es
Feedback
خانه کتاب کالاگان

خانه کتاب کالاگان

Ir al canal en Telegram

نشانی: بندر انزلی- خیابان سی‌متری- بین کوچه عاشورنژاد و نازنین ملایی تلفن: 01344547512 «با احترام؛ ما صفحه‌ای در اینستاگرام نداریم» ساعات کاری: شنبه تا ۵شنبه: ۱۰ تا ۱۳ - ۱۷ تا ۲۱ جمعه‌ها: ۱۷ تا ۲۱ ارتباط با ما: https://t.me/calaganbookhouseanzali

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
2 114
Suscriptores
+424 horas
+487 días
+20530 días
Archivo de publicaciones
من که اصرار ندارم، تو خودت مختاری یا بمان، یا که نرو، یا نگهت می‌دارم! #محسن_مرادی

قصه کلمه | لولو دهخدا آن را چنین تعریف می‌کند: «صورت مهیبی که برای ترسانیدن اطفال سازند» و «وجودی وهمی که بچه‌های خرد را بدان ترسانند». حتی ترکیب‌هایی مثل لولوخرخره و لولوخرناس هم در فرهنگ‌های قدیمی آمده‌اند. اما دربارهٔ ریشهٔ خود واژه هم یک دیدگاه مطرح است: یک نظریهٔ بسیار رایج می‌گوید «لولو» از فرانسوی le loup (لُ لو) به معنای «گرگ» آمده است؛ چون در فرهنگ اروپایی، مخصوصاً فرانسه، ترساندن بچه‌ها با «گرگ» سابقه داشته است. گفته می‌شود این واژه در دورهٔ قاجار وارد فارسی شده و به «لولو» تبدیل شده است.

معرفی کتاب | اسب چوبی الهام فلاح «اسب چوبی» رمانی‌ست درباره‌ی زنانی که تلاش می‌کنند زندگی‌شان را سرپا نگه دارند، اما گاهی هرچ
معرفی کتاب | اسب چوبی الهام فلاح «اسب چوبی» رمانی‌ست درباره‌ی زنانی که تلاش می‌کنند زندگی‌شان را سرپا نگه دارند، اما گاهی هرچه بیشتر تقلا می‌کنند، بیشتر در همان چرخه‌ای گرفتار می‌شوند که از آن گریزان‌اند. داستان از جایی آغاز می‌شود که همسر راوی، ناگهان بازداشت می‌شود و زندگی‌ای که تا آن روز امن و آشنا به نظر می‌رسید، فرو می‌ریزد. از اینجا، زن داستان باید با چیزهایی روبه‌رو شود که پیش از آن از آن‌ها بی‌خبر بوده: بدهی، پرونده‌ی قضایی، دارایی‌های پنهان، ترس از دست دادن خانه و آینده‌ی فرزندش. اما «اسب چوبی» فقط روایت یک فروپاشی خانوادگی نیست. فلاح در دل این بحران، رابطه‌ی میان زنان، خانواده و سنت‌های زنانه را هم به تصویر می‌کشد؛ از مادری که نماینده‌ی نسلی دیگر است تا دختری که می‌خواهد شکل دیگری از زندگی را تجربه کند. رمانی درباره‌ی زنانی که گاهی رؤیای دویدن دارند، اما پایشان به زنجیرهایی بسته است که بخشی از آن‌ها را خودِ جامعه و حتی زنان دیگر بافته‌اند. «هر زنی به روش خودش بلد است غم و بدبختی‌اش را دور بزند. مامان با شستن و سابیدن. من با ترسیدن و هیچ کاری نکردن.» [از متن کتاب] #کالاگان #معرفی_کتاب #اسب_چوبی #الهام_فلاح #نشر_ققنوس #رمان_ایرانی

روایتی از تولد یک شاهکار | صد سال تنهایی در سال ۱۹۶۵، گابریل گارسیا مارکز همراه همسر و فرزندانش عازم آکاپولکو بود. در میانه‌ی راه، ناگهان ایده‌ی رمانی که سال‌ها در ذهنش می‌پروراند، برایش روشن شد. ماشین را برگرداند و به خانه رفت. از آن روز، نوشتن «صد سال تنهایی» را آغاز کرد و برای حدود هجده ماه تقریباً تمام وقتش را صرف نوشتن کرد. خانواده در این مدت با مشکلات مالی جدی روبه‌رو شدند؛ ماشین‌شان را فروختند و بعضی از وسایل زندگی را هم گرو گذاشتند تا بتوانند از پس هزینه‌ها بربیایند. سرانجام دست‌نوشته تمام شد. مارکز و همسرش، مرسدس، آن را برداشتند و به اداره‌ی پست رفتند تا برای ناشر بفرستند. اما آنجا فهمیدند پول کافی برای ارسال تمام دست‌نوشته را ندارند. نسخه را دو قسمت کردند. و عجیب‌تر اینکه قسمت دوم رمان را به جای قسمت اول فرستادند. مرسدس بعدها با شوخی به مارکز گفت: «حالا فقط امیدوارم ناشر آن قسمت را بخواند و بفهمد کتاب چطور تمام می‌شود!» «صد سال تنهایی» در سال ۱۹۶۷ منتشر شد و خیلی زود به یکی از مهم‌ترین رمان‌های ادبیات جهان تبدیل شد. گاهی پشت یک کتاب بزرگ، داستانی به همان اندازه خواندنی پنهان است؛ داستانِ نویسنده‌ای که آن‌قدر به کتابش ایمان داشت که برای تمام کردنش، از خیلی چیزهای دیگر گذشت. #کالاگان #صد_سال_تنهایی #گابریل_گارسیا_مارکز #ادبیات_جهان

Mohsen-Sharifian-Nagahan-320.mp310.41 MB

Pallett - 03 - Baz Baran.mp35.13 MB

با احترام، موجود شدند.
+3
با احترام، موجود شدند.

در باب رفاقت گاهی رفاقت، آدم را با حقایق عجیبی روبه‌رو می‌کند: من دوستی داشتم که مدت‌ها حواسم به او بود؛ حتی در روزهایی که خودم حال خوشی نداشتم. در اوج درمان و درد مداوم، یادم می‌ماند دمنوشش را به‌موقع بخورد، ویتامین‌هایش را فراموش نکند، چیز سنگینی جابجا نکند، مبادا که دردِ پایش برگردد، عینک جدیدی به‌جای آن‌که شکسته برایش بگیرم و… و تمام اینها نه از سرِ وظیفه؛ که برای من، خوشحال کردن یک دوست و مراقبت از او، بخشی از خودِ رفاقت بود. اما عجیب اینجاست که گاهی تمام این مراقبت‌ها، نه‌تنها دیده نشدند، که با سردی پس زده می‌شدند. با تلخی. با کلماتی که بیشتر از آن‌که پاسخی به محبت باشند، زخمی تازه بودند. هدیه‌ی تولدم را که داد (یک کاکتوس کوچکِ پلاستیکی که انگار پیش از آن، جایی در میان وسایلش بوده و حالا به من رسیده) دلم گرفت. مسئله، خودِ هدیه نبود. من هیچ‌وقت قیمت هدیه‌ها را حساب نکرده‌ام. اما آدم دلش می‌خواهد در چیزی که از یک دوست می‌گیرد، ردّی از «برای خوشحال کردنت وقت گذاشتم» پیدا کند. حتی اگر آن هدیه، فقط چند خط دست‌نوشته باشد؛ چند کلمه که معلوم باشد جایی، لحظه‌ای، برای «تو» نوشته شده‌اند. خب. رفاقت انگار همیشه به یک اندازه دوطرفه نیست. مدت‌ها فکر می‌کردم اگر بیشتر حواسم باشد، اگر بیشتر مراقبت کنم، اگر بیشتر ببخشم، رفاقت هم عمیق‌تر می‌شود. نشد. در روزهایی که بیش از همیشه به آرامش احتیاج داشتم، از این دوستی آرامش نگرفتم که هیچ، اضطراب بیشتری هم نصیبم شد، با طعم تلخِ بی‌معرفتی و بی‌مسئولیتی. و بعدتر وقتی خواستم درباره‌ی اتفاق‌هایی که افتاده بود توضیحی بشنوم، چیزی در کار نبود؛ فقط سکوت. بدون کمترین تلاشی برای جبران یا ترمیم چیزی که شکسته بود. حالا اما، چیز دیگری را فهمیدم. آدم‌هایی که شاید یک‌هزارمِ این کارها را برایشان نکرده‌ بودم؛ نه در جزئیات زندگی‌شان بوده‌ام،نه همیشه آن‌قدر که باید سراغشان را گرفته‌ بودم، نه حتی سهمی برابر از رفاقت به آنها داده‌ بودم؛ همین که فهمیدند روزهای سختی دارم، آمدند. بی هیچ سؤالی. آمدند و عین کوه پشتم ایستادند. گاهی آدمی را که با اطمینان از رفاقت و معرفتش کنار خودت داری، درست در سخت‌ترین روزها، تنهات می‌گذارد؛ و آنکه مدت‌هاست ندیدی، همان روزی که زمین زیر پایت خالی می‌شود، دستت را می‌گیرد و یادت می‌اندازد که هنوز می‌شود به آدم‌ها تکیه کرد. بله. آدم‌ها را باید در روزهای سخت شناخت؛ همان‌جا که بعضی‌ها آرام‌آرام از کنارت محو می‌شوند و بعضی‌ها، بی‌آنکه خواسته باشی، محکم‌تر کنارت می‌ایستند. پس شاید بعضی آدم‌ها برای ماندن نیامده‌اند؛ آمده‌اند تا چیزی را به ما یاد بدهند. اینکه محبت کردن زیباست، مراقبت کردن زیباست، دستِ کسی را گرفتن زیباست؛ اما نه آن‌قدر که یک روز چشم باز کنی و ببینی در تمام این مراقبت‌ها، خودت را جایی جا گذاشته‌ای. حالا دیگر می‌دانم: بعضی آدم‌ها را باید با فاصله دوست داشت، بعضی‌ها را باید به گذشته سپرد و فراموش کرد که روزی دوستشان داشته‌ای، و بعضی‌ها را باید قدر دانست؛ زیاد. خیلی زیاد. همان‌ها که وقتی دنیا کمی سخت می‌شود، بی‌هیچ توضیحی، بی‌هیچ چشم‌داشتی، عین کوه پشتت می‌ایستند. و شاید معنای واقعی رفاقت همین باشد: اینکه وقتی یکی از ما دیگر توانِ ایستادن ندارد، دیگری به‌جای ما ایستاده باشد. #یک_تکه_از_امروز

معرفی نویسنده | میخائیل بولگاکف بولگاکف از آن نویسنده‌هایی بود که نمی‌توانست با زمانه‌اش کنار بیاید؛ و شاید زمانه هم نمی‌خواست با او کنار بیاید. پزشک بود، اما خیلی زود ادبیات را جدی‌تر گرفت. در شورویِ دهه‌های ۱۹۲۰ و ۱۹۳۰ نوشت؛ دوره‌ای که سانسور بخش بزرگی از زندگی فرهنگی را کنترل می‌کرد و بسیاری از آثارش یا اجازهٔ انتشار پیدا نکردند یا با محدودیت و سانسور روبه‌رو شدند. طنز برای بولگاکف فقط وسیله‌ای برای خنداندن نبود؛ ابزاری بود برای نشان دادن تناقض‌های جامعه، حماقت بوروکراسی و رابطهٔ پیچیدهٔ انسان با قدرت. مشهورترین اثرش، «مرشد و مارگاریتا»، سال‌ها پس از مرگش منتشر شد و امروز یکی از مهم‌ترین رمان‌های ادبیات روسیه در قرن بیستم به شمار می‌رود. اما در کنار آن، آثاری مثل «قلب سگی»، «تخم‌مرغ‌های شوم» و «یادداشت‌های یک پزشک جوان» نیز تصویری روشن از جهان ادبی او به دست می‌دهند. بولگاکف نویسنده‌ای است که می‌شود در آثارش هم خندید، هم مضطرب شد، هم به قدرت شک کرد و هم به سرنوشت آدم‌هایی فکر کرد که در زمانه‌ای نامناسب، سعی می‌کنند خودشان بمانند. #کالاگان معرفی_نویسنده #میخائیل_بولگاکف #ادبیات_روسیه

03 Halvaa.mp38.91 MB

معرفی کتاب | هنر از ۱۹۶۰ مایکل آرچر هنر بعد از ۱۹۶۰ دیگر فقط چیزی برای تماشا کردن نبود؛ گاهی یک ایده بود، گاهی یک اجرا، گاهی یک چیدمان و گاهی حتی خودِ فضای اطراف ما. مایکل آرچر در «هنر از ۱۹۶۰» مسیر هنر معاصر را از دههٔ ۱۹۶۰ تا دهه‌های پایانی قرن بیستم دنبال می‌کند؛ از مینیمالیسم و پاپ‌آرت گرفته تا هنر مفهومی، پرفورمنس، چیدمان، ویدئوآرت و جریان‌های متنوعی که مرز میان هنر و زندگی روزمره را کم‌رنگ کردند. این کتاب فقط مجموعه‌ای از نام‌ها و جنبش‌های هنری نیست؛ تلاشی است برای پاسخ به یک پرسش مهم: وقتی تقریباً هر چیزی می‌تواند به اثر هنری تبدیل شود، اصلاً «هنر» چیست؟ اگر می‌خواهید هنر معاصر را بهتر بشناسید و بفهمید چرا هنر از آنچه در موزه‌ها روی دیوار می‌بینیم بسیار فراتر رفته است، «هنر از ۱۹۶۰» می‌تواند نقطهٔ شروع بسیار خوبی باشد. #کالاگان #هنر_از_۱۹۶۰ #مایکل_آرچر #هنر_معاصر #تاریخ_هنر

چون امروز در کالاگان خیلی خوش گذشت. پی‌نوشت: ناکوک بودن ساز رو به مهر خودتون ببخشید.

photo content

كامجويان را ز ناكامي چشيدن چاره چيست بر زمستان صبر بايد طالب نوروز را #سعدي

معرفی کتاب | کیفر آتش (برج بابل) الیاس کانتی ترجمهٔ سروش حبیبی نشر نیلوفر اگر کتاب‌ها برایتان فقط وسیله‌ای برای خواندن نیستند، بلکه جهانی برای زندگی‌کردن‌اند، «کیفر آتش» می‌تواند رمان عجیبی برای شما باشد. قهرمان داستان، پیتر کین، دانشمند و چین‌شناسی منزوی است که تمام زندگی‌اش را وقف کتاب‌ها و ساختن یکی از بزرگ‌ترین کتابخانه‌های خصوصی کرده است. او تقریباً هیچ علاقه‌ای به جهان بیرون ندارد و کتاب‌ها برایش از آدم‌ها واقعی‌ترند. اما وقتی پای آدم‌های دیگر به زندگی‌اش باز می‌شود، این جهان امن فرو می‌ریزد و کین ناگهان مجبور می‌شود از کتابخانه‌اش بیرون بیاید و با دنیایی روبه‌رو شود که هیچ شناختی از آن ندارد. کانتی در این رمان، با فضایی کابوس‌وار و گاه طنزآمیز، تنهایی، انزوا، وسواس، فروپاشی ذهن و فاصلهٔ میان انسان و جهان اطرافش را بررسی می‌کند؛ انگار کتابخانه‌ای که قرار بوده پناهگاه باشد، کم‌کم به زندان تبدیل می‌شود. «کیفر آتش» رمانی است دربارهٔ مردی که آن‌قدر در جهان کتاب‌ها زندگی کرده که دیگر برای زندگی واقعی جایی ندارد. #کالاگان #معرفی_کتاب #کیفر_آتش #الیاس_کانتی #سروش_حبیبی #نشر_نیلوفر

07 Delband.mp37.37 MB

امروز با دوستی حرف می‌زدیم. لابه‌لای حرف‌ها، نام کسی آمد و من گفتم: «کاش فلانی دست‌کم در شأن خودش رفتار کند؛ معاشرت کند، کار کند…» و درست همان‌جا، انگار پنجره‌ای باز شد و جهان دیگری را دیدم. شاید شأن او همین است؛ اصلاً همیشه همین بوده. این من بودم که اصرار داشتم قد و اندازه‌ای بلندتر برایش تصور کنم؛ چیزی فراتر از آنچه واقعاً بود. حالا که به آن نگاه می‌کنم، می‌بینم او دقیقاً همان‌طور رفتار می‌کند که از او برمی‌آید. این اشتباه من بود که از او، در ذهنم، آدم بزرگ‌تری ساختم؛ تصویری از او ساختم که خودش هم دوست داشت دیگران همان‌طور ببینندش. بعضی وقت‌ها تقصیر آدم‌ها نیست. آدم‌ها همان‌اند که هستند؛ این ما هستیم که گاهی با خیال و امید و دوست‌داشتن، قدِ آدم‌ها را در ذهنمان بلندتر می‌کنیم. و بعد، وقتی روزی حقیقت را همان‌طور که هست می‌بینیم، از کوتاهیِ آدم‌ها دلگیر می‌شویم؛ غافل از اینکه شاید آنچه فرو ریخته، نه آدم، که تصویری بوده که خودمان از او ساخته بودیم. شاید بلوغ، همین باشد: آدم‌ها را نه آن‌طور که دوست داریم باشند، نه آن‌طور که خودشان دوست دارند دیده شوند، بلکه همان‌طور که هستند ببینیم؛ تا روزی که پرده کنار رفت، از آنچه برای چیزی که در ذهن ساخته بودیم، کردیم؛ پشیمان نباشیم. #یک_تکه_از_امروز

جانی و جهانی و جهان با تو خوش است #مولانا
جانی و جهانی و جهان با تو خوش است #مولانا

«كُنْ جميلًا في كلِّ شيء: صداقتَك، وحبَّك، وأخلاقَك، وتعامُلَك، حتّى في البُعد كُنْ جميلًا.» «در همه‌چیز زیبا باش؛ در دوستی، در عشق، در اخلاق و رفتارت؛ حتی هنگام دوری نیز زیبا بمان.» #غسان_کنفانی

نه معجزه، نه دعا، تو خودِ نجاتم باش "ألَيسَ كافَ" نگاهت؟ بهار خوش در پيش!