es
Feedback
🫦♠️ᴺᵒᵛᵉˡ. رمان

🫦♠️ᴺᵒᵛᵉˡ. رمان

Ir al canal en Telegram

چنل رمانمون 🫣 پر از رمان هیجانی و 🔞 کلی پی دی اف داریم با ژانر های مافیایی🤫 🚫کپی ممنوع🚫 «هر نوع کپی برداری از رمان و پی دی اف های چنل پیگیری قانونی داره» پارت گذاری روز های پنج شنبه و جمعه نداریم.🫱🏼‍🫲🏻

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
1 489
Suscriptores
-2924 horas
+1047 días
-1 87830 días
Archivo de publicaciones
بدو بیا تو این چنل با خوندن رمانهایی که می زاره دیگه اختیار پایین تنتو از دست میدی👀🫦🔞 https://t.me/jenxhehxhhd
بدو بیا تو این چنل با خوندن رمانهایی که می زاره دیگه اختیار پایین تنتو از دست میدی👀🫦🔞 https://t.me/jenxhehxhhd

👤 کارجویی؟ فرصت‌های شغلی جدید رو از دست نده! 🏢 کارفرمایی؟ نیروی مناسب پیدا کن و آگهی استخدامت رو منتشر کن. 📢 می‌خوای آگهی منتشر کنی؟ آگهی‌ت رو برای ما بفرست. 🛍️ آنلاین‌شاپ یا کسب‌وکار داری؟ می‌تونی کسب‌وکارت رو به مخاطبان معرفی کنی. 🎁 در شروع فعالیت کارنت، ثبت آگهی‌ها رایگانه! 💼 KARNET | کارنت 🔎 فرصت‌های شغلی، یک قدم نزدیک‌تر 👇 برای عضویت: @karnetjob آیدی ادمین @Parvaneh861

پارت جدیددد🫴🏻 ریکت بزنین تا بریم برای پارت بعد ریکتا کم باشه از پارت خبری نیییست🫸🏻🫶🏻✨

#رمان «لب قلوه ای من» Part:¹⁹🫦 ~عسل~ با دیدن ماشین عمو سریع رفتم سمتش و سوار شدم دستامو جلو بخاری ماشین نگه داشتم عمو گفت : -چی شده عسل؟ یکم مکث کردم و برگشتم سمت عمو و گفتم : -سلام ، من سوار تاکسی شدم که بیام خونه از همون اول راننده یک جوری نگاه می کرد از اینه یهو وسط های راه نگه داشت با یک کلت تحدیدم کرد و گفت یا لباس هاتو در میاری یا می کشمت سرمو انداختم پایین که صدای هوف عصبی و کلافه عمو رو شنیدم با عصبانیت ماشین و روشن کرد و گفت : -دیگه اجازه نداری بری بیرون تنهایی با تعجب گفتم : -بله ؟! یکم بلند تر گفت : -عسل بابات ترو سپرده به ما اگر اتفاق بدی برات میوفتاد چه خاکی باید تو سرمون می ریختیم ، اینجا ایران نیست ها اینجا یک بلایی سرت بیاد باید تو بهشت زهرا پیدات کنیم اونم شاید سوالی نگام کرد و گفت : -صورت راننده یا مدل ماشین و که یادته؟ سرمو تکون دادم و گفتم : -اره یادمه -خوبه پس فردا می ریم آگهی پلیس گزارش می دیم این یارو رو ببینیم میشه پیدا کرد یا نه پلاک ماشینو چی ؟ یکم فک کردم و گفتم : -نه اصلا ندیدم ، ولی عمو گوشیم که تو کیفم بود با ماشین رفت نگاهی به بیرون کرد و گفت : -فدا سرت یکی میگیرم نفس عمیقی کشیدم و تکیه دادم به صندلی شانس آورده بودم حالا باید برم برای اهالی عمارت هم تعریف کنم چه اتفاقی افتاده حوصله قر قرای اونا رو ندارم امید وارم رو مخ نرن ادامه دارد....

#رمان «لب قلوه ای من» Part:¹⁹🫦 ~عسل~ با دیدن ماشین عمو سریع رفتم سمتش و سوار شدم دستامو جلو بخاری ماشین نگه داشتم عمو گفت : -چی شده عسل؟ یکم مکث کردم و برگشتم سمت عمو و گفتم : -سلام ، من سوار تاکسی شدم که بیام خونه از همون اول راننده یک جوری نگاه می کرد از اینه یهو وسط های راه نگه داشت با یک کلت تحدیدم کرد و گفت یا لباس هاتو در میاری یا می کشمت سرمو انداختم پایین که صدای هوف عصبی و کلافه عمو رو شنیدم با عصبانیت ماشین و روشن کرد و گفت : -دیگه اجازه نداری بری بیرون تنهایی با تعجب گفتم : -بله ؟! یکم بلند تر گفت : -عسل بابات ترو سپرده به ما اگر اتفاق بدی برات میوفتاد چه خاکی باید تو سرمون می ریختیم ، اینجا ایران نیست ها اینجا یک بلایی سرت بیاد باید تو بهشت زهرا پیدات کنیم اونم شاید سوالی نگام کرد و گفت : -صورت راننده یا مدل ماشین و که یادته؟ سرمو تکون دادم و گفتم : -اره یادمه -خوبه پس فردا می ریم آگهی پلیس گزارش می دیم این یارو رو ببینیم میشه پیدا کرد یا نه پلاک ماشینو چی ؟ یکم فک کردم و گفتم : -نه اصلا ندیدم ، ولی عمو گوشیم که تو کیفم بود با ماشین رفت نگاهی به بیرون کرد و گفت : -فدا سرت یکی میگیرم نفس عمیقی کشیدم و تکیه دادم به صندلی شانس آورده بودم حالا باید برم برای اهالی عمارت هم تعریف کنم چه اتفاقی افتاده حوصله قر قرای اونا رو ندارم امید وارم رو مخ نرن ادامه دارد....

پارت بعدی طولانی تره منتظر باشین به زودی

لایک برسه به ۵۰ پارت طولانی می دم https://t.me/Profile_Lv/24779

پارت جدید اما کوتاه ریکت بزنین تا بریم برای پارت بعد🫆

#رمان »لب قلوه ای من» Part:¹⁸🫦 ~عسل~ خودمو زدم به تشنج مرده حول کرده بود سریع اومد روی صندلی عقب چند تا زد تو صورتم یهو از ماشین اوردتم پایین از ترس همون جا ولم کرد و ماشین و روشن کردو رفت خوب که مطمئن شدم رفت چشامو باز کردم پاشدم و خاک های روی لباسمو تکون دادم خواستم زنگ بزنم به عمو که فهمیدم کیف و گوشیم و پالتوم توی اون ماشین جا موند لعنتی، شروع کردم بدو بدو کردن تا به یک مغازه رسیدم رفتم توش و درخواست گوشی کردم که زنگ بزنم سریع شماره رو گرفتم چند تا بوق خورد که صداش اومد -بله ؟ سریع و با ترس گفتم : -عمو ، منم عسل توی خیابون(...‌‌)لطفا بیاین دنبالم یک اتفاق خیلی بدی افتاده اولش خواست سوال پیچم کنه ولی وقتی گفتم بعدا میگم فقط گفت الان میام گوشی رو پس دادم و اومدم بیرون خیلی سرد بود هوا دوباره رفتم داخل تا بیاد ادامه دارد...

اینم پارت جدید ریکت فراموش نشه 🌪

#رمان «لب قلوه ای من» Part:¹⁷ ~عسل~ ساعت نزدیک ۱۰ بود داشتم قدم می زدم تصمیم گرفتم یک آژانس بگیرم و برم عمارت ،،، سوار شدم و کرایه رو دادم نیم ساعت تو راه بودیم تا برسیم هنوز ۱۰.۵ دقیقه مونده بود تا برسیم که تاکسی نگه داشت برگشت عقب و یک کلت رو به روم نگه داشت و گفت : -یا خودت لخت میشی مثل بچه آدم می خوابی یک فیلم ازت بگیرم یا همین جا مغزتو می پاشونم ترسیده بودم نفسم بند اومده بود نمی دونستم چیکار کنم فقط به زبون خودشون گفتم : -ترو خدا بزار من برم جون هرکی می خوای بزار برم بد بختم نکن پوسخندی زد و گفت : -لخت شو به طرز واقعی داشتم سکته می کردم دوباره داد زد : -میگه لخت شووو دست و پاهام می لرزید نمی دونستم چیکار کنم فقط برای کم شدن خشمش پالتومو در آوردم تنها فکری که اون لحظه یهو به ذهنم رسید این بود که .... ادامه دارد......

گپمون جوین شیـــــــــــــن🗣🗣🗣🗣

لایک کنین خوشگلا به ۵۰ برسه شب قول میدم ۲ پارت ۱۸+ بزارم https://t.me/HHasti_fol/781

لف ندید 😞💔

Join & TB @MysticNinja_boy 𝐘𝐨𝐨𝐨𝐨𝐨𝐨𝐨🪼