-
Ir al canal en Telegram
Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
1 068
Suscriptores
+124 horas
+137 días
+18030 días
Archivo de publicaciones
1 068
Repost from - فاطمیه .
امروز برای رسیدن به مقصد عجله داشتم و چندین بار رانندهی اسنپ مسیر را اشتباه رفت. از شدت کلافگی و گرما، به دوستم گفتم از راننده بخواهد جایی توقف کند تا چیزی خنک بگیریم .
رفتن دوستم همان و باز شدن سفرهی دل آن پیرمرد رنجور و نحیف همان…
گفت جانباز ۴۰ درصد جنگ دوازدهروزه است و کارت نیروی انتظامیاش را نشانمان داد؛ ستوان دوم بود.
برایمان تعریف کرد که در روزهای آخر جنگ، در اوج نگرانیها، مقرشان را زده بودند و ده نفرشان همزمان به کما رفته بودند؛ چند روزی را میان زمین و آسمان گذرانده بودند…
بعد از بههوش آمدن، همسرش بهخاطر شرایط جانبازی او از او جدا شده بود.
حالا شبها را در میادین میگذراند و روزها با اسنپ و مسافرکشی زندگیاش را میگذراند…
شرمنده شدم.
از کلافگی خودم؛
از اینکه چند دقیقه قبل، تمام دغدغهام فقط عجله و گرما و اشتباه رفتن مسیر بود.
شرمنده شدم از جانهایی که برای آسایش ما، اینگونه درگیر زخم و بیماری و تنهایی شدند؛
از آدمهایی که روزی برای امنیت همین روزهای ما ایستادند و حالا شبهایشان را در میدانها به صبح میرسانند.
گاهی یک اتفاق ساده، آدم را با حقیقتی روبهرو میکند که تا مدتها نمیتواند از فکرش بیرون بیاید…
1 068
Repost from 'نوشته های لیلا؛ نخوانده های مجنون'
به محض شنیدن خبر شهادت؛ سیاهی دنیا رو به روی چشمام اومد. میدونستم قرار نیست دنیا دیگه روی خوشش رو بهم نشون بده. دیگه تموم شد!
بعد از تو خاک بر سر دنیا...
روزای خوش زندگیم برای همیشه تموم شد.
اینو هر روز بیشتر از روز قبل درک میکنم. تو تمام امید من برای زندگی بودی. تو همه ی دارایی من توی این دنیا بودی. بذار مردم به خیال خودشون فکر کنن این زخم التیام پیدا میکنه. تو به دلم نگاه میکنی دیگه؟ میبینی این حفره ی عمیقو؟ حزن و بیچارگی من بعد از تو دائمیه.
اما حُزنی فَسَرمد!
1 068
بچه ها مرسی بابت ناشناساتون..
دیشب اصلا شرایط خوبی نداشتم
هرچند که روز به روز میره جلوتر بدتر میشه اخلاقام
ولی از طرفی هم نمیخوام انرژی منفی بدم
1 068
سلام بچه ها
دخترای خوشگلم ، تا جایی که میتونید این پیام رو نشر بدید ..یا اگر تو فضای مجازی فعال رسانه هستید استوری و پست یا هرچی ..
ببینم چیکار میکنید🤍
1 068
'بسمتعالی'
~ قصد داریم قدمکوچیکی درمسیر روایتِ شهدا برداریم و پکهای فرهنگی آماده کنیم 🌼
~ انشاءالله برکتش رو ببینیم ✨
~ اگر دوست دارید در این قدم خیر کنارمون باشید ، یک 'یاعلی' بگید انشاءالله که کار روزی زمین نمیمونه🌻~
6280231530974467
📌 محمود مسعودیان
* بزنید روی شماره کارت کپی میشه
- مارو از دعای خیرتون بی نصیب نذارید -1 068
میتونم امشب بنویسم.. با اینکه خیلی وقته ننوشتم؛)
مهدیه رو قبل از شهادت همسرشون نمیشناختم.. نمیدونم چه دختری بود و تبدیل شد به چه دختری! ولی میدونم خیلی شکستهتر شد، خیلی لاغر شد، خیلی حرفا شنید و غصه خورد و ریخت تو خودش..
تو جمع رفیقا همیشه سعیم بر این بوده که بچههای داغدار رو بیشتر بخندونم، مثل هانیه و آرزو و فاطمه و محدثه و بقیه بچه ها بیشتر حواسم بهشون باشه، بیشتر کنارشان باشم؛ ولی مهدیه یه جور دیگهای بود... یه وقتایی وسط خندههاش میشد فهمید که یه جایی از دلش هنوز داره برای کسی که دیگه نیست، گریه میکنه.
یادمه یه بار نشسته بودیم دور هم، همه داشتن از خاطرههای معمولی و روزمرهشون میگفتن. مهدیه هم لبخند میزد و گوش میداد، ولی یه لحظه حرفی زد که من هنوز یادمه... از همسرش گفت؛ خیلی کوتاه، خیلی ساده. نه با گلایه، نه با بغضی که بخواد کسی ببینه. فقط یه جمله گفت و دوباره ساکت شد. همونجا فهمیدم بعضی آدمها وقتی کسی رو از دست میدن، دیگه غصهشون فقط برای نبودن اون آدم نیست؛ برای تمام آیندهایه که قرار بود باهاش بسازن و هیچوقت ساخته نشد.
بعد از اون، هر بار مهدیه رو دیدم، بیشتر از قبل به این فکر کردم که آدم چطور میتونه با یه جای خالی بزرگ، باز هم ادامه بده... چطور میتونه صبح از خواب بیدار بشه، لباس بپوشه، بین آدمها بره، بخنده، جواب بده و وانمود کنه همهچیز عادیه؛ وقتی یه گوشه از قلبش دیگه هیچوقت مثل قبل نمیشه.
شاید من هیچوقت نتونم بفهمم مهدیه قبل از اون اتفاق چه دختری بوده. اما چیزی که دیدم، دختری بود که با تمام شکستنهاش هنوز ایستاده. دختری که شاید خیلی چیزها ازش گرفته شد، اما هنوز بلد بود دوست داشته باشه، رفیق بمونه و برای زندگی ادامه بده.
و فکر میکنم بعضی آدمها بعد از رفتن عزیزترین آدم زندگیشون، فقط پیرتر نمیشن... امشب بغض داشت ولی نمیخواست با گریه تولد آقا مصطفی رو خراب بکنه..
1 068
Repost from -
t.me/HidenChat_Bot?start=8658028546
دوستان این لینک برای تمامی حرفایی که قرار ازتون بهم برسه…
