es
Feedback
لِناگرآم .

لِناگرآم .

Ir al canal en Telegram

‌کُپی؟ نه لطفا. کاملا متعهد به خیالاتم. به وقتش خواهشا ریسک کنید. ‌وزارت امور شخصی؛ @Q_mars86

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
348
Suscriptores
Sin datos24 horas
-287 días
+530 días
Archivo de publicaciones
هی بهت میگم بیا ببرمت مقاومت میکنی

Repost from N/a
- 59
مـدتـی اسـت کـه فـرامـوشـمـان شـده پـسـری مـانـده از تـبــار عـلـی

چرا جدیدا جملاتم قاطی‌پاتیِ؟ فعل و فاعل جاش عوض می‌شه قید میره جای نهاد ، صفت می‌شه فعل😑
واقعا خوبممم؟ قرصامو خوردم؟

یعنی شما می‌گید کتاباتون پاره پوره نیست؟ خونی نیست؟ اشکی نیست؟ مچاله نیست؟

sticker.webp0.31 KB

+

دستامم همراهِ‌من حرف می‌زنن؛

دلم نمیاد خب؛🥲

مگه قرار نبود اسم چنلتو عوض کنی؟

Repost from N/a
تلاشِ کسی را که سعی می کند با تو در ارتباط بماند نادیده نگیر، همیشه کسی نیست که برایت اهمیت قائل باشد و این حقیقت است.

مگه خوابم 404عزیز؟🙄

بیدارشوووووو

گاهی برای دیدن ققنوس باید از انتظار شعله دست کشید

هممم : ))) ولی شعله باید برگرده تا تارِمو بتونه عاشقی کنه و به ققنوس برسه💔

اما شعله بازنگشت. قفس ماند و تارِ مویی که دیگر توانِ سوختن نداشت. هر شب، چشم به ققنوس می‌دوخت؛ شاید این‌بار از میان خاکسترها راهی به رهایی پیدا کند. اما ققنوس خاموش بود. شاید هنوز زمانِ پروازش نرسیده بود. شاید باید تمامِ شعله می‌مرد تا چیزی از خاکستر متولد شود. و او، در سردترین گوشه‌ی قفس، برای نخستین بار فهمید: گاهی برای دیدنِ ققنوس، باید از انتظارِ شعله دست کشید:)

داستان کلی؛ تار مو ، با خاطرات زنده بود خسته شده بود از عاشق بودن. منتظر بود هر چه زود تر حس عشق و عاشقی از ذهنش بپره تا بتونه به اوج معنویت و رستگاری برسه. بالاخره شعله ی عشق خاموش می‌شه حالا تارِمو میتونه رها باشه؟ اصلا دیگه شور و شوقی داره برای رستگاری و رهایی؟ عشقِ که باعث تلاش می‌شه- انسان افسرده و بی‌حسُ چه به رهایی؟

برای اینکه بهتر متوجه شید: شعله: حسِ خوبِ آتشین عشق. تار مو: شخصیت اصلی داستان که داره با خاطرات زندگی می‌کنه. ققنوس: حس آزادی و رهایی/ معنویت بالا قفس مهر: قلب/دل

نمیدونم بتونید درکش کنید یا نه اصلا حوصله ی خوندن دارید؟

در آخرین نگاهِ وداعِ شعله با شمعِ وجودی آدمی، میان خاموشیِ افکار، پرتوِ کم‌نوری از تو بر دیواره‌ی عصبی قفس مهر خودنمایی می‌کرد. رقص پرتو، هنوز هم قفس را زنده نگه داشته بود؛ اما تارِ مویی از خاطرات از سوختن به تنگ آمده بود. تلاطم، گرمای محبت، عشق آتیشن، برایش بی‌معنا بود. کمی آزادی آمیخته با بی‌شعله‌ بودن طلب می‌کرد. شمرده شمرده لحظات را سپری می‌کرد تا شعله آخرین نگاهش را از قفس بگیرد و به ققنوس بدوزد. آه ققنوس؛ شاید بعد از خاموشیِ مطلقِ شعله، می‌توانست ققنوس را ببیند؛ تنها آرزویش بود. نگاهِ شعله‌ی بی‌جان، دیگر سرد و مرده بود. خاموشی مطلق در قفس! حال می‌توانست ققنوس را طلب کند؟ دگر شور و شوقی داشت؟ با رفتن شعله، تبدیل شده بود به تارِ مویی منجمد؛ سرد و سوزناک. پشیمان و در انتظار بازگشتِ شعله..

یه زمان نوشته های عجیبی می‌نوشتم؛
جوری که اگه چند مدت فراموششون می‌کردم ، خودمم نمی‌دونستم در مورد چیه