لِناگرآم .
Ir al canal en Telegram
کُپی؟ نه لطفا. کاملا متعهد به خیالاتم. به وقتش خواهشا ریسک کنید. وزارت امور شخصی؛ @Q_mars86
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
346
Suscriptores
-224 horas
-247 días
+530 días
Archivo de publicaciones
346
اما شعله بازنگشت.
قفس ماند
و تارِ مویی که دیگر توانِ سوختن نداشت.
هر شب، چشم به ققنوس میدوخت؛
شاید اینبار
از میان خاکسترها
راهی به رهایی پیدا کند.
اما ققنوس خاموش بود.
شاید هنوز زمانِ پروازش نرسیده بود.
شاید باید تمامِ شعله میمرد
تا چیزی از خاکستر متولد شود.
و او،
در سردترین گوشهی قفس،
برای نخستین بار فهمید:
گاهی برای دیدنِ ققنوس،
باید از انتظارِ شعله دست کشید:)
346
داستان کلی؛
تار مو ، با خاطرات زنده بود
خسته شده بود از عاشق بودن.
منتظر بود هر چه زود تر حس عشق و عاشقی از ذهنش بپره تا بتونه به اوج معنویت و رستگاری برسه.
بالاخره شعله ی عشق خاموش میشه
حالا تارِمو میتونه رها باشه؟
اصلا دیگه شور و شوقی داره برای رستگاری و رهایی؟
عشقِ که باعث تلاش میشه-
انسان افسرده و بیحسُ چه به رهایی؟
346
برای اینکه بهتر متوجه شید:
شعله: حسِ خوبِ آتشین عشق.
تار مو: شخصیت اصلی داستان که داره با خاطرات زندگی میکنه.
ققنوس: حس آزادی و رهایی/ معنویت بالا
قفس مهر: قلب/دل
346
در آخرین نگاهِ وداعِ شعله با شمعِ وجودی آدمی، میان خاموشیِ افکار، پرتوِ کمنوری از تو بر دیوارهی عصبی قفس مهر خودنمایی میکرد.
رقص پرتو، هنوز هم قفس را زنده نگه داشته بود؛ اما تارِ مویی از خاطرات از سوختن به تنگ آمده بود.
تلاطم، گرمای محبت، عشق آتیشن، برایش بیمعنا بود.
کمی آزادی آمیخته با بیشعله بودن طلب میکرد.
شمرده شمرده لحظات را سپری میکرد تا شعله آخرین نگاهش را از قفس بگیرد و به ققنوس بدوزد.
آه ققنوس؛
شاید بعد از خاموشیِ مطلقِ شعله، میتوانست ققنوس را ببیند؛
تنها آرزویش بود.
نگاهِ شعلهی بیجان، دیگر سرد و مرده بود.
خاموشی مطلق در قفس!
حال میتوانست ققنوس را طلب کند؟
دگر شور و شوقی داشت؟
با رفتن شعله، تبدیل شده بود به تارِ مویی منجمد؛ سرد و سوزناک.
پشیمان و در انتظار بازگشتِ شعله..
346
یه زمان نوشته های عجیبی مینوشتم؛
جوری که اگه چند مدت فراموششون میکردم ، خودمم نمیدونستم در مورد چیه
346
خاک توسرم
فکر کردم یه پسره دختره..
تو کل چتمون(برای تبادلات)یه عالمه 🎀✨ استفاده کردم
فک نکنه پیکمیم
😭😭😭😑😂
