اَز تو چهپِنهون؛
Ir al canal en Telegram
عشقت رسد به فریاد. +کوچیک همه شما،آقایِخاص هستم. (دانشجوی رشته شیمی،نویسنده،خیلی کم مذهبی). حرفاتو بده به پستچی واسم بیاره: @postpenhonbot
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
320
Suscriptores
Sin datos24 horas
-17 días
-130 días
Archivo de publicaciones
Repost from عجم علوی | مهدی مولایی
مشاوری که میگوید خونخواهی رهبری خوب است ولی پوشک بچهام 860 تومن شده، رئیس بانک مرکزی که میگوید نمیتوانیم حتی یک قطره نفت بفروشیم، رئیس جمهوری که میگوید «خب اومد زد رفت» و دائم از ضعفها میگوید و ورد زبانش این است که ما نمیتوانیم و هرکس که میتواند پس جلو بیاید، و رئیس مجلسی که میگوید با شکم گرسنه نمیتوانیم بجنگیم، همه و همه پیام صریح و قاطع امروز آیت الله خامنهای را بشنوند که فرمود «بیان صادقانه ضعفهای خود در وقتی که دشمن به روحیّه نیاز دارد، کمک بزرگی به او است و ای بسا دلهای دوستان و همراهان را دچار نگرانی نموده و ایشان را سرگردان و متحیّر سازد. بلی، هرگاه شنوندهی این بیانهای صادقانه تنها مردم و دلسوزان ما باشند، اِشکال تقلیل مییابد.»
«مهدی مولایی»
«روشنایی،همیشه در تاریکترین و سردترین نقطهی زندگیت پدیدار میشود.»
./رویایِنیمهشَب/.
دلبر به من رسید و جفا را بهانه کرد
افکند سر به زیر، حیا را بهانه کرد
آمد به بزم و، دید من تیره روز را
ننشست و رفت، تنگی جا را بهانه کرد
رفتم به مسجد از پی نظارهٔ رخش
بر رو گرفت دست و، دعا را بهانه کرد
آغشته بود پنجهاش از خون عاشقان
بستن به دست خویش حنا را بهانه کرد
خوش میگذشت دوش صبوحی به کوی او
بر جا نشست و، شستن پا را بهانه کرد
./شاطرعباسصبوحی/.
Repost from N/a
عاشقِ دوست داشته شدن بودم؛
عاشقِ آنکه چشمهایی باشند که مرا ببینند،
نه فقط از کنارم بگذرند و مرا در هیاهوی جهان جا بگذارند.
اما زندگی، هر بار جور دیگری به من فهمانده بود که شاید سهم من از دوست داشته شدن،
تنهاییِ کشداریست که تا آخرِ عمر ادامه دارد؛
که شاید قرار است روزی پیرزنی عبوس و خاموش شوم که گوشهای از جهان نشسته و با انگشتهای لرزانش، خاطراتِ دوست داشته شدن را ورق میزند.
فکر میکردم دیگر کسی نیست؛
کسی که مرا بخواهد،
کسی که من بخواهمش،
کسی که میان این همه آدم، خانهای از جنسِ «ما» برایم بسازد.
و بعد، زندگی ورق خورد....
تکههایی از جانم را کنارم نشاند؛
آدمهایی که آمدند تا خنده را دوباره به لبهایم برگردانند،
تا نقصهایم را ببینند و نترسند،
تا تمامِ آن قسمتهای ناتمامِ مرا با مهربانی در آغوش بگیرند و باز هم دوستم بدارند.
آنقدر دوستم بدارند که فاصله، برایشان فقط چند ساعت و چند جاده باشد؛ که از هر کجای این شهر و جهان که باشند، خودشان را به من برسانند
تا اینبار، غم نتواند از راه برسد و جشنِ تولدم را به عزا بنشاند.
اینبار غم، جایی میان ما نداشت.
اینبار، گرمای حضورشان مثل آفتابی آرام
روی دلِ سردم نشست، و لبخندهایشان
تمامِ آن گوشههای خاموشِ قلبم را روشن کرد.
و من، بعد از مدتها، دیدم که هنوز بلدم
از تهِ دل بخندم؛
هنوز بلدم خوشحال باشم؛
هنوز جایی در من هست که میتواند از بودنِ آدمهایی که دوستشان دارد به وجد بیاید.
تو هم بودی، عزیزِ جانم...
میانِ آرزوهایم.
آن لحظه که چشمهایم را بستم و پیش از خاموش کردنِ شمع،
تمامِ آنچه در سینه پنهان کرده بودم به شکلِ یک آرزو از میان لبهایم گذشت، تو هم جایی در آن سکوتِ کوچک بودی.
توآرزوی من بودی.
و شاید عجیب باشد،
اما آن شب، حتی چشمهایت را هم با خودم به آرزو بردم؛
همان دو چشمی که یک روز جهان را برای چند ثانیه از اطرافم محو کردند.
حالا فکر میکنم شاید زندگی، با تمامِ بیرحمیهایش،هنوز ارزشِ زیستن دارد.
برای همین لبخندها.
برای همین آدمها.
برای همین دوست داشتنها.
برای آنکه بمانم،
دوست بدارم،
دوست داشته شوم،
و هر روز لبخندِ این دوردانههای جانم را
با چشمهایم نوازش کنم.
شاید زندگی، همین باشد؛
چند تکه از جانت که روزی از جایی دور میآیند و کنار تو مینشینند تا یادت بیندازند که هنوز ارزشِ دوست داشته شدن را داری.
_ریحان
تو مو میبینی و من فقط پیچش مژههای روی پلک های تورو که سایهبون شدن روی چشم های سیاه و براقت.
گناه نمیزاره تو رو ببینم،تو اما صبح تا شب نگام میکنی
من که میخوابم تازه تو پا میشی،توی نماز شبت دعام میکنی
