نعنایِ ژنرال؛ سین بزن!!
Ir al canal en Telegram
شاید سرنوشتِ ما، در تقدیرِ این دنیا نوشته نشده بود، معبودِ من. @Easeyourselfandtrustmebot
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
354
Suscriptores
+2024 horas
+367 días
+28030 días
Archivo de publicaciones
Repost from ᯓ 𝘾𝙖𝙥𝙩𝙖𝙞𝙣 ᯓ
+4
𝘏𝘰𝘭𝘥 𝘮𝘦 𝘵𝘪𝘨𝘩𝘵 𝘢𝘯𝘥 𝘤𝘰𝘮𝘦 𝘤𝘭𝘰𝘴𝘦𝘳.
𝘐𝘵’𝘴 𝘴𝘰 𝘣𝘦𝘢𝘶𝘵𝘪𝘧𝘶𝘭
𝘵𝘩𝘢𝘵 𝘐 𝘤𝘢𝘯’𝘵 𝘣𝘦𝘭𝘪𝘦𝘷𝘦 𝘪𝘵’𝘴 𝘳𝘦𝘢𝘭.
Repost from N/a
—بعضی چیزها آنقدر کوچکاند که از چشم میافتند؛ غافل از اینکه گاهی تمامِ جهان، در همان چیزِ کوچک جا میشود.
Repost from 🆕🆕ʜʏᴜɴᴄʜᴀɴ'ꜱ ᴘꜱʏᴄʜᴏʟᴏɢʏ
ָ࣪ ˖꙳ #hyunjin . ݁˖
🌟 Hyun Jin's presence with his exterior ֪ ࣪˖
different 💭 ꒷˖
#تحلیل_روانشناختی #شخصیت_هیونجین
🖤 𝙛꙲@∂αγ ϲняιѕ .
Repost from 𝚰𝚺𝚱𝚪𝚨.
ㅤㅤ𝟦𝟩 𝕾econd.
وضعـیت پـرونده: مـختـومه. طبقـه بنـدی: قـتل تـاریخ ثبـت: 18 سپـتامبر 1990 مـحل حادثـه: آپـارتمان قـدیمی ناکتـیس - دگـو.بـعضی خـشم ها هـیچ وقـت خـاموش نـمیشن, فـقط مـنتظر مـیمونن تـا زمـان انتـقامشون بـرسه.
Repost from N/a
آخــرین نــوآیِ پــیآنــو بــاران ، مـآرسـی را هَمـیشه زیبـاتـر میکـرد. جـونگـکوک آرام میـآنِ خیـابـانهایِ سَـنگفَرششـدِه قَـدم برمیداشـت . پـالـتویِ بلنـد و کِـرمرَنگِـش تا زیـرِ زآنو میرِسید و بُـخارِ فِـنجانِ قَـهوه ، گـونِههایِ سُـرخِـش را پِـنهآن میکـرد. هر بـار که پـایَـش رویِ بـرگهایِ خُـشک مینِـشست ، صـدایی شبیهِ زمـزمـهای دور زیـرِ گوشِـش میپیـچید. مـآرســـی هـمیشِه همیـن بـود . شــهری کـہ آدم را وآدار میکـرد خـاطِـرههآیـش را دوبـاره زِنـدگـی کنـد. مِــلودیِ پیـآنـو از گـوشهیِ خیـابان بلنـد شـد. بیاِخـتیـار ایـستاد ، هَـمان قِـطـعه. هَـمان نُتـی کـہ سـالها پـیش، مَـردی با مـوهـآیِ تیـرِه و چِـشمهایی کـہ اِنـگار تمـام پـآییز را در خــودِشان پِـنهان کرده بودنـد، بَـرایش نَـوآخِـته بـود ، کیـم تهـیونـگ. لـبخنـدی تَلـخ رویِ لـبهـایِ جـونگـکوک نِـشـست. هیـچوَقـت فِـکر نِـمیکـردم مَـجنـون چِـشمهآت بِـشم... زِمـزِمه را خـودِش گـفتِه بـود یا بآد؟.. دیـگر فـرقی نـداشت. در کـہ بـاز شـد، بـویِ چـوبِ خیـس و اُسـطوخـودوس تـمآم وجـودش را پـر کرد. خـآنه... هنـوز بـویِ تهـیونـگ را مـیداد. قَـدمهـآیـش او را تا خـآنـهیِ سَنـگی اِنتـهایِ خیـابـان کشـانـد؛ خـآنـهای کـہ روزی تمـام دُنیـایـش بــود. کـلیـد هنـوز زیـر گـلدآن سُـفـالی کِنـار در پنـهـان بـود. اِنـگآر هیـچکَـس بعـد از آن روز ، جـرئت نکـرده بـود چیـزی را تـغییر بدهد. در کـہ بـاز شـد، بـویِ چـوبِ خیـس و اُسطوخـودوس تـمام وجـودش را پـر کـرد. خـآنـه... هَنـوز بـوی تهـیونـگ را مـیداد. جـونگـکوک پـآرچِـهیِ گـلـدوزیشـدِه را از کـیفِش بیـرون آورد؛ هـمان پـآرچِهایِ کـہ تهـیونـگ شـبهایِ طـولانـی زِمـستآن، با حـوصله رویِ آن گـلهایِ ریـز آبی دوخـته بـود و خـندیـدِه بـود ، هـر وَقـت نبـاشـم، اینو بَـغل کن... شـاید من بـرگـردم. آن روز، جـونگـہکوک با خنـدِه گفتـه بـود تـو هیـچوقـت نـمیری، امـا رفتـه بود. یا... شـاید این جـونگـکوک بود کـہ او را از خـودش گِـرفته بود. به اتـاق آخر خـآنه رفـت ، کِنـار تَخـت زانـو زد. انـگشتهایِ لـرزانِـش رویِ کَـف چـوبی لَغـزیدنـد و هَـمان نُـقطِهی آشـنا را پیـدا کِـردند. جـآیی کـہ سـالهـا پیـش، با دسـتهـایِ خـودش، آخـرین خـانهیِ تهـیونـگ را سـاخِته بود. اشـک بـیصدا رویِ گـونِهاش لغـزید. بِـبخش... صِـدایـش میـان سُـکوت خـآنِه شِـکست. ایـن هـمه سـال فِـکر میکـردم اگــہ اینـجآ بمـونی، هیـچوَقـت ازَم دور نِـمیشـی... بـآران شَـدیـدتَر شـد . و درسـت هَـمآن لحـظِه، صِـدایِ آرام پـیآنـو دوبـارِه از بیـرون خـآنِـه بـہ گـوش رسیـد. جـونگـکوک با وَحـشَت سَر بلــند کرد . خـآنِـه از خیـآبان فـاصِلـه زیـادی داشـت . هیـچ نـوآزَندِهایِ نـمیتوانـست صِدآیـش را تا ایـنجا برسـاند.اما او خـہوب ایـن مِلـودی را مـیشنـاخت... ایـن... آهنـگی بـود کـہ فقـط تهـیونـگ بـلد بـود بِنـوآزد.
Repost from ପ ˙. ꒷ᐯᥲꪀɩᥣᥣɑ ᷒ ᷭᥴһꫀᥴꮶꫀ𝗋ꫀᖱ 𖦹˙—
چندتا فرشتهی کوچولو برای پیامهای روزمرهتون؛ از اونایی که شاید کمی آسمون رو قاطیِ حرفاتون کنن. 🪽🤍
𓂃 لینک پک: 𝑡𝑎𝑝 𝑡𝑎𝑝~
ㅤ
Repost from N/a
⌖ پرونده نوادا تان ⌖
گاهی اوقات تاریکترین هیولاها، در معصومترین ظاهر پنهان شدهاند و قوانین، همیشه پاسخی برای تمام تراژدیها ندارند.آنها همانهایی هستند که سکوت میکنند، در حالی که درونشان طوفانی از خشم و اراده شعله میکشد.وقتی این طوفان به بیرون میریزد، دیگر اثری از معصومیت باقی نمیماند، بلکه شاهدی بر ارادهای است که از قواعد معمول فراتر رفته است.
