کافه مستاجر پلاک ۱۲
Ir al canal en Telegram
سلام. حامد هستم. عکاس و ادیتورم. قصه مینویسم؛ گاهی با کلمه، گاهی با عکس، گاهی با موسیقی. به دنیاهای خیالی، فیلمها، شبهای طولانی علاقه دارم. اینجا ردپای نوشتهها، پلیلیستها، و هر چیزی رو پیدا میکنی که شاید کمک کنه چند دقیقه از این دنیا فاصله بگیری.
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
2 293
Suscriptores
+524 horas
+617 días
+22630 días
Archivo de publicaciones
2 295
این کتابخونه رو من با کلی عشق خریده بودم، چند سال مهمونِ خونهام بود، تمیز ازش نگهداری کردم. یعنی بخدا دلم میخواست یکی از شماها بیاد بگه حامد جان بنده کتابخون هستم، قدرشو میدونم و به خوبی ازش محافظت میکنم و به یادت خواهم بود اگه به من بفروشی، تا اینکه بفروشم به این جماعتِ مُفتخورِ دیوار. ریدم تو این اَپ، اه.
2 295
آقا ما کتابخونه رو داخل دیوار گذاشتیم برای فروش. اولش ۴ و ۵۰۰ گذاشتم. تعداد زیادی از جمعیتی پیام دادن میشه ۳ تومن بفروشی؟ یه مدت گذشت براش مشتری پیدا نشد، پاک کردم، ۳ تومن گذاشتم، عدهای پیام دادن میشه ۲ تومن بدی؟ دوباره پاک کردم، ۲ تومن گذاشتم، الان روزی ۱۰ نفر دارن پیام میدن که میشه ۱ تومن بدی؟ زهرمار. درد. مرگ و مرض و تخفیف داره؟ پدرسگ.
2 295
یهبار یه نفر بهم پیام داد گفت سلام، من خیلی دلم خونه واسه این وضعیت. گفتم سلام. کدوم خونه؟ گفت نه خونه نه، خون. هیچی دیگه درد و دل یادش رفت. ولی من جدی فکر میکردم منظورش خونهس. چرااا
2 295
بچه بودیم واقعاً ترسناک بود، ولی تاحالا از یه زاویه دیگه بهش نگاه کردید؟ غمانگیزترین قسمت ماجرا اینه که اون زنه حتی بعد از مرگش هم داشت از خونه محافظت میکرد. شوهرش میدونست خونه تسخیر شدهست، برای همین همیشه بچهها رو ازش دور نگه میداشت. با این حال خودش همچنان همونجا زندگی میکرد، چون اون هیچوقت بهش آسیبی نزد؛ برعکس، هم از خودش محافظت میکرد، هم از خونهشون. عاشقش بود، ولی آخر سر مجبور شد خونه رو خراب کنه تا هیچکس دیگه آسیب نبینه.زنه از بچهها متنفر بود، ولی خودش هم قربانی بود. سالها مثل یه وسیلهی سرگرمی توی سیرک زندونیش کرده بودن و مردم مدام بهش چیزمیز پرت میکردن. همین زخمها و اون همه عذاب باعث شده بود نتونه تحمل کنه کسی به خودش یا خونهش چیزی پرت کنه. اون خونه فقط یه خونه نبود؛ پناهگاهش بود. تنها جایی که بالاخره بعد از اون همه درد، حس امنیت و عشق رو تجربه کرده بود. هرجور حساب میکنم میبینم این داستان خیلی درامه. چرا بچه بودیم انقدر میترسیدیم ازش؟ گوگولیا :(((
2 295
Repost from N/a
I remember when
I remember, I remember when I lost my mind
There was something so pleasant about that place
2 295
بزرگتر که بشی، میفهمی تعدادِ ممبرها و فالوورها مهم نیست. مهم امنیته. چه امنیتی که خودت احساس کنی، چه بقیه. اگه فضای امنی برای خودت نداشته باشی، آدمِ امنی نباشی، باختی.
2 295
یهو دلم خواست تینیجر باشم و در مسیرِ بازگشت از دانشگاه با همکلاسیام قدم بزنم و این وسط پشتِ سرِ یکی دیگه از همکلاسیها یا اساتیدمون در حالِ غیبت باشیم. ولی پیر هستم و خسته و بیحوصله، نشستهام به در نگاه میکنم. لپتاپ و پروژهها آه میکشند. ای زندگی، سگ بریند سردرت.
2 295
این روزها سرم تو زندگیِ خودمه. نشستم گوشهی اتاقم. کاری به کارِ هیچکس ندارم. میتونم بگم یک روندِ کاملاً عادی، بیحاشیه و امن، ولی هرجور حساب میکنم میبینم نمیتونم ازش تعریف کنم. آدم به هیجان و ارتباط نیاز داره، یعنی چی سرش تو لاکِ خودش باشه و روزهاش یکی یکی از جلوی چشمش بگذرن و هیچی که هیچی؟ گریه.
2 295
باورم نمیشه سه روز دیگه house of dragon تموم میشه و قراره تا دو سال بدونِ اژدها بمونم. نمیخوام.
