یادداشت های رهایی ویراستاران ایان 🧚🏻♀
Ir al canal en Telegram
شعبه تلگرام، شعبه ابدی، شعبه عشق اسم اصلی: لهو و لعب ویراستاران ایان چنل اصلی و ترجمه تیم: @ianteam
Mostrar más1 132
Suscriptores
+324 horas
+727 días
+26630 días
Archivo de publicaciones
من رفتم سلف دانشگاه کاپوچینو بگیرم یه آقای جوونی بود برای اولین بار میدیدمش آب جوشو داد بهم منم کاپوچینورو جلوش ریختم حل کردم تو آب این بنده خداهم دستشو درازکرد که کارتم بگیره حساب کنم منم خیلی ریلکس پوست کاپوچینورو دادم دستش💀
اونو انداخت سطل زباله دوباره دستش درازکرد گفت کارتتو بده لطفا
وای منم بگم هروقت یادش میوفتم از خجالت سرخ میشم
من بچه بودم گوشیه مامانمو خیلی کش میرفتم بعد کاش فقط بازی میکردم😂😑 بعضی وقتا میرفتم تو چت هاش میخوندم. یبار گفتم بزار بنویسم منم
همکارا داشتن تو گروه باهم بحث میکردن که آره خانم فلانی مثلا محسنی این کارو کرد اینا بعد من یهو گفتم خانم محسنی کیه🤣🤦♀
سکوتی حاکم شد که کاش من احمق میفهمیدم و ادامه نمیدادم ولی نه😂😭
دوباره گفتم: ایهاالناس خانم محسنی کیه
(چقدر شاکی بودم) که یکی از همکارای مامانم ریپلای مونا جان برو گوشی رو بده مامانت 😂💀
هر سری یادش میوفتم میمیرم
بخدا هنوز قیافه مامان بابام وقتی با صدای بلند اون فحش رو دادم یادمه😂
من بچه بودم رفته بودیم اردو و هنوز با فحش های ک دار آشنا نشده بودم
بعد انگار بچه های ما با بچه های مدرسه دیگه دعواشون میشه اونا بهشون فحش ک دار میدن
اینا گریه کردن اومدن پیش ما گفتن خیلی بی ادب بودن بهمون از اون فحشایی دادن که پسرا توی دعوا بهم میدن گفتیم حالا چیه گفت فلان چیز
منم تا حالا نشنیده بودم
رفتم خونه سر سفره گفتم مامان امروز بچه هامون دعوا کردن اون بچه ها از اون فحشا که پسرا میدن دادن
الان یادم نمیاد کیسه کش؟ کفش کش؟
حالا مامانم که فهمیده بود چیه گفت باشه نمیخواد بگی
گفتم نه بمون الان یادم میاد
آهااااا ک.. کش بود😭😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂
من با داداشم 10 سال اختلاف سنی داریم
وقتی 5،6 ماهش بود، مامانم رفت خونه ی همسایمون
گفت اگه بیدار شد و گریه کرد، بیارش اونجا
منم تا بیدار شد سریع رفتم که ببرمش پیش مامانم
کفشامو از توی جاکفشی برداشتم، داداشمم بغلم بود، میخواستم کفشا رو بندازم پایین که بپوشم، داداشمو انداختم🤣🤣🤣
وای بچه انقدر گریه کرد، منم استرس گرفته بود که زدم بچه رو معلول ذهنی کردم😭😂
تا چند وقت، کارای عجیب میکرد من میترسیدم که تقصیر من باشه، بعد چند سال که بزرگ شد خیالم راحت شد که سالمه😂
یکبار تو مدرسه یک نفر از بالا یکم آب ریخت رو سر یک سال بالایی منم که خبر نداشتم چه اتفاقی اصلا افتاده یا رو سر کسی آب ریخته شده آبم تموم شده بود رفتم پایین آب جا کنم چهار تا یزید جلوم رو گرفتم گفتن تو ریختی گفتم عجبا مگه دیدی
گفتن خب بطری ات خالیه باید معذرت خواهی کنی یا بریم پیش مدیر دخترهِ پرنسس دو قطره آب ریخته بود روش هرچی میگفتم من نریختم باور نمیکردن آخرش گفتم من معذرت خواهی نمیکنم هر کاری دلتون خواست بکنید از اون موقع بچه های کلاسمون بهش میگن اسید پاشی دروغین رو سر سال بالایی
من واقعا بازم خجالت آور ترین خاطرمو میخوام بگم یکبار بچه که بودم کلاس علوم بودیم بعد راجب نیرو داشت صحبت میکرد معلم مثلا میگفت یه جا خودتو ببندی باید زور بزنی باز بشه منم مانتوم پشتش پاپیون بود خودمو بستم به صندلم از پشت بعد وقتی خواستم باز کنم باز نشد گریه کردم معلم اومد چندتا گفت خاک توسرت بعد با قیچی پاپینمو زد رفت موند رو صندل بعد چهارم میخوندم اون موقع تا ششم همه مدرسه راجبش صحبت میکردن حتی دوازدهم خوندنی یه بار رفتم با دوستم سر بزنم اونجا هنوز اون صندلی و پاپیون مونده بود و خیلی ها هم میدونستنن ماجراشو شوهرت منم میگفتن یعنی آبروم قشنگ رفته بود
تو خوابگاه اتاق ما طبقه دوم بود و یه پنجره داشت رو به حیاط.
بعد ما چون هممون خیلییی گشاد بودیم 😂 بهجای اینکه لیوان چای و آب ببریم تو آشپزخونه خالی کنیم از پنجره میریختیم بیرون.
یه بار اومدیم کتری آب جوش هم از پنجره خالی کنیم که از بدشانسیمون دقیقا همون موقع سرپرست خوابگاه پایین پنجره بود و ما اصلاً نفهمیدیم که اونجاست 😂 خلاصه ما هم کتری رو چپه کردیم یهو دیدیم یه صدای جیغ بلند از پایین بلند شد و اره کل آب جوش ریخته بود روی سر اون بندهخدا :)))
توی مراسم ختم یه خانمی نشسته بودیم
صندلی پلاستیکی ها بین سنگ مزار بقیه مرحوم ها پخش بودن .
ما تو فاز و حالو هوای گریه بودیم که من یهو چشمم خورد به اسم یکی از این بنده خدا ها که دستش از این دنیا کوتاه بود.
بنظرتون اگه اسمش چی بود خوب بود؟
ک*علی
من اونو که دیدم شالو انداختم رو صورتم شروع کردم به قهقهه به بقیم نشون دادم ک خودم تنها تو مخمصه نیوفتم ..
حالا نمیدونم بنده خدا شاید اسمش ترکیبی از کَس و علی بود اما به هر حال من تو اون شرایط ختم انگار فقط دنبال ی جرقه برا خنده بودم ذهنم رفته بود اون سمت😭
وای این سوتی نیست ولی خدا خالمو خفه نکنه😂😂😭😭
توی مراسم بودیم داشتیم ناهار میخوردیم بعددد خب یه خانم سن داری اونجا بوددد و خب خیلیی پیره یعنی قشنگ 100 به بالا ولی قشنگ سرحال و خیلی آروم داشت غذاش رو میخورد و خب اینجور مواقع من نباید پیش خالم بشینم یهو زد بهم در گوشم که این ننه سیت (عصر یخبندان) کی طرف میشه وای این رو گفت غذا گیر کرد تو گلومم مگه خندممم بند میومدددددد
