es
Feedback
خانه کتاب کالاگان

خانه کتاب کالاگان

Ir al canal en Telegram

نشانی: بندر انزلی- خیابان سی‌متری- بین کوچه عاشورنژاد و نازنین ملایی تلفن: 01344547512 «با احترام؛ ما صفحه‌ای در اینستاگرام نداریم» ساعات کاری: شنبه تا ۵شنبه: ۱۰ تا ۱۳ - ۱۷ تا ۲۱ جمعه‌ها: ۱۷ تا ۲۱ ارتباط با ما: https://t.me/calaganbookhouseanzali

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
2 114
Suscriptores
+424 horas
+487 días
+20530 días
Archivo de publicaciones
12. Mehdi Saki - Labkhand.mp38.82 MB

وقتی یک کلمه، مسیرش را عوض می‌کند بعضی کلمه‌ها در طول تاریخ، فقط تلفظشان تغییر نمی‌کند؛ معنایشان هم راه دیگری می‌رود. nice امروز یعنی «خوب، خوشایند، مهربان». اما nice در انگلیسیِ قرون میانه معنایی کاملاً متفاوت داشت: نادان، احمق، ساده‌لوح. این واژه از لاتین nescius به معنای «نادان، بی‌خبر» آمده و در طول قرن‌ها از «احمق» به «دقیق و موشکاف»، بعد «ظریف و دلپذیر» و سرانجام به معنای امروزیِ «خوب و خوشایند» رسیده است. silly امروز: «احمق، ابله، مسخره». اما ریشهٔ آن در انگلیسی باستان، sǣlig، به معنای خوشبخت، سعادتمند بود. بعد مسیرش آرام‌آرام تغییر کرد: زمانی واژه‌ای مثبت بود؛ برای کسی که «خوشبخت» یا «سعادتمند» بود. بعد معنایش به «مبارک»، «بی‌گناه» و «بی‌آزار» تغییر کرد؛ از آنجا به «ضعیف و ناتوان» رسید و در نهایت، معنای امروزیِ «احمق و ابله» را پیدا کرد. awful: امروز بیشتر یعنی «افتضاح، بسیار بد». اما awful در اصل از awe ساخته شده بود و معنایی نزدیک به «هیبت‌انگیز، ترس‌آور و شایستهٔ احترام» داشت. بعدتر، معنای «بسیار بد» بر آن غالب شد. سه کلمه؛ سه مسیر عجیب. زبان فقط واژه‌ها را حفظ نمی‌کند؛ گاهی معنای آن‌ها را هم با خودش به قرن‌های بعد می‌برد و عوض می‌کند. منابع: Merriam-Webster — nice, silly, awful Etymonline — nice, silly, awful #داستان_واژه‌ها #زبان

معرفی کتاب | حصیر مارکوس مالت ترجمه: مارال دیداری ناشر: چشمه | مجموعهٔ برج بابل اگر همسایه‌تان دقیقاً همان زندگی‌ای را داشت ک
معرفی کتاب | حصیر مارکوس مالت ترجمه: مارال دیداری ناشر: چشمه | مجموعهٔ برج بابل اگر همسایه‌تان دقیقاً همان زندگی‌ای را داشت که شما از دست داده‌اید، چه حسی پیدا می‌کردید؟ مردی همسرش را بر اثر سرطان از دست داده و حالا با دو فرزند خردسالش تنها زندگی می‌کند. روبه‌روی خانه‌اش، خانواده‌ای زندگی می‌کنند که ظاهراً هنوز همان چیزی را دارند که او از دست داده است: یک زن، یک مرد و یک دختر کوچک؛ یک خانوادهٔ معمولی، با روزهایی معمولی. مرد، از پشت حصیرهای خانه، آن‌ها را تماشا می‌کند. اول فقط نگاه است؛ اما کم‌کم این تماشا به مقایسه تبدیل می‌شود؛ و مقایسه به پرسشی که رهایش نمی‌کند: چرا آن‌ها، نه ما؟ «حصیر» از همین‌جا وارد بخش تاریک‌تر سوگ می‌شود؛ جایی که دلتنگی فقط دلتنگی نیست و می‌تواند با خشم، حسادت، احساس بی‌عدالتی و وسواس درهم بیامیزد. مارکوس مالت، به‌جای آنکه داستانش را با حادثه‌های بزرگ پیش ببرد، تغییر تدریجی ذهن یک آدم داغدار را دنبال می‌کند؛ آدمی که هرچه بیشتر به زندگی خانوادهٔ روبه‌رو نگاه می‌کند، مرز میان آنچه واقعاً می‌بیند و آنچه ذهنش از آن می‌سازد، کم‌رنگ‌تر می‌شود. کتابی دربارهٔ سوگ، تنهایی و حس ناعادلانهٔ از دست دادن؛ دربارهٔ اینکه گاهی آنچه بیش از همه آزارمان می‌دهد، زندگی از دست‌رفتهٔ خودمان نیست، زندگی‌ای است که می‌بینیم دیگری هنوز دارد. #معرفی_کتاب #حصیر #مارکوس_مالت

بعضی کتاب‌ها را برای بار دوم می‌خوانیم؛ اما کتاب، همان کتابِ بار اول نیست. نه اینکه کلماتش عوض شده باشند. این بار، ما با چیزهایی می‌خوانیم که دفعهٔ قبل نداشتیم: با تجربه‌هایی که از سر گذرانده‌ایم، آدم‌هایی که شناخته‌ایم، چیزهایی که از دست داده‌ایم، و سؤال‌هایی که آن روز هنوز برایمان وجود نداشتند. برای همین ممکن است جمله‌ای را که پنج سال پیش بی‌اهمیت از کنارش گذشته‌ایم، این بار بخوانیم و مکث کنیم. یا شخصیتی که آن روز دوستش داشتیم، امروز برایمان آزاردهنده باشد. پژوهش‌های مربوط به خواندن هم نشان می‌دهند که دانش و تجربهٔ قبلیِ خواننده در فهم و تفسیر متن نقش دارد؛ یعنی ما کتاب را فقط از روی صفحه نمی‌خوانیم، بخشی از خودمان را هم با آن وارد می‌کنیم. شاید به همین دلیل است که بعضی کتاب‌ها ارزش دوباره خواندن دارند. نه برای اینکه ببینیم چه چیزی را فراموش کرده‌ایم؛‌ برای اینکه ببینیم این بار، چه چیزهایی را می‌بینیم که آن روز نمی‌دیدیم. #کتاب #کالاگان

به‌نظرم همین چند خط، خودش یک کلاس داستان‌نویسی‌ست. اصلا داستان‌نویسی یعنی همین: جزئیات درست را انتخاب کنی و بگذاری خودشان داستان را بگویند: «مردی که کفش‌هایم را تعمیر می‌کند، چکمه‌هایم را بالا می‌گیرد و می‌گوید که الگوی ساییدگی‌ها نشان می‌دهد زیادی تند راه می‌روم. می‌گوید: «این‌قدر تند نرو. آرام بگیر. عجله‌ای داری؟» من تند راه می‌روم چون بین چهار بچهٔ خانواده‌ام از همه کوچک‌تر بودم؛ نباید عقب می‌ماندم. تا مدرسه پیاده می‌رفتم. تا کلاس سفالگری، تا بستنی‌فروشی ۳۱ طعمی خیابان هارپر کورت پیاده می‌رفتم. تا خواروبارفروشی و پیتزافروشی و خانهٔ دوستم سارا، زیر باران، پیاده می‌رفتم. من در جاهایی بزرگ شدم که فس‌فس کردن و ول گشتن بی‌خطر نبود. من تند راه می‌روم چون بینایی‌ام آن‌قدر خوب نیست که بتوانم رانندگی کنم. تند راه می‌روم، به همان دلیلی که آدم‌ها تند رانندگی می‌کنند: باید جایی باشند، کارهای زیادی دارند که باید در زمان خیلی کوتاهی انجام‌شان بدهند. من با عصای سفیدم تندتر راه می‌روم چون عصا چیزهایی به من می‌گوید که چشم‌هایم نمی‌گویند. روی بتن می‌لغرد (تند برو)، در زمستان روی یخ فش‌فش می‌کند (آرام برو) و توی چالهٔ آب قل‌قل می‌کند (دور بزن). من نوک عصایم را بیشتر از پاشنهٔ چکمه‌هایم ساییده‌ام.» از کتاب «الفبای ندیدن» نوشتهٔ نائومی کوهن ترجمهٔ کیوان سررشته #کتاب #کتابخوانی #داستان_نویسی #نویسندگی #کالاگان

حکایت بارانِ بی‌امان است اینگونه که من دوستت می‌دارم... #شمس_لنگرودی
حکایت بارانِ بی‌امان است اینگونه که من دوستت می‌دارم... #شمس_لنگرودی

داستان یک کلمه: «پردیس» «پردیس» از آن واژه‌هایی است که برای رسیدن به معنای امروزش، باید چند هزار سال به عقب برگردیم. در زبان‌های ایرانیِ باستان، paridaiza به «محوطه‌ای محصور» یا «باغی که گرداگردش دیوار کشیده‌اند» گفته می‌شد باغ‌هایی از جنس باغ‌های شاهان ایران باستان. بعد، واژه از ایران بیرون رفت. یونانیان آن را وام گرفتند و parádeisos گفتند؛ واژه‌ای که ابتدا همچنان به معنای باغ یا پارک محصور بود. اما در متون یونانیِ یهودی، برای باغ عدن نیز به کار رفت و بعدها در سنت مسیحی، معنای «جایگاه رستگاران» پیدا کرد. از یونانی به لاتین رسید: paradīsus و از لاتین، راهش را به زبان‌های اروپایی باز کرد: فرانسوی: paradis انگلیسی: paradise به این ترتیب، واژه‌ای که در آغاز نامِ یک باغِ محصور در ایران بود، هزاران کیلومتر و چندین زبان را پشت سر گذاشت و به یکی از واژه‌های برابر با «بهشت» در زبان‌های اروپایی تبدیل شد. و ردّ آن هنوز در فارسی مانده است: پردیس. گاهی تاریخ یک واژه، تاریخ سفر یک معناست. منابع: Encyclopaedia Iranica، «PARADISE» Encyclopaedia Iranica، «GARDEN: Achaemenid Period» Encyclopaedia Iranica، «ENGLISH: Persian Elements in English» #داستان_واژه‌ها

Pallet Band - Az Shomal Ta Jonoob (128).mp33.75 MB

دال بند- آدم.mp36.86 MB

یک جمله، یک جهان [یک روز صبح، وقتی گرگور سامسا از خواب‌های آشفته بیدار شد، دید که در تختخوابش به حشره‌ای غول‌آسا تبدیل شده است.] فرانتس کافکا | مسخ کافکا رمان را با توضیح، مقدمه یا زمینه‌چینی آغاز نمی‌کند. خواننده از همان جملهٔ اول، با یک اتفاق ناممکن روبه‌رو می‌شود؛ و عجیب‌تر اینکه خودِ گرگور، پیش از آنکه از دگرگونی‌اش وحشت کند، بیشتر نگران دیر رسیدن به محل کارش است. همین تضاد، بخش مهمی از جهان کافکا را در همان چند خط نخست آشکار می‌کند: اتفاقی هولناک رخ داده، اما زندگی روزمره همچنان ادامه دارد. جالب اینکه حتی ترجمهٔ همان یک جمله هم ساده نیست. واژهٔ آلمانی Ungeziefer دقیقاً معادل «حشره» یا «سوسک» نیست و مترجمان آن را به شکل‌های متفاوتی برگردانده‌اند؛ از «حشره‌ای غول‌آسا» تا «جانوری موذی و هیولاوار». شاید قدرت این آغاز دقیقاً همین باشد: کافکا در یک جمله، هم اتفاق را می‌گوید، هم جهان داستان را می‌سازد، و هم پرسشی را در ذهن ما می‌گذارد که تا پایان کتاب رهایمان نمی‌کند: اگر یک روز دیگر شبیه همان آدم‌ قبل نباشیم، آیا جهان اطرافمان هنوز با ما همان‌طور رفتار خواهد کرد؟ #یک_جمله_یک_جهان #مسخ #کافکا

معرفی کتاب | خوراک صدف بیرگیت فاندربکه ترجمه: فرهاد بازیان گاهی برای فرو ریختن یک خانواده، اتفاق بزرگی لازم نیست؛ کافی است یک
معرفی کتاب | خوراک صدف بیرگیت فاندربکه ترجمه: فرهاد بازیان گاهی برای فرو ریختن یک خانواده، اتفاق بزرگی لازم نیست؛ کافی است یک نفر سر میز شام حاضر نشود. در «خوراک صدف»، همه‌چیز از یک انتظار ساده شروع می‌شود: خانواده‌ای دور میز نشسته‌اند و منتظر پدر هستند تا برای شام، خوراک صدف بخورند. اما پدر نمی‌آید. همین غیبتِ ساده، آرام‌آرام سکوت‌های قدیمی را کنار می‌زند و آنچه در ظاهر یک خانوادهٔ معمولی به نظر می‌رسد، شکل دیگری پیدا می‌کند. بیرگیت فاندربکه در این نوولا، بدون آنکه به حادثه‌های بزرگ متوسل شود، از خانواده، قدرت، سکوت و زخم‌هایی که سال‌ها پنهان مانده‌اند می‌نویسد. کتاب کوتاه است، اما خواندنش شبیه نشستن سر میزی است که هرچه پیش می‌رود، بیشتر متوجه می‌شوید هیچ‌کس آنجا آن‌قدرها که به نظر می‌رسد آرام نیست. «خوراک صدف» در سال ۱۹۹۰ برندهٔ جایزهٔ اینگه‌بورگ باخمان شد. «…پدرم می‌گفت خانواده دارد از هم می‌پاشد و خودش مسئولیتش را قبول می‌کند.» [از متن کتاب] #معرفی_کتاب #خوراک_صدف #بیرگیت_فاندربکه

اثر زیگارنیک: چرا چیزهای ناتمام رهایمان نمی‌کنند؟ یک کتاب را نیمه‌کاره می‌گذارید؛ چند روز بعد هنوز به داستانش فکر می‌کنید. یک کار را شروع می‌کنید و تمامش نمی‌کنید؛ ذهنتان مدام به آن برمی‌گردد. یا فیلمی را وسطش متوقف می‌کنید و تا وقتی تمامش نکنید، انگار چیزی در ذهن‌تان باز مانده است. این ایده در روان‌شناسی با نام اثر زیگارنیک شناخته می‌شود؛ نامی برگرفته از پژوهش‌های روان‌شناس روس، بلومه زیگارنیک، در دههٔ ۱۹۲۰. زیگارنیک بررسی کرد که آیا کارهای ناتمام و قطع‌شده با کارهای به پایان رسیده، تفاوتی در حافظه دارند یا نه. اما پژوهش‌های بعدی نشان دادند که ادعای مشهورِ «کارهای ناتمام همیشه بیشتر به یاد می‌مانند» چندان قابل اتکا نیست. در عوض، شواهد قوی‌تری برای تمایل به بازگشت و ادامه‌ و خاتمه دادن به کارهای ناتمام پیدا شد. پژوهش‌های تازه‌تر نیز نشان داده‌اند که ناتمام‌ماندن یک کار می‌تواند باعث شود ذهن، حتی در زمان استراحت، بیشتر درگیر آن بماند و به آن فکر کند. شاید به همین دلیل است که گاهی یک رابطهٔ تمام‌شده، اگر بدون توضیح و بدون پایانی روشن تمام شده باشد، ذهن را بیشتر درگیر می‌کند؛ چون یک هدف، سؤال یا روایتِ ناتمام می‌تواند ذهن را به بازگشت و جست‌وجوی پاسخ وادارد. یک پایان روشن، حتی اگر تلخ باشد، پایان است؛ اما بعضی چیزها تمام می‌شوند و پایان پیدا نمی‌کنند. و شاید همین تفاوت است که باعث می‌شود بعضی اتفاق‌ها مدت‌ها بعد، هنوز در ذهن ما ادامه داشته باشند. منابع: Ghibellini & Meier, 2025 Wendsche, Weigelt & Syrek, 2026 #اثر_زیگارنیک

به‌به علیرضا جان جغرافیای کوچک من، بازوان توست ای کاش تنگ‌تر شود این سرزمین به من #علیرضا_بدیع https://t.me/alirezabadie
به‌به علیرضا جان جغرافیای کوچک من، بازوان توست ای کاش تنگ‌تر شود این سرزمین به من #علیرضا_بدیع https://t.me/alirezabadie

قصه واژه‌ها: «دیوان» «دیوان» در فارسیِ میانه به صورت‌هایی مانند dpywʾn و dywʾn ثبت شده و ریشهٔ آن به واژه‌ای ایرانی، dipi-، به معنای «نوشته» و «سند» می‌رسد. در آغاز، «دیوان» با نوشتن و ثبت کردن پیوند داشت؛ از همین‌جا به دفترهایی برای ثبت امور اداری و مالی گفته شد. بعدها، «دیوان» فقط نامِ دفتر نبود؛ به دستگاه اداری و حکومتی هم گفته شد: دیوان خراج، دیوان رسائل و… اما داستان واژه همین‌جا تمام نشد. وقتی شعرهای یک شاعر در یک دفتر گردآوری می‌شد، آن مجموعه هم دیوان نام گرفت. و به این ترتیب، واژه‌ای که روزگاری با ثبت حساب و نامه‌های حکومتی سر و کار داشت، رسید به: دیوان حافظ، دیوان سعدی و… جالب‌تر اینکه «دیوان» از فارسی به عربی راه یافت و بعد به زبان‌های دیگری هم رسید؛ از ترکی و اردو گرفته تا برخی زبان‌های اروپایی. منبع: Encyclopaedia Iranica، مدخل Dīvān #قصه_واژه‌ها

داماهی- دیوانه.mp39.45 MB

حيدو هدایتی- مو سی تو.mp39.12 MB

چطور یک نویسنده، بدون توصیف مستقیم شخصیت، او را به ما می‌شناساند؟ رمان «مادام بوواری» با معرفی اِما بوواری آغاز نمی‌شود؛ با ورود شارل بوواری به کلاس درس آغاز می‌شود. شارل، شاگرد تازه‌واردی است که از همان لحظهٔ اول، با دیگران فرق دارد. فلوبر نمی‌نویسد: «شارل آدم دست‌وپاچلفتی و بی‌اعتمادبه‌نفسی بود.» او حتی عجله‌ای برای قضاوت شخصیتش ندارد. به‌جایش، او را به ما نشان می‌دهد: لباسش، رفتار ناشیانه‌اش، و از همه مهم‌تر کلاه عجیبش را توصیف می‌کند؛ کلاهی آن‌قدر نامتناسب و خنده‌دار که توجه همه را به خودش جلب می‌کند. کلاه در نگاه اول فقط یکی از جزئیات خنده‌دار است؛ اما فلوبر با همین جزئیات، بدون اینکه شخصیت را برایمان توضیح دهد، تصویری از او می‌سازد. این یکی از تفاوت‌های مهمِ «گفتن» و «نشان دادن» در داستان‌نویسی است: نویسنده به جای اینکه بگوید: «او خجالتی بود» می‌تواند نشانمان دهد که وقتی همه نگاهش می‌کنند، چه می‌کند. شاید یکی از ظرافت‌های بزرگ داستان‌نویسی همین باشد: نویسنده خوب همیشه به ما نمی‌گوید چه کسی را ببینیم؛ گاهی فقط چراغ را روی جزئیات درست می‌اندازد. #مادام_بوواری #گوستاو_فلوبر

اثر پروست | چرا یک بو می‌تواند ما را ناگهان به سال‌ها قبل ببرد؟ گاهی بوی عطر، چای، نان تازه یا حتی بوی باران را حس می‌کنیم و ناگهان خاطره‌ای قدیمی در ذهنمان زنده می‌شود؛ خاطره‌ای که شاید سال‌ها به آن فکر نکرده بودیم. این پدیده را «اثر پروست» (Proust Effect) می‌نامند. نامش از مارسل پروست می‌آید؛ نویسندهٔ فرانسوی که در رمان در جست‌وجوی زمان ازدست‌رفته تجربه‌ای مشهور را روایت می‌کند. راوی، مادلن ــ شیرینی کوچک فرانسوی ــ را در چای فرو می‌برد و می‌چشد. مزهٔ آن ناگهان خاطرات کودکی‌اش را زنده می‌کند؛ خاطراتی که تا آن لحظه در دسترس آگاهانه‌اش نبودند. در پژوهش‌های روان‌شناختی نیز دیده شده که بوها می‌توانند خاطرات شخصی را به شکلی زنده و عاطفی برانگیزند و برخی مطالعات نشان داده‌اند که بوهای مرتبط با دوران کودکی می‌توانند خاطرات غنی‌تری نسبت به تصاویر مشابه ایجاد کنند. به همین دلیل، تجربه‌ای که پروست در ادبیات روایت کرد، بعدها در پژوهش‌های مرتبط با حافظه با عنوان اثر پروست مورد مطالعه قرار گرفت. بعضی خاطره‌ها را به یاد نمی‌آوریم؛ آن‌ها خودشان ما را پیدا می‌کنند. منابع: Chu & Downes, Chemical Senses, 2000 Hackländer, Janssen & Beritmeitinger, Psychonomic Bulletin & Review, 2019 Green et al., Current Opinion in Psychology, 2023

مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب در دلم هستی و بین من و تو فاصله‌هاست #فاضل_نظری
مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب در دلم هستی و بین من و تو فاصله‌هاست #فاضل_نظری

معرفی کتاب | دویدن یا مردن کیلیان جورنت ترجمه: امید لهبی این کتاب دربارهٔ آدمی نیست که فقط می‌خواهد سریع‌تر بدود؛ ماجرای کسی
معرفی کتاب | دویدن یا مردن کیلیان جورنت ترجمه: امید لهبی این کتاب دربارهٔ آدمی نیست که فقط می‌خواهد سریع‌تر بدود؛ ماجرای کسی است که می‌خواهد بفهمد تا کجا می‌تواند پیش برود. کیلیان جورنت، یکی از برجسته‌ترین دونده‌ها و کوهنوردان استقامتی جهان، در «دویدن یا مردن» از مسیرش می‌گوید؛ از کوهستان، مسابقه، خستگی، درد، ترس و لحظه‌هایی که بدن دیگر همراهی نمی‌کند اما چیزی درون آدم هنوز می‌گوید: ادامه بده. برای جورنت، کوهستان فقط محل مسابقه نیست؛ جایی است برای آزمودن خود، شناختن محدودیت‌ها و گاهی عبور از آن‌ها. شاید به همین دلیل «دویدن یا مردن» فقط برای دونده‌ها و کوهنوردها نیست. این کتاب برای هر کسی است که یک‌بار در میانهٔ راه ایستاده و از خودش پرسیده: «واقعاً دیگر نمی‌توانم، یا فقط فکر می‌کنم نمی‌توانم؟» #معرفی_کتاب #دویدن_یا_مردن #کیلیان_جورنت #امید_لهبی