es
Feedback
گل‌سیب

گل‌سیب

Ir al canal en Telegram

گاهی او شعر می‌گوید و گاهی شعر او را.

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
437
Suscriptores
+624 horas
-17 días
+9530 días
Archivo de publicaciones
خودخواهانه می‌خوام که ترمیمِ روحِ زخم خورده‌ی تو، فقط از دستِ من بر بیاد. با این‌که می‌دونم غیرممکن نیست توی این دنیا، از دستِ اشخاص دیگه هم بر بیاد.

Repost from N/a
شما این پیام رو فوروارد کن چنلت من با یه آهنگ توصیفش می‌کنم 🪷

«با تو ای هستیِ من، باز به تسلیم درآ رویِ خوش را بنما، از درِ نحسی به‌درآ به‌درآ این‌همه رنگ از پسِ مشکی و بلا به‌درآ رختِ عزا را ز تنِ خسته‌ی ما به‌درآ فقر و مصیبت ز پسِ کوبه‌ی در به درآ ناله‌ی مادر به‌درآ اشکِ پدر به‌درآ پایِ گرفتار، به زنجیرِ وطن به‌درآ این‌همه بانی سبب تَرکِ وطن به‌درآ هجرِ دو عاشق ز فراق و غمِ یار به‌درآ غم ز دلِ دور ز آغوشِ دیار به‌درآ از به درک دادنِ رؤیایِ جوان به‌درآ از بَرِ اندوه و برآ شورِ جهان به‌درآ نیشِ ملامت و برآ نوشِ شفا به‌درآ از شبِ ظلمت و برآ نورِ صفا به‌درآ هستیِ من، از در نحسی به‌درآ به‌درآ از پی رنج و سرِ تسلیم برآ» -خود سروده. هنوز کامل و ویرایشش نکردم اما دوست داشتم همین نسخه‌شو اینجا بذارم. اصلاً نمی‌دونم یک‌سری جاهاش معنی می‌ده یا نه، اما دوستش دارم.

به خودت نگیر، لبخند بزن و بگذر. اون‌ها هم آسیب دیدن؛ درست مثلِ تو که آسیب دیده بودی.

شیرین و تند و شور و ترش و گس و تلخ و... هرکدوم مزه‌هایی هستن که اگر در جای بدی قرار بگیرن می‌تونن حال رو بد کنن، دل رو بزنن و دوست‌داشتنی نباشن، درسته؟ اما اگر در جایِ درستِ خودشون باشن چطور؟ مثلِ شیرینیِ کیک خامه‌ای، تلخیِ شراب شیراز، نوچیِ باقلوای تازه، تندیِ فلفل سبز کنار کباب، گسیِ خرمالوهای تازه رسیده، ترشیِ آلوچه و لواشک، شوریِ چوب‌شور و... بسیار خوشمزه، لذیذ و غیرقابل قیاس هستن. و نکتهٔ جالب اینه که احتمالاً آدم‌هاهم همین‌طورن. می‌خوام یک ضرب‌المثل خلق کنم، یا درواقع، به یک ضرب‌المثل دست‌بُرد بزنم: «هر مزه جایی و هر انسان، مکانی دارد.»، می‌خوام بگم همه قرار نیست شیرین به‌دنیا بیان و شیرین زندگی کنن، همه قرار نیست به یک مزه تبدیل شیم تا دوست‌داشتنی باشیم. شاید فقط باید در جای درستی قرار بگیری تا بتونی از تلخی یا گسی یا شوری یا تندی یا هزاران مزه‌ای که ممکنه داشته باشی، استفاده‌ی درستی بکنی و در جای درستی خرج کنی. نمی‌دونم، فقط مطمئنم نه همیشه، اما خیلی‌اوقات مشکل مزه نیست، مشکل جایی هست که مزه در اون‌جا چشیده می‌شه.

Koop – Koop Island Blues.mp310.49 MB

نمیدونم، ولی دورِ سرش بگردم.
+1
نمیدونم، ولی دورِ سرش بگردم.

به همون اندازه که حد و مرز داشتن مهمه، احترام گذاشتن به حد و مرزهای بقیه هم مهمه. نمی‌شه شما برای خودت یه چهارچوبِ سفت‌وسخت بسازی، اما وقتی نوبت به آدم‌های دیگه می‌رسه، چهارچوب و در و دیوارشون رو بشکنی و از مرزهاشون رد بشی.

Moein-Khoneh-128.mp35.49 MB

به زلالیِ آبِ رودخانه‌های گیلانی تو، به طراوتِ بارانِ بهار و به سپیدیِ برفِ زمستان. به ظرافتِ رنگین‌کمانی که در آسمان شکل می‌گیرد، به درخششِ آفتابِ سوزانِ تابستان و به کمالِ ماهِ شبِ چهاردهم. به خیال‌انگیزیِ ابرهایی که در کودکی برایشان شکل‌های متفاوت می‌ساختم، به تماشاییِ سیدیِ «خروس جنگی» وقتی پنج-شش ساله بودم و به شنیدنیِ کمانچه‌زدن‌های کلهر در سکوتِ اتاقم. به حدِ دیوانه‌واری خواندنی هستی، به‌اندازهٔ تمامِ دیوان‌های شعرِ کتابخانه‌ام. به بوییدنیِ کلوچه‌های دارچینیِ تازه از فر درآمده‌ای تو، به تیزی و جسارتِ رژِ لبِ قرمزِ پررنگی که گاهی به لب می‌زنم، به شاعرانگیِ برگ‌های پاییزی به رویِ پیاده‌روهای خیس و به زنده‌بودنِ رنگ سبزِ برگ‌های جنگلِ بعد از باران. به الهامِ پشت تمام شعرهایی که هنوز ننوشته‌ام می‌مانی، به دلیلی که واژه‌هایم را از سکوت بیرون می‌کشد و مرا به بازی با کلمات دعوت می‌کند. به هوس‌انگیزیِ شرابی که هرگز لب نزده‌ام می‌مانی، به وسوسه‌ای که وادارم کند این قدح را سر بکشم و سرمست شوم. به پیچیدگیِ گره‌های کوری می‌مانی که گاهی موهای فرِ من به جانِ خودشان می‌اندازند و و به رازهای نجومی می‌مانی که از کودکی هزاران سؤال برایشان داشتم، و وسوسهٔ کشف و دانستنشان خورهٔ مغزم می‌شد. به خودِ زندگی می‌مانی، به تمامِ چیزهایی که باید تماشایشان کرد، باید بوییدشان، شنیدشان، لمسشان کرد، درباره‌شان نوشت و تا تهِ تهِ جان زندگی‌شان کرد.

Repost from N/a
بچه ها 🩵✨ این پیام رو فوروارد کنید چنلتون تا بگم اگه چنلتون یه کارتون/انیمیشن بود از نظر من چی بود.

من می‌خواستم پناهِ غمِ مخفیانه‌ی آدم‌هایی باشم که خوب می‌خندیدن و خوب می‌خندوندن.

از آدم‌هایی که روی کتاب خط می‌کشن، چیزی می‌نویسن یا نشونه‌ای از خودشون به‌جا می‌ذارن خوشم میاد. هرچند شاید برای وسواس و ارزشی که گاهی برای سالم و دست‌نخورده موندنِ کتاب‌ها قائلیم، این کار کمی غریب به نظر برسه، اما در کتابِ «سایه‌ی باد» می‌خوندم که: «هر کتاب، دارای روحه. روح کسی که اون رو نوشته و روح تمام کسانی که اون رو خوندن و با اون کتاب زندگی کردن و به کمکش رؤیاهاشون رو خلق کردن. هر زمان که یک کتاب از دستی به دست دیگه می‌رسه، هر زمان که نگاه یک نفر خطوطش رو از ابتدا تا انتها طی می‌کنه، روح اون کتاب رشد می‌کنه و بزرگتر و قدرتمندتر میشه.» برای همین، من عاشقِ کتاب‌های دست‌دومم، چون حس می‌کنم روحِ بزرگتری دارن. عاشقِ کتابخون‌هایی هم هستم که به کتاب‌ها روح می‌دن.

RasulNajafian.Mohammad.Khani(128).mp33.03 MB

یک‌جورهایی خوشم میاد که صدای دَف انقدر بلنده و هیچ راهی برای کم کردنش ندارم. موقع تمرین و زدنش، هر ضربه‌اش انگار تمامِ معذب بودنِ من از بلند حرف‌زدن رو می‌بره زیر سؤال. عیب نداره، به اندازهٔ تمام زمان‌هایی که من نتونستم صدام رو بالا ببرم تو فریاد بزن عزیزم.

قلم‌های بیدار رو دوست دارم. این‌که وقتی خیلی‌ها ترجیح می‌دن چیزی نبینن، اون‌ها چشم باز می‌کنن، دست می‌برن و اون رو می‌نویسن. این‌که حتی اگر همه فقط یک‌چیز رو بنویسن، قلم‌های بیدار، افسارِ قلم‌های اشتباه و یکدست شده رو می‌کشن و خودشون رو به جریانِ تکرارِ کورکورانه نمی‌سپارن. همیشه می‌دونن از چی باید بنویسن، کِی باید بنویسن و چطور بنویسن تا بتونن حداقل یک نفر رو از خواب بیرون بکشن. شیفتهٔ قلم‌هایی هستم که می‌دونن نوشتن، خیلی‌اوقات فقط به چیدنِ کلمه‌ها کنارِ هم نیست. شیفتهٔ قلم‌های بیدارم.

رفاقتِ دست‌ها.
رفاقتِ دست‌ها.

جوابِ چالش‌هارو اینجا می‌ذارم: @pasokhbargegolesib که اذیت کننده نباشه و چنل شلوغ نشه.

تموم شد. باز هم ممنون از همه‌تون.

+4
اسمِ آهنگ، گویای وایبی که گرفتم هست. https://t.me/yadegar_rrr