مرثیه فرمانده.
Ir al canal en Telegram
درد فرمانده را به زانو در آورده؛ بشنو فریادهایش را. @Weaponmintbot https://telegram.me/BChatsBot?start=sc-D9Jg5bpTmd
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
495
Suscriptores
Sin datos24 horas
-217 días
+12430 días
Archivo de publicaciones
Repost from N/a
در واپسین لحظاتِ تاریکی؛
در قعرِ افکاری تُهی بر اَلواره این کلماتِ بیمقدار به سکون رسیدهام..
قلم را در گِرو تن کاغذ از سیاهی آکنده و خط بعد را به نام آخرین بندی که کلمات را یارآی تحمل آن نیست ،سفید میگذارم..
از این بی مبالاتی درد در پیکرۀ متنی مرگ زده
چه باید بنویسم نمیدانم اما؛
قسم خورده ام که بی خبر از فردایِ بی تو، یک امشبه را آسوده بخوابم...
در این بی ملاحظهگیِ شب در دل مَردی خشمزده چه باید بنویسم نمیدانم اما؛
عهد کرده ام در انزوایِ این حقیقتِ محض، چَشم به روی دلی ببندم که مشامَش سوخته و اکنون غریبه است با آدمی که بوی تنش را بیش از هر حیات دیگری حفظم...
در تار و پود آنچه در خلسۀ تنهایی با تو زندگی کرده ام را تا چه حد در این هیبت خاموشی رها میکنم نمیدانم اما؛
از این معمای برآمده که دودَش به مغز استخوان رسیده، رگی به دور گلویم پیچیده که از دیدن دوست داشتنت بی حضور من انگار هراسی ندارد و این..
ناگفته های لعنتی اند که باز هم از قلم می افتند و شاید فردا آنکه میخواهد راست بگوید تو باشی و آنکه از مرگ استقبال کرده من..
که این سکوت
و امان از این سکوت
و امان از آنچه که به تردید از من می رباید و تو؟
باور کن که حتی انتقامى در كار نيست،
چرا که تو روزى خانۀ من بودى و من..
جايى را که زمانى در آن زندگی كرده ام به آتش نميكشم.
یهسریهاتون ممکنه با بات راحت نباشید، برای همین هیدن رو هم به بیو اضافه کردم.
کاش یکی بود. انجامش میداد. روح فرمانده رو از تنش جدا میکرد. شاید جسمش نتونه به سربازش برسه، ولی روحش بی هیچ قیدوبندی بود. اون میتونست پرواز کنه سمتش.
