حسیبا.آیآر
Canal cerrado
@ihassiba https://t.me/SendHarfBot?start=Hasiba
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
232
Suscriptores
-424 horas
-77 días
-430 días
Archivo de publicaciones
232
Repost from ☫ lumière | نور ☫
بسیار خب. به قطار انقلاب برمیگردیم.
چادر من لای در گیر کرده دارم دنبال قطار میدوام یکی به راننده خبر بده.
232
والا یاد کتاب سهشنبهها با موری میفتم.
اونموقع که داشتم میخوندم همه میگفت واااااو چه شاهکاری. ولی واقعا حال نکردم باهاش و نصفه ول کردم.
یا مادام بوآری.
232
ولی بچهها، شوهری خوبه که پا به پات غیبت کنه. غیبت بین زن و شوهر نمک زندگیه. تا برسین به نقطهای که همه عنن فقط ما خوبیم. عشق و علاقه رو زیاد میکنه.
حالا بعدا بازم مشاوره میدم بهتون❤️
232
امروز داشتم کتاب صوتی مردم مشوش فردریک بکمن رو گوش میدادم یه جمله جالب گفت.
Att gråta är mer privat än att kissa. Folk blir mer obekväma av att se någon gråta än av att se någon kissa.
«گریه کردن از ادرار کردن هم خصوصیتر است. مردم از دیدن کسی که گریه میکند بیشتر معذب میشوند تا از دیدن کسی که ادرار میکند.»
232
https://t.me/c/4345646001/629
حسیبا خانوم من امسال، سال آخرم بود به عنوان دانش آموز، خدا شاهد بود دوستانی داشتم در کلاس درس که میگفتن ملی کردن صنعت نفت اشتباه بوده؛ میرفتم براشون رو میکردم که آقا یه زمانی از صد در صد چیزی که مال ما بوده فقط حق داشتن شونزده درصداش رو داشتیم! میگفتن خب حداقل همون پولش رو همهاش داشتیم و از این قبیل صحبت های بی پایه و اساس اینستاگرامی. تنها کسی که تو اون کلاس که دیوانه وار عاشق تاریخ بود من بودم! و بین همهاشون تنها کسی هم که تن به نصب اینستاگرام نداده بود من بودم! شاهد بودم که نود درصد از زمانشون رو تو اینستاگرام و ریل دیدن میگذروندن! انگار سحر شده بودن! من چون برای کنکور میخوندم زمان زیادی رو نمیموندم پیش بچه ها ولی همونم بدین ترتیب میگذشت.
من احمق هایی رو میشناختم تو اون کلاس که حتی بلد درست نوشتن کلمات نبودن، توهین کردن به معلما براشون افتخار بود و بشخصه بعضی اوقات میترسیدم در مواضعی که با دبیر موافق بودم اعلام وجود کنم و بریزن سرم(پر رو تر از این حرفام و بازم نظرم رو میگفتم یک طوری.)
یادم نمیره روزی رو که بعد حوادث دی ماه برگشتم گفتم حتی حاضرم جونم رو فدای آقای خامنه ای بکنم و یکیشون بعد پوزخند زدن برگشت گفت خب ما هم جونمون رو فدای ایران میکنیم. ببخشید ولی حتی من شک دارم که جز پادشاهان پهلوی و یک دونه کوروش از امپراتوری هخامنشی اسم پادشاهی از ایران رو بدونن یا بدونن در دوران حکومتشون چه ها گذشته بر این مملکت. میگن آزادی میخوایم ولی من موندم تعبیر آزادی رو میدونن یا نه؟
من میدیدمشون که با محتوا های فضای مجازی رنگ صحبت هاشون هم فرق میکرد. کسی که تا دیروز نظر صددرصدش در مواردی چیز دیگری بود با وزیدن جو جامعهی مجازی به سمت دیگری کوچ میکرد نظراتشون.
از حوادث دی ماه تنها کسی که تو اون کلاس مخالف جنگ بود من بودم! درد داشت؟ خیلی! چون همزمان کنکوری بودم و عزیزترین رفیق هام سلطنت طلب و خواهان جنگ.
هلهلهاشون تو کلاس وقتی خبر رسید جنگ شد از سرم نمیره بغضم موقعی که روم به دیوار بود که صورتم رو نبینن موقع اشک ریختن و بتونم از خونه خبر بگیرم چیشد از سرم نمیره!
میترسم حقیقتش از اینکه روزی بچه دار شم و بخوام بفرستمش مدرسه ای که فضاش بخواد اینطور بچهی من رو تو فشار بذاره. روزهایی بود مینشستم با بغض سر میز ناهار از روزم میگفتم و مامانم فقط میگفت میگذره. الان گذشته ولی هنوز زخماش رو تن و روح ذهنمه. اینکه خودم بودم خیلی زخمیم کرد. اینکه حاضر نشدم چادرم رو کنار بذارم، اینکه حاضر نشدم بد دهنی کنم، اینکه حاضر نشدم نمازم رو بذارم کنار و اینکه حاضر نشدم بخاطر دوستی با خیلی ها از اعتقادم بگذرم و...
هم سن و سالهای اطراف من همچین آدم هایی بودن! انگار همهاشون با سیم به هم وصل بود ذهن هاشون و چند روز یک بار یک تیکه کلام فراگیر جدید و مشترک هر چند روز یک بار یک چیز مورد علاقه جدید و مشترک و هر چند روز یک بار نفرت های مشترک.
خلاصه که سرتون رو درد نیارم با دانش آموز هاتون که سر و کله میزنید اگر یکی نفهم دیدید بینشون فقط ازش بپرسید روزانه چند ساعت تو فضای مجازی فعاله و پیج های مورد علاقهاش چی هستن؟ حساب کار دستتون میآد برای راهنمایی کردن کی اصلا میشه وقت گذاشت یا نه.
