es
Feedback

¡No caigas en manos de tramposos! Telemetrio encuentra y marca estos canales 👉 Si quieres ver la etiqueta, suscríbete

𝖡𝗈𝗋𝖺𝟨𝟣𝟥 ~ موزیك و پك

𝖡𝗈𝗋𝖺𝟨𝟣𝟥 ~ موزیك و پك

Ir al canal en Telegram

𝖲𝖾𝗏𝖾𝗇 𝗅𝗂𝗅𝗂𝖾𝗌 𝖿𝗋𝗈𝗆 𝖲𝖾𝗈𝗎𝗅 𝗍𝗈 𝗒𝗈𝗎𝗋 𝗁𝖾𝖺𝗋𝗍. ( چنل اوتی سون t.me/bts_youki )

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
564
Suscriptores
-424 horas
+857 días
+27730 días
Archivo de publicaciones
دورت بگردم من بچه کوچولوم اخه 😢🩵🩵🩵🩵🩵🩵🩵🩵🩵🩵🩵

sticker.webp0.00 KB

𝙂𝙊𝘿𝙆𝙊𝙊𝙆  ⌁ 𝗈𝗇 𝗋𝖾𝗉𝖾𝖺𝗍 𝟣𝟫𝟫𝟩          ‌   ‌  🥽    ‌𝗝𝗞 · 𝖺𝗎𝗋𝖺 ¹⁶

اخ مرسی قشنگم 😭😭😭

sticker.webp0.00 KB

Repost from ㅤㅤrest🔒
ㅤㅤ𝖿𝖺𝗂𝗋𝗒 𝗌𝗍𝗈𝗋𝗂𝖾𝗌 ( 💎 ) 𝗋𝗈𝗎𝗇𝖽 𝟤 ㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤ 𝗐 lıl 𝖳𝖧𝖵

Repost from ㅤㅤrest🔒
ㅤㅤ𝖿𝖺𝗂𝗋𝗒 𝗌𝗍𝗈𝗋𝗂𝖾𝗌 ( 💖 ) 𝗋𝗈𝗎𝗇𝖽 𝟤 ㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤ 𝗐 lıl 𝖩𝖪

sticker.webp0.00 KB

Repost from N/a
ㅤ𝗐𝖺𝗍𝖼𝗁 ( 𝖩𝖪 ) 𝗌𝗍𝖾𝖺𝗅 𝗍𝗁𝖾 𝗌𝗁𝗈𝗐 🎀  ㅤㅤㅤㅤㅤㅤ

sticker.webp0.00 KB

ㅤ 𝗀𝖺𝗒 𝗍𝗐ı𝗇𝗌 𝖼𝗈𝖽𝖾𝖽ㅤ ﹙𝗍æ𝗀𝗎𝗄﹚‌ ㅤㅤㅤ 𝗁𝖺𝗏ı𝗇𝗀 𝖺 𝗋𝖾𝗅𝖺𝗍ı𝗈𝗇𝗌𝗁ı𝗉 𝗅ı𝗄𝖾 𝗍𝗁𝖾𝗆 ı𝗌 𝗎𝗋 ㅤ ‌ ‌ ‌‌‌ ‌ ‌‌‌ ‌ ‌‌‌ ‌ ‌‌‌ ‌ ‌‌‌ ‌ ‌‌‌ ‌ ‌‌‌ ‌ ‌‌‌ ‌ ‌‌‌ ‌ ‌‌‌ ‌ ‌‌‌ ‌ ‌‌﹫‌ ‌ ‌‌𝖻ı𝗀𝗀𝖾𝗌𝗍 𝖽𝗋𝖾𝖺𝗆

دورن بگردم مهربون 🥺

sticker.webp0.00 KB

Repost from N/a
رنگ موهایش را بعد از چندین سال به قرمزِ تیره تغییر داده بود، چون درخواستِ یاقوتش بود. :«اما چطور موهایش را قرمز کرده بود، مگر
رنگ موهایش را بعد از چندین سال به قرمزِ تیره تغییر داده بود، چون درخواستِ یاقوتش بود.
:«اما چطور موهایش را قرمز کرده بود، مگر او یک ژنرال نبود؟ مگر بخاطرش تنبیه نمی‌شد؟» سوال خوبی بود؛ تمامِ وزیران دولت، تمام فرماندهان و تمام والامقامان می‌دانستند که معشوقِ ژنرال مبتلا به سرطانِ بدخیم است، پس در برار این تغییر سکوت می‌کردند. تمامی‌شان بخاطرِ ژنرال و یاقوتش غصه می‌خورند. دقیقاً برعکس مردمِ آن کشور که با عشقِ پاکِ دو پسر مخالف بودند! وقتی وارد خانه شد و موهای قرمزش را به یاقوتش نشان داد با چشمانِ اشک آلودِ او رو به رو شد، ناگهان دست و پایش را گم کرد، حتی فرصت نکرد بپرسد که چه اتفاقی افتاده است! اما ثانیه‌ای بیش طول نکشید که با لبخند او مقابل شد، آن اشک ها، اشک شوق بودند. به گفته‌ی یاقوتش موهای قرمزِ تیره‌اش با چشم‌های ماهاگونی‌رنگش هماهنگیِ جذابی داشتند. هیچ‌کدام از آشنایانِ ژنرال باور نمی‌کردند که او موهایش را رنگ کند! آخرین بار که موهایش را رنگ کرده بود قبل از مرگِ پدرش بود. اما بعد از مرگِ پدرش زندگی‌اش تیره و تاریک شد. کاملاً بی رنگ. اما بعد از آمدن یاقوتش زندگی‌اش دوباره رنگ گرفته بود! او برای خنده‌ی یاقوتش هر کاری می‌کرد. حتی حاضر بود برایش جان بدهد! اما هر وقت ژنرال می‌گفت :«برایت جان میدهم.» یاقوتش عصبی می‌شد و ساعت ها با او قهر می‌کرد! اما در آخر با بوسه‌های مکرر و نازکشیدن های ژنرال دلخوری‌اش را کنار می‌گذاشت. اما آیا حالا کسی بود که قهر کند؟ کسی بود که خواستارِ ناز باشد؟ کسی بود که بوسه‌ی ژنرال را بخواهد؟ کسی بود برای ذوق کردن های مکرر برایِ موهای قرمز رنگِ ژنرال؟ خیر؛ هیچ‌کس نبود؛ ژنرال تنها بود؛ خسته بود. ژنرالی که الگوی تمام سربازان بود، اکنون برای دوباره دیدنِ چشم‌های ذوق‌زده‌ی معشوقش کنارِ خاکِ او زار میزد و تقلا می‌کرد تا لحظه‌ای آن پارچه‌ی سفیدی که حکمِ قفس را داشت، از روی بدنِ معشوقش برداشته شود. اما کسی انجام نمی‌داد. همه‌ی افرادِ حاضر در مزار به چشم‌های قرمز، تقلاهایش، داد های او برای پس گرفتنِ یاقوتش و دو فردی که بازوهای فرمانده را گرفته بودند، نگاه می‌کردند و اشک‌هایشان سرازیر میشد. ژنرال دیگر چه کسی بود بدونِ یاقوتش؟ شاید تکه‌ای گوشتِ پوسیده که قرار است برای ادامه‌ی عمرش فقط گوشه‌ای از خانه بماند؟ یا ژنرالی که با هربار دستور به زیر دستانش، ضعیف‌تر میشد؟ هیچ‌کس نمی‌دانست. جز خودش و یاقوتی که دیگر صدایش را نمی‌شنید!

وای نانازی چقدر تو رو دوست دارم من تو تموم چنلام هستی 😭🤣 نمیدونم رندومه یا چی