نـیـلـدا
Ir al canal en Telegram
اینجا زمان کمی آهسته تر می گذره... https://t.me/+w-229cW1OnkyYjI0 صفحه ی شخصی من. http://t.me/HidenChat_Bot?start=7323198304 :ناشناسم
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
409
Suscriptores
+424 horas
+1067 días
+16430 días
Archivo de publicaciones
409
من عاشق کارای کوچیکم ؛
مثلا وقتی من یادم میره کتابمو بر دارم میبینم برام برداشتن
وقتی هایلایتر و جا میذارم میبینم برام برداشتن
وقتی نوشیدنیمو نخورم برام میارن تو راه بخورم
وقتی سرم درد میکنه اهنگو کم میکنن که اذیت نشم
وقتی افتاب داره اذیتم میکنن شیشه رو میدن بالا ک افتاب چشامو اذیت نکنه
وقتی حالم بده برام گل میخرن
وقتی چاییم سرد میشه عوضش میکنن برام
وقتی میخام رژمو بزنم آینه رو نگه میدارن برام
با این کارا ،بهم ثابت میکنن براشون مهمم ،دوسم دارن،مراقبم هستن ،اهمیت میدن بهم.
دل منو میبرن با این کاراشون ،خوشحال کردن من همینقدر سادس . )
409
اومَرا دوست دارَد
وَ مَن میانِ تَمامِ نَداشته هَایم
هَمین رآ نِگَه داشتِه اَم
مِثلِ آخرَین نَخِ نازُکی کِه اَ گَر پاره شَود
دیگَر چیزی بَرایِ چَنگ زَدن باقی نمی مانَد
وَ شاید ، هَمین کِه یِکی دَر این جَهانِ شُلوغ دِلَم را می شِناسَد
بَرای اِدامِه دادَن بَس باشَد ...🧡
409
Repost from N/a
درد دارد اما قشنگ است؛ اینکه دورادور هوای کسی را داشته باشی که حتی نمیداند چقدر بودنش برایت حیاتی است.
409
دیگر تمایلی به انسان بودن نداشت... خسته شده بود از قلبی که با کوچکترین بیمهری میشکست، از چشمانی که ناخواسته خیس میشدند و از روحی که حتی در سکوت هم فریاد میزد. دلش میخواست سنگ باشد؛ نه از دست بدهد، نه دلتنگ شود، نه منتظر بماند... اما نمیدانست که دردناکترین قسمتِ انسان بودن، همین است؛ اینکه حتی وقتی از همهچیز خستهای، هنوز تهِ دلت چیزی هست که به زندگی دل بسته...
