پوست
Ir al canal en Telegram
ㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤ 𓂃𓈒𓏸 𓂃𓈒𓏸 𓂃 ﹙ یڪے آنسوےِ دَریـا ﹚ 𓂃𓈒𓏸 ﹙ @Hz52Yekybot ﹚ 𓏸𓈒𓂃 𝑩𝒐𝒓𝒏 𝒐𝒏 𝒂 𝒅𝒊𝒔𝒕𝒂𝒏𝒕 𝒊𝒔𝒍𝒂𝒏𝒅, 𝒂𝒍𝒐𝒏𝒆 𝒊𝒏 𝒂 𝒍𝒊𝒈𝒉𝒕𝒉𝒐𝒖𝒔𝒆.
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
563
Suscriptores
-224 horas
-67 días
-630 días
Archivo de publicaciones
563
Once... my tears came across, before My eyes... could send farewell to the sky Accept the pain that you left to me And let, just let me be me again My desire! All for nothing... Escapes tonight But still my lover Haven't you heard about sunshine? Haven't you seen these angel faces? What have you done, my little dirty thing This is my tears, and they belong to you...
563
من مگر چه میخواستم، غیر از اینکه بالهای پروازم را خشک نکنی؟ گفتم: «پرواز کردن را به من یاد بده». گفتی: «بدرد نمیخورد. سرانجامش سقوط است». اما من سقوطی که آشیانهاش تو باشی را به هزاران هزار پروازِ بی سقوط ترجیح میدادم. گفتی: «من سقوط کردهام. نمیخواهم تو نیز دچارش شوی». اما من دچار بودم، من دچارِ تو بودم. به بهانهی دلسوزی و مرحمت بالهایم را چیدی. تو کور بودی. ندیدی که چشمانم را ز درد میفشُردم؟ تو کور بودی. ندیدی که میفشُردم تا اشکهایم دوباره در چشمهی جوشانِ دردِ بیپایانم حل شود؟ سختدلی تا چه حد؟ بالهایم را از آن خود کردی. هیچ یادم نمیرود. هنگامی که مرا تا ابد خانه نشین کردی، با خیالی آسوده همراه بالهای من به اوج آسمان ها تاختی. و من برای همیشه در سقوط باقی ماندم. سقوطی که حتی لحظهای حس رهایی را درک نکرد. سقوطی که تا ابد زندانی شد، در زنجیر خونین بالهای شکستهاش. حال من، آدمکِ تنهای زادهی تنهایی، تنها یک آرزو دارد. آنکه با همان بالها، همانهایی که دزدیدی، بَر زمین خونآلود قلبم فرود آیی. الهی به حق چشمان تاریکت!
–یکتا، فرشتهی سقوط.
563
نقطهی سمت چپ اون دور، درست لب مرز افق، یک پیرمرد بود همراه با قایقش. دم صبح توی هوای گرگ و میش، برای ماهیگیری راهیِ دریا شده بود.
563
متنی که اون روز (جمعه، ۲۰ مرداد ۱۴۰۲) نوشتم:
ماسهها خنک. دریا گرم، به دلیلِ وجود خورشیدی که در حال طلوع کردن بود. وقتی قطرات دریا به اعماق قلباَش رسوخ کرد، درست مثل جنازهای که تسلیم فرشتهی مرگ شده باشد، تسلیم دریا شد. بدناَش، آن تکه یخ، معلق همچو قایق چوبیای، توسط امواج به این طرف و آن طرف کشیده میشد. ناگهان پُر شد. آبی به مغزش رسیده بود. چشمانش را گشود و تنها چیزی که میدید آبی بود، همراهِ ماهای سفید که بیشتر از نیمش را فقط خورشید میتوانست ببیند. میشنید، صدای امواج دریا و تپش قطراتِ درونش را. آرام بود، برخلاف همیشه. میشنید، نجوای تکاندهندهی قطرات، درون مجرای شنوایی. سرانجام فریاد برآوردند: «تو دریا هستی. تو آبی هستی. تو آب هستی. تو زنده هستی.» "او"یِ درونش میگفت: «گوش کن! ماسهها داخل گوشهایت بالا و پایین میپَرند. چه؟ شماها هر کدام یک ستاره بودید؟ باور کردنی نیست. چه بر سرتان آمد؟ نور و روشناییتان چه شد؟ خورشید؟ غیر ممکن است! او بسیار درخشان و نورانیست. باعث گرما میشود و یخ زدگیها را از بین میبرد. او نمیتواند قاتل باشد. غیر ممکن است! دزد؟ میخواهی بگویی تمام این صفات را از درون شما دزدیده؟ این یعنی دریا... این حقیقت ندارد. تمامی این قطراتِ آبی رنگ... نتیجهی اشکهای شماست؟» بدین ترتیب چنین شد که قایق، آن جنازه، پوسیده شد. سوراخ شد و پُر از اشکهای آبیِ ستارگان. در حال غرق شدن بود که با چشیدنِ لحظهای از تابش خورشید، تا ابد به طلسم کشیده شد. تکه یخ، سالها بود که تمام بدنش گریه میکرد، به جز...
–چشمانِ خشکیدهاَش.
563
انسانِ ضعیف در کوچهپسکوچههای این جهانِ بیرحم گام برمیدارد، نه برای یافتن، که برای اطاعتِ کورکورانه؛ تا جرئت نکند بایستد و به تهیِ سیاهِ مقصد خیره شود. تهیای که بیرحمانه فریاد میزند هیچ نیست و هیچگاه نبوده. جستوجو فضیلت نیست، بلکه بیماریِ ارادهای ناتوان است که نمیتواند حقیقتِ استخوانسوز را هضم کند: معنا نه تنها غایب، بلکه حتی خیالِ آن هم نشانهی ضعف و رذالتِ انسانیست. امید نمیمیرد (مرگ برایش زیادیِ بخشش بود.) فقط بیمصرف میشود، همچون خدایی مرده که حتی ارزشِ لگدمال کردن را ندارد. بازگشت، تسلیم نیست؛ اعترافِ تحقیرآمیز به این حقیقتِ ابدیست که جهان سؤالِ ما را حتی به اندازهی یک پوزخند هم شایسته نمیداند. سلول مجازات نیست؛ تنها مکانِ آگاهیِ عریان است، جایی که آزادی نقاب برمیدارد و اعتراف میکند همیشه توهمی کودکانه برای بردگانِ اراده بوده. اخلاق بیصدا میمیرد؛ خیر و شر بیمصرف میشوند، رذالت قانون میگردد، و رنج میشود مقاومتِ خندهدارِ ارزشهای بیمار، که از ابتدا مرده بود. اینجا نه قهرمان هست، نه نجات، نه هیچ؛ فقط تداومِ بودن، بدون توجیه، بدون پاداش. زندگی نه تراژدیست (تراژدی دستکم قدرتی میطلبید.) نه معنا دارد؛ فقط آزمایشِ بیرحمانهایست که آزمایشگرش حتی ما را جدی نگرفته. ادامه دادن شجاعت نیست، امید نیست، حتی شورش والا نیست؛ فقط عادتِ تحقیرآمیزِ موجودی ضعیف است که هنوز جرئتِ گفتن «نه»ی قاطع به این نمایشِ ابدیِ پوچ را ندارد. و ما ادامه میدهیم، محکوم به این ابدیتِ سردِ هیچ، تا وقتی که اراده به قدرتِ وارونهمان بالاخره در برابر وزنِ این تهیِ مطلق فرو بپاشد.
–یکتا، به دنبالِ منی که نیست.
563
I touched the flame but felt no heat My veins run cold beneath the beat Every whisper, every vow Just echoes off the walls somehow I watch them burn, I watch them bleed But nothing ever reaches me I crave a spark inside my chest A reason for this emptiness I want to love, but I can’t feel it Like static in a ghost’s heartbeat I want to drown in something real But the water never reaches me I’m chasing shadows in the dark Begging God to give me scars So I can know that I was real Just once—just once—to feel I’ve kissed the mouth of misery And prayed it would awaken me But all it did was steal my name And leave me hollow just the same I paint affection on my skin But it fades before it sinks in I scream in silence, soft and small Is it love or nothing at all? I want to love, but I can’t feel it Like static in a ghost’s heartbeat I want to drown in something real But the water never reaches me I’m chasing shadows in the dark Begging God to give me scars So I can know that I was real Just once—just once—to feel Maybe I’m cursed, maybe I’m clay A heart sculpted, then thrown away Every pulse a hollow drum Every lover turns to none Tear me open, let me see If there’s a soul inside of me If there’s a light beneath this ache If love is real or just a fake I want to love, but I can’t feel it Like thunder in a muted dream I want to burn beneath the skin But the fire won’t remember me I’m chasing phantoms through the dark Begging life to leave its mark So I can know that I was real Just once—just once—to feel
563
و مرگ، آنگونه که مردم میپندارند، پایانِ زندگی نیست. مرگ، لحظهایست که انسان ناگهان درمییابد دیگر دلیلی برای بخشیدنِ خود ندارد. من مردگانِ بسیاری را دیدهام؛ نه در گورستان، که در خیابانها. آنها راه میرفتند، به نانوا سلام میکردند، چایشان را میخوردند، سیگارهایشان را میکشیدند، شعر میخواندند، سوار تاکسی میشدند، عاشق میشدند و گاهی حتی بلندتر از همه میخندیدند. اما در چشمهایشان چیزی خاموش بود؛ چیزی که هیچ پزشکی نامی برایش ندارد. گویی روحشان سالها پیش، در اتاقی تاریک، بیصدا خودش را کشته بود. عجیب است؛ انسان میتواند پس از مرگِ روح، دهها سال دیگر نیز زندگی کند. قلبش بتپد، ریههایش کار کنند، دستهایش نان بخرند، لبهایش دروغ بگویند و حتی برای کودکی بستنی بخرند تا برایش لبخند بسازند، و با این همه، در اعماق وجودش تنها یک حقیقت باقی مانده باشد: «من دیگر به هیچ چیز ایمان و امید ندارم.» و شاید خستهترین انسانهای جهان، همین مردگانِ زنده باشند. آنها هر صبح بیدار میشوند، نه برای زندگی کردن، بلکه برای کشیدنِ جنازهی خود از تخت تا خیابان، از خیابان تا محل کار، از آدمها تا تنهایی، و شب دوباره همان جنازه را روی تخت رها میکنند؛ به این امید که شاید فردا دیگر مجبور نباشند آن را با خود اینسو و آنسو بکشند. آدم از زندگی خسته نمیشود، از حمل کردنِ چیزی خسته میشود که سالهاست مرده، اما هنوز اجازهی دفن شدن ندارد. بدترین مجازاتِ بشر، جهنم نیست. بدترین مجازات این است که هر صبح بیدار شود و ناچار باشد بارِ وجودِ خویش را تا شب بر دوش بکشد. نه آنقدر امیدوار که زندگی کند، نه آنقدر شجاع که بمیرد. معلق میان دو تاریکی. و من فهمیدهام که بسیاری از آدمها از مرگ نمیترسند؛ از این میترسند که روزی بفهمند تمام عمر، تنها نقشِ یک انسانِ زنده را بازی کردهاند. زنده نبودند و زندگی نکردند. و آنگاه، در واپسین شب، هنگامی که اتاق ساکت میشود و هیچ صدایی جز نفسهای خودشان باقی نمیماند، ناگهان درمییابند: سالها پیش مرده بودند، و کسی متوجه نشده بود؛ حتی خودشان.
–یکتا، گمشده میانِ زندگی و مُردگی.
