زیستگاهِ اَندیشه
Ir al canal en Telegram
جایی برای اندیشیدن؛ از فلسفه و معنویت تا رشد فردی ، شعر فارسی و روایتهای صوتی کوتاه از آنچه ذهنم را درگیر میکند. 🌿 به صدا و قلم : 𓏲𝑴𝑲𓂅
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
803
Suscriptores
Sin datos24 horas
+97 días
+64330 días
Archivo de publicaciones
این اولین تجربه من در ضبط پادکست بود و قطعاً هنوز جای پیشرفت زیادی داره .
اگر تا آخر گوش دادید ، خوشحال میشم نظرتون رو باهام به اشتراک بذارید . هر پیشنهاد یا انتقادی که فکر میکنید میتونه باعث بهتر شدن اپیزودهای بعدی بشه ، برام ارزشمنده .
ممنون که همراه این شروع بودید. 🤍
و اما باز هم انسان ها
کسانی که از ادعا پر شده و فقط حرف و ظاهر هستند ،
دیگری را محکوم میکنند و به چهره نقاب آدمی متفکر و دانا میزنند ، به گونه ای سخن میگویند که همچون روباهی مکار و پلید انسان ها در دام سخنان زیبایشان می افتند و غافل از انند که دچار چه موجودی شده اند ، این قشر از انسان ها به سختی شناخته میشوند چرا که سخنانشان فریب دهنده و زیباست به گونه ای که فکر میکنید واقعا همچون سخنانشان هستند اما زمان میبرد تا روباه درون خود را آشکار سازند زیرا ظاهر میکنند خرگوشی بی گناه هستند .
حال اگر همچون خرگوش خام باشید به بهترین نحو ممکن از خامی شما سو استفاده کرده و شمارا پایین میآورند با حرف هایشان به شما این باور را میدهند که مقصر هستید اشتباه کرده اید و ضعیف هستید و تمام انرژی شمارا میمکند انقدری که فقط بتوانید زنده بمانید و سپس زمانی که تمام این اتفاقات را پشت سر گذاشتید ، روباه کم کم از ظاهر انسان نمایش بیرون می آید و تازه میفهمید که هیچ گاه مقصر شما نبوده اید اشتباهی نکرده بوده اید و فقط طعمه ی روباهی شده اید که عجیب مکار بوده است 🍂
𓏲𝑴𝑲𓂅
وای بر من تو همانی که امیدم بودی؟
تو همان چشم سیه دلبر افسونگر من؟
هر چه کوشم مگر این حادثه باور نکنم
می دود یاد خطاهای تو در باور من
وای این یاد گنه خیز جنون آلوده
آهنین چنگ فرو برده در اندیشه من
ترسم این یاد روانسوز که در جان زده چنگ
از سر خشم به تلخی بکند ریشه من
در خیالم چه نشستی به تباهی؟برخیز
تا که جان را ز غم یاد تو آزاد کنم
پنجه اهرمنی را ز گلویم بردار
تا به چاهی روم از ننگ تو فریاد کنم
مهدی سهیلی
بچه ها به پیشنهاد خودتون پادکست های جدید تو راههههه
از طریق چنل میتونید دنبالشون کنید⚡
انسان ها همیشه فکر میکنند که شخصیت مثبت داستان هستند و خیلی درد کشیده و آسیب دیده اند و هیچ گاه به خود نمینگرند ، به کارهای خود ، به اشتباهات خود نگاه نمیکنند ، چرا که انسان همیشه غرور و خودپسندی در درون خود دارد که همچون عینکی سیاه و کدر در مقابل چشمانش قرار گرفته و مقابله میکند با دیدن حقایق و فقط کثیفی دیگران را میبیند و فکر میکنند که چقدر در حقش ظلم شده و غافل از آن است که
خوب خوبی را کند جذب این بدان طيبات و طیبین بر وی بخوان
در جهان هر چیز چیزی جذب کرد گرم گرمی را کشید و سرد سرد
اگر شکستید بدانید که روزی شکانده اید ، اگر بدی دیدید بدانید که روزی بدی کرده اید و هر آنچه میبینید بدانید روزی خود کرده اید و انقدر چرخه تکرار میشود تا دست بردارید از شکستن و اشتباه کردن
به قلم :𓏲𝑴𝑲𓂅
هرچه انسان با صبوری آشنا تر میشود
دردهایش محترم تر ، بیریا تر میشود
هرکه جای خودنمایی رو به اخلاص آورد
از خدا هم گر نگوید ، با خدا تر میشود
از سکوت هر کسی ، مقدار دردش را بدان
گریه وقتی عمق دارد ، بیصدا تر میشود
راز خوشبختی در آزادی ست ، اصلا شک نکن
مو تماشایی ست وقتی که رها تر میشود
مانده ام با این که مدت هاست رفتی ، نامِ تو
تا به گوشم میرسد ، چشمم چرا تر میشود .
-زهرا عسگری .
داستایفسکی با نوشتن این کتاب ثابت کرد:انسان موجود عجیبی است؛ درد فقدان را عمیق تر از نعمت حضور می فهمد
ای سنایی گر نیابی یار یار خویش باش در جهان هر مرد و کاری مرد کار خویش باش
هر یکی زین کاروان مر رخت خود را رهزنند خویشتن را پس نشان و پیش بار خویش باش
حس فانی می دهند و عشق فانی می خرند زین دو جوی خشک بگذر جویبار خویش باش
میکشندت دست دست این دوستان تا نیستی دست دزد از دستشان و دستیار خویش باش
این نگاران نقش پرده آن نگاران دلند
پرده را بردار و در رو با نگار خویش باش
با نگار خویش باش و خوب خوب اندیش باش از دو عالم بیش باش و در دیار خویش باش
رو مکن مستی از آن خمری کز او زاید غرور غره آن روی بین و هوشیار خویش باش
مولانای جان
