es
Feedback

¡No caigas en manos de tramposos! Telemetrio encuentra y marca estos canales 👉 Si quieres ver la etiqueta, suscríbete

کافه‌ مستاجر پلاک ۱۲

کافه‌ مستاجر پلاک ۱۲

Ir al canal en Telegram

سلام. حامد هستم. عکاس و ادیتورم. قصه می‌نویسم؛ گاهی با کلمه، گاهی با عکس، گاهی با موسیقی. به دنیاهای خیالی، فیلم‌ها، شب‌های طولانی علاقه دارم. اینجا ردپای نوشته‌ها، پلی‌لیست‌ها، و هر چیزی رو پیدا می‌کنی که شاید کمک کنه چند دقیقه از این دنیا فاصله بگیری.

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
2 238
Suscriptores
+224 horas
+1477 días
+32330 días
Archivo de publicaciones
از تجربه‌های شخصی: اگر صورتتون زیاد جوش می‌زنه، برید عطاری اندازه‌ی یک کف دست صِدر بخرید، هرشب قبل از خواب با ماست قاطیش کنید، حسابی که حل شد بمالید روی صورتتون. نیم ساعتی صبر کنید تا خشک بشه و بعد از اینکه خشک شد صورتتون رو بشورید. هم چربی پوست رو می‌گیره هم باعث می‌شه جوشاتون از بین بره، به عنوانِ کسی که مدت‌ها پیشونیش پر از جوش بود، برام نتیجه داد. شاید در لحظه شبیهِ شرک بشید، ولی به نتیجه‌ش می‌ارزه.

مخصوصاً این. یک شاهکارِ به تمام معناس.

به خودتون لطف کنید و این پلی لیستِ زیبای پاییزی رو هدیه بدید و لذت ببرید.

+9
1|8_Hearts_A_Mess_Live_at_The_Songroom_Monty_Cotton_The_Basics_Gotye.mp310.83 MB

+9
1|4 - Prisoner - Stumfol (320).mp36.32 MB

1|9 - Soldier's Eyes - Jack Savoretti (320).mp37.53 MB

چطوری بقیه کانال‌ها تونستن با تبادل کردن کانالشون رو ببرن بالا؟ من نه بلدم تبادل کنم با کسی نه می‌دونم‌ به کی باید پیام بدم و نه می‌دونم از کجا و چجوری شروع کنم.

Repost from پپرونی
وقتی دوبار می‌زنی زیر قولت، دیگه سومین بار نمی‌تونم باورت کنم.

Repost from کلئوپاترا
آدم های بالغ بعد از این که متوجه می‌شن حرف بدی زدن به جای ماسمالی عذرخواهی می‌کنن.

خیلی عجیب بود که چطور می‌شه کسی رو از دست داد، بدون اینکه واقعا جایی رفته باشه.

کاش بعضی از دردها و زخم‌ها قابل لمس بودن که وقتی نمی‌تونستی خودت بهشون دست بزنی، یکی دیگه می‌تونست پیداشون کنه، روشون چسب زخم بزنه و حداقل برای چند دقیقه، دردت کمتر بشه. کاش آدم‌ها می‌تونستن ببینن کجای روحت زخم شده؛ شاید اون‌وقت بعضی‌ها به‌جای اینکه بپرسن «چته؟» فقط آروم می‌گفتن: «بیا زخمِ اینجا رو ببندیم.»

مشکل اینجاست که من هیچ‌وقت واقعاً و از تهِ دل نمی‌خواستم بمیرم. فقط می‌خواستم جوری زندگی کنم که مجبور نباشم از تک‌تک لحظه‌هاش متنفر باشم. وگرنه کیه که دلش نخواد زندگی کنه؟ این حجمِ کینه، نفرت، حسرت و سردرگمیه که آدم رو از پا درمیاره؛ نه خودِ زندگی. زندگی که این‌همه قشنگه، شاید ما باید شرمنده باشیم که فقط یه بار فرصت داشتیم زندگی‌ش کنیم و آخرش این‌طوری ازش گذشتیم.

رفیقم سر صبحی ماشینشو فروخت، تا ظهر ۷۰۰ تومن ناقابل رفت روی قیمت ماشینی که می‌خواست بخره، الان نه می‌تونه ماشینی که مد نظرش بود رو بخره نه می‌تونه ماشینی که خودش داشت رو پس بگیره.

از تجربه‌های شخصی: دوستانِ عزیز، اگر روی Chatgpt و باقی هوش مصنوعی‌ها برای طرح‌های نهایی‌تون، مخصوصاً کارهای گرافیکی حساب باز کردید، باید خدمتتون عرض کنم که بعد از چاپ، کیفیت رو پایین میاره، خروجی‌ای که می‌گیره فقط در حد همون صفحه‌ی گوشی خوبه، فقط کافیه اثر چاپ بشه تا متوجه بشید چطور ریده شده توی کیفیت و رنگ و غیره. هیچ‌وقت هم بابتِ فونتِ فارسی روش حساب باز نکنید، همیشه هرجایی رو شده در حد یک نقطه‌ی اضافه زیرِ کلمه؛ می‌رینه. می‌تونید ازش ایده بگیرید، الهام بگیرید، یا بخواید کمکتون کنه ولی در نهایت خروجی کار رو خودتون بزنید، مخصوصاً اگر بنر یا پوستری برای چاپ باشه.

از قهوه، چای و هر چیزی توی این دنیا که کافئین داره، بابتِ اینکه وجود دارن صمیمانه ممنونم. واقعاً نمی‌دونم بدون شماها چطور باید ادامه بدم.

دوره‌زمونه‌ای شده که اضطراب و دلشوره رو به عنوان یه یارِ همیشگی پذیرفتم. دیگه حتی یادم نیست زندگی بدونِ این دوتا چه شکلی بود.

تا حالا شده انقدر بی‌پناه بمونی که کم‌کم یادت بره «امنیت» اصلاً چه حسیه؟ حس می‌کنم دیگه یادم نیست امنیت یعنی چی. پناه داشتن یعنی چی. اینکه یکی یا یه جایی باشه که بشه بهش تکیه کرد، مثل یه کوه پشتت باشه و بدونی هر اتفاقی بیفته، تنها نمی‌مونی. معنیِ مراقبت کردن رو یادم رفته. آرامش رو. پناه بردن رو، و بیشتر از همه، می‌ترسم زمان بگذره و این فراموشی عمیق‌تر بشه. می‌ترسم یه روز انقدر به بی‌پناهی عادت کنم که دیگه حتی یادم نیاد امنیت چه شکلی بود.

Repost from دوات
زندگی بدون مفهوم "خانواده" شاید قابل‌درک باشه. ولی بدون "رفیق" نه. واقعا نه.

رانندگی ۷ صبح و ترافیکش و این همه شلوغی واقعاً ظلمه. بزرگسالی جالب نیست.