℘ 𝗈𝗇𝖼𝖾 𝗎𝗉𝗈𝗇 𝗈𝗎𝗋 𝗋𝗎𝗂𝗇 (rest)
Ir al canal en Telegram
✿ ིུ ☕️ 𝖶𝖾𝗅𝖼𝗈𝗆𝖾 𝗍𝗈 𝗍𝗁𝖾 𝖫𝗎𝗇𝖺𝗋 𝗏𝖺𝗅𝗅𝖾𝗒𝗌 𝗂𝗇 𝗈𝗎𝗋 𝗆𝗂𝗇𝖽. ᯓ چـنل مـحافـظ و لیـست نوشـتههـا : @thaifictionguide
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
495
Suscriptores
Sin datos24 horas
+77 días
+1230 días
Archivo de publicaciones
و خب نمیگم قراره واقعاً به سانتا پناه ببره، حداقل نه الان. چون حتی اگر این عشق باشه، گرم باشه، و با تمام زخمهایی که سانتا بهش زده هنوزهم خونهش باشه، با این حال بازهم پرث زخم دیده و قرار نیست به این زودی این رو فراموش کنه.
:))) خیلی باهوشیا، خوشم میاد.
دقیقاً همینجوریه. پرث هیچوقت «گرما» ای در خانوادهش حس نکرده، پس میدونه گرمای عشق چه تفاوتی داره.
پرث سانتا رو میبینه. به قول نیکی، سانتا «ویلن» نیست حتی اگر رد فلگ باشه. یه شخصیت پیچیدهست که تمام امیدش به داشتن یه زندگی آروم رو از دست داده و حالا داره توی این تاریکی، به همه چنگ میزنه. این چنگها آسیب زنندهن، مخصوصا که پرث بیگناه این چنگ هارو دریافت میکنه و سانتا هم داره از روی گیج بودنش اینکارو میکنه، به علاوهی مقدار زیادی سوتفاهم. اما همچنان، پرث چون پسری که سانتا واقعاً هست رو میبینه، برای همین نمیتونه ازش متنفر باشه. حتی اگر عمیقاً زخم ببینه.
=) برای خودم هم. پراویت برای من خودِ وحشته، هر زمانی که داخل پلات قرار میگیره من میدونم که هفتهها قراره درگیر نوشتن اون قسمت باشم. چه بسا زمانی که فلش بک به ۲۰۱۶ در این پارت رو نوشتم، بعدش حالم بد شد.
نمیتونم quote کنم بخاطر عدد فارسی،
درحال حاضر در پلات پرث ۲۳ ساله و پراویت ۳۰ سالهست. سال ۲۰۱۶ که میشه ده سال قبل، پرث ۱۳ ساله و پراویت ۲۰ ساله بوده.
سلامم
ببخشید بابت دیر نظر دادن
اول از همه اینکه چقدر وحشتناک بود. تمام لحظه هایی که با پرث همراه شدم خیلی وحشتناک بود و اون لحظه ای که از روی پله داشت به برادرش نگاه میکرد ضربان قلبم فکر کنم رو بالاترین حد خودش بود هم زمان برای اون بچه بی پناه استرس داشتم، ناراحت بودم، دلم میخواست بغلش کنم و فقط ازون خونه نحس دورش کنم اما حس میکنم همزمان با من سانتا هم اینارو احساس کرد درسته که میخواست همون نگاه رو تو چشمای پرث ببینه ولی وقتی تا حدی همزاد پنداری کرد با اون نگاه دیگه نتونست خوشحال باشه ازینکه به همون چیزی که خواست رسیده، هردوتاشون احساس خفگی میکردن و کاش زودتر بتونن یه روزنه برای راحت تر نفس کشیدن پیدا کنن و از گذشته و تجربه تلخ نسبتا یکسانشون عبور کنن چون سانتا حداقل هر جقدر هم بخواد نشون بده که از سیاه بودن لذت میبره سفید ترین روح ممکن رو برای توی اون محیط بودن داره و به نظرم همین بیشتر مست بودنش نسبت به پرث رو توجیه میکنه
و پراویت نمیدونم کاش زئوسی چیزی بیاد اینو به اتم های سازندش تجزیه کنه واقعا از توان من حتی بد و بیراه گفتن بهش هم خارجه فقط بزرگ ترین سوالی که ازش دارم اینه که چرا؟ اگه قرار نیست از اون خانواده هیچ محبت ادمیزادی ای به پرث نرسه پس چرا فقط به حال خودش ولش نکردی؟ نمیدونم کاش فقط بمیره
در اخر ممنونم ازت بابت این چپتر مارون خوندش خیلی ترسناک بود اما خوشبختانه ژانر مورد علاقم وحشته
کلیبییییی خسته نباشی🤍
درود امیدوارم که خوب باشی🤍
من قبلا پارت اول و دوم مارون رو خونده بودم و خیلی دوسش داشتم اما به دلایلی دیگه نتونستم ادامش رو بخونم و دیشب یهویی چشمم به پیام های چنلت افتاد و خیلی غمگین شدم چون همون دوتا چپتر هم من رو جذب داستان کرد و همون موقع به خودم گفتم این داستان ارزش خوندن داره و یکی از دلایلی هم که خوندنش رو متوقف کردم این بود که نمیخواستم سرسری بخونم تا فقط وقتمو پر کنم میخواستم بفهمم داستان رو و شخصیت هارو درک کنم
دیشب دوباره پارت اول تا ششم رو پشت سر هم خوندم و واااااقعا قشنگه دردی که پشت هر کارکتر هست و از گذشتش میاد کاملا حس میشه حتی شیمی بین کاپل ها خیلی قابل لمسه و من شخصیت پردازیشون رو هم خیلی دوست دارم حال و هوای هر شخصیت متفاوته و انگار هرکدوم یک هالهای دورشون هست که مخصوص به خودشونه و داستان هم برای من جذابه اینکه چطور قراره پیش بره و چه اتفاقایی میوفته کنجکاوم میکنه و ممنونم از شما برای خلقش
اميدوارم که نوشتن و آپش رو متوقف نکنی چون به شخصه خیلی غمگین میشم
حتما وقتی تا جایی که آپ شده خوندم باز هم میام و نظر میدم✨
“درک نمیکرد چرا باید یک ویژگی مثبت باشه”
“هرگز نفهمید علت اینکه خانوادش فقط به ظاهر منسجم و خوشحال بودند، و در باطن همین حالا هم وجود نداشتند چیه ..”
“فقط این هم بخش دیگهای از مشکلی بود که پرث ترجیح میداد برای خودش توجیح کنه، تا اینکه بپذیره واقعا وجود داره”
هایلایتهام رو باهاتون به اشتراک گذاشتم باشد که شما هم قد من دردتون بیاد.
بمیرم پرث خواست ازش دربرابر برادرش محافظت کنه؟؟ از کسی محافظت کنه که دلیل حضور برادرش بود؟؟
امیدوارم که اشتباه متوجه نشدم چون به هرحال دردشو کشیدم
سلامم؟؟؟؟؟
یکی باید بهم میگفت یا سینرز بخونم یا مارون
راستش باید بهم میگفتید هیچکدوم رو نخونم ولی خب
یه کوچولو بولی کردن پرث: یه جوری هی فکر میکنه چیکار کنه و شک داره انگار تهش قرار نیست مغزشو در برابر سانتا خاموش کنه
خسته نباشی واسه این پارت جالب✨🥰🥰 و امیدوارم که حالت کاملا خوب شده باشه
بعد از سه هفته مارون داشتن کلییی چسبید🥹
خب خب... اولش یه سوال کوچولو بپرسم... ۲۰۱۶ سن پرث چقدر بوده؟ نمیدونم درکل به سنش اشاره شده یا نه، اگه شده ببخشید ولی یادم نمیاد:((((
این پارت همون وحشتی بود که چندپارت استرسشو داشتم و نگرانش بودم و حتی نمیتونم بگم چقدر قلبم با دردهای پرث درد گرفت..
کاش یکی یه زهری کوفتی چیزی میریخت تو شراب پراویت
ولی پرث؟ وسط اون بدبختی ایستاده درحالی که خودش حالش بدتره و به حال سانتا فکر میکنه؟
تازه به این فکر میکنه که چشم های اون بیرحمی که با دست های خودش بهش درد داده چقدر زیباست؟ این پسره کاملا و به طرز عجیبی از دست رفته!
پرث بعد از اینکه حالش انقدر داغون شده بود بازم رفت سمت اتاق سانتا و سراغ سانتا؟
ظاهرا یکی اینجا "خونه"شو پیدا کرده...
"هرچند زخمی که بهم زدی زیاد با مال اون فرق نمیکنه"
فرقش اینه که لمس های یکیشون رو پس میزنی اما از همون آدم به لمس کردن اونیکی پناه میبری تاناپون.
راستی... اسکای نانی خوبن تو اتاق؟ چه خبرا؟😂😭😈
