~Yaz beni~
Ir al canal en Telegram
Sen kalem ol, ben de kâğıt 🧭[فنفیک "قطبنمای قلبم" در حال تایپ...]🫀 بات پیامهای ناشناس : @yazbenibot
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
224
Suscriptores
+224 horas
+147 días
+1430 días
Archivo de publicaciones
224
'پارت دویستم'
چشمهای یامان از خوشحالی برق زد و با ذوق سری تکان داد :
-باشه!عالیه.واقعاً نجاتمون دادی.ممنونم.
از روی صندلی بلند شدم. بیسبب لبهی شلوارک کوتاهم را کمی پایینتر کشیدم و یقهی لباسم را مرتب کردم. سنگینیِ نگاه اوروچ را روی خودم حس میکردم. علیرغم تمام تلاشهایش برای حفظ خونسردی، غیظ در تک تک خطوط صورتش موج میزد. شک نداشتم در این ثانیه تنها به یک چیز فکر میکند. اینکه قرار است با این لباس روی سن بروم و نگاهِ دهها غریبه روی من قفل شود.
از سه پلهی کوتاهی که به صحنهی اجرا راه داشت بالا رفتم. گرمای ملایم نورهای زرد و نارنجی صحنه روی پوستم نشست. میکروفون را از روی پایه برداشتم؛ فلز سردش حس واقعی بودن ماجرا را به وجودم تزریق کرد. برگشتم و سلام و احوالپرسی کوتاهی با نوازندهها کردم. نوازندهی پیانو، پسر جوانی با موهای آشفته، پشت پیانوی رویالِ مشکی رنگ و براقی نشسته بود. کمی آنطرفتر، نوازندهی ویولن آرشهاش را روی سیمها تنظیم میکرد و گیتاریست با تمرکز خاصی پیچهای کوک گیتار آکوستیکش را میچرخاند.
گیتاریست با لبخند گرمی سرش را بالا آورد :
-چه آهنگی میخواین بخونین؟
ابروهایم را بالا انداختم. برای چند لحظه به اوروچ نگاه کردم و چشمهایمان از همین فاصله، به هم قفل شد. لبخندی تلخ روی لبهایم نشست. رو به نوازندهها کردم و گفتم :
-tutuklu از sezen aksu.
فشار دستم را دور میکروفون بیشتر کردم. درست در همین لحظه، توجهام به اوروچ و یامان جلب شد. یامان به سمت اوروچ نیم خیز شده بود و با هم حرف میزدند. در واقع اوروچ با حالتی قاطع صحبت میکرد و یامان، با لبخندی که کم کم از روی صورتش محو میشد، به اوروچ گوش میداد. اخمی کردم و حسِ کنجکاوی در دلم جوشید؛ او چه میگفت که یامان را این چنین ناگهانی جدی کرده بود؟
یامان بدون اینکه به اطراف نگاه کند، مستقیم از پلههای صحنه بالا آمد :
-النی!ببخشید یه لحظه میکروفون رو بهم میدی؟
همان طوری که اخمی از سر کنجکاوی روی پیشانیام نشسته بود، سری تکان دادم و میکروفون را به سمتش گرفتم.
میکروفون را با لبخندی معذب از دستم گرفت و رو به جمعیت کرد :
-دوستان،عذر میخوام…قبل از شروع اجرا،میخوام یه چیزی بهتون بگم.یه درخواست مهم دارم.قراره شنوندهی یه اجرای خاص باشیم.فقط خواهش میکنم هیچکس فیلمبرداری یا عکسبرداری نکنه.لطفاً گوشیهاتون رو کنار بذارید.اگه ببینیم کسی در حال فیلمبرداری یا عکسبرداریه،مجبور میشیم باهاش برخورد کنیم.ممنونم از درک و همکاریتون.از الان لحظات خوبی رو براتون آرزومندم.امیدوارم بهتون خوش بگذره!
نگاهم فوراً روی اوروچ قفل شد. تمام قطعاتِ پازل در ذهنم کنار هم قرار گرفت. دستور از همانجا صادر شده بود، از همان میزی که اوروچ با اقتدارِ تمام نشسته بود. او نمیخواست هیچ غریبهای این لحظه را برای خودش قاب بگیرد. مستقیماً به من نگاه میکرد؛ نگاهش سنگین و مالکانه بود، اما هر چند ثانیه یکبار، چشمهایش در میان میزها میچرخید تا مطمئن شود قانونش رعایت میشود. بیاختیار لبخندی زدم و زیر لب زمزمه کردم :
-مالاکاس!
یامان میکروفون را به دستم داد و بی سر و صدا از صحنه پایین رفت.
رو به نوازندهها کردم؛ نفس عمیقی کشیدم و گفتم :
-میتونیم شروع کنیم.
میکروفون را محکم گرفتم و نگاهم دوباره روی اوروچ قفل شد. گوشیاش را درست مقابل صورتش بالا گرفته بود و دوربینش مستقیم به سمت من نشانه رفته بود. در این لحظه، او تنها دوربین جهان بود و من تنها سوژهی او. لبخند بی رمقی روی لبانم نشست. او دیگران را از داشتنِ تصویر من محروم کرده بود تا تنها خودش، مالک این قاب باشد.
چشمانم را بستم. با شنیدن صدای موسیقی، کلمات را از اعماقِ وجودم بیرون کشیدم :
[Ne senden öncesi
Ne senden sonrası
Ne senden öncesi
Ne senden sonrası]
[نه پیش از تو
نه بعد از تو
نه پیش از تو
نه بعد از تو]
[Ayrılık, aman, ölümden yaman
Geçmiyor zaman, geçmiyor
Ne anam, babam ne hoş hatıram
Yetmiyor, canım, yetmiyor]
[جدایی، از مرگ هم دردناکتر است
زمان نمیگذرد، اصلاً نمیگذرد
نه مادر و پدرم، نه خاطرات خوشم
کافی نیست عزیزِ من، کافی نیست]
[Ben sende tutuklu kaldım
Kendi hayatımdan çaldım
Yedi cihan dolandım
Bana mısın demiyor
Ben sende tutuklu kaldım
Kendi hayatımdan çaldım
Yedi cihan dolandım
Bana mısın demiyor]
[من در بندِ تو زندانیام (اسیرِ تو ماندهام)
از زندگی خودم دزدیدم
هفت عالم را گشتم
کوچکترین توجهای نمیکند (انگار اصلاً به خودش نمیگیرد)
من در بندِ تو زندانیام
از زندگی خودم دزدیدم
هفت عالم را گشتم
کوچکترین توجهای نمیکند]
[Sakladım gözlerimi
Sustum hep sözlerimi
Yandım, yâr, közlerimi, ah
Savur savur bitmiyor]
[چشمهایم را پنهان کردم
حرفهایم را در سکوت فرو خوردم
سوختم ای یار و خاکسترهایم را
پراکنده کن (اما) تمام نمیشوند]
@yaz_beni
224
'پارت صد و نود و نهم'
صدای قهقههی هر چهار نفرمان بلند شد.
علی جلوی خندهاش را گرفت و گفت :
-من انقدر تعجب کرده بودم.هیچکس تا حالا تو بیمارستان با من اینطوری صحبت نکرده بود.خیلی بهم برخورده بود.بهش گفتم اولاً با من درست صحبت کن.دوماً تایم استراحتمه،برو بیرون مزاحم نشو.این بیمارستان متخصص بیهوشی زیاد داره،برو یکی دیگه رو پیدا کن.
نیلوفر با حرص سرش را تکان داد :
-بعد از این حرفش من چیکار کردم؟
اوروچ اخمی از سر کنجکاوی کرد :
-چیکار کردی؟
-بهش حمله کردم.کل ساندویچش رو فرو کردم توی حلقش.گفتم بیا بگیر کوفت کن.الان چطوره؟الان دارم درست صحبت میکنم باهات؟داری در کمال آرامش استراحت میکنی؟ساندویچ خوشمزهست؟
علی سری به نشانهی تأسف تکان داد :
-داشتم خفه میشدم.ولم نمیکرد.کل ساندویچ رو کرده بود توی دهنم.خدا بهم رحم کرد اون روز نمردم.
دوباره صدای قهقههی هر چهار نفرمان سالن را پر کرد. من در حالی که سعی میکردم جلوی خندهام را بگیرم، گفتم :
-نیلوفر یکم بداخلاقه،فقط یکم.
نیلوفر چشم غره ای به من رفت :
-من خیلی هم خوش اخلاقم!
علی به اوروچ نگاه کرد و گفت :
-تو با النی چطوری آشنا شدی؟کجا دیدیش؟
اوروچ، در لحظه، سرش را به طرف من چرخاند و در چشمان یکدیگر غرق شدیم. نگاهش را از من دزدید و به علی نگاه کرد :
-نمیدونم در جریان هستی یا نه،اما اون روزی که النی اومد ترابزون،مامانش به باباش تیر زد.
علی بی صدا خندید :
-آره آره در جریانم.داداش عادل یکبار که داشتیم با هم تخته نرد بازی میکردیم برام تعریف کرد.خیلی هم با ذوق و شوق تعریف میکرد که زنش یه روزی بهش تیر زده و میخواسته بکشتش.
لبخند بی رمقی زدم و سرم را پایین انداختم.
اوروچ لیوانش را بی هدف روی میز جا به جا کرد و گفت :
-آره خلاصه اون روز بهم گفتن یه زخمی هست.منم با آمبولانس رفتم.وقتی از آمبولانس پیاده شدم،النی رو دیدم.کنار باباش نشسته بود و سعی میکرد جلوی خونریزی رو بگیره...
سرش را به طرف من چرخاند. چشمهایش را به چشمهای من دوخت و با لحنی که لبریز از احساس بود، به صحبتش ادامه داد :
-یه پیراهن سادهی بلند دکلته تنش بود،کرم روشن،خیلی روشن.پیراهنش یه کمربند هم داشت.یه کت جین آبی تیره کوتاه روی پیراهنش پوشیده بود.یه کیف رودوشی قهوهای رنگ هم داشت.بخش جلویی موهاش رو از دو طرف جمع کرده بود پشت سرش بافته بود.یه بافت ریز.کفشش هم نیم بوت کرم بود.
نفس در سینهام حبس شد. گویی جهان اطرافم برای چند لحظه از حرکت ایستاد.
چطور ممکن بود؟ من حتی خودم هم به خاطر نداشتم آن روز چه لباسی پوشیده بودم؛ ولی او با چنان دقتی از جزئیات نیمبوتهای کرم و کمربند ظریف دور کمرم حرف میزد که انگار در همین لحظه دارد من را در آن قاب قدیمی تماشا میکند. سالها از آن روز میگذشت و او نه تنها آن لحظات را فراموش نکرده بود، بلکه تمامِ من را، از تار و پود آن پیراهنِ کرم گرفته تا ظریفترین پیچ و تاب بافت موهایم، با تمام رنگ و جزئیاتش، در اعماقِ جانش حفظ کرده بود. این یک حافظهی عادی نبود؛ یک معبد بود! گمان میکنم او من را میپرستید و تمام جزئیات وجودم را در گوشهای از روحش، دور از دسترس زمان، زنده نگه میداشت.
چشمهای علی از تعجب گرد شد و به پشتیِ صندلیاش تکیه داد :
-وای!اوروچو ببین...چطوری همهی اینا رو یادت مونده پسر؟
اوروچ، بدون اینکه چشم از من بردارد، با صدایی بم، آرام و لبریز از یقین گفت :
-در مورد النی،من هیچ چیزی رو فراموش نمیکنم!
لبخندی عمیق روی لبانم نشست و سرم را پایین انداختم. در همین لحظه، صدای یامان، بارتندر کلوب، توجهی هر چهارنفرمان را جلب کرد و به سمتش برگشتیم :
-بچهها واقعاً ببخشید مزاحمتون شدم...
به من نگاه کرد :
-النی!منو صاحب کلوب فرستاده.یادته قبلاً دو،سه بار اینجا رفتی روی سِن آهنگ خوندی؟امشب خوانندهمون نیومده و مشتریها خیلی سراغ موسیقی زنده رو میگیرن.ازت یه خواهشی داریم.میشه یه لطفی در حقمون بکنی؟اگه امکانش هست،امشب برامون آهنگ میخونی؟
نیلوفر فوراً با چشمانی که از هیجان برق میزد، به من خیره شد :
-وای آره النی خیلی خوب میشه.پاشو زود باش!
سرم را به طرف اوروچ چرخاندم. پلکهایش را با غیظ روی هم فشرد و رگ دستهایش که روی رانهایش مشت شده بودند، برجسته شد.
به طرف یامان برگشتم و با شرمندگی گفتم :
-چیز..عذر میخوام یامان..راستش نمیتونم..یعنی امشب شرایطش رو...
نیلوفر حرفم را قطع کرد :
-النی!خودت رو لوس نکن دیگه!پاشو دختر...یالا!
دوباره نگاهم را به اوروچ دوختم. به من نگاه نمیکرد. فکش را منقبض کرده بود و به نقطهای نامعلوم روی میز خیره شده بود و سعی داشت چهرهاش را آرام و بیتفاوت نشان دهد.
به طرف یامان برگشتم :
-باشه پس.میخونم.اما فقط یه آهنگ!
@yaz_beni
224
'پارت صد و نود و هشتم'
نیلوفر و علی در نزدیکیِ سن، پشت میزی چهار نفره، نشسته بودند. با دیدن ما دستی تکان دادند و به سمتشان رفتیم. با هر قدمی که به سمت میز برمیداشتیم، صدای گیتار و طنین ملایم پیانو واضحتر میشد. با علی و نیلوفر خوش و بش کوتاهی کردیم و اوروچ با حرکتی سریع و در عین حال آرام، صندلیام را برایم عقب کشید. با لبخندی که گوشهی لبم جان گرفت، پشت میز نشستم و کت چرمم را درآوردم. اوروچ هم کتش را درآورد؛ دستی روی تیشرت مشکیِ سادهاش کشید و در کنارم، روی صندلی نشست. من مقابلِ نیلوفر نشسته بودم و اوروچ، مقابلِ علی.
نیلوفر نگاهش را بین من و اوروچ چرخاند :
-ما شراب سفید سفارش دادیم.شما چی میخورین؟
-من مثل همیشه کوکتل بدون الکل میخورم.
اوروچ سری تکان داد :
-منم مثل النی کوکتل بدون الکل میخورم.
علی به اوروچ نگاه کرد و گفت :
-اما شراب سفید اینجا حرف نداره.به نظرم امتحان کن.
اوروچ اخمِ ملایمی کرد و سری به نشانهی منفی تکان داد :
-نه!شراب نمیخورم.باشه برای یه وقت دیگه.
نوشیدنیهایمان روی میز بود و هر کس جرعهای مینوشید. نگاهم را به لیوان نوشیدنیِ اوروچ دوختم و ناخودآگاه لبخند زدم. شاید نوشیدنیِ بدون الکلش، مُهر تأییدی بود بر آشتیاش با اعتقاداتش. او بالاخره میانِ خودش و خدایش صلح برقرار کرده بود. چشمهایم را حول صورتش چرخاندم. حواسش به من نبود. اخم غلیظی روی پیشانیاش نشسته بود و با نگاهی سنگین و غیظ آلود، تمام میزهایِ اطراف را زیر نظر داشت؛ میخواست کوچکترین نگاه خیرهی دیگران را به سمت من شکار کند. دیدنِ این تصویر، لبخندی شیطنت آمیز به لبم میآورد؛ لبخندی که سعی میکردم آن را پشت لبهی لیوان پنهان کنم.
علی با ضربهای کوتاه به میز، رشتهی افکارمان را پاره کرد :
-عـه!شنیدم هر دوتون تنبیه شدین.ورودتون به اتاق عمل ممنوع شده.
نفسی از سر کلافگی کشیدم و به پشتیِ صندلی تکیه دادم :
-متأسفانه همینطوره.خبرا زیاد خوب نیست.استاد فرهاد باهامون لج کرده.
نیلوفر با نگرانی نگاهش را بین من و اوروچ چرخاند :
-چرا با استاد فیرات حرف نمیزنین؟بالاخره پزشک ارشده،قطعاً میتونه یه کاری بکنه.
سرم را به نشانهی منفی تکان دادم :
-نمیشه که هر بار گند بزنیم و از استاد فیرات انتظار داشته باشیم که جمعش کنه..درست میشه؛فقط زمان میبره.استاد فرهاد نمیتونه تا ابد ما رو از اتاق عمل دور نگه داره.درست میشه.
اوروچ به سمتم چرخید. نگاهش که تا چند ثانیهی پیش با غیظ محیط را میکاوید، حالا با چنان گرمایی رویِ من قفل شد که تمام دغدغههایم را در لحظه از بین برد. لبخندی زد، لبخندی که به من حسِ دلگرمی میبخشید :
-آره؛درست میشه.اون فرهاد نمیتونه زیاد ما رو از اتاق عمل دور نگه داره.درستش میکنیم.
ناگهان صدای جیغ، تشویق و دست زدنهای مکرر، صدای موسیقی را در خود بلعید و موجی از هیجان در سالن پیچید. چند میز آنطرفتر، پسری جوان، پیش پای دختری زانو زده بود و پیشنهاد ازدواج میداد. تقریباً تمام میزها سرشان را چرخانده بودند و آنها را تماشا میکردند. وقتی به سمت اوروچ برگشتم، جهان شلوغ اطرافم ناگهان بیصدا شد. فهمیدم تمام این مدت، سهم او از این صحنه فقط تماشای من بوده است. لبخندی محو روی لب داشت و نگاهم میکرد؛ نگاهی چنان عمیق و طولانی که در دلم آرزو کردم کاش قدرتی داشتم تا معنای پنهان در آن چشمهای بیصدا را بخوانم.
اوروچ سرفهای کرد و نگاهش را بین نیلوفر و علی چرخاند :
-شما کجا با هم آشنا شدین؟
علی لبخندی زد :
-بیمارستان!ما سه،چهار ماه قبل از اینکه النی بیاد بیمارستانمون،با هم وارد رابطه شدیم.
نیلوفر ابروهایش را بالا انداخت و با شیطنت گفت :
-من و علی توی برخورد اول با هم دعوا کردیم.
علی آهی کشید و به نیلوفر چشم دوخت :
-بهتره بگی باهام دعوا کردی.
اوروچ لبخندی زد و با کنجکاوی گفت :
-یعنی چی؟چرا دعوا کردین؟
نیلوفر نفسش را با حرص بیرون داد و بعد از مکثی کوتاه، گفت :
-من داشتم تو مراقبتهای ویژه به مریضها رسیدگی میکردم.یهو استاد لیلا اومد بهم گفت برو دکتر علی رو صدا کن فوراً بیاد اتاق عمل متخصص بیهوشی نداریم.بعد من اینطوری بودم که خب به من چه؛من چرا باید برم دنبال دکتر بگردم.هیچی خلاصه من رفتم کل بیمارستان رو گشتم.از این طبقه به اون طبقه.علی رو پیدا نمیکردم که.من قبل از این ماجرا علی رو توی اورژانس دیده بودم اما خب هیچوقت باهاش آشنا نشده بودم؛اصلاً با هم حرف نزده بودیم.خیلی عصبی شده بودم.نمیتونستم پیداش کنم.خیلی اتفاقی درِ اتاق استراحت دستیارها رو باز کردم.دیدم آقا روی صندلی لم داده،پاهاش رو روی میز دراز کرده داره ساندویچ میخوره.با دیدنش تو اون وضعیت،انقدر عصبانی شدم که.بهش گفتم الدنگ...
علی حرف نیلوفر را قطع کرد :
-الدنگ!مریض داره توی اتاق عمل میمیره اونوقت تو اینجا نشستی داری ساندویچ کوفت میکنی؟!
@yaz_beni
224
'پارت صد و نود و هفتم'
نفسم را حبس کردم، خندهام را در گلو خفه کردم و با تک سرفهای، خودم را جمع و جور کردم.
به سمتش برگشتم :
-باشه.نمیخندم!
ثانیهها در سکوت گذشت.
نگاهش را که به سمتم چرخاند، تمام اخمهایش رنگ باخت.
به چهرهام خیره شد و صدایش آرامتر، بمتر و پر از لرزشی پنهان شد :
-میخوام یه چیزی بگم!
با کنجکاوی اخمی کردم :
-بگو!
نگاهش را دزدید. چند ثانیهای مکث کرد. دوباره سرش را به طرفم چرخاند و چشمانش را با دقت، روی تمامِ جزئیات صورتم چرخاند. در اعماق آن نگاه نافذ، درخشش عشق را دیدم :
-چیز...خیلی خوشگل شدی!لباست هم خیلی...خیلی قشنگه.خیلی بهت میاد...سفید خیلی بهت میاد!
لبخندی عمیق روی لبهایم نشست و سرم را پایین انداختم. این که علیرغم تمام آن غیرت مردانه، باز هم در ستایش من لب گشود، قلبم را از عشق لبریز کرد. او همیشه انتخابهای من را با همان نگاه عاشقانه تحسین میکرد. همین احترام بیقید و شرط، همان جایگاه امنی بود که من را هر لحظه بیشتر از قبل به او پیوند میزد.
ماشین را در پارکینگ کلوب پارک کرد. به محض اینکه از ماشین پیاده شدیم، بی آنکه مقدمهای بچینم یا کلمهای بر زبان بیاورم، بازویش را گرفتم. برای لحظهای، تمام حرکتش متوقف شد؛ انگار با این تماس ناگهانی، زمان برایش منجمد شد. نگاهش را پایین آورد و به انگشتانم که دور بازویش قفل شده بودند، خیره شد. در همان حال، لبخند محوی، بیاختیار و گذرا، گوشهی لبش نشست که از دیدِ من پنهان نماند.
وارد کلوب "شبهای ساکت" شدیم و جهان، در یک چشم به هم زدن تغییر کرد. صدایِ بیس چنان عمیق و بلند بود که لرزه اش را نه در گوش، که در استخوانهایم حس میکردم. بوی غلیظ الکل و عطرهای تند، در هوا معلق بود و نفس را سنگین میکرد. نورهای نئونی بنفش و قرمز، آدمها را در میان رقص بیامانشان، به سایههایی مبهم تبدیل کرده بود که در این هیاهوی نور و صدا، گویی از دنیای واقعی جدا شده بودند.
-چیز.اوروچ!نیلوفر پیام داد گفت بیاین طبقهی بالا.
سری تکان داد و دستش را با لمسی سنگین و مالکانه روی انگشتانم که دور بازویش حلقه شده بود، گذاشت. همقدم با هم به سمت پلههایی که به طبقهی بالا راه داشت، رفتیم.
تمام هوش و حواس اوروچ در جمعیت رو به رو خلاصه میشد. نگاهش، بیوقفه محیط را میکاوید. هر کسی که سمت ما نیمنگاهی میانداخت، با سنگینیِ نگاه هشداردهندهی او مواجه میشد. اخم غلیظی روی پیشانیاش نقش بسته بود که بیش از هر فریادی، اعلام جنگ میکرد.
بازویش را محکمتر گرفتم و از پلهها بالا رفتیم. هر چه بالاتر میرفتیم، غبار صدای بیس از اطرافمان رخت میبست. در طبقه بالا، اتمسفر به کلی دگرگون شده بود؛ گویی مرز نامرئیای میان این فضا و طبقه پایین وجود داشت. نورهای اینجا دیگر چشم را نمیزدند، بلکه با ظرافت، گوشههای میز و صندلیها را روشن میکردند. در مرکز سالن، سنِ کوچکی زیر نور گرم و ملایم خودنمایی میکرد؛ جایی که نوازندگان با حرکاتی آرام و متمرکز، ملودیهای دلنشینی اجرا میکردند. موسیقیِ بیکلام اینجا، برخلاف طبقه پایین، نه برای تکان دادن بدنها، بلکه برای نوازش حواس بود. این محیط، حسی از نظم و آرامش را به من القا میکرد؛ آرامشی که با تماشای چهرهی اوروچ، چند برابر میشد.
@yaz_beni
224
'پارت صد و نود و ششم'
پلکهایش را روی هم فشرد و در سمت من را بست. با چشمانِ بسته، راهش را به سمت دیگر ماشین کج کرد. انگشتانش مدام در هوا جمع میشدند و بعد، با لرزشی خفیف باز میشدند، گویی سعی داشت خشمش را در مشتهایش له کند. تمام وجودش در حالِ تقلا بود. در را باز کرد و پشت فرمان نشست؛ صدای فوت سنگین و عصبیاش نشان میداد که چقدر برای کنترلِ خودش انرژی صرف کرده است.
نگاهش روی ران پایم قفل شد و بلافاصله با غیظ پلکهایش را روی هم فشرد.
-مطمئنم مجبور میشم امشب دعوا کنم.
اخمی کردم؛ یک اخم کاملاً مصنوعی. طوری وانمود کردم که انگار اصلاً نمیفهمم منظورش از "دعوا کردن" چیست.
-چرا؟چرا باید دعوا کنی؟
ماشین را روشن کرد و حرکت کرد. سرعتش را کم کم افزایش میداد، اما تمام تمرکزش روی جاده نبود.
-چون اگه فقط یک نفر بهت نگاه کنه مجبور میشم چشمهاش رو از کاسه در بیارم.
-نه!همچین چیزی نمیشه.امشب خشونت نداریم...هر موقع حس کردی داری عصبانی میشی و میخوای یکی رو کتک بزنی،از ده معکوس بشمار.آروم میشی.
زیر چشمی با غیظ نگاهم کرد :
-این راهکارا روی من جواب نمیده.اینطوری آروم نمیشم.
با غیظ ساختگی نگاهش کردم و با تحکم گفتم :
-باید جواب بده.قرار بود دیگه دعوا نکنی...قرار بود سعی کنی دیگه دعوا نکنی!
-آره همچین قراری با هم گذاشتیم ولی اونموقع نمیدونستم تو قراره همچین لباسی بپوشی!
روی صندلی جا به جا شدم. پای راستم را تکان دادم و روی پای چپم گذاشتم و در کمال خونسردی گفتم :
-من از این مدل لباسها زیاد دارم.بهتره از الان عادت کنی!روی خودت کار کن.
سرش را فوراً چرخاند و نگاهش روی ران پایم لغزید و بعد، با یک حرکت سریع، نگاهش را دزدید و چشمهایش را به جاده دوخت :
-مگه میشه ندونم؟خوب میدونم از این مدل لباسها زیاد داری...اون شب تک تک لباسهات رو دیدم.یکی از یکی قشنگتر.خیلی خیلی قشنگ.خیلی قشنگ!
"قشنگ" را با غیظ و تحکم میگفت.
لبهایم را محکم روی هم فشار میدادم تا صدای قهقههام بلند نشود.
نفس عمیقی کشید و فشار دستش را دور فرمان بیشتر کرد؛ تمام رگهای دستش برجسته شده بود و انگار میخواست فرمان را له کند :
-داریم میریم کلوب...کلوب.کلی آدم اونجاست.باورم نمیشه!
سرش را به طرفم چرخاند :
-النی!راستشو بگو.تو دوست داری من سکته کنم بیوفتم بمیرم نه؟
چشمانم از فرط شوکی ساختگی گشاد شد. بلافاصله با شیطنت، لبهایم را غنچه کردم و نرمهی گوشم را کشیدم و بعد، مشتم را روی داشبورد کوبیدم. این کار را از نیلوفر یاد گرفته بودم. اینطوری، گوش شیطان را کر میکردم و یک طلسم محافظتی دور اوروچ میکشیدم.
-خدا نکنه!این چه حرفیه؟عمرت طولانی باشه آقای دکتر!خیلی طولانی باشه!زنده باشی!
نگاهش را برای لحظهای از جاده گرفت و با ناباوری به من خیره شد. لبخندی گوشهی لبش نشست، حرکتم برایش مضحک و شیرین بود؛ اما بلافاصله به خودش آمد، دستش را بالا آورد و بیهدف چانهاش را خاراند. حرکتی زیرکانه برای اینکه خندهاش را پنهان کند و نقاب سرد و جدیاش را حفظ کند.
دقایق کوتاهی میگذشت.
به محض اینکه نگاهش با ران پایم تلاقی میکرد، رنگ چهرهاش عوض میشد و پلکهایش را با غیظ روی هم میفشرد. مدام با صداهای بلند و دم و بازدمهای عصبی، سعی میکرد اکسیژن را به مغزش برساند.
اخمی کردم :
-اوروچ!توی ماشینت فشارسنج داری؟
اخمی کرد :
-نه!فشارسنج میخوای چیکار؟
-اِلا؛فشارت رو بگیرم دیگه.حس میکنم فشارت الان روی بیسته.میخوای یه جا داروخونه دیدی نگه داری من برم برات اینداپامید بخرم؟
با همان اخم غلیظی که روی پیشانیاش نقش بسته بود، چشم غرهای رفت :
-خیلی بامزهای!
-خودم میدونم!
هر چند دقیقه یکبار، نگاهش با ران پایم تلاقی میکرد و عصبی میشد. میدیدم که چطور با تکانهای بیارادهی چشم و انقباضهای ناگهانی فک، سعی دارد خشمش را مهار کند. آن حالتهای عجیب و غریبی که هر لحظه بر چهرهاش مینشست، بیشتر از آنکه ترسناک باشد، مضحک به نظر میرسید؛ انگار تمام کلافگیاش در قالب حرکات ناخودآگاه صورتش لو میرفت. تلاشهای بیثمرش برای خاموش کردن آتشِ غیرتش، چنان مضحک و در عین حال دلنشین بود که نتوانستم جلوی خندههایم را بگیرم. سرم را به سمت شیشه چرخاندم؛ دستم را روی دهانم گذاشتم و آرام و بیصدا خندیدم.
-النی!من دارم لرزش شونههات رو میبینم.نخند.انقدر نخند!
@yaz_beni
224
'پارت صد و نود و پنجم'
پلکهایش را با غیظ روی هم فشرد؛ نمیدانست باید چه بگوید و دست به چه کاری بزند.
-النی!النی!النی!برو لباست رو عوض کن.برو لباست رو عوض کن النی.برو عوض کن!
-یه لباس دقیقاً شبیه به همین دارم.فقط قرمزه و یه ذره کوتاهتره.یعنی میگی برم عوض کنم قرمز بپوشم؟
در چشمانش برق عجیبی دوید؛ یکجور آگاهیِ تلخ که نشان میداد دقیقاً فهمیده است این آرامش من، فقط یک ماسک حساب شده برای به جنون کشیدنِ اوست.
-النی منو دست ننداز.منو مسخره نکن!
چند ثانیه بی آنکه پلک بزند، به ران پایم خیره شد. پلکهایش را با عصبانیت روی هم فشرد و دست راستش را بالا گرفت و چند بار به نشانه "نه" تکان داد :
-نه!نمیشه!نه نه!من اینجا منتظر میمونم.برو عوضش کن.این خیلی کوتاهه.نمیشه!این خیلی کوتاهه!برو یه لباس بهتر بپوش.برو عوضش کن.این خیلی کوتاهه!خیلی کوتاهه!
نزدیک شدم و درست مقابلش ایستادم. با صدایی که هیچ جایی برای بحث باقی نمیگذاشت، گفتم :
-اوروچ!تو نمیتونی به من بگی چی بپوشم،چی نپوشم.
خواستم از کنارش رد شوم و به سمت درِ شاگرد بروم که با یک حرکت سریع، راهم را سد کرد :
-صبر کن!النی منو دیوونه نکن.این خیلی کوتاهه!ببین؛این خیلی کوتاهه.این چیه توروخدا؟توروخدا این چه لباسیه؟این چه لباسیه آخه؟نمیشه!این لباس نمیشه!
حس کردم از عصبانیت، خون در رگهایم میجوشد. واکنشهایش برایم شیرین و مضحک بود، اما تکرارِ مداومش داشت صبرم را لبریز میکرد.
نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم با خونسردی، حد و مرزش را تعیین کنم :
-اوروچ!من یه زن بالغم و خودم خیلی خوب میدونم کدوم لباس مناسبمه و کدوم لباس مناسبم نیست.خودم خیلی خوب میدونم هر کدوم از لباسهام رو باید کجا و کی بپوشم...من برای لباس پوشیدنم به هیچکس،دقت کن "هیچکس" جواب پس نمیدم!
پلکهایش را محکم روی هم فشرد، مشتهایش را کنار پاهایش گره کرد و چند نفس عمیق کشید.
سعی کرد با یک تغییر لحن ناگهانی، خودش را آرام نشان دهد. صدایش را پایین آورد و آرامشی کاملاً ساختگی روی چهرهاش نقش بست :
-باشه باشه!حق داری؛درست میگی اما...اما ببین بهاره.هوا عجیب و غریبه.یهو بارون میزنه.یهو گرم میشه،یهو سرد میشه.سرما میخوری.من میگم تو برو این لباس رو در بیار.این لباس رو بعداً بپوش.این رو بذار واسه چیز...واسه تابستون.آره آره!اون موقع بپوش.مثلاً بپوش بیا خونهی من.من برات کارنییاریک گیاهی درست میکنم یا مثلاً چیز...برات اسپناکوپیتا درست میکنم!میچسبه،مگه نه؟
با یک ابروی بالا رفته نگاهش کردم :
-تموم شد؟
اخمی کرد :
-چی؟
-مزخرفاتت!
پلکهایش را با غیظ روی هم فشرد :
-یا صبر یا صبر...صبر صبر!آها صبرم لبریز شد.صبرم دیگه لبریز شد!
با خونسردی کیفم را به سمتش گرفتم. اخمی کرد و بدون اینکه حرفی بزند، کیف را از من گرفت. کت چرمم را پوشیدم و بعد، کیف را از دستش کشیدم.
-النی!الان یعنی واقعاً لباست رو عوض نمیکنی؟
-نچ!عوض نمیکنم!
مشتش را بین دندانهایش گرفت و چشمانش را بست. دیوانه شده بود. چند ثانیه در همان وضعیت باقی ماند.
-النی!النی!النی!تو آخرش منو میکشی.قسم میخورم منو میکشی!
دیدنِ این وضعیت، خندهای که در گلویم حبس شده بود را به لرزه انداخت و لبهایم را محکم روی هم فشار دادم.
-اوروچ!خیلی دیر شد.نیلوفر و علی رسیدن،خیلی منتظرشون گذاشتیم.اگه میخوای به گفتن مزخرفاتت ادامه بدی،من با ماشین خودم برم.
جفت دستهایش را در موهایش فرو برد و با حرص چنگی زد؛ طوری که مطمئن بودم چند تار مویش را کنده است. بی دلیل، چرخی به دور خودش زد، پلکهایش را با عصبانیت روی هم فشرد و زمزمه کرد :
-فشارم رفت بالا...قسم میخورم فشارم رفت بالا.آخر به خاطر این دختر سکته میکنم قلبم وایمیسته.
نفس عمیق و صدا داری کشید تا خودش را جمع و جور کند. دقیقاً همان لحظهای که حس کرد میتواند با قضیه کنار بیاید، نگاهش روی ران پایم قفل شد و دوباره همان آتشِ غیرت در چشمانش شعله کشید. سریع نگاهش را دزدید و دوباره نفس عمیقی کشید. ایستاده بودم و در دلم به تمام این بازیهای دراماتیک اش قهقهه میزدم.
درِ ماشین را برایم باز کرد و با صدایی که هنوز لرزشی از حرص در آن بود، گفت :
-بفرمایید خانم دکتر!بفرمایید.سوار شو بریم.
لبخند پیروزمندانهای زدم و با آرامشی که برایش آزاردهنده بود، سوار ماشین شدم.
نفسش را با غیظ بیرون داد :
-النی!پاک کن...اون لبخندت رو پاک کن!اونطوری لبخند نزن،توروخدا اونطوری لبخند نزن!
در این لحظه، لبخندم، حرصش را در میآورد.
لبخندم را عمیقتر کردم؛ طوری که تمام دندانهایم در مقابل چشمهای خشمگین او خودنمایی کنند.
@yaz_beni
224
'پارت صد و نود و چهارم'
***
نور چراغهای میز آرایش مستقیماً روی صورتم میتابید. با دقت، آخرین لایهی ریمل را روی مژههایم کشیدم و بعد، آرایشم را در آینه چک کردم. انگشتانم را لای موهایم کشیدم و آنها را طوری فرم دادم که روی شانههایم رها شوند. از پشت میز بلند شدم و به سمت کمد کفشها رفتم. دمپاییهایم را درآوردم و کفشهای پاشنه بلند سفیدِ جلوبازم را پوشیدم. دوباره جلوی آینهی اتاقم ایستادم تا خودم را برانداز کنم. نفسی عمیق کشیدم.
رامپر سفیدی پوشیده بودم. طراحی کرست بالاتنهاش با آن بندکشیهای دقیق و ساختاریافته، حالتی خاص به تنم داده بود. یقه چهارگوشش، استخوانهای ترقوهام را برجسته نشان میداد و شلوارک کوتاهش تا بالای رانهایم میرسید.
شیشهی عطرم را برداشتم و چند پاف، روی مچ دستم و استخوان ترقوهام اسپری کردم.
صدای لرزش گوشیام سکوتِ اتاق را شکست و نام "نیلوفر" روی صفحه درخشید. جواب دادم و بلافاصله حالت اسپیکر را فعال کردم و گوشی را روی میز گذاشتم.
نیلوفر با همان انرژیِ همیشگیاش از آن سوی خط گفت :
-النی!کجایی؟من و علی تو راهیم تا پنج دقیقه دیگه میرسیم کلوب.
-من تقریباً آمادهام.منتظرم اوروچ بیاد دنبالم.
-باشه.هدیه خریدی؟
به جعبهای که روی میز آرایشم بود، خیره شدم و ناخودآگاه لبخندی زدم :
-خریدم!
-پس دیگه امشب به اوروچ میگی که بخشیدیش.
احساس آرامشِ عجیبی میکردم :
-آره.امشب بعد از کلوب باهاش حرف میزنم.بهش میگم که بخشیدمش و بعد،هدیهاش رو بهش میدم.
-آره دیگه بالاخره اوروچ الان یک سالی میشه که افتاده دنبالت.دیگه وقتش بود ببخشیش.خیلی این مسئلهی بخشش رو کش داده بودی.اوروچ خیلی اذیت شد.
نفسم را از سر کلافگی با صدای بلندی بیرون دادم :
-اوف نیلوفر!باز شروع نکن.
-باشه باشه!چیزی نگفتم.تو تا همین جاش هم خوب دووم آوردی.من همینقدرش هم انتظار نداشتم.همش میگفتم النی توی همون دو،سه روز اول میپره بغل اوروچ و بهش میگه بخشیدمت.بگذریم...من و علی منتظرتونیم پس.دیر نکنین!
-باشه!میبینمت.
به سمت کمد لباسها رفتم. دستم را روی رگال کشیدم و کراپ کت چرم مشکیام را بیرون آوردم. جعبهی هدیه را درون کیفم گذاشتم که در همین حین، صدای نوتیفیکیشن گوشی بلند شد.
Doktor bey :
"Geldim. Aşağıdayım."
آقای دکتر :
"اومدم. پایینم."
لبخندی بی اختیار روی لبانم نشست و تایپ کردم :
"Geliyorum şimdi."
"الان میام."
کیفم را برداشتم، کت چرم مشکیام را روی دستم انداختم و از پلهها پایین رفتم. در حیاط را باز کردم و با دیدنش، نه تنها لبانم، که تمام وجودم از عشق لبخند زد.
اوروچ، کنار ماشینش ایستاده بود؛ دستهایش را در جیب شلوار جین مشکیاش فرو برده و سرش را پایین انداخته بود. پاهایش را روی زمین میکشید؛ انگار داشت با نوکِ کفشهایش روی آسفالت، نقشی نامرئی ترسیم میکرد. به محض دیدن کت چرم مشکیای که پوشیده بود، نگاهم روی کت چرم خودم لغزید و لبخندم عمیقتر شد.
متوجهی حضورم شد؛ سرش را بالا آورد و نگاهش روی من قفل شد. برای لحظهای، انگار هوا در ریههایش منجمد شد؛ دیدم که چطور به سختی آب دهانش را قورت داد و سیب گلویش با تقلا بالا و پایین رفت. در یک صدم ثانیه، آن بیخیالیِ ظاهریاش دود شد و از بین رفت. چهرهاش تبدیل به تابلویی از اضطراب، حیرت و وحشتی شیرین شد. نگاهش مثل آهنربا به سمت رامپرِ سفید و پاهای برهنهام کشیده شد.
چند قدم به سمتم برداشت. بیوقفه سر تا پایم را از نظر میگذراند. نگاهش حالا دیگر بالا نمیآمد؛ بیقرار، فقط از رانهایم شروع میکرد و تا مچ پاهایم را میپایید.
اکسیژن کم آورد و چشمهایش آرام آرام از فرط شوک گشاد شد و ناگهان، با لحنی که از دیوانگی و استیصال لبریز بود، صدایش را بالا برد :
-این چیه؟این چیه؟این چیه النی؟این چیه؟
اخم ریزی کردم و در کمال خونسردی گفتم :
-چی چیه؟
دستهایش را دو طرف صورتش برد و پوست گونهها و زیر چشمانش را با شدت به سمت پایین کشید؛ چهرهاش کاملاً مضحک شده بود و صدایش لرزشی عصبی داشت :
-این چیه؟این چیه النی؟این چیه؟این چیه؟این چیه که پوشیدی؟این چیه؟
تورم رگ غیرتش به وضوح برایم قابل لمس بود و به سختی جلوی خندهام را میگرفتم.
حتی بین حرفهایش مجالِ نفس کشیدن به خودش نمیداد :
-این چیه که پوشیدی النی؟توروخدا این چیه که پوشیدی؟این چیه؟این چیه النی؟این چیه؟
اخمی کردم، سرم را کمی کج کردم و نگاهی به خودم انداختم. در کمال آرامش و خونسردی گفتم :
-چی شد؟رنگش خوب نیست؟بهم نمیاد؟
با خودش میجنگید تا منفجر نشود. دندانهایش را روی هم سایید و رگِ شقیقهاش، برجسته شد. سرخیِ صورتش حتی زیر نور زرد خیابان هم کاملاً مشخص بود.
@yaz_beni
224
خواستم پیش همتون اعتراف کنم که من روی اوروچ فورتونای قطب نمای قلبم کراش زدم خیلی بدجور هم کراش زدم😩
224
بعد از خوندن پارتای شهربازی خواستم بگم خاک بر سرم که اوروچ فورتونا ندارم و قرار هم نیست هیچوقت داشته باشم
224
'پارت صد و نود و سوم'
به خودم آمدم و دیدم قطرات اشک، بیاجازه روی گونههایم یخ بسته است. دستی به صورتم و زیر پلکهایم کشیدم و لبخندی تلخ زدم.
چقدر او را دوست داشتم!
دستپاچه چند قدم آهسته به سمت درب مسجد برداشتم که ناگهان پایم به لبهی فرش گیر کرد. تعادلم بهم خورد و با صدای نسبتاً بلندی روی زمین افتادم.
-یــوه!در این حد؟النی!تو اینجا چیکار میکنی؟
اوروچ فوراً به سمتم خیز برداشت.
اخمی کردم و با درد دستم را روی زانوی چپم فشار دادم.
اوروچ، نگران و مضطرب کنارم نشست.
-خوبی؟خیلی دردت گرفت؟زانوت درد میکنه؟
نگاهم را دزدیدم؛ خجالت زده شده بودم و نمیتوانستم به چشمانش نگاه کنم.
-خوبم!چیزی نیست.
اخمی کرد :
-بذار ببینم.
شلوار جینم را بالا زد تا زانویم را ببیند. پوست زانویم قرمز شده بود. اخمش غلیظ شد و با وسواس و نگرانی، انگشتهایش را با ملایمت روی جای ضربه کشید و چند بار فوت کرد :
-میسوزه؟
دستش را پس زدم و پاچهی شلوارم را پایین آوردم :
-نه!ول کن.خوبم.چیزی نیست.
-النی!چیکار میکنی تو؟برای چی اومدی اینجا؟
-من چیز کردم.چیز.اومدم اینجا تا صدات کنم.نگران شدم.دیدم هنوز نیومدی.دیر کردی.
چشمهایش را ریز کرد و با همان اخمی که روی پیشانیاش بود، گفت :
-اومدی اینجا فالگوش وایستادی نه؟متأسفم برات!یکم خجالت بکش.خیلی زشته.الان خوب بود منم میومدم کلیسا به حرفهای تو گوش میدادم؟
با دستپاچگی گفتم :
-اِلا؛من به حرفهای تو گوش ندادم.اومدم ببینم کارت تموم شد یا نه.وقتی دیدم داری هنوز با خدا حرف میزنی،سریع خواستم برگردم تا به حرفهات گوش ندم.تا حرفهات رو نشنوم.برای همین زمین خوردم دیگه.چون سریع خواستم برم بیرون،پام گیر کرد به فرش.
لبخندی کج زد :
-باشه.باور کردم!
از روی زمین بلند شد و دستش را دراز کرد :
-بلند شو.
دستش را گرفتم و بلند شدم.
با شیطنت نگاهش کردم و لبخندی زدم :
-یه چیزی شنیدم.
اخمی کرد :
-چی شنیدی؟
-داشتی به خدا میگفتی دارم از عشق النی میمیرم.دارم هلاک میشم از عشقِ این دختر!
بیصدا خندید و بعد، خطوط صورتش را تمسخرآمیز جمع کرد :
-نه بابا؟
سرم را اندکی خم کردم و با غیظ نگاهش کردم :
-چیه؟نکنه از عشقِ من داری نمیمیری؟
سرش را چندبار تکان داد :
-چرا چرا..از عشق تو دارم میمیرم..اصلاً هر شب از عشقت تب میکنم..عشقت منو به بستر بیماری میکشونه!
چشم غره ای رفتم و بیصدا خندیدم. دستش را گرفتم و همقدم با هم از مسجد بیرون آمدیم.
@yaz_beni
224
'پارت صد و نود و دوم'
چند دقیقه سکوت کردم و بعد، ناخودآگاه لبخندی زدم :
-میدونی؛من اوروچ رو بخشیدم!این روزها...این روزها حالم خیلی خوبه...به خاطر اوروچ...به خاطر اینکه اوروچ کنارمه،حالم خیلی خوبه...من اوروچ رو خیلی دوست دارم.خیلی خیلی زیاد...از این لحظه به بعد،نمیخوام حتی یک روز هم بدون دیدنش بگذرونم.میخوام هر لحظه کنارم باشه.میخوام دستهاش رو محکم بگیرم.خدایا!لطفاً اوروچ تا همیشه کنارم بمونه!فردا میخوام براش قطبنما بخرم...میخوام فرداشب این هدیه رو بهش بدم و بهش بگم که بخشیدمش...خیلی خوشحالم؛خیلی اما یعنی...به تو دروغ نمیگم،یکم میترسم...میترسم اوروچ بازم از اعتمادم سوءاستفاده کنه...میترسم بازم یه اشتباه بزرگ در حقم بکنه اما خب...فکر نمیکنم...اوروچ دیگه همچین کاری نمیکنه...از یه چیز دیگه هم میترسم...بابا و مامانم تا چند روز دیگه برمیگردن.از واکنش بابام خیلی میترسم اما حس میکنم که درکم میکنه...درکم میکنه مگه نه؟لطفاً کمکم کن تا بتونم بابام رو راضی کنم.لطفاً قلب بابام رو نرم کن.کاری کن اونم اوروچ رو بابت اشتباهات گذشتهاش ببخشه.بهم این قدرت رو بده تا رابطهی بین بابام و اوروچ رو درست کنم!
از کلیسا بیرون آمدم و به سمت ماشین رفتم. دو، سه دقیقهای منتظر ماندم اما خبری از اوروچ نبود. سکوت پارکینگ کم کم به نگرانی تبدیل شد. حس کنجکاوی توأم نگرانی مثل خوره به جانم افتاد و پاهایم بی اختیار من را به سمت مسجد کشاندند؛ ساختمانی با گنبدی که در سیاهی شب، ابهت غریبی داشت. درِ چوبی مسجد، نیمه باز بود. سرم را از لای در، آرام به داخل بردم.
فضای داخل، وسیع و خالی بود. بر خلاف فضای دنج کلیسا، اینجا با سقفهای بلند و گنبد مرتفعش، احساس کوچکیِ عجیبی به آدم میداد. فرشهای مخملی و قرمز رنگش تا انتهای شبستان کشیده شده بودند و در میان آن همه وسعت، فقط یک نفر دیده میشد. اوروچ، تک و تنها، در صفهای اول، رو به محراب نشسته بود و پشتش به من بود.
درونم جنگی برپا شد؛ لب پایینم را گاز گرفتم و زمزمه کردم :
-اما من الان خیلی کنجکاو شدم بدونم داره چی میگه.چیکار کنم.یواشکی برم داخل؟نه نه!خیلی زشته.داره با خداش راز و نیاز میکنه؛من برم به حرفهاش گوش بدم؟خیلی زشته.این خلوت خصوصی یه آدمه با خدای خودش.خیلی زشته بخوام فالگوش وایسم.خیلی زشته.
چند ثانیه مکث کردم :
-حالا برم یه کوچولو گوش بدم چیزی نمیشه که.
کفشهایم را درآوردم. جورابهایم روی سطح فرش مسجد، هیچ صدایی نمیداد. پاورچین پاورچین وارد شدم. چند متر مانده به ستون اول، ایستادم. نفسم را در سینه حبس کردم و گوشهایم را تیز کردم.
-خدایا!تو دیدی...تو شاهد تک تک لحظاتم بودی...هیچکسی رو نداشتم که.زورم فقط به تو رسید.فقط تونستم با تو بدرفتاری کنم.فقط تونستم از تو عصبانی بشم.سر تو داد بزنم.با تو قهر کنم.ازت شاکی باشم...هیچکسی رو نداشتم که.انقدر تنها بودم که...اما...اما الان النی رو دارم.تو دوباره النی رو وارد زندگیم کردی...زندگی من دیگه تاریک نیست.نور زندگیم برگشته.تیکه نورم برگشته...هرچقدر تو رو بابت داشتن النی شکر بگم،کمه...اینکه النی الان توی زندگیمه،اینکه کنارمه،اینکه هر روز میبینمش.اینکه صدای خندههاش رو میشنوم.اینکه میبینم میتونم باعث بشم بخنده یا اینکه میبینم میتونم کاری کنم خوشحال بشه انقدر...انقدر احساس عجیبیه که...خوشحالیِ النی منو خوشحال میکنه...این دختر معجزهست...بدون النی نمیتونم نفس بکشم...بدون اون قلبم نمیزنه...تو النی رو دوباره به من دادی.تو النی رو دوباره سر راهم قرار دادی...بابت همهی اشتباهات گذشتهام ازت معذرت میخوام...ببخش...بیا دیگه با هم قهر نکنیم..من دیگه گوشهام رو نمیگیرم.تو هم چشمهات رو روی من نبند...به لطف النی،دارم به زندگیم سر و سامون میدم.توی این مسیر کمکم کن.کمکم کن تا النی رو خیلی خوشحال کنم...کمکم کن تا بتونم لایقش باشم..این دختر خیلی پاکه.خیلی خوش قلبه.خیلی خیلی خوش قلبه.النی خیلی پاکه...من لایقش نیستم اما...اما میخوام لایقش باشم...توی این مسیر کمکم کن...هر موقع که النی منو ببخشه،هر موقع که واقعاً از ته قلبش بخواد که کنارش بمونم و توی زندگیش حضور داشته باشم.هر موقع آمادگیش رو داشته باشه،میرم با کوچاری صحبت میکنم.خودم رو به خاطر النی به آب و آتیش میزنم.به خاطر النی میجنگم.کوچاری رو راضی میکنم...من از این لحظه به بعد از دختری که عاشقشم نمیگذرم؛اصلاً نمیگذرم..به خاطرش میجنگم..به خاطر النی هر کاری میکنم!
@yaz_beni
224
'پارت صد و نود و یکم'
-باشه.من یه فکری دارم.من میرم کلیسا.تو هم میری مسجد...امشب باید هر مشکلی که با خدا داری رو حل کنی.ازش عذر خواهی میکنی،باهاش آشتی میکنی.
اخمی کرد :
-اما...
-اما و اگر نداره.همین که گفتم.برو با خدات صحبت کن.باهاش درد دل کن و از ته قلبت ببخشتش؛مطمئن باش آروم میشی.هم تو خدا رو ببخش هم خدا برای این مدتی که باهاش قهر بودی،ببخشتت!داری میبینی دیگه،خدا تو رو دوست داره.بعدشم من شنیدم خدا بندههای محبوبش رو بیشتر امتحان میکنه،بیشتر بهشون سخت میگیره.معلومه که تو بندهی محبوب خدایی و خیلی دوستت داره!
سرش را به گوشهای کج کرد و چشمهایش را ریز کرد :
-ببین ببین چی میگه!این دختر مسیحی داره سعی میکنه منو گول بزنه.تو اینارو از کجا شنیدی اونوقت؟
شانههایم را بالا انداختم :
-تو چیکار داری که از کجا شنیدم؟مهم اینه اطلاعاتم موثقه.
به سمتش رفتم و دستش را گرفتم :
-بیا!نزدیک شهربازی هم مسجد داره هم کلیسا.بیا با هم بریم.من میرم کلیسا تو برو مسجد.کارمون که تموم شد همدیگرو همینجا کنار ماشین میبینیم.
دستم را به آرامی رها کرد و اخمی کرد :
-یه دقیقه یه دقیقه.تو برای همین انقدر اصرار داشتی بیایم این شهربازی؟مارو آوردی اون سر شهر...این همه راه ما رو کشوندی آوردی اینجا چون نزدیکش هم مسجد داشت هم کلیسا؟از قبل برنامهریزی کردی منو امشب بفرستی مسجد؟
شانههایم را با خونسردی تکان دادم و نگاهم را دزدیدم.
لبخندی زد و با شیطنت گفت :
-ببین ببین!میشینه برای همه چی چطوری برنامهریزی میکنه.شک ندارم نشسته با نیکو همفکری کرده کجا بیایم که هم مسجد داشته باشه هم کلیسا.فکر همه چی رو میکنه این دختر!بالاخره آدم آی کیوش صد و هفتاد و پنج باشه و دست انیشتین رو از پشت بسته باشه،همین میشه.
لبخند غرور آمیزی زدم :
-خیلی حرف میزنی آقای دکتر!بیا بریم.
دستم را گرفت و همقدم با هم از پارکینگ خارج شدیم. به تقاطع خیابان که رسیدیم، اشاره کردم :
-ببین؛اونطرف مسجده،این طرفم کلیسا.
دستش را پشت کمرم گذاشت :
-باشه!برو.مراقب خودت باش.چند دقیقهی دیگه کنار ماشین میبینمت!
سری تکان دادم :
-باشه!
چند قدمی در مسیر کلیسا برداشتم. ایستادم و به سمتش برگشتم و با صدایی که حالا محکمتر بود، تأکید کردم :
-تا با خدا آشتی نکردی حق نداری از درِ مسجد بیرون بیای.
ایستاد، به سمتم برگشت و خندید :
-الله الله!باشه باشه.فهمیدم.میرم آشتی میکنم میام!
درِ سنگین کلیسا را پشت سرم بستم و وارد شدم. نور گرم بیرون، جای خود را به نور سرد و رنگی شیشههای بلند کلیسا داده بود. نورهای آبی، قرمز و زرد، روی کف سنگی میرقصیدند. هوا بویِ متفاوتی میداد؛ ترکیبی از عود سوخته و موم شمع. با قدمهایی آهسته، از میان ردیف نیمکتهای چوبی گذشتم. به انتهای کلیسا رفتم و مقابل مجسمهای از مسیح که صلیب بلندی را به دوش میکشید، ایستادم.
پلاک صلیب گردنبندم را در مشتم گرفتم و نفس عمیقی کشیدم، آماده بودم تا حرف بزنم.
-خدایا!لطفاً به اوروچ کمک کن تا بتونه خودش رو ببخشه...اون رو از اون تاریکیای که توش اسیر شده،بیرون بیار...من...من فکر میکنم تونستم بهش روشنایی رو نشون بدم...اوروچ خیلی تغییر کرده...میتونم امید رو توی چشمهاش ببینم...برای من خیلی تلاش کرد...هرکاری از دستش برمیومد کرد تا ببخشمش...برای خوشحالیِ من،برای حالِ خوب من،خیلی تلاش میکنه...لطفاً دیگه رابطهات با اوروچ رو خراب نکن...مراقبش باش...اون خیلی خستهست،روزهای خیلی سختی رو پشت سر گذاشت...هر حرفی که بهت زد از روی عصبانیت بود.تو به دل نگیر.اوروچ رو ببخش.بابت تک تک اشتباهاتش ببخشتش...من نمیدونم تو چطور به ماها نگاه میکنی.یعنی نمیدونم از نظرت ما بندههای خوبی هستیم یا نه اما به نظر من...به نظر من اوروچ آدم خیلی خوبیه...قلب اوروچ خیلی پاکه!من میدونم...حس میکنم تو اوروچ رو دوست داری...میدونم که از نظر تو هم اوروچ بندهی خیلی خوبیه...یعنی مطمئنم...لطفاً کمکش کن...لطفاً بهم این قدرت رو بده تا روی همهی زخمهای اوروچ مرهم بذارم...بهم این قدرت رو بده تا حالش رو خوب کنم!
@yaz_beni
224
'پارت صد و نودم'
لبهایم را روی هم فشار میدادم تا جلوی خندهام را بگیرم :
-اوه آقای شیر عصبانی شد!
پلکهایش را با غیظی شیرین روی هم فشرد و زمزمه کرد :
-یا صبر یا صبر!
اوروچ، بلیت خرید و به ازای آن بلیت، سه سکه دریافت کرد. با خونسردی، سکهای داخل شکاف دستگاه انداخت. صدای مکانیکی چرخ دندهها در فضا پیچید و چراغهای داخل محفظهی شیشهای روشن شد؛ نوری که حالا مستقیم به صورتش میتابید و خطوط چهرهاش را برجسته میکرد. برای او، این دیگر فقط یک بازی ساده نبود؛ هدفی بود که باید آن را محقق میکرد.
دستش را روی اهرم کنترل گذاشت. نگاهش با چنان دقتی به داخل محفظه دوخته شده بود که انگار داشت جزئیاتِ یک نقشهی پیچیده را بررسی میکرد. خرگوش سفید کوچک، در گوشهای از محفظه و میان انبوهی از عروسکهای دیگر نیمه پنهان بود. اوروچ، اهرم را با ظرافت تکان داد. چنگکِ فلزی، آرام، بالای سر آن تنهی پشمالو و سفید خرگوش قرار گرفت. من دستم را روی شیشهی سرد دستگاه گذاشته بودم و بی اختیار نفسم را حبس کرده بودم.
لحظهای مکث کرد، انگار که داشت محاسباتِ نهاییاش را انجام میداد. بعد، دکمهی قرمزرنگ را فشار داد. چنگک با صدایی فلزی به سمت پایین خزید. چنگال دستگاه دور آن تنهی پشمالو حلقه شدند. خرگوش سفید تکانی خورد و بالا آمد.
با پیروزی فریاد زد :
-گرفتمش!
با ذوق و شوق، دستهایم را بر هم کوبیدم و بالا و پایین پریدم. بی اختیار، به سمتش رفتم. خودم را در آغوش گرم و امن او رها کردم و دستهایم را محکم دور تنش قفل کردم.
با خوشحالی فریادی زدم :
-تونستی تونستی!گرفتیش!
برای لحظهای مات و مبهوت ماند، اما بلافاصله دستهایش را دور کمرم حلقه کرد و من را به خودش چسباند. سرش را کمی خم کرد؛ لبهی موهای دم اسبیام را میان انگشتانش گرفت و آرام، آنها را بو کشید.
از آغوشش بیرون آمدم.
خرگوش نرم و سفید را با لبخندی از سر غرور، به سمت من گرفت :
-بفرمایید!خرگوش برای خرگوش!
چنان ذوقی کردم که انگار بزرگترین جایزهی دنیا را برده بودم. خرگوش را به سینهام چسباندم؛ گرم و پشمالو بود و بوی شادی میداد :
-ممنونم آقای شیر!
با تحکم نامم را صدا زد :
-النی!
شانههایم را بالا انداختم و بیصدا خندیدم.
در حالی که هنوز لبخند بر لب داشتم، چشمم به گوشهی دیگری از دستگاه افتاد. آنجا، درست در کنار یک عروسک بزرگ، دوتا بز بسیار کوچک و بامزه نشسته بودند؛ یک بز سفید کوچولو که چسبیده بود به یک بز سیاه. آنها جاکلیدی بودند.
با انگشت به آنها اشاره کردم و با لحنی که ترکیبی از التماس و شیطنت بود، گفتم :
-اوروچ!اون دوتا رو هم بردار..هر دوتاشون رو!
نگاهی به آنها انداخت و بعد با خندهای کوتاه، سکهای داخل شکاف دستگاه انداخت. با همان اعتماد به نفس، دوباره دستهی چنگک را به بازی گرفت. این بار، با حرکاتی دقیقتر و آرامتر، چنگک را روی سر آنها فرود آورد. چنگک پایین آمد، هر دو را با هم گرفت و با موفقیت، آنها را از میان انبوه اسباببازیها بیرون کشید.
حالا، در میان دستهای من، خرگوش سفید و آن دوتا بز کوچک، کنار هم بودند.
بز سیاه را به سمتش گرفتم :
-بیا این برای تو.جاسوئیچی جدیدت!این بز سفیده هم برای من.
با شک و تردید، بز سیاه را از دستم گرفت.
-همین الان وصلش کن به سوئیچت.
نگاهش بین صورتم و بز سیاهی که در دست داشت، در رفت و آمد بود :
-اما یعنی...آخه بز...سوئیچ ماشینم رو به این عروسک وصل کنم...آخه چیز...
سرم را اندکی خم کردم و با غیظ نگاهش کردم :
-چی شد؟یه مــرد از جاسوئیچی عروسکی استفاده نمیکنه؟
پلکهایش را با کلافگی روی هم فشرد.
به چشمانم خیره شد و لبخندی زد :
-باشه!وصل میکنم.
با لحنی غرورآمیز گفتم :
-خوبه!
سرش را پایین انداخت و حلقهی فلزی جاکلیدی را از حلقهی سوئیچ رد کرد و آن را به دسته کلیدش آویخت.
لبخندی عمیق از جنس پیروزی زدم.
-بیا!دیگه بریم.خسته شدم.برگردیم!
سری تکان داد. دستش را گرفتم و انگشتانم را در میان انگشتانش گره زدم. از هیاهوی نورهای رنگی و صدای موسیقی شهربازی که حالا در پشت سرمان محو میشد، فاصله گرفتیم و به سمت پارکینگ رفتیم.
به ماشینِ اوروچ رسیدیم، با آرامش به سمت در عقب رفتم. در ماشین را باز کردم. فضای صندلی عقب، تاریک و خلوت بود. با وسواس، خرگوش سفید پشمالو را روی صندلی نشاندم و بز کوچک سفیدم را کنارش گذاشتم.
چند لحظه همان طور ایستادم و به آنها نگاه کردم و بعد در را بستم.
حالا وقت اجرایِ نقشهای بود که از همان لحظهی انتخاب شهربازی، در پس ذهنم چیده بودم.
-اوروچ!با خدا آشتی کردی؟
با شنیدن حرفم، ایستاد.
دستگیرهی ماشین را ول کرد و یک قدم به سمت من چرخید؛ پس از مکثی طولانی گفت :
-نمیدونم.شاید..شاید آشتی کردم!
-شاید؟
با بی تفاوتی شانهای بالا انداخت.
@yaz_beni
224
'پارت صد و هشتاد و نهم'
من سوار ماشینی سفید شدم.
اوروچ، با آن قامت کشیده و نگاهی که رگههایی از جدیت در آن بود، سوار ماشینی سیاه شد :
-باورم نمیشه با این قد و هیکل دارم سوار همچین ماشینی میشم.
با شیطنت خندیدم :
-چی شد آقای دکتر؟مثل اینکه از وضعیتی که توش گیر کردی زیاد راضی نیستی.یه مــرد سوار ماشین برقی نمیشه نه؟
"مرد" را از قصد با تحکم و لحنی منظوردار گفته بودم.
سری تکان داد و با کلافگیِ شیرینی گفت :
-تو بخند تو بخند.تو منو مسخره کن.اشکال نداره!نوبت منم میرسه!
شانههایم را بالا انداختم و بیصدا خندیدم.
به محض اینکه جریان برق در موتورهای کوچک ماشینها جاری شد، پا را روی پدال گذاشتم. فرمان را چرخاندم و با سرعت، به سمت اوروچ حمله کردم. اولین برخورد، صدای مهیب پلاستیک و فلز بود که با یک تکان شدید، بدنهمان را لرزاند. قهقههای از ته دلم زدم که در هیاهوی پیست گم شد. اوروچ، سعی میکرد دور بزند. با مهارتی که در رانندگی داشت، مدام تغییر مسیر میداد تا از ضربههای پی در پیِ من در امان بماند. اما من دست بردار نبودم. دوباره فرمان را چرخاندم، دور زدم و از پهلو به ماشینِ او کوبیدم.
-یا صبر یا صبر!النی!دست از سرم بردار!من اینجا به زور جا شدم،نمیتونم نفس بکشم.فضام تنگه.هی میکوبی بهم،فرمون میخوره توی شکم و دندههام.
قهقهه زدم :
-قانون بازی اینه.تو هم باید بکوبی به من.
-نه!اگه بکوبم بهت دردت میگیره!
با احتیاط عجیبی رانندگی میکرد؛ میترسید حتی در این بازیِ کودکانه هم ضربهای به من وارد شود. هر بار که به او میکوبیدم، سعی میکرد با چرخشی سریع، ضربه را خنثی کند، اما من دوباره راهش را سد میکردم.
هرچه او با احتیاطتر رفتار میکرد، من با هیجان بیشتری به ماشینش میکوبیدم.
در دنیای خودمان غرق شده بودیم؛ دنیایی که مرزهایش با صدای برخورد ماشینها و قهقهههای بلند ما تعریف میشد. من، با تمام وجودم در میانهی آن هیجان بودم و هر ضربهای که به ماشین اوروچ میزدم، با خندهای که از ته دل میآمد، همراه بود. او هم، غرق در بازی بود و نگاه پر از لبخندش را از من نمیگرفت. انگار تمام دنیا در همان چند دقیقهی رانندگی، خلاصه شده بود. در برخورد ماشینِ سفید من با ماشینِ سیاه او!
همان طور که از محوطهی پرهیاهوی ماشین برقی دور میشدیم، ناگهان نگاهم به جعبهای شیشهای گره خورد که با چراغهای چشمکزن و رنگیاش، در گوشهی محوطه خودنمایی میکرد. ماشین چنگکی! همان بازیِ قدیمی و هیجان انگیزی که همیشه، حتی در بزرگسالی هم، کودک درونِ آدم را بیدار میکند.
ذوق و شوق عجیبی تمام وجودم را گرفت. دستِ اوروچ را محکم در دستم فشردم و با همان هیجان کودکانه، او را به سمت دستگاه کشیدم :
-اوروچ!بیا!بریم اونجا!
جلوی شیشهی دستگاه ایستادیم و من، با اشتیاق، محتویات داخلش را برانداز کردم. دنیایی از رنگ و پارچه بود؛ یک خرگوش سفید پشمالو که یک پاپیون صورتی روی سرش داشت، یک خرس صورتی و یک خرس قهوهای که انگار کنار هم لم داده بودند، یک قورباغهی سبز کوچک، یک عروسک پارچهای دستدوز که ظاهری نوستالژیک داشت و حتی یک توپ کوچک رنگی که در گوشهای از محفظه غلت خورده بود.
چنگک فلزی، بالای سر این دنیای رنگارنگ معلق بود و من با خنده گفتم :
-میدونی؛من هیچوقت توی این بازی خوب نبودم..یک روز بعد از دانشگاه رفتم مال،اونجا از این دستگاههای چنگکی داشت..بارها و بارها امتحان کردم..به خاطرش کل پولهام رو خرج کردم اما حتی یدونه عروسک هم نتونستم بردارم..خیلی ناراحت و عصبی شده بودم.
لبخندی زد :
-کدومشون رو دوست داری؟انتخاب کن من برات برمیدارم!
-واقعاً؟میتونی برداری؟
بادی به غبغب انداخت :
-معلومه که میتونم!
با ذوق و شوق به اسباببازیها خیره شدم :
-اون خرگوش..اون خرگوش سفیده!
چند ثانیه با عشق به صورتم خیره شد و با لحن شیطنت آمیزی گفت :
-میریم که برای خرگوش،خرگوش بگیریم!
چشمهایم را ریز کردم و خندیدم :
-الله الله!الان من خرگوش شدم؟
-تو همیشه خرگوش بودی!
ابروهایم را بالا انداختم و با شیطنت خندیدم :
-اما به نظرم تو بیشتر شبیه خرگوشی!
خندهاش را به سختی کنترل کرد و گفت :
-من شبیه خرگوشم؟من با این قد و هیکل و ابهت شبیه خرگوشم؟دستت درد نکنه!
تک سرفهای کردم تا خندهام را مهار کنم :
-پس شبیه چیای؟
اخمی کرد :
-شبیه شیرم یا مثلاً..ببر!
به یکباره، با صدایی بلند قهقهه زدم.
-النی!نخند!
دستم را جلوی دهانم گرفتم و به خندیدن ادامه دادم :
-ببخشید!نمیتونم جلوی خندهام رو بگیرم.
چشم غره ای رفت، دیگر نتوانست خندهاش را کنترل کند و بی اختیار خندید.
ابروهایم را با شیطنت بالا انداختم :
-خب آقای شیر وقت رو تلف نکن.عروسکم رو بهم بده!
چشمهایش را ریز کرد و با غیظی کاملاً ساختگی نگاهم کرد :
-النی!منو مسخره نکن!
@yaz_beni
