خانه کتاب کالاگان
Ir al canal en Telegram
نشانی: بندر انزلی- خیابان سیمتری- بین کوچه عاشورنژاد و نازنین ملایی تلفن: 01344547512 «با احترام؛ ما صفحهای در اینستاگرام نداریم» ساعات کاری: شنبه تا ۵شنبه: ۱۰ تا ۱۳ - ۱۷ تا ۲۱ جمعهها: ۱۷ تا ۲۱ ارتباط با ما: https://t.me/calaganbookhouseanzali
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
2 116
Suscriptores
+724 horas
+377 días
+20730 días
Archivo de publicaciones
2 119
کلماتی که ترجمه نمیشوند
کاریزما واژهای است که امروز برای توصیف آدمهایی به کار میبریم که حضورشان تأثیرگذار است؛ کسانی که میتوانند توجه دیگران را جلب کنند و بر آنها اثر بگذارند.
اما معنای نخستین این واژه، چیزی کاملاً متفاوت بود.
«کاریزما» از واژهٔ یونانی χάρισμα (kharisma) آمده است؛ واژهای که به معنای «موهبت، بخشش یا عطیهٔ الهی» بود و از χάρις (kharis) به معنای «لطف، فیض و بخشش» ریشه گرفته است. این واژه در متون مسیحی برای استعدادها و موهبتهای ویژهای به کار میرفت که به باور مسیحیان، از سوی خداوند به انسان بخشیده میشد؛ مانند موهبت شفابخشی، آموزش یا پیشگویی.
قرنها بعد، ماکس وبر، جامعهشناس آلمانی، معنای تازهای به این واژه داد. او «اقتدار کاریزماتیک» را نوعی اقتدار میدانست که از ویژگیهای استثنایی و خارقالعادهای که پیروان به یک فرد نسبت میدهند، سرچشمه میگیرد؛ یعنی نفوذی که صرفاً از قانون، سنت یا جایگاه رسمی فرد ناشی نمیشود. کاربرد «کاریزما» در معنای قدرت رهبری و اقتدار شخصی از همین مسیر وارد علوم اجتماعی شد.
بعدها معنای واژه باز هم گستردهتر شد و در زبان عمومی، «کاریزما» به جاذبه و قدرت تأثیرگذاری شخصی گفته شد؛ همان چیزی که امروز وقتی میگوییم «کسی کاریزما دارد»، معمولاً منظورمان است. این معنای عمومیِ «جاذبهٔ شخصی» در منابع انگلیسی از میانهٔ قرن بیستم ثبت شده است.
پس مسیر این کلمه جالب است:
موهبت الهی ← ویژگی استثنایی و منشأ اقتدار ← جاذبه و نفوذ شخصی
و شاید به همین دلیل، ترجمهٔ «کاریزما» به یک کلمهٔ فارسی آسان نیست. «جذابیت»، «نفوذ» و «جاذبهٔ شخصی» هرکدام بخشی از معنای امروز آن را منتقل میکنند، اما هیچکدام در همهٔ موقعیتها دقیقاً جای «کاریزما» را نمیگیرند.
#کلمه_هایی_که_ترجمه_نمیشوند
2 119
خب.
من اینجا دو لاین (خط مجزا) چنگ زدم.
اگه ساز دیگهای میزنید، بهش اضافه کنید و ویدئوش رو برام بفرستید.
ببینیم با هم چی ازش درمیاد.
نه؟
2 119
ای قلم! تقدیرِ ما قدری غلط تحریر شد
خوشنویسان نقطهٔ آواز را نگذاشتند
#فاضل_نظری
2 119
کلمههایی که ترجمه نمیشوند
🦢 کلیشه | Cliché
شاید «کلیشه» از همه جالبتر باشد، چون معنای امروزیاش ارتباط عجیبی با چاپ دارد.
در فرانسوی، cliché در اصل به یک صفحه یا قالب برجستهی چاپ گفته میشد؛ چیزی که میشد از روی آن بارها و بارها چاپ کرد. فرهنگستان فرانسه نیز معنای نخست این واژه را در حوزهی چاپ، «صفحهای که برای چندین بار چاپکردن به کار میرود» ثبت کرده است.
بعدها «کلیشه» از معنای فنیِ چاپ فاصله گرفت و به معنای تصویری، تعبیر یا اندیشهای درآمد که آنقدر تکرار شده که دیگر تازگی و اصالت خود را از دست داده است.
در واقع، کلیشه یعنی چیزی که بیش از حد تکرار شده و دیگر تازگی ندارد.
به همین دلیل وقتی میگوییم «این حرف کلیشهای است»، فقط نمیگوییم حرف اشتباهی است؛ میگوییم آنقدر شنیده شده که دیگر تازگی و خلاقیت ندارد.
معادل فارسی: «تعبیر تکراری» یا «سخن نخنما»
#کلمه_هایی_که_ترجمه_نمیشوند
2 119
معرفی کتاب | جنگ چهره زنانه ندارد
«جنگ چهره زنانه ندارد» نوشتهی سوتلانا آلکسیویچ، روایتی متفاوت از جنگ جهانی دوم است؛ روایتی از زبان زنانی که در ارتش شوروی جنگیدند، پرستاری کردند، اسلحه به دست گرفتند و با مرگ و فقدان روبهرو شدند.
آلکسیویچ بهجای روایتهای رسمی و قهرمانانه، به سراغ خاطرات این زنان رفته است؛ از ترس، گرسنگی، عشق، مادر شدن، مرگ و دشواری بازگشت به زندگی پس از جنگ.
صدای زنان در این کتاب، جنگ را از پشتِ آمار و پیروزیها بیرون میآورد و به تجربهای انسانی تبدیل میکند؛ تجربهای که پایانش لزوماً با پایان جنگ تمام نمیشود.
سوتلانا آلکسیویچ در سال ۲۰۱۵ برندهی جایزهی نوبل ادبیات شد؛ آکادمی نوبل از «نوشتههای چندصدایی» او بهعنوان یادمانی از رنج و شجاعت انسان در زمانهی ما یاد کرد.
«جنگ چهره زنانه ندارد» کتابی دربارهی جنگ است، اما شاید بیش از آن، کتابی دربارهی انسانهایی باشد که جنگ با آنها چه کرد.
#کالاگان
#جنگ_چهره_زنانه_ندارد #سوتلانا_آلکسیویچ
#معرفی_کتاب
2 119
«آدمها هم مثل شهرند. نمیشود بهخاطر چند بخش کمتر جذابشان، بهکل آنها را کنار گذاشت. شاید جاهایی دارند که آدم خیلی ازشان خوشش نمیآید، مثلاً حومهٔ شهر و کوچههای فرعی تاریک و خطرناک، اما بخشهای خوبی هم دارند که حضور در آنها را ارزشمند میکند.»
مت هیگ | کتابخانه نیمهشب
2 119
کلمههایی که ترجمه نمیشوند
تابو | Taboo
گاهی یک واژه فقط یک واژه نیست؛ ردپای سفر یک مفهوم در تاریخ زبان است.
زبان مبدأ: زبانهای جزایر اقیانوس آرام (پلینزیایی)
ترکیب واژه: از واژه ta (به معنای علامتگذاری یا مشخص کردن) و bo (به معنای روح یا خدا) تشکیل شده است.
معنای سنتی: به اشیا، مکانها یا افرادی گفته میشد که به دلیل داشتن نیروی ماوراءالطبیعه مقدس بودند و لمس یا نزدیک شدن به آنها برای افراد عادی ممنوع بود.
بنابراین «تابو» در اصل فقط به معنای «چیزی که دربارهاش حرف نمیزنیم» نبود. یک چیز میتوانست هم مقدس باشد و هم ممنوع؛ یعنی بهدلیل جایگاه خاصش، نباید به آن دست زد یا از محدودیتهای مربوط به آن عبور کرد.
این واژه در اواخر قرن هجدهم، در جریان سفرهای جیمز کوک در اقیانوس آرام، وارد زبان انگلیسی شد و بعد به بسیاری از زبانهای دیگر راه پیدا کرد.
امروز در فارسی هم «تابو» معمولاً به موضوع، رفتار یا مسئلهای گفته میشود که جامعه یا یک فرهنگ، پرداختن به آن را ناپسند، ممنوع یا حساس میداند.
معادل فارسی: «ممنوع»، «حرام»، «ناگفتنی» یا «ممنوعیت فرهنگی»؛ اما هیچکدام همیشه همهی بار معنایی «تابو» را منتقل نمیکنند.
2 119
«نه تو میمانی
نه اندوه
و نه هیچ یک از مردم این آبادی
به حبابِ نگرانِ لبِ یک رود قسم،
و به کوتاهیِ آن لحظهٔ شادی که گذشت،
غصه هم خواهد رفت،
آنچنانی که فقط خاطرهای خواهد ماند…»
#سهراب_سپهری
2 119
معرفی کتاب | مردی با کبوتر
اگر قرار باشد یک نفر در ساختمان سازمان ملل پنهان شود و فقط یک کبوتر همراهش باشد، احتمالاً انتظار نداریم ماجرا به یک بحران بینالمللی تبدیل شود؛ اما در جهان رومن گاری، همین اتفاق عجیب میتواند آینهای برای نشان دادن مضحکهی سیاست باشد.
«مردی با کبوتر» داستان جوانی است که با اعتصاب خود در سازمان ملل، ناخواسته به سوژهای جهانی تبدیل میشود؛ رسانهها، سیاستمداران و افکار عمومی هرکدام روایت خودشان را از او میسازند و کبوتر، آرامآرام، از یک پرنده به نمادی برای صلح، قدرت و بازیهای سیاسی تبدیل میشود.
رومن گاری در این رمان کوتاه و طناز، با زبان طنز و هجو، سراغ آرمانهایی مثل صلح و برادری میرود و نشان میدهد چگونه میتوان حتی از مقدسترین شعارها برای پیش بردن منافع سیاسی و شخصی استفاده کرد.
«مردی با کبوتر» کتابی است دربارهی سیاست؛ اما شاید بیشتر از آن، دربارهی انسانهایی است که خیلی زود به روایتهایی که برایشان ساخته میشود، باور میکنند.
ترجمه: لیلی گلستان
نشر ثالث
2 119
کلمههایی که ترجمه نمیشوند
🦢 نوستالژی | Nostalgia
«نوستالژی» در ظاهر یک واژهی یونانی است، اما در واقع واژهای ساختهشده در دوران جدید است.
این کلمه را پزشک و دانشمند سوئیسی، یوهانس هوفر، در سال ۱۶۸۸ ساخت. او برای توصیف نوعی بیماریِ دلتنگیِ شدید برای خانه و وطن، واژهای بر پایهی دو جزء یونانی ساخت:
nóstos یعنی بازگشت به خانه
álgos یعنی درد، رنج
پس معنای تحتاللفظیِ nostalgia چیزی نزدیک به «دردِ بازگشت» یا «دردِ دوری از خانه» است.
در ابتدا، نوستالژی یک اصطلاح پزشکی بود و به دلتنگی شدید سربازان برای وطن و خانه اشاره داشت؛ حتی آن را نوعی بیماری میدانستند.
اما معنای واژه بهمرور گستردهتر شد. امروز وقتی میگوییم «نوستالژی»، معمولاً منظورمان حس دلتنگی و حسرتِ شیرین یا تلخ نسبت به گذشته است: کودکی، یک آدم، یک خانه، یک شهر، یک موسیقی یا حتی دورهای از زندگی که دیگر وجود ندارد.
معادل فارسی: «دلتنگی برای گذشته»، «حسرتِ گذشته» یا «یادمانِ دلتنگکننده».
اما شاید هیچکدام دقیقاً همهی معنای «نوستالژی» را در خود نداشته باشند.
2 119
این غزل را حامد عسکری در یکی از قسمتهای برنامهٔ «پنجشنبه جمعه» خوانده است؛ برنامهای چندرسانهای در رادیو با اجرای منصور ضابطیان که با حالوهوایی صمیمی، گفتوگو، موسیقی، شعر و خاطره را در کنار هم مینشاند.
رفت و غزلم چشمبهراهش نگران شد
دلشورهٔ ما بود، دلارامِ جهان شد
در اوّلِ آسایشِ ما سقف فروریخت
هنگامِ ثمر دادنِ ما بود، خزان شد
زخمی به گِلِ کهنهٔ ما کاشت خداوند
اینجا که رسیدیم، همان زخم دهان شد
آنگاه همان زخم، همان کورهٔ کوچک
شد قلّهٔ یک آه، مسیرِ فوران شد
با ما که نمکگیرِ غزل بود، چنین کرد
با خلق ندانیم چهها کرد و چنان شد
ما حسرت و دلتنگی و تنهاییِ عشقیم
یعقوب پسر دید، زلیخا که جوان شد
یک حافظِ کهنه، دو سه تا عطر، گلِ سر
رفت و همهٔ دلخوشیام این چمدان شد
با هر که نوشتیم چهها کرد به ما، گفت:
مصداقِ همان «وای به حالِ دگران» شد
#حامد_عسکری
2 119
ابراهیم حقیقی، طراح و گرافیست و از چهرههای تأثیرگذار هنر معاصر ایران است؛ هنرمندی که سالهاست بخشی از حافظهی بصری ما با نام و نگاه او گره خورده است.
در بخشی از گفتوگویش در برنامهی «اکنون»، حرفی دربارهی دوستی میزند که به نظرم ارزش چند بار شنیدن دارد:
«اگر دوستی دارید که برایتان ارزشمند است، با چنگ و دندان نگهش دارید.»
حتی شاید چنگ و دندان و جان و دل هم برای نگهداشتنِ یک رفاقت لازم نباشد آقای حقیقی عزیز؛ کافیست شایستهی رفاقتی باشیم که نصیبمان شده است.
و کالاگان، همیشه قدردان رفاقت شماست.
2 119
معرفی کتاب | دفترچه ممنوع
«دفترچه ممنوع» از آن رمانهایی است که با یک دفترچهی ساده آغاز میشود، اما کمکم به کاوشی عمیق در زندگی، تنهایی و هویت یک زن بدل میشود.
والریا، زنی میانسال در رمِ پس از جنگ، روزی دفترچهای میخرد؛ چیزی که در خانهاش تقریباً «ممنوع» است. او شروع میکند به نوشتن آنچه سالها در سکوت پنهان کرده: آرزوها، تردیدها، دلخوریها و پرسشهایی که هرگز فرصت بیانشان را نداشته است. هر صفحه از این دفترچه، لایهای تازه از زندگی ظاهراً آرام او را کنار میزند.
آلبا دسس پدس در این رمان ماندگار، با نثری صمیمی و روان، از زندگی روزمره، نقشهای تحمیلی، و فاصلهی میان آنچه هستیم و آنچه از ما انتظار میرود میگوید؛ موضوعاتی که با وجود گذشت دههها، همچنان تازه و تأملبرانگیزند.
