ㅤㅤ𝖠𝗌𝗍𝖾𝗋𝗂𝗈𝗇𝖾(new🆕️)
Ir al canal en Telegram
ㅤㅤㅤㅤㅤi buried my halo beneath your name; now even heaven mistakes me for a prayer left unanswered. @tufloxbot
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
231
Suscriptores
-224 horas
-107 días
+1330 días
Archivo de publicaciones
Repost from 𝖺𝗇𝗀𝖾𝗅 '𝗌 𝗁𝗈𝗎𝗌𝖾 🆕
𝗇𝖾𝗐 𝗉𝗈𝗌𝗍: 𝖠𝗇𝗀𝖾𝗅'𝗌 𝗄𝗂𝗌𝗌
𝖱𝖺𝗇𝖽𝗈𝗆 𝗀𝗂𝗋𝗅 🪼 𝖶𝗁𝗂𝗍𝖾 𝗐𝗂𝗇𝗀𝖾𝖽
نوازنده اش می نواخت، تا بار کوچکی از دل خود بردارد .
خیلی قشنگ غم رو با موسیقی گره می زد . کل متن حس مبهمی داشت، یه حسی بین کنجکاوی، غم ، سردرگمی و همین باعث مرموز شدن داستان می شد. خسته نباشی قشنگم، گل کاشتی مثل همیشه. همونطور که از چنل ده از ده ات انتظار میره .
Repost from ㅤمـوزہے خـاطࢪاـت سوختـہ
ㅤ
ㅤ ㅤ ㅤ نــوازنـده سکـوت
ㅤ
در سکوت شب، نوایی در تاریکی پیچید؛ نوایی که هیچکس نمیدانست نواختهٔ دست چه کسیست. در میان چوبههای خاکخورده، یا به گفتهی دیگران خانهی چوبیای، گویی کسی نشسته و به آرامی تارهای گیتارش را نوازش میکند؛ نوازشهایی که بر روی فرتهایش تند میرقصند، گویی دو پای گرفته و با نوای سالسا همراه شدهاند. ولی نوایی که به گوش میرسید، آشنایتی با موسیقی آزادی نداشت. آن نوا، مهمانی از غم بود، و شاید مهمانی از دلتنگی که دیگر در کنج سینهاش جای نمیگرفت و بر روی گیتار نواخته شده بود. سؤال هر رهگذری این است: او کیست؟ چه کسی موسیقیای مینوازد که مملو از احساسی، هرچند نه چندان خوش، است؟ جواب هر سؤال بیپاسخ ماند؛ نه کسی نامی از او داشت و نه یادی. گویی در آن خانهی چوبی، روحی نوازندهی گیتار شده و آدمی را محبوس خود کرده است؛ خانهای چوبی با پنجرههایی عظیم از آسمانِ سقف تا سنگهای زمین، ولی چیزی در آن دیده نمیشود. دقایق میگذشت و میگذشت، و آن موسیقی به اوجهای خود نزدیکتر میشد. با نواخته شدن هر آکورد، درد سرکوبشدهای جدید فریاد زده میشد. و شاید آن موسیقی، تنها موسیقی نبود؛ همانطور که در دل خود غم و اندوهی داشت، نوازندهاش نیز مینواخت تا باری از دل کوچک خود بردارد. موسیقی در اوجی باشکوه آرام گرفت، و دانهبهدانه حرکت بر روی فرتها کوتاه و کوتاهتر شد. با آرام گرفتن آن، من نیز از دنیایی که بر روی زمین نبود، رهایی پیدا کرده بودم. دیگر کسی نبود، نه رهگذری و نه آشنایی. گویی شهر از آدمهایش خالی شده بود؛ من مانده بودم و خانهای چوبی. کنجکاویام اجازهی گذر همچون رهگذری نمیداد. قدمهای کوتاهی برداشتم تا به درِ چوبیای رسیدم. بهآرامی تقهای زدم و با صدایی گوشخراش، مهمان آن خانه شدم. بهدور از انتظار، دخترکی بر روی صندلی نشسته بود و گیتارش را در آغوش داشت؛ دخترکی که لباسی قرمز به تن داشت و توری قرمز رویش را پوشانیده بود. چند قدمی نزدیکتر شدم، و به نیت ادب، زانویم را بر روی خاک نهادم و مقابل دخترکی نحیف زانو زدم. بهآرامی، توریای که صورتش را نهان کرده بود، کنار زدم؛ و چشمانم گیرای دو مروارید سیاهش شد. عمیق و غمدار. آری، درست فکر میکردم؛ این دختر باری سنگین بر روی قلبش به دوش میکشد؛ باری که دلداری برای همراهیاش ندارد. دستهایم بهآرامی دستان زیبایش را گرفت و بوسهای مهمان آن دو کرد. لبخندی بر روی لبهایم جای گرفت و با لحنی آرام، که فقط دو گوش شنوا داشتند، نجوایی سر دادم. + دخترک نوازنده، لقبی برازنده؛ ولی دخترک، مرا با غمهایت شریک میکنی؟ گویی لبخندی که بر لبهایم مهمان شده بود، مرا ترک کرد و همراه آن دختر شد. نمیدانستم دلیل آن غم چیست، ولی نوایی در دلم زمزمه میکرد که آن دختر به کسی نیاز دارد؛ کسی که در این غم، همراهیاش کند. – میخوای یه قطعهی دیگه برات بنوازم؟
Repost from ㅤsaudade : پڪ استاتیڪ
ㅤㅤㅤ #silver .ᐟ.ᐟ clıck for stıcker
ㅤㅤㅤ o mundo moderno eterno ﹫s
