روحِرَنگیِمَن🍓
Ir al canal en Telegram
جایی که احساساتم به هنر تبدیل میشن؛ بین این ریخت و پاشای هنری مراقب باش رنگی نشی🦦💕 " ناشناس ˚˖𓍢ִ໋˚ @rohrngiibot "
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
322
Suscriptores
+124 horas
-247 días
+1430 días
Archivo de publicaciones
هنر، در نگاه اول، چیزی نیست جز تجمعِ خطوطی که در هم گره خورده اند و رنگ هایی که در آغوشِ هم نشسته اند؛ شاید هم ترتیبِ نت هایی باشد که آوایِ خوشی را مینوازند، یا توده های بهم چسبیده ای از گل که مجسمه ی زینتبخشِ اتاقی شده اند، هزار چهره دارد و در هر شکلی که به خود بگیرد، زیباست. اما حقیقتی که بینِ مراحلِ آن خوابیده را تنها هنرمندِ آن اثر درک میکند، نیازمند نگاهیست که هرکسی از پسِ آن برنمی آید. دردها و خشم هایی که از نوکِ انگشتانش لبریز شده و بر لمسِ هر لحظه بر جای مانده اند، یا جدالی که میانِ منطق و احساساتش شکل گرفته؛ یا میتواند ذوقِ وصفناپذیر و شادی ای باشد که واژه ای برای وصف آن پیدا نشده.
چه لحظاتی که آن اثر، جانِ آدمی را از عمقِ تنهایی و فرسودگی نجات داده... پس آنجاست که میشود گفت «هنر واقعاً درمان است»
ᯓ࣪ ִֶָ☾.
هنر، در نگاه اول، چیزی نیست جز تجمعِ خطوطی که در هم گره خورده اند و رنگ هایی که در آغوشِ هم نشسته اند؛ شاید هم ترتیبِ نت هایی باشد که آوایِ خوشی را مینوازند، یا توده های بهم چسبیده ای از گل که مجسمه ی زینتبخشِ اتاقی شده اند، هزار چهره دارد و در هر شکلی که به خود بگیرد، زیباست. اما حقیقتی که بینِ مراحلِ آن خوابیده را تنها هنرمندِ آن اثر درک میکند، نیازمند نگاهیست که هرکسی از پسِ آن برنمی آید. دردها و خشم هایی که از نوکِ انگشتانش لبریز شده و بر لمسِ هر لحظه بر جای مانده اند، یا جدالی که میانِ منطق و احساساتش شکل گرفته؛ یا میتواند ذوقِ وصفناپذیر و شادی ای باشد که لغتنامه ای برای وصف آن پیدا نشده.
چه لحظاتی که آن اثر، جانِ آدمی را از عمقِ تنهایی و فرسودگی نجات داده... پس آنجاست که میشود گفت «هنر واقعاً درمان است»
ᯓ࣪ ִֶָ☾.
Repost from سبزآبی؛
چیزهایی درون آدم هست که نمیشود با فکر کردن خاموششان کرد؛ باید از تن بیرونشان کشید، روی کاغذ ریخت، به صدا درآورد، رنگشان کرد، ساختشان. وگرنه همانجا میمانند و بیشتر میشوند.
Repost from سبزآبی؛
من هنر را چیزی آرام و مرتب نمیبینم؛ بیشتر شبیه نیرویی میبینم که اگر راه خروج پیدا نکند، خودِ آدم را از درون به هم میریزد. ذهن چیزی را مدام میسازد و انگشتها ناچارند به دنبالش بدوند؛ تا آن آشوب درون، تبدیل به صدا و اثر شود.
یعنی شاید فاصلهی میان جنون و آفرینش آنقدرها هم زیاد نباشد؛ گاهی هنرمند فقط کسیست که یاد گرفته آشفتگیِ ذهنش را به جای ویران کردن خودش، روی ساز، کاغذ یا بوم خرج کند.
