🫦♠️ᴺᵒᵛᵉˡ. رمان
Ir al canal en Telegram
چنل رمانمون 🫣 پر از رمان هیجانی و 🔞 کلی پی دی اف داریم با ژانر های مافیایی🤫 🚫کپی ممنوع🚫 «هر نوع کپی برداری از رمان و پی دی اف های چنل پیگیری قانونی داره» پارت گذاری روز های پنج شنبه و جمعه نداریم.🫱🏼🫲🏻
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
1 502
Suscriptores
-2924 horas
+1047 días
-1 87830 días
Archivo de publicaciones
1 499
#رمان
«لب قلوه ای من»
Part:²⁵🫦
~عسل~
دیگه هوا خیلی سرد شده بود
برگشته بودیم ،جلو در ویلا بودیم که
برگشت سمتم و گفت :
-راستش عسل خیلی کلافه شده بودم خوب شد که توی این جنگل باهات قدم زدم
لبخند نمایشی زدمو گفتم :
-اره بریم داخل
رفتیم تو که هوای گرم خونه رفت تو تنم
نگاه مهرداد خورد بهمو پوسخندی زدو گفت :
-او پسر عمو دختر عمو باهم رفتین قدم زدن؟! چقدر هم به هم میاین !
اخمام رفت تو هم
همین جور اخم تمام خانواده بجز نیما انگار داشت لبخندشو کنترل می کرد
عمو با صدای بلند گفت :
-این چه چرندیه گفتی مهرداد
هیچی نگفت و با یک پوسخند رضایت بخش پاشد رفت بیرون از ویلا
کلافه نگاهی کوتاه و خیلی سریع به نیما کردم و رفتم توی آشپز خونه
از همون روز اولی که اومدم از ایران حس خوبی به این مهرداد ندارم یک جوریه از خود راضی و رو مخه کلا
بیخیال یک لیوان برداشتمو آب خوردم
این نیما هم که از موقعی که منو توی اتاق دید اخلاقش عوض شده
اصلا حوصله یک داستان ترکی رو ندارم امید وارم فکرای کصشر نکرده باشه
ادامه دارد...
1 499
#رمان
«لب قلوه ای من»
Part:²⁴🫦
~عسل~
بعد از اینکه صبحونه رو خوردیم پاشدم و اومدم بیرون از ویلا
رفتم سمت جنگل هوا یکم باد سرد داشت همین جوری داشتم می رفتم
هنوز اولای جنگل بودم که صدای زن عمو از بالکن ویلا اومد
-کجا میری عسل!
برگشتم سمت صدا و گفتم:
-میرم یکم دور بزنم میام سریع
برای اینکه صداش از اون فاصله برسه بلند تر گفت:
-نه خطرناکه اینجا به جنگل هاش اعتماد نیومده
پامو کوبیدم زمینو گفتم :
-ولی می خوام برم
پشت سرشو نگاه کرد و بعد چند ثانیه گفت :
-پس باید یک نفر باهات بیاد
یهو صدای نیما اومد :
-من میرم
زن عمو خیره به نیما یکم مکث کردو آروم گفت باشه
کلافه قبل از اینکه برسه با قدم های بلند رفتم تو دل جنگل
صدای دارکوب میومد ولی نمی دیدم کجاست
زیر پام کلی برگ ها ریخته بود از درخت ها
داشتم دورو برمو نگاه می کردم که یهو دستی کمرو گرفت
با تعجب دستو پس زدمو به عقب نگاه کردم
نیما بود!
با لبخند گفت :
-فک کردم گمت کردم
نه ای گفتمو راهمو رفتم
یهو صدایی از لای برگ ها اومد
یهو واستادم نیما هم شنیده بود
گفت:
-توهم شنیدی؟
سرمو تکون دادمو اهومی گفتم
یهو با سرعت رفت سمت راستمون و دستشو کرد تو برگای روی زمین
و بعدش یک خرگوش سفید رو در اورد
خندیدمو گفتم :
-چقدر خوشگله بیارش ببینم
آورد خرگوشو بغل کردم اما بعد ۱۰ ثانیه یهو از بغلم پرید و رفت یکم دور تر
نیما با تعجب گفت :
-اع حیف شد
اخمی کردمو گفتم :
-برای چی ولش کن اذیت نکن
باشه ای گفتو خیره نگام کرد
توجهی نکردمو برگشتم و به جلو رفتم
ادامه دارد...
1 499
یا این ننه کص نوبتی رفیق رلمه از کون سوزی اومده ناشناس فوش داده
یا یکی از ممبر های مادر جندمونه💅🏻
