیران لبخند کوچکی زد. — همه می‌ترسن. زن پرسید: — شما نمی‌ترسید؟ جیران لحظه‌ای مکث کرد. — من؟ زن سر تکان داد. جیران آرام گفت: — من از خیلی چیزها می‌ترسم. دست زن را گرفت. — فقط سعی می‌کنم نذارم بقیه بفهمن. چند ساعت بعد، وقتی از بخش بیرون آمد، مرجان کنار پنجره منتظرش بود. دو لیوان قهوه در دست داشت. — یکی مال تو. جیران لیوان را گرفت. — بالاخره یه کار مفید کردی. مرجان اخم مصنوعی کرد. — خواهش می‌کنم. از این همه محبت اشکم گرفت. جیران خندید. مرجان چند لحظه نگاهش کرد. — خسته‌ای؟ — نه. — دروغ. جیران قهوه‌اش را نوشید. — چهار ساعت خوابیدم. — چهار ساعت؟ این که خواب نیست. — برای من هست. مرجان خندید. بعد گفت: — امشب میای بیرون؟ — نه. — چرا؟ — مامان گفته زودتر برگردم. مرجان نگاهش کرد. — اتفاقی افتاده؟ جیران شانه بالا انداخت. — نمی‌دونم. چند لحظه ساکت ماند. — از صبح عجیب رفتار می‌کنه. مرجان گفت: — شاید چیزی درباره‌ی بابات یادش اومده. جیران نگاهش کرد. — مرجان... — باشه، باشه. چیزی نگفتم. جیران همیشه وقتی پای پدرش وسط می‌آمد، ساکت می‌شد. حیدر اصلان. مردی که جیران تقریباً هیچ خاطره‌ای از او نداشت. پدرش زمانی مرده بود که جیران آن‌قدر کوچک بود که معنای واقعی مرگ را نمی‌فهمید. تمام چیزی که از او داشت چند عکس قدیمی بود. و خاطرات نصفه‌نیمه‌ای که مادرش تعریف کرده بود. غروب، جیران وارد خانه شد. — مامان؟ لیلی از آشپزخانه جواب داد: — اینجام. جیران کیفش را روی مبل گذاشت. — چرا چراغ اتاقتو خاموش کردی؟ لیلی لبخند کمرنگی زد. — چشمام درد می‌کرد. جیران به صورت مادرش نگاه کرد. چیزی درست نبود. چند روزی بود که لیلی همین‌طور شده بود. حواس‌پرت. نگران. هر صدای زنگ تلفن باعث می‌شد دست از کاری که می‌کند بکشد. حتی شب قبل، وقتی تلفن خانه زنگ خورده بود، لیلی آن‌قدر سریع گوشی را برداشته بود که جیران متوجه شده بود. اما وقتی جیران پرسیده بود چه کسی بود، لیلی فقط گفته بود: — کسی نبود. جیران باور نکرده بود. ولی چیزی نپرسیده بود. لیلی به سمت آشپزخانه برگشت. همان لحظه تلفن زنگ خورد. هر دو برگشتند. چهره‌ی لیلی در یک لحظه تغییر کرد. جیران متوجه شد. — مامان؟ لیلی به تلفن خیره مانده بود. زنگ دوم. زنگ سوم. جیران جلو رفت. — چرا جواب نمی‌دی؟ لیلی سریع گوشی را برداشت. — الو؟ هیچ جوابی نیامد. لیلی چند ثانیه منتظر ماند. — الو؟ سکوت. بعد تماس قطع شد. جیران اخم کرد. — دوباره همون شماره‌ست؟ لیلی رنگش پرید. جیران سریع پرسید: — چند وقته اینطوری زنگ می‌زنن؟ لیلی چیزی نگفت. — مامان؟ — چند روزه. — چند روز؟! لیلی نشست. — هر روز زنگ می‌زنن. — کی؟ — نمی‌دونم. — حرف نمی‌زنن؟ لیلی سرش را تکان داد. — نه. جیران کنار مادرش نشست. — چرا به من نگفتی؟ — نمی‌خواستم نگران بشی. — و الان فکر می‌کنی نگران نشدم؟ لیلی دست جیران را گرفت. — جیران، قول بده اگر دوباره زنگ زد، جواب ندی. جیران با تعجب نگاهش کرد. — چرا؟ لیلی چیزی نگفت. تلفن دوباره زنگ خورد. این بار جیران و لیلی هر دو به آن خیره شدند. لیلی آهسته گفت: — جواب نده. اما قبل از اینکه جیران چیزی بگوید، تلفن قطع شد. چند ثانیه بعد دوباره زنگ خورد. لیلی این بار با دست لرزان گوشی را برداشت. — الو؟ سکوت. بعد صدای مردی از آن طرف خط آمد. — خانم اصلان... لیلی خشکش زد. جیران بلافاصله متوجه شد. مرد ادامه داد: — فکر کنم وقتشه بعد از دوازده سال درباره‌ی حیدر حرف بزنیم. لیلی لب‌هایش را به هم فشرد. — شما کی هستید؟ صدای مرد آرام بود. — کسی که می‌دونه چرا حیدر مرد. چشم‌های لیلی پر از ترس شد. جیران دست مادرش را گرفت. — مامان... مرد ادامه داد: — و این بار فقط درباره‌ی حیدر نیست. مکثی کوتاه. — موضوع جیرانه. تماس قطع شد. لیلی آرام گوشی را پایین آورد. جیران به صورت مادرش خیره شد. — اون کی بود؟ لیلی جواب نداد. جیران این بار صدایش را بالا برد. — مامان، اون کی بود؟ لیلی فقط به دخترش نگاه کرد. سال‌ها سعی کرده بود گذشته را پشت درهای بسته نگه دارد. اما حالا... گذشته خودش آمده بود سراغ جیران.

#قانون_بی_رحم_دل #هم_راز_ماه #پارت4 دیار پاکت را باز کرد. داخلش یک عکس قدیمی و یک برگ کاغذ بود. اول عکس را برداشت. چهار نفر داخل عکس بودند. یامان. حیدر. لیلی. و مردی که دیار نمی‌شناخت. چشم‌هایش روی یامان ماند. بعد حیدر. و بعد لیلی. زنی جوان‌تر، با چهره‌ای که هیچ شباهتی به زنی که دیار امروز می‌شناخت نداشت. آراس کنار میز ایستاده بود. — این همون لیلیه؟ — آره. دیار عکس را برگرداند. پشت عکس فقط یک تاریخ نوشته شده بود. دوازده سال قبل. دیار کاغذ را برداشت. یک جمله روی آن نوشته شده بود: «اگر می‌خواهی حقیقت مرگ پدرت را بفهمی، اول بفهم حیدر اصلان چرا مرد.» سکوت سنگینی در اتاق افتاد. آراس آرام گفت: — فکر می‌کنی کمال می‌خواسته تو اینو بفهمی؟ دیار کاغذ را تا کرد. — کمال می‌دونسته مرگش بی‌دلیل نیست. آراس گفت: — و احتمالاً قبل از اینکه بهش برسن، اینو آماده کرده. دیار نگاهش کرد. — یعنی می‌دونسته دنبالش هستن. آراس سر تکان داد. دیار دوباره به عکس نگاه کرد. چشمش روی مرد چهارم ماند. — این کیه؟ آراس عکس را گرفت. — نمی‌دونم. — پیداش کن. — باشه. دیار به صندلی تکیه داد. — و درباره‌ی حیدر؟ — دارم بررسی می‌کنم. دیار آرام گفت: — از امروز پرونده‌ی مرگ حیدر دوباره بازه. آراس چیزی نگفت. دیار عکس را برداشت. سال‌ها فکر می‌کرد انتقامش فقط برای یامان است. برای پدری که مرگش زندگی او را عوض کرده بود. اما حالا یک سؤال تازه وارد ذهنش شده بود. اگر مرگ حیدر به یامان مربوط بود... پس رابطه‌ی یامان و حیدر چه بوده؟ و چرا کمال درست قبل از مرگش خواسته بود دیار این سؤال را بپرسد؟

#قانون_بی_رحم_دل #هم_راز_ماه #پارت3 صبح روز بعد. عمارت کاراهان. ساعت نزدیک هشت صبح بود. آراس پوشه‌ای ضخیم را روی میز دیار گذاشت. دیار پشت میز نشسته بود. کت مشکی پوشیده بود و سیگار روشنش بین انگشت‌هایش می‌سوخت. — چی داریم؟ آراس گفت: — گزارش کامل کمال. دیار پوشه را باز کرد. — خانواده؟ — کسی که اطلاعات زیادی داشته باشه، نه. — سابقه؟ — بیشتر عمرش برای یامان کار کرده. دیار صفحه‌ای را ورق زد. — ارتباطش با حیدر؟ آراس مکث کرد. — همین قسمت مهمه. دیار سر بلند کرد. — بگو. آراس برگه‌ای را جلو کشید. — کمال شب مرگ حیدر اونجا بوده. دست دیار روی کاغذ ثابت ماند. — مطمئنی؟ — چند گزارش قدیمی داریم. — چرا توی پرونده‌ی رسمی نیست؟ — اسمش حذف شده. دیار نگاهش کرد. — توسط کی؟ — هنوز نمی‌دونیم. دیار سیگارش را خاموش کرد. — پس پیداش کن. آراس سر تکان داد. — یه چیز دیگه. دیار نگاهش کرد. — رد اطلاعاتی که اون خائن فروخته، تا کمال می‌رسه. سکوت. دیار آرام گفت: — یعنی کمال به خاطر همون اطلاعات کشته شده. — احتمالاً. — احتمال نمی‌خوام. آراس سر تکان داد. — مطمئنش می‌کنم. دیار پوشه را بست. آراس یک پوشه‌ی دیگر بیرون آورد. — درباره‌ی خانواده‌ی حیدر هم اطلاعات گرفتیم. دیار: — بگو. — همسرش لیلی. مکث. — یه دختر هم داره. دیار نگاهش کرد. — اسم؟ — جیران اصلان. عکسی را روی میز گذاشت. دختری بیست‌ودوساله با چشم‌های خاکستری، پوست سفید و موهای خرمایی و فر. دیار فقط چند ثانیه به عکس نگاه کرد. — شغل؟ — سال آخر ماماییه. توی بیمارستان کارآموزی می‌کنه. دیار عکس را برداشت. نگاهش روی چهره‌ی جیران ماند. بعد عکس را روی میز گذاشت. — فعلاً کاری به خانواده‌شون نداریم. آراس پرسید: — حتی لیلی؟ دیار: — تا وقتی نفهمیدیم حیدر چه نقشی داشته، نه. آراس سر تکان داد. دیار پاکتی را که شب قبل از کنار جسد کمال گرفته بود، روی میز گذاشت. آراس نگاهش کرد. — هنوز بازش نکردی؟ دیار: — نه. پاکت را برداشت. — الان.

#قانون_بی_رحم_دل #هم_راز_ماه #پارت2 بشیکتاش ساعت سه و چهار دقیقه‌ی بامداد. باران هنوز می‌بارید. ساختمان متروکه‌ای در یکی از کوچه‌های خلوت قرار داشت. دیار از ماشین پیاده شد. آراس چند قدم پشت سرش آمد. دو نفر از افرادشان بیرون ساختمان ماندند. دیار وارد ساختمان شد. راهرو تاریک بود. صدای قدم‌هایشان در فضای خالی می‌پیچید. آراس آرام گفت: — هیچ‌کس قبل از ما وارد نشده؟ یکی از افراد جواب داد: — در ورودی قفل نبود، آقا. دیار چیزی نگفت. چند قدم جلوتر، در اتاقی نیمه‌باز بود. دیار وارد شد. جسد کمال روی زمین افتاده بود. برای چند ثانیه فقط نگاهش کرد. چهره‌ی دیار هیچ تغییری نکرد. اما آراس می‌دانست کمال برای او یک آدم معمولی نبود. کمال سال‌ها از آدم‌های قدیمی یامان بود. مردی که بعد از مرگ یامان هم زنده مانده بود و هیچ‌وقت پشت کاراهان‌ها را خالی نکرده بود. آراس آرام گفت: — دوازده سال کنار یامان بود. دیار جواب نداد. نگاهش روی اتاق چرخید. میز. صندلی. پنجره‌ی نیمه‌باز. و چند برگه‌ی پاره‌شده روی زمین. دیار خم شد. یکی از برگه‌ها را برداشت. روی آن چند خط از یک گزارش قدیمی دیده می‌شد. نام کمال. و چند اسم دیگر. دیار نگاهش کرد. — اینجا دنبال چیزی گشتن. آراس گفت: — آره. دیار برگه را برگرداند. — چی؟ — نمی‌دونم. دیار به جسد نزدیک شد. روی دست کمال خراش عمیقی بود. انگار قبل از مرگش مقاومت کرده بود. دیار آرام گفت: — این کار تصادفی نیست. آراس کنار پنجره رفت. — یه چیز دیگه. از روی زمین پاکتی برداشت. — اینو کنار جسد پیدا کردیم. پاکت را به دیار داد. روی آن نوشته شده بود: «برای دیار.» دیار چند لحظه به پاکت نگاه کرد. آراس گفت: — بازش کن. دیار پاکت را داخل جیب داخلی کت گذاشت. — بعداً. — چرا؟ دیار نگاهش کرد. — چون اول می‌خوام بدونم چرا کمال مرده. آراس به جسد نگاه کرد. بعد گفت: — یه چیز دیگه هم هست. دیار منتظر ماند. — همون اطلاعاتی که امشب از اون خائن گرفتیم... دیار نگاهش کرد. — چی؟ — بخشی ازش مربوط به آدم‌های قدیمی یامان بوده. سکوت. دیار به جسد کمال نگاه کرد. آراس ادامه داد: — ممکنه کمال یکی از همون اطلاعات بوده باشه. چشم‌های دیار سردتر شد. حالا قتل مردی که چند دقیقه قبل کشته بود، دیگر برایش تمام نشده بود. خیانت آن مرد هنوز داشت اثر خودش را نشان می‌داد.

#قانون_بی_رحم_دل #هم_راز_ماه #پارت1 استانبول ساعت دو و هفده دقیقه‌ی بامداد. باران از عصر شروع شده بود و انگار قصد نداشت تا صبح دست از سر شهر بردارد. خیابان‌های اطراف بسفر خلوت بودند. نور چراغ‌ها روی آسفالت خیس کش می‌آمد و صدای لاستیک ماشین‌ها در کوچه‌های باریک می‌پیچید. اما چند خیابان دورتر از هیاهوی شبانه‌ی استانبول، پشت دیوارهای بلند یک عمارت قدیمی، چهار مرد در سکوت ایستاده بودند. هیچ‌کدام حرف نمی‌زدند. نه به خاطر اینکه حرفی برای گفتن نداشتند. به خاطر اینکه مردی که روبه‌روی پنجره ایستاده بود، از آن آدم‌هایی نبود که دوست داشته باشند دیگران بی‌دلیل حرف بزنند. دیار کاراهان پشت به اتاق ایستاده بود. کت‌وشلوار مشکی پوشیده بود و سیگار بین انگشت‌هایش می‌سوخت. زنجیری که همیشه دور گردنش بود، زیر پیراهنش پنهان بود؛ زنجیری که حلقه‌ی مادرش، دریا، به آن وصل بود. صدای بم و خش‌دارش سکوت را برید. — دوباره بگو. مرد روبه‌رویش آب دهانش را قورت داد. — من... مجبور شدم. دیار آرام برگشت. چشم‌های سیاهش روی مرد نشست. — مجبور؟ — بله. دیار چند قدم جلو آمد. — چه کسی مجبورت کرد؟ مرد سکوت کرد. دیار منتظر ماند. چند ثانیه. پنج ثانیه. ده ثانیه. بعد سیگارش را از لبش برداشت. — پس خودت انتخاب کردی. — آقا دیار، من به خدا... — قسم نخور. صدایش هنوز آرام بود. — اینجا کسی به قسم تو اهمیت نمی‌ده. مرد دست‌هایش را به هم فشرد. — من فقط اطلاعات رو دادم. قرار نبود کسی کشته بشه. دیار نگاهش کرد. — چه اطلاعاتی؟ مرد چیزی نگفت. دیار نزدیک‌تر شد. — مسیرهای رفت‌وآمد. مرد سرش را پایین انداخت. دیار ادامه داد: — محل نگهداری اسناد. مرد سکوت کرد. — و اسم آدم‌هایی که هنوز به پدرم وفادارن. مرد با صدای لرزان گفت: — من نمی‌خواستم کسی بمیره. دیار خیلی آرام جواب داد: — ولی اطلاعاتی دادی که برای کشتن آدم‌های من کافی بود. مرد زانو زد. — آقا دیار، اشتباه کردم. دیار چند لحظه نگاهش کرد. بعد گفت: — اشتباه، وقتی اتفاقیه. مکث کرد. — خیانت انتخابه. اسلحه را از روی میز برداشت. مرد حتی فرصت نکرد دوباره التماس کند. صدای شلیک در اتاق پیچید. همه‌چیز دوباره ساکت شد. دیار اسلحه را روی میز گذاشت. — جمعش کنید. — بله، آقا. دیار بدون نگاه دیگری از اتاق بیرون رفت. آراس که تا آن لحظه کنار در ایستاده بود، دنبالش راه افتاد. وقتی به راهرو رسیدند، آراس گفت: — هنوز معلوم نیست اطلاعات رو به کی داده. دیار سیگار دیگری روشن کرد. — معلوم می‌شه. — فکر می‌کنی این اطلاعات برای چی بوده؟ دیار چند لحظه سکوت کرد. — بعضی اطلاعات وقتی دست آدم اشتباهی بیفته، خودشون تبدیل به گلوله می‌شن. آراس چیزی نگفت. دیار چند قدم جلو رفت. تلفنش زنگ خورد. نگاهی به صفحه انداخت. شماره یکی از افراد قدیمی کاراهان بود. جواب داد. — بگو. صدای مرد آن طرف خط مضطرب بود. — آقا دیار... — حرف بزن. — از کمال خبری نیست. دیار ایستاد. — از کی؟ — از دیشب. دیار نگاهش را به پنجره‌ی انتهای راهرو دوخت. — آخرین بار کجا دیده شده؟ — بشیکتاش. چند ثانیه سکوت شد. دیار تماس را قطع کرد. آراس نگاهش کرد. — چی شده؟ دیار گفت: — بریم بشیکتاش.

«به‌زودی پارت اول...

مقدمه بعضی آدم‌ها وارد زندگی‌ات نمی‌شوند... آرام‌آرام در آن نفوذ می‌کنند. اول، یک نگاه است. بعد صدایی که بی‌دلیل در ذهنت می‌ماند. بعد عطری تلخ و خنک که هر بار به مشامت می‌رسد، نمی‌دانی چرا قلبت یک ضربه بیشتر می‌زند. و بعد... مردی با چشمان سیاه، صدایی بم و حضوری که حتی سکوتش هم سنگین است. نمی‌دانستم قرار است چه چیزی بین ما شکل بگیرد. عشق؟ نفرت؟ یا چیزی خطرناک‌تر از هر دویشان؟ فقط می‌دانستم هر بار نزدیکم می‌شد، دنیا برای چند ثانیه زیادی ساکت می‌شد... و من هنوز نمی‌دانستم چرا.

خلاصه رمان 🖤 او برای انتقام برگشته بود... اما هنوز نمی‌دانست قرار است قلبش را به دشمنی ببازد که نباید دوستش می‌داشت. دیار کاراهان؛ مردی سرد، مغرور و بی‌رحم، با گذشته‌ای پر از خون و حساب‌های تسویه‌نشده. جیران اصلان؛ دختری جسور و سرکش که ناخواسته وارد دنیایی می‌شود که قانونش فقط یکی‌ست: یا می‌کشی، یا کشته می‌شوی. اما میان انتقام و حقیقت، چیزی شکل می‌گیرد که هیچ‌کدام برایش آماده نیستند... عشقی تاریک، خطرناک و غیرقابل‌پیش‌بینی. گاهی بدترین اتفاق زندگی‌ات... همان کسی‌ست که دلت می‌خواهد تا آخر عمر داشته باشی. 🖤 #قانون_بی_رحم_دل #هم_راز_ماه ژانر: #عاشقانه #مافیایی #دارک_رومنس #معمایی #انتقامی

🖤 تیزر | قانونِ بی‌رحمِ دل یک دختر... یک مرد با دنیایی از قانون‌های خودش... و رازی که قرار نبود هیچ‌وقت فاش شود. جیران نمی‌دانست ورودش به زندگی دیار، قرار است چه چیزهایی را از او بگیرد... و دیار نمی‌دانست این‌بار کسی وارد قلمرویش شده که نمی‌تواند به‌سادگی از کنارش بگذرد. بعضی عشق‌ها شروع نمی‌شوند... تحمیل می‌شوند. 🌙 به‌زودی... ✍🏻 هم‌رازِ ماه

🖤 آدم‌های این قصه... هرکدوم با رازی وارد داستان می‌شن؛ یکی با گذشته‌ای که نمی‌تونه فراموشش کنه، یکی با غروری که اجازه نمی‌ده احساسش رو اعتراف کنه، و یکی با دلی که هنوز نمی‌دونه قراره تاوان چه چیزی رو پس بده... اما بین همه‌شون، یک نفر هست که قانون‌های خودش رو داره... دیار. و شاید سخت‌ترین قانونش این باشه؛ هیچ‌کس حق نداره به قلبش نزدیک بشه. 🥀 اما جیران... جیران دختری نیست که به‌سادگی تسلیم شرایط شود؛ برای خواسته‌هایش می‌ایستد، حتی اگر بهایش سنگین باشد. اما در زندگی جیران، همه‌چیز آن‌طور که به نظر می‌رسد نیست... گاهی یک نفر وارد زندگی‌ات می‌شود که قرار نیست فقط قلبت را بلرزاند؛ قرار است تمام دنیایت را به هم بریزد. 🌙 قانونِ بی‌رحمِ دل ✍🏻 هم‌رازِ ماه

«تو همیشه این‌قدر بی‌رحمی؟» لبخند سردی گوشه‌ی لبش نشست. «نه... فقط وقتی پای تو وسطه.» قانونِ بی‌رحمِ دل 🖤🌙 ✍🏻 هم‌رازِ ماه

قانونِ بی‌رحمِ دل ❤️‍🔥 بعضی آدم‌ها وارد زندگی‌ات نمی‌شوند که دوستت داشته باشند... می‌آیند تا تمام قوانینی را که برای قلبت ساخته‌ای، بشکنند. اینجا عشق همیشه نجات‌دهنده نیست. گاهی عشق، همان چیزی‌ست که آدم را به مرزِ نابودی می‌رساند. در میان رازها، قدرت، زخم‌های قدیمی و احساساتی که قرار نبود هیچ‌وقت شکل بگیرند، دو نفر با یکدیگر روبه‌رو می‌شوند... و وقتی پای عشق وسط باشد، هیچ‌کس نمی‌تواند مطمئن باشد آخر این بازی چه کسی برنده می‌شود. 📖 قانونِ بی‌رحمِ دل ✍🏻 به قلمِ هم‌رازِ ماه رمان در حال تایپ اگر جرئت داری وارد این قصه شو... اما یادت باشد: اینجا عشق، قانون خودش را دارد.

🌙 سلام به همگی... خوشحالم که اینجا کنار من هستید؛ جایی که قرار است قصه‌ای را با هم زندگی کنیم، نه فقط بخوانیم. من اینجا با اسم واقعی‌ام نیستم... «هم‌رازِ ماه»، نامی‌ست که برای خودم انتخاب کردم؛ چون بعضی حرف‌ها را فقط می‌شود در سکوتِ شب با ماه در میان گذاشت. 🌙 از این به بعد قرار است با هم وارد دنیای «قانونِ بی‌رحمِ دل» شویم؛ دنیایی پر از احساس، راز، زخم و اتفاق‌هایی که شاید هیچ‌کس برایشان آماده نباشد. ممنونم که از همین ابتدا همراه این قصه شدید. 🖤 به خانه‌ی کوچک من و قصه‌هایم خوش آمدید... 🌙