مرثیه فرمانده.
Ir al canal en Telegram
درد فرمانده را به زانو در آورده؛ بشنو فریادهایش را. @Weaponmintbot https://telegram.me/BChatsBot?start=sc-D9Jg5bpTmd
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
495
Suscriptores
Sin datos24 horas
-217 días
+12430 días
Archivo de publicaciones
Repost from مرثیه فرمانده.
بچهها، کسی بلده ایموجی درست کنه؟ میتونه بهم پیام بده؟
@B_urntash
Repost from ʍɣ ıꞥner ⱱⱺıɕe
زمان، همیشه آرامتر از آن چیزی که به نظر میرسد عبور میکند؛ شبیه موجی که بیصدا از کنار ساحل میگذرد و تنها ردّی از خویش بر شنهای خاطره باقی میگذارد.
در میان وسعت بیانتهای دریا، افکار نیز مانند ذرات نور در عمق آب شناورند؛ گاهی آرام و روشن، گاهی گمشده در تاریکیِ ناشناختهها.
هر موج، داستانی ناگفته با خود حمل میکند و هر عمق، رازی را در آغوش گرفته که تنها نگاههای صبور توان دیدنش را دارند. شاید آدمی نیز مانند دریا باشد؛ ظاهری آرام با جهانی پنهان در اعماق. میان گذشتهای که آرام آرام دور میشود و آیندهای که هنوز در مه پنهان است، شناور میماند؛ در جستوجوی معنایی که میان گذر زمان و سکوت لحظهها پنهان شده است.شاید در میان این همه رفتوآمدِ بیپایانِ زمان، زیباترین لحظه همان زمانی باشد که سکوت، جای تمام واژهها را میگیرد؛ لحظهای که نگاه در وسعت دریا گم میشود و افکار، آرام در عمق وجود شناور میمانند.
سلام ما یه بوست یه روزه گرفتیم ولی نمیدونیم چجوری ریاکت پریمیوم اضافه کنیم
Repost from 𝗏𝗂𝗇𝗎𝗋
چشمـانت آن دو گـوی فࢪیبنـده؛هنـگـامی کـه نگاهـم بـه نگـاهت دوختـه شـد در تکـاپـؤی عشـقی پـاک و مقـدس بـودم امـا هیـچ نیافتـم گـویا که تـنِ تـو آلـوده و گناهکـار بود! پیونـد مقـدسِ مـا متزلـزل بـا گنـاهانِ تـو آلـوده شـد بـه مقـدسـات قسـم خـوردم دوستـدارِ تـو بـاشم و تـورا مذهب خود بدانـم امـا افسـوس کـه تـو بنـده ای کافـࢪ بیـش نبـودی حـال خـواستـار آنـم فاحشـهای کـه تـو باشـی کافـر بمـاند؛ درون هیاهـوی تکبـࢪ غـࢪق بمـاند؛ از گنـاهِ مرتکبشده خشنود بمـاند! هنگـامی کـه آتش دوزخ دامـان گیـࢪت میشـود لبخنـدی شیـࢪیـن بـر لبـانم جاری میشـود
چـࢪا کـه دیدنِ زجـر یک گناهکـار هنگـامـی که تـاوان پـس مـیدهـد زیبـاتریـن موهبـت اسـت
حقایقی به تلخی ِ قهوه، تاوانی با شیرینیِ عسل.
Repost from 𝐈𝐒̸𝐎𝐅𝐑𝐀𝐌𝐒̸𝐓
📖 ⑦
انتخاب شد: هیچکس.
همهی نویسندههای بزرگ دور میز نشسته بودند؛
داستایفسکی، مارکز، شکسپیر، مولانا، کافکا…
اما وقتی نوبت به داستان تو رسید،
هیچکدام قلمشان را برنداشتند.
رئیس جلسه پرسید:
«پس چه کسی مینویسد؟!»مارکز آرام جواب داد:
«بعضی زندگیها آنقدر ناتماماند که اگر نویسندهای آنها را بنویسد، پایانشان را میدزدد.»آن روز، صفحهی تو سفید ماند. و همان صفحهی سفید، سالها بعد به عنوان «زیباترین صفحهی نانوشتهی تاریخ ادبیات» در موزه نگهداری شد.
