گلسیب
Ir al canal en Telegram
گاهی او شعر میگوید و گاهی شعر او را.
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
439
Suscriptores
Sin datos24 horas
+87 días
+7530 días
Archivo de publicaciones
439
Repost from بارشِ یاقوتهای خُرد شده
عاشقِ نوشتنم؛ گاهی اینقدر دیوانهوار عاشقم که دلم میخواد اگه تمومِ دلایل زنده بودنم برام محو شدن، به امیدِ نوشتن و خلق کردن دلم بخواد که زنده بمونم، حتی اگر فردا قرار باشه برای همیشه و به طور واقعی بمیرم، دلم میخواد تا آخرین لحظهی بودنم فقط بنویسم و بنویسم.
439
دوستم داشته باش، وقتی دوستم داری آسمون آبیتره، درختها سبزتره، غروب اونقدرهاهم غمگین نیست، بارِ روی دوشم همچینم سنگین نیست، پنجرههام رو به نور باز میشه، تمام دنیا برام همتای یک راز میشه.
دوستم داشته باش، وقتی دوستم داری راهِ خونه کوتاه تره، عقربههای ساعتم کند تره، گلدونم خوشعطر تره، کیک خونگیم خوشطعم تره، مشکلاتم کمرنگتره، دنیای من خوشرنگ تره، راهها باز تره، جادهها صافتره، شب مهربونتره، لحظههام دگرگونتره، چای زودتر دم میکشه، شادی از زندگیم نم میکشه.
دوستم داشته باش، دوستم داشته باشی ساز زندگیم کوکتره، مرگ ازم دورتره.
دوستم داشته باش..
439
Repost from ابریکوچولو☁️
بعضی روزها فقط کافیه ادامه بدی. قرار نیست هر روز بدرخشی، همین که جا نزنی، کافیه.
439
کم پیش میاد اصولاً اسمم رو جاهای مختلفی ببینم اما با دیدنش توی این متن انقدر ذوقزده شدم انگار واسه من نوشته شده، وای.
439
اگر چیزی رو بلدید که دیگری بلد نیست، با خوشرویی سعی کنید توضیحش بدید، نگاهِ از بالا به پایین فقط از کسایی برمیاد که از درون پوچن، از ماها بعیده.
439
Repost from بارشِ یاقوتهای خُرد شده
به تمومِ پوستِ تنم چسبیدی، به ذرهذرهی وجودم ذوب شدی، صدات از اعماقِ استخونهام به گوشم میرسه، لبخندت از عمقِ وجودم به چشم میاد، غمت روی جونم میفته و تا سرحدِ مرگ سنگینم میکنه، لبخندت نور میشه و تمومِ هستیم رو گرم میکنه. طوری درونم زندهای که احساس میکنم هم به عنوانِ خودم و هم به عنوانِ تو دارم زندگی میکنم، چون میدونم تو درونِ زندهی منی که زندهای؛ من هم زندهام که تو رو درونم احساس میکنم، پس باید زنده باشم، زنده باشی تا همیشه بمونیم.
439
من فقط در یک شرایط عمیقاً دلم میخواد برگردم به گذشته، که اون بچگیِ تپل و کوچولوی دوستام رو پیدا کنم و تبدیل به یه لقمهی چپ کنم.
439
Repost from راسکولنیکف”
نوشته بود: نترسید، اگه بترسید احتمالاتی رو بیدار میکنید که پیش از ترس شما محال بودند. «هیولاهای من، همه دست سازند.»
439
از نظر من هر شغلی یک حرمتی داره و نگه داشتن حرمت اون شغل، کمتر از درست انجام دادن وظایفش اهمیت نداره.
439
پسردار شم اسمهاشونو میذارم «بُردبار» و «دانا» و شاید هم «برنا»، نمیدونم، فقط میدونم به این نوع اسمها دیوانهوار علاقه دارم.
439
Repost from • ماتیلدای خسته
من آدم حضورم؛ بذار ببینمت، در موردش حرف میزنیم. بریم سینما، این فیلم جدیده که اومده رو ببینیم. امشب ماه خیلی قشنگه، بریم تماشا کنیم. یه کافهی جدید باز شده، بریم پاستاش رو امتحان کنیم. پنکیک شکلاتی درست کردم، میارم با چای بخوریم. اون شعری که دوست داشتی رو برات روی کاغذ نوشتم. من آدم حضورم؛ حضور داشتن، خاطرات موندگار میسازه.
