es
Feedback

¡No caigas en manos de tramposos! Telemetrio encuentra y marca estos canales 👉 Si quieres ver la etiqueta, suscríbete

♪ܝ݅‌ِܝ‌ܦ̇ܝ̇ߺߊ

♪ܝ݅‌ِܝ‌ܦ̇ܝ̇ߺߊ

Ir al canal en Telegram

عـمقِ تـاریکِ یـک نویسـنده..... @parabox00bot

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
211
Suscriptores
-124 horas
+27 días
-1530 días

Cargando datos

Canales Similares
Sin datos
¿Algún problema? Por favor, actualice la página o contacte a nuestro gerente de soporte.
Nube de Etiquetas
Sin datos
¿Algún problema? Por favor, actualice la página o contacte a nuestro gerente de soporte.
Menciones Entrantes y Salientes
---
---
---
---
---
---
Atraer Suscriptores
nov '26
noviembre '26
+4
en 0 canales
octubre '26
+19
en 7 canales
Get PRO
septiembre '26
+252
en 15 canales
Fecha
Crecimiento de Suscriptores
Menciones
Canales
07 noviembre0
06 noviembre0
05 noviembre+3
04 noviembre0
03 noviembre0
02 noviembre+1
01 noviembre0
Publicaciones del Canal
زندگی شبیه یه کتابِ خط‌خطیه که خیلی‌ها فکر می‌کنن هر وقت بخوان می‌تونن ورقش بزنن و برگردن به فصل‌های شادِ قبل. ولی حقیقتِ تلخ اینه که هیچ برگی با حسرت، دوباره سبز نمی‌شه. گاهی باید یاد بگیریم وسطِ اینهمه غوغا، توی ایستگاهِ دلتنگی بایستیم و به جای زل زدن به ریل‌های خالی، برای قطارهایی که رفتن و دیگه برنمی‌گردن، یه لبخندِ تلخِ پر از بدرقه هدیه کنیم.

2
هیچ‌وقت اسلام‌گراهای همجنس‌گرا رو درک نکردم. چطور می‌تونین به دینی اعتقاد داشته باشین که برای دوست داشتنِ بخشی از وجودتون مجازات در نظر گرفته؟ چطور می‌شه به خدایی ایمان داشت که به باور شما، خودش این احساس رو در وجودتون گذاشته، اما همون احساس رو گناه می‌دونه؟ چطور می‌تونین هر روز چیزی رو در خودتون سرکوب کنین تا به تصویری از آدمی نزدیک بشین که دین ازتون انتظار داره؟ نمی‌فهمم چطور می‌شه هم به خدایی عشق ورزید و هم از چیزی که تصور می‌کنین خواستِ اونه، ترسید. چطور می‌شه برای پذیرفته شدن در پیشگاه کسی، از بخشی از وجود خودتون اعلام برائت کنین؟ مگه ایمان قرار نبود به آدم آرامش بده؟ پس چرا برای بعضی‌ها شبیه جنگی دائمی با خودشونه؟ شاید بگین عشق به خدا با همه‌چیز فرق داره، شاید بگین ایمان همیشه به معنی فهمیدن نیست. اما من نمی‌تونم تناقضِ دوست داشتن خدایی رو بفهمم که فکر می‌کنین شما رو با احساسی آفریده که باید بابتش شرمنده باشین. نمی‌فهمم چطور می‌شه از کسی انتظار داشت خودش رو به خاطر چیزی که انتخاب نکرده، مجازات کنه. و هنوز یک سؤال برام باقی مونده: اگر خدایی که بهش ایمان دارین شما رو با تمام وجودتون آفریده، چرا باید برای دوست داشتنِ کسی، از خودتون عذرخواهی کنین؟ -ناز
7
3
تو، تمام مرا از من گرفتی، مرا از خود رنجاندی، آنقدر‌ مرا از خود و دنیای خودم دور کردی، که به هنگام رفتنت، مرا هم در کوله بارت‌ گذاشتی و دیگر‌ هیچوقت بازنگشتی.
11
4
ای کـاش....
ای کـاش....
16
5
وضعیتم بعد باشگاه
16
6
Mensaje de video
16
7
هم صحبتی با آدم های کوته فکر عصابمو بهم میریزع
13
8
آدمای احمق....
12
9
ای کاش می توانستم دستت را بگیرم و در یک رشت بارانی برای همیشه گم شویم… ای کاش می توانستم تو را ای دور در آغوش بگیرم… ای کاش می توانستم تو را ای غایب از دیدگانم از راه دور ببوسم! ای کاش… رقص کلمات را کوتاه کنم ای کاش می شد در یک روز بارانی برای همیشه گم شویم…
18
10
+1
Sin texto...
18
11
🤎؛)+1
🤎؛)
42
12
sticker.webp
17
13
-🤎
-🤎
18
14
‏من دیگه ناراحت نمیشم، فقط ناامید میشم.
21
15
+ مگه تو کجایی ؟ -تو دنیای خودم.
20
16
گفتی که سفر یعنی، دل کندن و رفتن‌ها اما دلِ من مانده، در بندِ پشیمانی فانوسِ خیالم را، روشن نگش داشتم تا بگذری از این شب، با عطرِ غزل‌خوانی در دشتِ خیالِ من، نقشِ تو همین‌گونه‌ست: آرام، ولی سنگی، در ژرفِ پشیمانی… _غـزل
12
17
دلتنگی، دیگر نه یک حس، که یک جغرافیایِ سرد و بی‌انتهاست. همان گوشه‌ی دنجِ اتاق که سایه‌ها در آن تجمع می‌کنند تا قصه‌هایی از دست‌رفته را زمزمه کنند. می‌دانی صـاد؟ دلتنگی شبیه به آن ساعتِ شنی است که شن‌هایش به جای پایین ریختن، در هوا معلق مانده‌اند؛ نه به گذشته می‌روند، نه به آینده می‌رسند. به یاد می‌آورم… یا شاید فقط توهمی از یادآوری است؟ آن روزهایی که کلمات، نه لنگرگاهِ درد، که بالِ پرواز بودند. حالا اما، سکوت، سنگین‌ترین واژه‌ی لغت‌نامه‌ی من است. شب‌ها، وقتی شهر در خوابی مصنوعی فرو می‌رود، من و دیوارهایی که انگار با هر آهِ من، یک لایه از گچِ‌شان پیرتر می‌شود، با هم خلوت می‌کنیم. آدم‌ها، این رهگذرانِ عجولِ خیابان‌های بی‌نام، چقدر شبیه به خاطراتِ مبهمی هستند که از پشتِ شیشه‌ی باران‌خورده می‌بینیم؛ دور، محو، و ناگزیر از فراموشی. و من، میانِ این همه هیاهویِ هیچ، نشسته‌ام و به این فکر می‌کنم که آیا روحِ ما هم مثلِ آن موجوداتِ افسانه‌ایِ اعماقِ دریا، در تاریکی مطلقِ این دلتنگی، از خودش نور تولید می‌کند؟ یا فقط در حالِ پوسیدن است؟ عزیزِ من، دلتنگی یعنی همین: که بدانی ستاره‌ای در آسمان نیست، اما هنوز هم، از سرِ عادت، سرت را به سمتِ تاریکیِ مطلقِ شب بلند کنی و منتظر بمانی. انگار که زخمِ دوری، تنها چیزی است که مطمئنم هنوز زنده است… هنوز می‌تپد… و هنوز، نامِ تو را با ضرب‌آهنگی غریب تکرار می‌کند. _غـزل
41
18
میرینم براش
10
19
لیبرا، برش گردون
10
20
sticker.webp
23