مرثیه فرمانده.
Ir al canal en Telegram
درد فرمانده را به زانو در آورده؛ بشنو فریادهایش را. @Weaponmintbot https://telegram.me/BChatsBot?start=sc-D9Jg5bpTmd
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
495
Suscriptores
Sin datos24 horas
-217 días
+12430 días
Archivo de publicaciones
سوال بپرسید، اهنگ بفرستید.
یه کاری کنیم به فردا و اینکه چطور قراره بگذرونمش فکر نکنم.
Repost from تـآسـیـان ٬
- سحر فراموشی - ۳ آگوست، سال ۱۸۶۹
انگشتانم سرشار از تمنا برای نجات اند. میخواهم تنم را از میان طغیان آب بالا بکشم و به ساحل زندگانی چنگ بیندازم اما بیشتر فرو میروم. زیر پایم چنان خالی میشود که با شدت به قعر اقیانوس کشیده میشوم و نفس کشیدن را از یاد میبرم. صدایی در گوشم نجوا میکند؛ اما به گونهای محو است که تنها حباب زمزمههایش را میشنوم. چشمانم در خیالی خاموش فرو رفته اند و چیزی جز لحظه شماری برای رسیدن به ماسههای کف اقیانوس ندارم. همهٔ عالم تیره است؛ گویی که بادی سرد، مهمان رگهای وجودم شده. تصاویر مبهم زیادی از جلوی چشمانم میگذرند؛ خاطرات زیادی دارم. اما هیچکدام برایم آنقدر ارزشمند نیستند که بخواهم آخرین لحظاتم را برایشان صرف کنم. با این حال تو... تو تنها خواستهٔ من از تمام این هستی پوچ هستی! به همین شوق است که تلاش میکنم هرچه از تو دارم را یکبار دیگر به یاد بیاورم. دلم میخواهد تمام خاطرات کوچک و بزرگی که دست در دست ساختهایم را به آغوش بکشم! «شب.. خیابان.. تو..» همه چیز خیلی محو است؛ هرچه میخواهم بیشتر به یاد بیاورم بیشتر فراموش میکنم، آب عمیقتر در ریههایم جا خوش میکند و هوشیاریام را بیش از پیش از دست میدهم. «اولین نگاه.. من.. لبخند..» چرا ادامهاش را به خاطر نمیآورم؟ چرا.. چهرهات را نمیبینم؟ ترس تمام وجودم را فرا میگیرد؛ چشمهایم گشوده میشوند و حال، چون آتش برایت میگریند. اشکهایم میان قطرات اقیانوس گم میشوند و چون صدایم که در گلو خفه ماند، در سکوت به قعر چاه میافتند. سرمای فراموش کردنت جانم را سبک کرده و به سطح آب رسانده است. نه نفسی مانده، نه خیالی که بخواهد یادآور تو باشد. همه چیز در سیاهی غرق است و سفیدی تو، چه پلیدانه مرا به جنون میکشاند. کاش به شب اول بازمیگشتیم؛ شبی که تمامت را در سینه حفظ کردم و تا کمی پیش به یاد داشتم... شبی که تحول دنیایم را به همراه داشت.کاش... هیچوقت از آن شب گذر نمیکردیم!
Repost from مرثیه فرمانده.
روح، یکباره از بین نمیرود.
هیچ صدایی هم لحظهی فروپاشیاش را اعلام نمیکند. فقط با هر زخمی که درمان نمیشود، با هر فقدانی که پذیرفته نمیشود و با هر حقیقتی که دیر فهمیده میشود، ذرهای از خودش را از دست میدهد.
تا جایی که دیگر چیزی برای سوختن باقی نمیماند. آنچه از روح میماند، خاکستر است؛ نه زنده، نه مرده. تنها یادگاری از چیزی که روزی میتوانست عشق بورزد، امیدوار شود، یا به آینده ایمان داشته باشد. آدمی با خاکستر ِروح هم زندگی میکند. راه میرود، حرف میزند، لبخند میزند و حتی گاهی میخندد؛ اما هیچکدام از اینها نشانهی زنده بودن نیست. تنها عادتی است که جسم، بعد از خاموش شدنِ روح، از خودش به جا گذاشته است. شاید تلخترین سرنوشت، مرگ نباشد؛ این باشد که هر روز بیدار شوی و وزنِ خاکسترِ روحت را با خودت حمل کنی، بیآنکه هیچکس بداند زیر این چهرهی آرام، روزی جهانی وجود داشته که حالا فقط مشتی خاکستر از آن باقی مانده است.
Repost from مرثیه فرمانده.
گفت: "زندگی کردن را یادم رفته"
و من به این فکر کردم که چطور یک نفر ناگهان به خودش میآید و میبیند که دیگر بلد نیست چطور زندگی کند؟
یک انسان باید به کجای اندوه رسیده باشد و باید کدامین مرحله از مراحل فروپاشی را پشتسر گذاشتهباشد که یک روز صبح از خواب بلند شود و نداند چطور زندگی کند و با زمان و فرصتی که به او داده شده دقیقا چهکار کند.
