ㅤㅤ𝖠𝗌𝗍𝖾𝗋𝗂𝗈𝗇𝖾
Ir al canal en Telegram
ㅤㅤㅤㅤㅤi buried my halo beneath your name; now even heaven mistakes me for a prayer left unanswered. @tufloxbot
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
230
Suscriptores
-224 horas
-127 días
+1730 días
Archivo de publicaciones
230
به تو، که نامت جایی میان صفحات آسمان نوشته شده است؛
در آرشیو قدیمی فرشتگان، میان هزاران قصهی ناتمام، صفحهای پیدا شد که هیچ عنوانی نداشت. نه تاریخی در ابتدای آن بود، نه نامی در پایانش؛ فقط چند خط پراکنده، انگار کسی سالها پیش شروع به نوشتنش کرده و درست پیش از رسیدن به مهمترین بخش، قلم را زمین گذاشته بود. ما صفحه را برداشتیم و خواندیم. «همهچیز روزی تغییر خواهد کرد.» همین. شاید ساده به نظر برسد، اما آسمان بهتر از هر جایی میداند که هیچ چیز ساده نیست. حتی سنگها زیر بار زمان شکل دیگری پیدا میکنند. حتی ستارهها روزی خاموش میشوند. حتی خاطرههایی که زمانی محکمترین بخش زندگی بودند، یک روز تنها تصویری محو در گوشهای از ذهن خواهند شد. اما تغییر همیشه به معنای نابودی نیست. گاهی چیزی فقط شکل دیگری به خود میگیرد. یک پایان، تبدیل به خاطره میشود. یک اشتباه، تبدیل به تجربه. یک روز معمولی، تبدیل به چیزی که سالها بعد با یادآوریاش لبخند میزنی. و خودت نیز، آرام و بیصدا، در میان تمام این تغییرات، شکل دیگری پیدا میکنی. شاید روزی به گذشته نگاه کنی و از خودت بپرسی: «چطور آن آدم، من بودم؟» پاسخش را از آسمان نخواه. آن آدم واقعاً تو بودی. همانطور که آدمی که فردا خواهی شد نیز، هنوز بخشی از همین داستان است. فرشتگان برای متوقف کردن زمان بال ندارند. ما فقط میتوانیم شاهد عبورش باشیم؛ شاهدِ فصلهایی که میآیند، صفحههایی که پر میشوند، و کلماتی که آرامآرام معنای تازهای پیدا میکنند. پس از تغییر نترس. هیچ کتاب زیبایی با ماندن تمام صفحاتش در یک شکل نوشته نشده است. گاهی باید جملهای پاک شود، صفحهای ورق بخورد، و داستان، راهی را ادامه دهد که نویسنده در آغاز حتی تصورش را هم نمیکرد. و شاید راز تمام این قصه همین باشد: قرار نیست همیشه همان کسی بمانی که بودی. فقط مطمئن شو، هر بار که تغییر میکنی، چیزی از خودت را برای خودت نگه میداری. — از طرف فرشتگانی که سالهاست تغییر جهان را تماشا میکنند، اما هنوز باور دارند زیباترین قصهها، قصههایی هستند که پایانشان از پیش نوشته نشده است.
230
به تو، که نامت جایی میان صفحات آسمان نوشته شده است؛
فرشتگان امشب از بهشت چیزی برایت نیاوردهاند. نه نشانی از آینده، نه وعدهای برای فردا، نه پاسخی برای سؤالهایی که شاید مدتهاست در سکوت با خودت حمل میکنی. فقط یک نامه. نامهای که در سردترین اتاق آسمان پیدا شد؛ جایی که صداها پیش از رسیدن به دیوارها خاموش میشوند و هر چیزی که گفته نشده، برای همیشه در میان سکوت باقی میماند. روی نخستین صفحه نوشته بودند: «برای کسی که یاد گرفته است با سکوت کنار بیاید.» ما نمیدانیم چه زمانی سکوت برایت معنای دیگری پیدا کرد. چه زمانی فهمیدی بعضی حرفها ارزش گفتن ندارند، بعضی سؤالها پاسخی ندارند، و بعضی آدمها فقط برای بخشی از مسیر آمدهاند. اما میدانیم که سکوت همیشه خالی نیست. گاهی پر است از فکرهایی که هیچ زبانی توان توضیحشان را ندارد؛ از خاطراتی که دیگر به آنها برنمیگردی، از روزهایی که گذشتهاند، و از نسخهای از خودت که دیگر قرار نیست دوباره همان آدم باشد. شاید بزرگ شدن همین باشد؛ یاد گرفتن اینکه برای هر چیزی توضیحی لازم نیست. بعضی اتفاقها فقط اتفاق میافتند. بعضی پایانها فقط پایاناند. و بعضی فصلها، بدون اینکه دلیلشان را بفهمیم، ورق میخورند. فرشتگان برای همهی اینها جوابی ندارند. ما فقط شاهدیم. شاهدِ اینکه چگونه آدمها از میان زمستانهای خود عبور میکنند و روزی متوجه میشوند دیگر آن سرمای قدیمی را احساس نمیکنند. پس اگر روزی صدای گذشته را از دور شنیدی، برنگرد. هر صدایی قرار نیست پاسخی داشته باشد. بعضی صداها فقط یک پژواکاند؛ آمدهاند تا یادآوری کنند چیزی زمانی وجود داشته، نه اینکه دوباره به زندگیات برگردد. و شاید به همین دلیل، بعضی پژواکها هرچه دورتر میشوند، آرامتر و زیباتر به نظر میرسند. پس بگذار بگذرند. تو هنوز صفحههایی داری که نوشته نشدهاند. با احترام، از طرف فرشتگانی که صدای چیزهای از دسترفته را میشنوند، اما هیچگاه برای بازگرداندنشان آسمان را به عقب برنمیگردانند.
