دیکتاتوری مهدیه ؛
Canal cerrado
. هر آنچه گفته نشد .
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
1 838
Suscriptores
-324 horas
-327 días
-12730 días
Archivo de publicaciones
1 838
نمیتونم اینجا واضح حرف بزنم
ولی پارسال بعد کلاسام زنگ میزدم مصطفی و فقط میشستم اون دخترهی پیکمی توی کلاس که توی نخ …… بود رو مسخره میکردیم :))))))))
1 838
خدا یچیزی میدونست به من قدرت نداد
من الان ترم بالایی هستم اینم
فکر کن مثلا مملکت دستم بود
1 838
به عنوان یه ترم بالایی عرض میکنم خدمتتون که ( فهمیدید میخوام پز بدم یا نه ؟)
ترم اول دوساعتتتتتتت قبل کلاس به خودتون چیز نمالونید
ترم اول عینک نزنید بخدا چیپ شدههههه
ترم اول مثل ندید پدید ها نیوفتید دنبال مسخره بازی
1 838
در همین حین که تنها چادری فعلی توی دانشکده بودم و همه با عشوه رد میشدن پوزخند میزدن داشتن تحلیل میکردم که کدومشون ترم اولیه تا یکم به این دوساعت زودتر پاشدن برای کلاس اماده شدنش بخندم که خب متاسفانه فهمیدم این بچه ها هنوز کلاس هاشون شروع نشده
1 838
با بغض رفتم عکس رو ببوسم
با خنده و تشر که ملت بیست دقیقه فاتحهی چی برات میخونن برگشتم .
الحق که مصطفیای :)))))))
1 838
سر مزار نشستم
لحظهی اخر خواستم برم عکس رو ببوسم و خداحافظی کنم که دوتا دختر خانم اومدن پیش مزار
منم دیگه رفته بودم بغل عکس
گفتم خب حالا این بندگان خدا میرن و من میتونن عکسش رو ببوسم و برم دانشگاه
خداشاهده انگار مسابقه بود :))))
من بیست دقیقه نشستم هی منتظر که این بندگان خدا برن اوناهم همینطور وایساده بودن
افتاب هم فرق سر من و داشتم از گرما به مهدیهی آبپز تبدیل میشدم
آخر سر برگشتم گفتم ببخشید چیزی شده ؟
گفتن نه والا داریم فاتحه میخونیم
گفتم ببخشید من حقیقتا میخوام عکس همسرم رو ببوسم طبق عادتم و روم نمیشه
دیگه رفتن :))))))))
1 838
چه بسا که دلخوشیم به روز جزا و اخرت...
اون روزه که از هیچکدوم این افراد نمیگذرم .
