𝐓𝗁𝖺𝗂 𝐅𝗂𝖼𝗍𝗂𝗈𝗇 🖤
Ir al canal en Telegram
✿ ིུ ☕️ 𝖶𝖾𝗅𝖼𝗈𝗆𝖾 𝗍𝗈 𝗍𝗁𝖾 𝖫𝗎𝗇𝖺𝗋 𝗏𝖺𝗅𝗅𝖾𝗒𝗌 𝗂𝗇 𝗈𝗎𝗋 𝗆𝗂𝗇𝖽. ᯓ چـنل مـحافـظ و لیـست نوشـتههـا : @thaifictionguide
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
446
Suscriptores
+124 horas
Sin datos7 días
Sin datos30 días
Archivo de publicaciones
📼 .⋆♱ #Maroon tape one
[ فکر میکردم این زندگی خوشحالم کنه اما در پایان روز... من سانتیاگو پونگساپاکـم؛ پسری که نقطهای از قلبش تا ابد خالی میمونه. ]
ᝰ.ᐟ #Maroon
• Genres: Romance, Angst, Smut
• Couples: PerthSanta, SkyNani
• Writer: Noa
«مارون تاناپون» هنرمندی شکسته با پیشینهای نامشخص؛ در فرار از دستهای کنترلگر خانوادهش با کمپانیای آشنا میشه که در مسیر رسیدن به اهدافش کمکش میکنه.
و چی میشه اگر مسیرِ مارون، شبی در شیارِ شکستگيهاش، به پسر کوچکترِ پونگساپاکها گره بخوره؟
پسری که خودش هم به دنبالِ فرار از سرنوشت خانوادهش، پس از مرگ مادرش ـه.
« بگذریم... امشب، بعد از مدتها دوباره در این نقطه ایستادم. مثل دیوونهها با تنها چیزی که ازت برام مونده حرف میزنم و از افتخاراتم میگم! اما... در کنار افتخار کردن، من رو ببخش مادر. برای اینکه الآن اینجام، دور از خونه و با یک هویت جدید، فقط چون بار نبودنت برای دوش من زیادی سنگین بود معذرت میخوام. فکر میکردم این زندگی خوشحالم کنه اما در پایان روز... من سانتیاگو پونگساپاکـم؛ پسری که نقطهای از قلبش تا ابد خالی میمونه. » . . . دستهاش رو روي فرمون فشرد تا جایی که مثل همیشه، سر انگشتهای خستهش به سفیدی و نفس هاش، در ریهش یخ بزنه. سرش رو سمتِ پنجره چرخوند؛ جایی که پسرِ مو مشکی، مثل همیشه ایستاده بود. « چرا بیخیالِ من نمیشی؟ » « چون اینجا- » خندید، درب ماشین رو باز کرد و باعث شد که پسر ناخودآگاه چند قدم به عقب برداره. از ماشین پیاده شد و به درب حالا بستهش تکیه داد و سیگاری روشن کرد. نگاهش رو، جوری که انگار میخواست به روحِ پسر مقابلش بسپره، بهش داد و جملهش رو قطع کرد. « بسکن، چی بود... آها! اسکای. بس کن اسکای. هردومون میدونیم برات درصدی اهمیت نداره که برادر بزرگتر سانتیاگو، که حتی برادرش هم نیست دوماه تمامه که شب ها میآد اینجا و جرأت دیدنش رو نداره! هربار میگی اینجا برای نونگ عزیزته و من جایی ندارم پس راهم رو بکشم برم، اما تا وقتی که برم میشینی و نگاهم میکنی... جوری که انگار نگرانی بازهم مثل احمقها دربارهش اشک بریزم. میگی اگر نرم لوم میدی اما نمیدی! دوماه گذشته، پس دیگه با این حرفها گولم نزن. پس یا ولم کن برو و یا دلیلش رو بهم بگو! » اشکهای سرد روی گونهش فرو میریخت و اسکای، ناخودآگاه دستش رو جلو برد تا صورت پسر بزرگتر رو پاک کنه. « چون دوستت دارم، اگر این چیزیه که میخوای بشنوی. چون میخوام دوستت داشته باشم... »๋࣭ ⭑⚝ @Thaifiction
