𝐎𝐥𝐝 𝐋𝐞𝐚𝐭𝐡𝐞𝐫 𝐁𝐚𝐠
Ir al canal en Telegram
✉️ t.me/HidenChat_Bot?start=6298248749
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
422
Suscriptores
+524 horas
+57 días
+530 días
Archivo de publicaciones
راستش من خیلی ادم ایده آل گرایی بودم و شاید هنوز هم باشم، بابت چیزهای زیادی توقعات بسیار بالایی از خودم، از توانمندی هام و ذهنم داشتم، برای هر شروع جدیدی خودمو ، ذهنم رو، عضلاتم رو منقبض میکردم تا شروع به چالش کشیدن خودم همراه با ایده آل گرایی دیوانه کننده کنم، جالب تر اینکه حتی خودمم نمیدونستم که انقدر سخت چیزای جدید رو شروع میکنم، برای یه نقاشی کوچیک که دلم میخواست بکشم، انقدر منابع مختلف رو میگشتم و زمان صرف میکردم، هزینه های انچنانی بابت وسایلش میدادم که حتی یادم میرفت برای دل خودم قرار بود نقاشی کنم، قرار بود خوشحال باشم و بهم خوش بگذره، از لحظه قرار بود لذت ببرم! بابت تمام جزئیات زندگیم بابت یه دلخوشی ساده هم به خودم سخت میگرفتم، یه جایی به خودم اومدم دیدم دیگه از هیچی لذت نمیبرم، هر چیز جدیدی رو میخوام شروع کنم ناخوداگاه عصبی و حساس میشم، احساس ضعف میکنم و دلم نمیخواد شروع جدیدی داشته باشم. داشتم فرسوده میشدم، داشتم با ایده آل گرایی که نمیذاشت قدم بردارم فرسوده و دلزده میشدم، پس تصمیم گرفتم خیلی یهویی همه چیز رو رها کنم، هر چیزی که فکر میکردم بهشون وابسته م و جزیی از منن رو دور ریختم، تمام اون نظم و جزییات دقیق زندگیم رو بهم زدم، تازه فهمیدم نفس کشیدن چقد راحته، چقد لذت بردن از چیزهای ساده و پیش پا افتاده راحته، اره واقعا الان زندگی خیلی راحتتره، دیگه توقع ندارم همه کتابها و فیلم های مختلف رو حتما درک کنم، دیگه عادت ندارم سر یه ساعت خاصی غذا بخورم، ورزش کنم، بخوابم، شاید هنوزم بخشی از ایده آل گرایی هام محکم بغلم کردن و حاضر نیستن منو رها کنن ولی اون بخش ازادم در حال رشد کردن و نفس کشیدنه.
I am a different person to different people. Annoying to one. Talented to another. Quiet to few. Unknown to a lot. But who am I, to me?
مرگ لحظه ای نیست که نفس قطع میشه، مرگ شروع میشه از وقتی که دیگه برای چیزی ذوق نمیکنی، از همون شبی که آهنگ مورد علاقت پخش میشه و نفهمیدی کی تموم شد، از همون روزی که یه نفر با لبخند میگه دوست داره و تو فقط نگاه میکنی و تو ذهنت حساب میکنی که اون واقعا چی میخواد. مرگ فقط دفن شدن وسط خلوارها خاک نیست، خیلی وقتها روح انسان زودتر از جسمش دفن میشه.
زمان میتونه مسکن خوبی باشه! اما فقط برای وقتایی که فراموشی امکان پذیره. بعضی وقتا بعضی ادما بعضی روزا بعضی خاطره ها انقدری عمیق پررنگن که گذر زمان فقط میتونه متنفر ترت کنه و بی تاب تر! تو نمیتونی آدمهایی رو که روزی همه تیکه های شکسته زندگیت تو حرفاشون و کاراشون خلاصه میشده رو فراموش کنی، رد حضورشون رو توی زندگیت هیچ گذر زمانی نمیتونه کمرنگ کنه، یادمه یکی میگفت تو میدونی چقد زمان باید بگذره تا ادم یه خاطره رو فراموش کنه؟ و من با تعجب بهش خیره شدم، بارها این سوال توی ذهنم می چرخید که یه خاطره؟؟ تنها یه خاطره رو فراموش کنی؟ باید خوش شانس باشی که توی زندگی تنها یه خاطره برای فراموشی داشته باشی. میتونی یه خاطره رو خاک کنی، ولی نمیتونی صدها خاطره رو خاک کنی، چون وقتی همه رو میریزی روی هم تا خاکشون کنی، با کوه عظیمی از مرگ خاطره ها مواجهه میشی و همون بهت یاد اوری میکنه خاطره های زیادی بوده، هست و خواهد بود، چیزی که فراموش شده تویی و احساساتی که روزی در تو وجود داشت. در حقیقت این خود ما هستیم که فراموش میشیم نه خاطره، خود ما هستیم که یک روزی در گوشه کناری از خاطره هامون برای همیشه فراموش شدیم. حتی برای فراموش شدن هم تلاش های زیادی کردیم، انقدر تلاش کردیم خودمون رو در وجود خاطره هامون حل کنیم که دیگه حتی یادمون رفته چطور زندگیم کنیم، چطور لذت ببریم.
