~Yaz beni~
Ir al canal en Telegram
Sen kalem ol, ben de kâğıt 🧭[فنفیک "قطبنمای قلبم" در حال تایپ...]🫀 بات پیامهای ناشناس : @yazbenibot
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
230
Suscriptores
Sin datos24 horas
+167 días
+1630 días
Archivo de publicaciones
227
'پارت دوازدهم'
-معذرت میخوام عزیزم.نباید انقدر بهت فشار میآوردم.باید سعی میکردم بیشتر درکت کنم.ما آدمها هیچوقت نمیتونیم تمام و کمال همدیگه رو درک کنیم.رنجهای هر کسی مختص به خودشه.صاحبِ رنج فقط از سنگینی رنج خبر داره.من فکر کنم امروز زیاده روی کردم؛اما النی یکم بهم حق بده.من دارم ذره ذره آب شدنت رو میبینم.تو هیچوقت هیچ چیزی رو تعریف نمیکنی.همیشه غمهات رو توی خودت میریزی و به اطرافیانت یه لبخند تحویل میدی.برای اینکه اطرافیانت ناراحت نشن،ناراحتی خودت رو قایم میکنی.من دلم نمیاد النی.تو خواهر کوچیکتر منی.برام خیلی عزیزی.من میخوام از این شرایط نجاتت بدم.تو داری به طور همزمان چندتا حس مختلف تجربه میکنی و این موضوع فقط داره به روح و روانت آسیب میزنه.
لبخند کمرنگی زدم و بیدرنگ او را در آغوش کشیدم. نیلوفر در پرورشگاه بزرگ شده بود. بی آنکه بداند داشتن پدر و مادر چه حسی دارد، بزرگ شده بود. بدون داشتن آشیانه ای امن، بزرگ شده بود. مفهوم رنج را به خوبی میدانست. از همان ابتدای آشناییمان، اعتمادم را جلب کرده بود. آنقدر برایم فرد امن و معتمدی تجلی میکرد که تنها پس از چند برخورد، سرگذشتم را بی هیچ کم و کاستی برایش بازگو کردم. اعتمادی دوطرفه و پیوند عاطفی قوی ای میان من و او برقرار بود.
در همین لحظه تلفن همراهش به صدا درآمد. از آغوش یکدیگر جدا شدیم و نگاهی به صفحه گوشی انداخت.
-من باید برم النی.ظاهراً اورژانس شلوغ شده.
-برو عزیزم.منم میخوام وسایلم رو جمع کنم و برم خونه.فردا میبینمت.
-خداروشکر بالاخره تصمیم گرفتی بری خونه.دیگه داشتم به اینکه آدم فضایی باشی شک میکردم.نمیشه که آدم دو روز نخوابه و همش کار کنه.
لبخندی زدم. فکری مزاحم در پس مغزم رقصید و سبب شد چیزی را به زبان بیاورم که قطعاً از گفتنش پشیمان خواهم شد.
-چیزه نیلوفر.چیز.میشه بفهمی اوروچ متأهله یا نه؟میتونی بفهمی؟!
پیش از آنکه از اتاق خارج شود،گفته ام او را در جای خود میخکوب کرد. به طرفم برگشت؛ لبخندی بر لب داشت و موذیانه نگاهم میکرد.
نگاه موذیانه اش من را دستپاچه کرد :
-ولش کن اصلاً نمیخواد.این چیزی که گفتم رو فراموش کن.به من چه اصلاً.اوروچ مجرد باشه،متأهل باشه.به من چه.چیزه؛سیمهای مغزم از خستگی اتصالی کرده.باید همین الان برم خونه استراحت کنم.تو هم برو.برو برو به کارت برس.
سری به نشانه تأسف تکان داد و خندید :
-النی گفته بودی آیکیوت چنده؟صد و هفتاد و پنج؟خب ببین باید از این عدد حدوداً صد، صد و بیست تا کم کنی؛آی کیوی واقعیت اون عدده.
چشمهایم را ریز کرد و با حرص نگاهش کردم :
-اصلاً بامزه نیستی نیلوفر.
-اتفاقاً خیلی بامزه ام.نمیخواد نگران باشی.از آدم درستی درخواست درستی کردی.من نفوذی توی این بیمارستان زیاد دارم.میرم پرس و جو میکنم ببینم این آقای دکتر متأهله یا مجرد.
-حالا نیازی نبود.یعنی به من چه.اگه خودت کنجکاو شدی،دوست داری بدونی متأهله یا مجرد برو پرس و جو کن.من علاقه ای ندارم بدونم.
-النی انقدر دوست داشتم بیام موهات رو بکشم اما حیف وقت ندارم باید برم اورژانس.باشه برای دفعه بعد.هم موهات رو میکشم هم کتکت میزنم.
خندیدم. در کنار او همیشه غمهایم کمرنگتر میشدند. از اتاقم خارج شد و در را بست.
دوباره با تمامی افکارِ مزاحم و احساساتم تنها مانده بودم. در مرداب افکارم دست و پا میزدم که چشمانم بر روی میز کارم ثابت باقی ماند. به میز نزدیک شدم و روپوشِ اوروچ را برداشتم. چندین ثانیه به آن خیره شدم و سپس آن را در آغوش کشیدم. با تک تک سلولهای بدنم دلتنگِ روزهایی که با یکدیگر در درمانگاه فورتونا کار میکردیم، بودم.
پنج سال پیش، پس از وداع جانسوزی که با او کرده بودم، به درمانگاه فورتونا رفتم. به جایی که همه چیز شروع شده بود؛ جایی که قلب من و او به یکدیگر پیوند زده شده بود. جایی که ضربانهای قلبمان با یکدیگر هماهنگ شده بود. به اتاق معاینه رفتم و روپوش و خودکاری که همیشه از آن استفاده میکرد را برداشتم. نمیتوانستم بی آنکه از او چیزی به یادگار داشته باشم، بروم. دقیقاً همان روز مطمئن شدم عشقِ او را نمیتوانم از قلبم پاک کنم. عشقِ او پاک نشدنی بود. مانند لکه خونی که بر روی لباس باقی میماند. مانند لکه خونی که هیچوقت پاک نمیشد. عشقِ او پاک نمیشد. از وجودم بیرون نمیرفت. صد سال هم میگذشت باز هم قلب من تنها برای او عاشقانه میتپید!
***
@yaz_beni
227
'پارت یازدهم'
بیسبب دستانم را در بین موهای بلند و طلایی رنگم فرو بردم و چنگی زدم. به قطرات اشکی که بر روی گونه ام سُر میخوردند، اهمیتی ندادم و به نیلوفر نگاه کردم :
-نیلوفر فکر کنم یادت رفته از من بیست سال زندگیم رو گرفتن.نه تنها من،از مامان و بابام هم همینطور.بیست سال زندگیمون رو ازمون گرفتن و هر سهتامون رو به تنهایی محکوم کردن.هر کدوم از ما به یه نحوی توی تنهاییهای خودمون سوختیم.مامانم بیست سال سر قبر دخترش گریه کرد.هر روز گریه کرد.قبری که خالی بود.قبری که من توش نبودم.من زنده بودم.من نفس میکشیدم.مامان و بابام رو از هم جدا کردن.دو تا عاشق رو از هم جدا کردن.بابام خیلی عذاب کشید.از دوری مامانم هر روز سوخت اما دم نزد.بعد از بیست سال فهمید یه دختر داره.دختری که فکر میکرد زیر خروارها خاک خوابیده.فکر کن؛من کنارش بودم.من دخترش بودم؛من نفس میکشیدم اما بابای من باید برای یه مشت خاک عذاب میکشید و گریه میکرد.از من بچگیم رو گرفتن.باعث شدن بدون محبت بزرگ بشم.باعث شدن به جای اینکه فرزند باشم یه اثر باشم.اثری که ملینا میریانو بهش خیلی افتخار میکرد.من چطوری اینا رو فراموش کنم؟من نمیتونم خودم رو بیشتر از این برات توضیح بدم.نمیتونم از عمق احساسات و چیزهایی که تجربه کردم و دارم تجربه میکنم برات بگم.دیگه خودم هم حتی نمیتونم خودم رو درک کنم.احساس میکنم دارم عقلم رو از دست میدم.بعضی وقتها از حرفهایی که اون روز به اوروچ زدم،پشیمون میشم.بعضی وقتها با خودم میگم لازم بود اون حرفها رو بهش بزنم.ما از اولش هم غیرممکن بودیم.هیچوقت نمیتونستم با پسرِ زنی که من رو توی بچگی فروخت،آینده ای داشته باشم.ما هیچوقت نمیتونستیم با هم خوشبخت بشیم.اگر اون روز به اوروچ اجازه حرف زدن و توضیح دادن هم میدادم،هیچ چیزی عوض نمیشد.میدونستم میخواد چی بگه.میخواست بگه که مجبور شده.به خاطر جون مادرش،به خاطر محافظت از خانواده اش مجبور شده که توی چشمهام نگاه کنه و خیلی راحت بهم دروغ بگه.میدونی نیلوفر،من درک میکنم.خیلی منطقیه.آدم به خاطر خانواده اش دست به هر کاری میزنه.اما قلبم نمیفهمه.نمیخواد که بفهمه.مگه من دختری که عاشقش بود،نبودم؟چطور خیلی راحت از من گذشت؟چطور دلش اومد عذاب کشیدن من رو ببینه؟من از روزی که برای اولین بار پام رو گذاشتم ترابزون،عذاب کشیدم.بلایی نموند سرم نیاد.من دنبال خانواده ام میگشتم و مرگ هم دنبال من.خیلی اذیتم کردن.چطور دلش اومد؟آدم با کسی که عاشقشه همچین کاری میکنه؟همش با خودم میگم یعنی هیچ راه دیگه ای نداشت؟حتماً برای نجات خانواده اش باید من و خانواده ام رو قربانی میکرد!؟
بینی ام را بالا کشیدم و غمی چند صد تُنی در گلویم جا خوش کرد. به نقطه ای نامعلوم خیره شدم و به صحبتهایم ادامه دادم :
-به بابام نمیتونم خیانت کنم.بابام به خاطر من حاضر شد انتقام نگیره.حاضر شد خون و خونریزی راه نندازه.آتشِ انتقام داشت همه وجودش رو میسوزوند؛دلش میخواست کل فورتونا رو با خاک یکسان کنه اما به خاطر من این کار رو نکرد.به حرفهای من گوش داد.من رو دید.مامانم رو دید.حاضر شد گذشته رو پشت سر بذاره.حاضر شد یه زندگی جدید شروع کنیم.ما پنج ساله که فورتوناها رو از زندگیمون بیرون کردیم.هیچکدوممون در مورد گذشته با هم حرف نمیزنیم.طوری تظاهر میکنیم که انگار از اول یه خانواده خوشبخت بودیم.انگار که هیچوقت بیست سال از زندگیمون رو ندزدیده بودن.انگار که من رو اونا بزرگ کردن.طوری که انگار توی همه مراحل زندگیم کنارم بودن.من به خاطر بابام سعی میکنم هر شب قبل از خواب یادم بیاد که اوروچ باهام چیکار کرد.با احساساتم میجنگم.با خودم میجنگم که بگم ببین النی تو از اون خیلی عصبانی هستی.ازش نفرت داری.دوستش نداری.تو نمیتونی اون رو ببخشی.نیلوفر من دلم نمیخواد فرار کنم.دلم نمیخواد از احساسات واقعیم فرار کنم اما مجبورم.من اگه توی این پنج سال فقط یکبار دست از مبارزه با احساسات واقعیم برمیداشتم،پا میشدم میرفتم دنبال اوروچ.میرفتم پیش اوروچ.میرفتم پیشش و دیگه هیچوقت ولش نمیکردم.من نمیتونم با بابام همچین کاری بکنم.من مجبورم؛مجبور!
نیلوفر لبخند محزونی زد و با برداشتن چند قدم به من نزدیک تر شد. دستِ نوازشی بر موهایم کشید و برای پاک کردن اشکهایم، از جیب یونیفرم پرستاری اش، دستمالی بیرون آورد.
-بیا عزیزم.اشکهات رو پاک کن.
دستمال را گرفتم و صورت نمناکم را از قطرات اشک پاک کردم. ای کاش برای پاک کردن ردِ غم از روی قلبم هم دستمالی پیدا میشد.
@yaz_beni
227
'پارت دهم'
نیلوفر ابروهایش را بالا انداخت و خندید :
-ببین ببین.گربه کوچولو ما رو ببین.اوروچ رو با نگاهت قورت دادی مگه نه؟به همه چیزش دقت کردی.
کلافه شدم و از روی کاناپه بلند شدم.
-نیلوفر نمیخوام در مورد این چیزها صحبت کنم.خواهش میکنم دیگه در مورد اوروچ با هم صحبت نکنیم.من اوروچ رو فراموش کردم.عشقی که بهش داشتم رو انداختم دور.من اوروچ رو دوست ندارم.اصلاً هیچ حسی بهش ندارم.اگر هم این وسط حسی باشه تنها خشمه.من هنوزم ازش عصبانی ام.بابت کارهایی که باهام کرد توی یه گوشه از وجودم هنوزم نسبت بهش خشم و نفرت دارم.
سرم را بالا گرفتم تا از ریزش قطرات اشک ممانعت کنم. خودم حرفهایی که میزدم را باور داشتم!؟ حرفهایم تا چه حد به واقعیت نزدیک بود!؟
درد عجیبی در معده ام حس میکردم. دردی که از قلبم شروع شده بود و به معده ام رسیده بود.
نیلوفر از جایش بلند شد و به سمت میز کارم رفت. کشویی که در سمت چپ میزم قرار داشت را باز کرد و روپوش سفید رنگ پزشکی و خودکار آبی رنگ را بیرون کشید و مقابل صورتم گرفت؛ صدایش خشمآلود شده بود :
-پس اینا چی ان النی!؟آدم پنج سال روپوش و خودکار کسی که هیچ حسی بهش نداره رو با خودش نگه میداره.برای چی خودت رو گول میزنی عزیزِ من؟تو نه پنج سال پیش نه امروز،نه هیچوقت نمیتونی نسبت به اوروچ بیحس باشی.تو نه نسبت به اوروچ بیحسی نه نسبت بهش خشمگینی.تو هنوزم مثل روز اول عاشق اونی.
غم اندازه نداشت!؟ یک آدم ظرفیت حمل چه حجمی از غم را داشت!؟ غمی که حس میکردم سنگین بود؛ بسیار سنگین. دیگر طاقت نداشتم.
نیلوفر روپوش و خودکار را بر روی میز قرار داد و به صحبتهایش ادامه داد :
-مبادا بخوای یه دروغ دیگه بگی.مبادا بگی برای اینکه خشمم رو نسبت به اوروچ تازه نگه دارم،دارم سالها وسایلش رو با خودم حمل میکنم.مبادا بخوای یه دروغ دیگه بگی النی.بسه خسته نشدی؟چطور میتونی همچین ظلمی در حق خودت بکنی؟سالهاست داری از احساسِ واقعیت فرار میکنی.داری از خودت فرار میکنی.داری با یه مشت احساسات دروغین زندگی میکنی.کی میخوای این حقیقت رو قبول کنی؟تو دقیقاً پنج سال پیش همون لحظه ای که اوروچ رو ترک کردی و رفتی،پشیمون شدی.تو سالهاست توی اون روز باقی موندی النی.داری توی اون روز زندگی میکنی.از اینکه اون حرفها رو به اوروچ زدی پشیمونی.از اینکه طوری باهاش برخورد کردی که انگار اون تنها گناهکار این داستان بود پشیمون شدی.تو دقیقاً همون روز پشیمون شدی.اما نمیخوای قبول کنی.نمیخوای ببینی این حسی که نسبت به اوروچ داری نه خشمه نه نفرت،بلکه عشقه!
حقیقتی که سالها از آن فرار میکردم شاید در این لحظه بر صورتم کوبیده میشد. حق با نیلوفر بود؛ سالها به یک احساس دروغین چنگ زدم. سالها با خود و احساساتم جنگیدم. جنگی که هیچگونه نتوانستم از آن سربلند بیرون بیایم. سالها بر چهره ام نقاب زدم. همه چیز برایم وحشتآور بود. به هر احساسی پناه میبردم، حالم خوب نمیشد. میان دروغها و واقعیتها گم شده بودم و کسی من را پیدا نمیکرد!
@yaz_beni
227
'پارت نهم'
در پاسخ به گفتههای دکتر فیرات، لبخندِ کمرنگی زدم که اوروچ با حالتی خشم آلود دکتر فیرات را خطاب قرار داد :
-میشه با هم دیگه در مورد یه موضوع خیلی مهم صحبت کنیم استاد؟خصوصیه.
-حتماً چرا که نه.
تمامی غمهای دنیا به سمت من هجوم آورده بودند. از من نگاهش را میدزدید. چشمانش از چشمانم فرار میکردند.
به دکتر فیرات نگاهی انداختم :
-پس اگه کار دیگه ای با من ندارید من برم استاد.
-برو دکتر النی.برو به مریضهات رسیدگی کن.
برای آخرین بار قبل از اینکه از اتاق خارج شوم چشمانم را بر روی صورتش متمرکز کردم. کلافه بود. خشمگین بود؛ اما تمام تلاشش را میکرد تا این خشم را پنهان کند. من میتوانستم ساعتها بی آنکه ذره ای خسته شوم به چهره اش خیره باقی بمانم!
***
بر روی کاناپه ای که در ضلع شرقی اتاق کارم قرار داشت، نشسته بودم و در مغزم طوفانی از افکار به پا شده بود. افکاری وحشیانه که مغزم را میدریدند و من را بیش از پیش آزرده خاطر میکردند.
-النی تو هنوزم که بیمارستانی.پاشو برو خونه دیگه،دو روزه اینجایی.خونه زندگی نداری تو؟
به طرف درِ اتاق برگشتم. مانند همیشه نیلوفر بدون اینکه در بزند، وارد اتاقم شده بود.
-نیلوفر اتاقها چرا در دارن؟اگه مریض داشتم چی؟بهت گفتم که مریضها معذب میشن.فکر کن یکی یهو بی مقدمه وسط ویزیتشون بپره توی اتاق.
کنارم نشست و خندید :
-الان واقعاً میخوای با هم در مورد در زدن و در نزدن بحث کنیم؟بگو ببینم صورتت چرا اینطوریه؟چیزی شده؟
نگاهم را دزدیدم :
-چیزی نشده.خوبم.
-خدایا بهم صبر بده.این دختر تا حالا یکبارم نشده بگه خوب نیستم.تو چرا همش دروغ میگی؟چرا همش میخوای تظاهر کنی که حالت خوبه و چیزیت نیست؟
سکوت کردم و به نقطه ای نامعلوم از اتاقم خیره شدم.
-صبر کن.صبر کن ببینم.
به یکباره از روی کاناپه بلند شد و بُهت زده نگاهم کرد :
-نکنه؛ نکنه این دکتر اوروچی که اومده همون دکتر اوروچ معروف خودمونه؟اون نیست مگه نه؟یعنی من وقتی شنیدم اسم دکتر جدیده اوروچه یه لحظه به همچین چیزی فکر کردم اما بعدش با خودم گفتم چرت و پرت نگو نیلوفر ممکن نیست این اوروچ همون اوروچ باشه.این اوروچ همون اوروچ نیست مگه نه النی؟این اوروچ همون اوروچ نیست.
موجهای غم به صخره قلبم کوبیدند و زمزمه کردم :
-خودشه.
بر روی کاناپه نشست و با نگرانی نگاهم کرد.
-بیا بغلم ببینم.
من را در آغوش کشید و بوسه ای بر موهایم زد. نیلوفر امنترین آدم زندگی من بود. از تمامی اتفاقات زندگی ام با خبر بود و هیچگاه اجازه نداد تنهایی، روحم را ببلعد.
از آغوشش بیرون آمدم و لبخندی تصنعی زدم :
-من خوبم نیلوفر.یعنی برام مهم نیست.به هر حال ما دو تا انسان بالغیم.گذشته تو گذشته موند.من میتونم زندگی شخصیم رو از زندگی کاریم جدا کنم.اصلاً من اوروچ رو فراموش کردم.یعنی البته فقط احساسی که بهش داشتم رو فراموش کردم وگرنه اشتباهی که در حقم کرد رو نمیتونم فراموش کنم.از امروز به بعد من و اون همکاریم.تازه بیمارستانمون خیلی بزرگه حتی شاید بعضی روزها همو نبینیم.یعنی میخوام بگم جای نگرانی نیست.نگران نشو.
نفسی عمیق کشید و سری تکان داد :
-خداروشکر منم یه لحظه الکی نگران شدم.با خودم گفتم النی اگه بفهمه اوروچ متأهله و دو تا بچه داره قطعاً خیلی ناراحت میشه.خداروشکر اوروچ رو فراموش کردی،زندگی شخصی و کاریت هم از هم جدا میکنی وگرنه به خاطر اینکه اوروچ متأهله خیلی اذیت میشدی.
قلبم برای لحظه ای ایستاد و مجدد تپید. بُهت زده نگاهش کردم و با صدای نسبتاً بلندی گفتم :
-چی؟اوروچ ازدواج کرده؟
-آره دوتا بچه هم داره یه دختر یه پسر.
تپش قلبم هر دم افزایش مییافت که نیلوفر نیشگونی از بازویم گرفت :
-دروغگو.ناقلا.برای من فیلم بازی میکنی.چی شد تا بهت گفتم اوروچ متأهله رنگ و روت پرید؟نزدیک بود سکته کنی.برای من فیلم بازی میکنه بچه پررو.برام مهم نیست من اوروچ رو فراموش کردم،گذشته تو گذشته موند.فقط چرت و پرت میگی.
نفس نسبتاً عمیقی کشیدم و آرامشی عجیب در وجودم جریان یافت؛ آسوده خاطر شده بودم.
-یعنی تو داشتی دروغ میگفتی؟داشتی سر به سرم میذاشتی؟واقعاً برات متأسفم نیلوفر.آدم با همچین چیزی شوخی نمیکنه.
-چطور تو به من دروغ میگی و من رو گول میزنی اشکالی نداره!؟حالا درسته من الان شوخی کردم و یه چیزی از خودم درآوردم گفتم،اما در کل ما نمیدونیم اوروچ مجرده یا متأهل.بالاخره پنج سال گذشته.توی پنج سال چه اتفاقاتی که نمیتونه بیافته.
برای لحظه ای در فکر فرو رفتم و با لحن غمینی گفتم :
-ولی دستش حلقه نبود.به نظرم مجرده.
@yaz_beni
227
'پارت هشتم'
ضربه ای به در اتاق دکتر فیرات زدم و سپس وارد شدم.
-بیا.بیا دخترِ شفابخش.
لبخندی زدم و مقابل میز کارش ایستادم :
-با من کار داشتید استاد!
دستهایش را در یکدیگر قفل کرد و لبخندِ مرموزی زد :
-منتظر یه نفر دیگه ام هستم.صبر کنیم اونم بیاد بعد صحبت میکنیم.
سری تکان دادم که در همین لحظه صدای درب اتاق طنین انداز شد. با لبخند به پشت برگشتم و با دیدن اوروچ در چارچوب درب اتاق، لبخند بر لبانم خشک شد و خون در رگهایم یخ زد!
-بیا دکتر اوروچ.بیا داخل.
اوروچ سری تکان داد و وارد اتاق شد. محو تماشایش شده بودم. قفلِ صورت عبوس و بی روح اش شده بودم؛ اما او تنها به دکتر فیرات نگاه میکرد و به نظر میرسید که حضورِ من را تماماً نادیده میگیرد.
-اول از همه خیلی خوش اومدی به بیمارستانمون دکتر اوروچ.امیدوارم بتونیم همکاری خوبی با هم داشته باشیم.
-ممنونم استاد.
شاید به دکتر فیرات نگاه میکردم اما تمامی حواسم به اوروچ بود. به سختی با خود مبارزه میکردم تا محوِ تماشایش نشوم.
-خب بگید ببینم تونستید با همدیگه آشنا بشید؟صبر کن ببینم؛نکنه از قبل همدیگه رو میشناسید؟
سری به نشانه مثبت تکان دادم و قصد داشتم جمله "بله همدیگر رو میشناسیم" را به زبان بیاورم که با صدای رسا، محکم و شاید آمیخته به خشمِ اوروچ، سکوت بر لبانم مهر شد.
-نه استاد!همدیگر رو نمیشناسیم.من فقط ایشون رو امروز توی اورژانس دیدم.هنوز فرصت نکردیم با هم آشنا بشیم.
اشک در چشمانم حلقه زد و شک نداشتم که در این لحظه صورتم سرخگون شده است. با غمی غریب به چهره اش خیره شدم؛ غمی که دستش را بر روی گلویم فشار میداد و خفه ام میکرد.
من را نمیشناخت. همدیگر را نمیشناختیم. دو غریبه بودیم! پس او توانسته بود من را فراموش کند.
یعنی چگونه توانسته بود من را فراموش کند؟! مثلاً چگونه چشمانم را به فراموشی سپرد!؟ چگونه تصویر خندههایم را از ذهنش پاک کرد!؟ چگونه من را بی آنکه قلبش به درد بیاید به دستِ فراموشی سپرد!؟
ای کاش من هم میتوانستم. ای کاش راه و روش اش برای انجام این کار را به من هم یاد میداد. ای کاش من هم فراموش کردن و غریبه شدن با یک تکه از وجودم را یاد میگرفتم.
او ردِ من را از روی قلبش پاک کرده بود. او در جنگ و جدلهای احساساتش پیروز شده بود. در این میان تنها من شکست خورده بودم. تنها بازنده ی این داستان من بودم!
-خب الان منتظر چی هستین؟معرفی کنید خودتون رو دیگه،با همدیگه آشنا بشید بعد من بگم چرا صداتون کردم بیاید اینجا.
اوروچ با چهره ای تهی از هر گونه احساس، نگاه کوتاهی به من انداخت و دستش را به سمتم دراز کرد :
-اوروچ فورتونا.متخصص قلب و عروق.
به چشمانش خیره شدم و او نیز نگاه پرنفوذش را به من دوخت. حال در چشمان یکدیگر غرق شده بودیم.
لبخندِ محزونی زدم و دستش را فشردم :
-النی کوچاری.متخصص قلب و عروق.
به محض شنیدن نامم، دستم را رها کرد و چشمانش را دزدید. رنگ چهره اش تغییر کرده بود. تا همین چند ثانیه گذشته چهره اش آرامش خاصی را به تصویر میکشید اما حال پریشان شده بود. شاید گذشته را به خاطر آورده بود! پریشان حال دستی به صورتش کشید و مجدداً به دکتر فیرات نگاه کرد.
دکتر فیرات خودکارش را بر روی میز قرار داد و قهقهه زد :
-چقدر صمیمی واقعاً.چقدر دوستانه با همدیگه برخورد کردین،از دیدن صحنه آشناییتون خیلی احساساتی شدم.
سکوت کردیم و هیچ واکنشی در مقابل این گفته دکتر فیرات از خود نشان ندادیم.
-خیلی خب شوخی کردم؛قیافههاتون رو درست کنید.دکتر اوروچ!دکتر النی من رو خیلی خوب میشناسه.تو هم با گذر زمان با من و خلقیاتم بیشتر آشنا میشی.من هم میتونم خیلی شوخ طبع باشم هم خیلی بداخلاق و جدی.
اوروچ سری تکان داد و دکتر فیرات بعد از ورق زدن پرونده ای که بر روی میز کارش قرار داشت، به صحبتهایش ادامه داد :
-من به جفتتون گفتم بیاید اینجا چون در حال حاضر جوانترین دکترهای قلب و عروقِ این بیمارستان شما دو نفرید.همونطوری که خودتون هم پروتکل و قوانین رو میدونید جراحهای تازه کار باید برای انجام جراحیها و خیلی از موارد دیگه تحت نظر یک جراح ارشد باشن.دکتر فرهاد دنیزاوعلو جراح ارشد بخشِ بیماریهای قلب و عروقه.دکتر اوروچ تو هم از امروز باید زیر نظر دکتر فرهاد،کارت رو اینجا شروع کنی.اگر سوالی درباره نحوه کار داشتی از دکتر النی بپرس،تحت هر شرایطی کمکت میکنه.از امروز به بعد شما دو نفر هم میتونید برای همدیگه رقیب باشید هم همکار و دوست.به نظر من که رقیبهای خیلی خوبی میشید،اما من میخوام که با هم دوست بشید و یه تیم دو نفره تشکیل بدید چون هر دوتون جوانهای با استعدادی هستید و اگه با هم پیش برید شک ندارم که اینجا آدمهای زیادی رو به زندگی برمیگردونید.شما دو نفر قراره جونهای زیادی نجات بدید.
@yaz_beni
227
'پارت هفتم'
استانبول-۲۰۳۱
نگاهی به چهره ام در پس آینه انداختم. نمیتوانستم خودم را بشناسم. چهره ام تنها رنگِ غم داشت؛ غمی جان سوز. غمی که از زخم عمیقِ قلبم نشأت میگرفت. غمی که من را آشفته حال میکرد. غمی که من را بین دروغ و واقعیت معلق نگه میداشت.
آبی به دست و صورتم زدم و از سرویس بهداشتی خارج شدم. موشکافانه نگاهی به محیط اطرافم انداختم. دنبال کسی میگشتم که سالها مغز و قلبم را به خود اختصاص داده بود. امید داشتم وقتی از اورژانس به بیرون دویدم به دنبالم آمده باشد. امید داشتم اینجا باشد. امید داشتم وقتی درب سرویس بهداشتی را باز میکنم، با او مواجه شوم. امید داشتم تشویش را در چهره اش ببینم. امید داشتم دلتنگی در بند بند وجودش نقش بسته باشد؛ دلتنگ برای من! تصور میکردم اینجا ایستاده است و انتظار میکشد تا به محض دیدنم من را به گونه ای در آغوش بکشد که استخوانهایم به درد بیاید. اما زندگی هیچوقت با تصورات و خواستههای ما پیش نمیرفت. امید هم چیز پوچی بود!
چشمانم را لحظه ای بستم و سپس نفس عمیقی کشیدم. من باید با احساساتم مقابله میکردم. باید همانند همیشه نقاب به صورتم میزدم. باید خشم و نفرتی که در وجودم سالها رخنه کرده بود را به یاد میآوردم.
-دکتر النی،پزشک ارشد توی اتاقشون منتظر شماست.باهاتون کار داره.
در پاسخ به منشی بخشِ جراحی، سری تکان دادم و به سمت اتاق پروفسور دکتر فیرات آیدین رفتم.
پروفسور دکتر فیرات آیدین؛ متخصص مغز و اعصاب و پزشک ارشد بیمارستان فوق تخصصی "زندگی جدید" بود. پنجاه و هشت سال سن داشت و سالها پیش همسرش را به علت سرطان از دست داده بود. به شدت پزشکی حاذق، سختکوش و عاشق بود. هم عاشق تنها معشوق زندگی اش که سالها پیش سرنوشت با یک بازی بد او را ربود هم عاشق شغلش و نجات جان آدمها! پنج سال پیش، روزی که تصمیم گرفتم با خانواده ام زندگی جدیدی را در استانبول آغاز کنم به طور اتفاقی با دکتر فیرات آشنا شدم. از آن روز به بعد تحت هیچ شرایطی کمکهایش را از من دریغ نکرد. همیشه من را در زمینه پزشکی تشویق و تحسین میکرد و اکثر اوقات من را "دخترِ شفا بخش" خطاب میکرد. هنگامی که متوجه شد به علوم اعصاب بسیار علاقهمندم اما در نظر دارم برای تخصص حیطه قلب و عروق را انتخاب کنم، تلاشهای بسیاری کرد تا نظرم را تغییر دهد. روزها تلاش کرد تا حیطه مغز و اعصاب را برای تخصصم انتخاب کنم. روزها بدون آنکه ذره ای خسته شود با من کلنجار میرفت اما بیفایده بود. من تصمیمم را گرفته بودم؛ علیرغم علاقه ام به علوم اعصاب، میخواستم تخصص قلب و عروق بگیرم. شاید در گذشته بزرگترین آرزویم این بود که یک جراح و متخصص حاذق در زمینه مغز و اعصاب شوم، اما همه چیز در زندگیِ من تغییر کرده بود. من تخصص قلب را انتخاب کردم تا ببینم قلبهای شکسته را چه کسی درمان میکند. قلبهایی که به دست معشوق شان شرحه شرحه میشوند! عشقِ او از من فردی شیدا ساخته بود. خیلی وقتها به جای منطقم با احساساتم تصمیم میگرفتم.
پنج سال پیش وقتی همه چیز را در پشت سرم رها کردم و رفتم. وقتی مردی که قلبم شوریدهوار عاشقش بود را رها کردم و رفتم؛ هیچگاه نمیاندیشیدیم که زندگی ام این گونه شود. من تصور میکردم خشم و نفرتی که در وجودم با خود حمل میکنم، برای فراموش کردنِ عشقی که نسبت به او داشتم کافی است. تصور میکردم این خشم و نفرت، قلبم را از عشق او پاک میکند و هیچ ردی به جای نمیگذارد. طی این سالها بارها به مغزم خطور کرد که شاید اشتباه کردم. شاید نباید از مردی که قلبم را تصاحب کرده بود به این راحتی دست میکشیدم. شاید باید به حرفهایش گوش میدادم. اما غرورم و زندگی ای که بیست سال از من دزدیده شده بود را هم نمیتوانستم به این راحتی به فراموشی بسپارم. من خسته بودم؛ خسته از تناقض احساساتم. خسته از تمامی جنگ و جدلهایی که در بند بند وجودم به پا شده بود. جنگی که تنها یک بازنده داشت؛ قلبم!
@yaz_beni
227
'پارت ششم'
-شما از من زندگیم رو دزدیدین.شما از من خانواده واقعیم رو گرفتین.مامان و بابام رو از من گرفتین!
خشم در رگهایم میتاخت. حتی اگر خودم هم میخواستم نمیتوانستم آرام باشم.
با تمام قدرتم بر روی سینه اش کوبیدم و فریاد کشیدم :
-چرا این کار رو کردی اوروچ؟چرا؟چرا این کار رو با ما کردی؟تو نباید این کار رو میکردی.تو چطور تونستی این همه مدت توی چشمهام نگاه کنی!؟چطور تونستی مقابل ظلمی که در حق من میکردن سکوت کنی و شبیه به اونا بشی؟چطور حقیقت رو از من پنهان کردی؟چطور دلت اومد؟چطور دلت اومد این کار رو در حق من بکنی؟اصلاً دلت برام نسوخت؟ندیدی چقدر عذاب میکشم؟لعنتی من داشتم در مورد پدر و مادر واقعیم خیالبافی میکردم.من با خودم میگفتم کاش اسمه و عادل مامان و بابای واقعیم بودن.داشتم عقلم رو از دست میدادم.تو چطور دلت اومد اوروچ؟
سراسر صورتم از فرط اشکهای پی در پی میسوخت و من یک ویرانه بودم.
سرش را پایین گرفت و به هق هق افتاد. دیگر با اشکهایش مقابله نمیکرد. قطرات اشک تمامِ صورتش را فرا گرفته بود و من بیچارگی را در عمق این چهره میدیدم.
-النی!بذار برات توضیح بدم.اجازه بده برات توضیح بدم.
با پشت دستش صورتش را از قطرات اشک پاک کرد و اکسیژن را وارد ریه هایش کرد. سرش را از فرط غم به گوشه ای کج کرد و معصومانه به چهره ام خیره شد :
-آروم باش.اجازه بده برات توضیح بدم.گریه نکن.گریه نکن بسه.من نمیتونم.من طاقت دیدن اشکهات رو ندارم!
دست راستش را به سبب پاک کردن اشکهایم بالا گرفت که یک قدم به عقب برداشتم :
-مبادا به من دست بزنی.دست نزن!
دستش در هوا معلق ماند و غم چهره اش را بلعید.
-باشه.باشه من بهت دست نمیزنم.آروم باش.بذار برات توضیح بدم.
طوفانی که در وجودم به پا شده بود آرام نمیگرفت. شاید در این لحظه با عشق به مردی که رو به رویم ایستاده بود، خیره نبودم. بلکه تمامی آن احساسات پاک شده بودند. قلبم زخمی شده بود. قلبم از کسی که عاشقانه به آن عشق میورزید انتظار همچین ضربه سهمگینی را نداشت. حال من با نفرتی وصف نشدنی به چهره مردی که مقابلم ایستاده بود، خیره بودم.
-اجازه نمیدم.اجازه نمیدم چیزی رو برام توضیح بدی اوروچ.میدونی چرا؟چون دوباره باورت میکنم.بهت حق میدم.حتی شاید ببخشمت.نمیخوام.من نمیخوام ببخشمت اوروچ.میخوام این خشم همراه من بمونه.میخوام با این نفرت زندگی کنم.چون من نمیتونم.نمیتونم دوباره در حق خودم همچین بدی ای کنم.من باید همیشه از تو به عنوان پسرِ زنی که من رو فروخت و از خانواده واقعیم جدا کرد یاد کنم.باید همیشه از تو به عنوان کسی که مادر واقعیم رو ازم قایم کرد و در مقابل ظلمی که به من میشد سکوت کرد یاد کنم.نمیتونم اوروچ.اگه توضیح بدی،اگه حرف بزنی من باورت میکنم.چون ذهنم رو بهم میریزی.کاری میکنی دلم برات بسوزه.اونوقت میبخشمت.من نمیتونم.من نمیتونم اجازه بدم قلبم بیشتر از این تیکه پاره بشه.کسی که فقط یکبار تو رو زیر پاهاش له کنه و ازت بگذره،بازم این کارو میکنه.تو من رو یکبار له کردی دیگه بهت این اجازه رو نمیدم!
او را هیچ گاه این چنین شکسته و مغموم ندیده بودم. از یک چیزی مطمئن بودم؛ قلب او نیز همانند قلب من شرحه شرحه شده بود.
-از اینجا میرم.با خانواده واقعیم از اینجا میرم.خیلی دور میشم.از این دشمنی،از این دروغها و بازیهای کثیف،از این خون و خونریزیها،از همشون دور میشم.با مامان و بابام میرم.باید یه قولی بهم بدی.هیچوقت.هیچوقت نباید بیای سراغم.پیدام نمیکنی.اگر روزی،جایی به طور اتفاقی هم من رو دیدی باید راهت رو بکشی و بری.باید برات هیچ فرقی با یه غریبه نداشته باشم.همه چیز تا ابد بین ما دو نفر تموم شد.یه پایانی که هیچوقت ممکن نیست یه شروعِ دوباره داشته باشه!
قطرات اشک بر روی صورتش خشک شده بود. مژه هایش نمناک بودند. زیر چشمانش قرمز شده بود. در این لحظات همانند یک مرده متحرک بود. چشمانش بر روی چهره ام قفل بود و شاید قدرت تکلم را از دست داده بود.
نمیدانست باید چه بگوید. وداعی در حال انجام بود؛ وداعی میان من با او. یک وداع تلخ.
-مراقب خودت باش خانم دکتر!
همین؛ این آخرین جمله اش بود. او با همین جمله با من وداع کرد. جمله ای که در درونش حرفهای زیادی نهفته بود.
او ویران شده بود. او در حال خفه شدن بود. عاجز بود. درمانده بود. مانند اینکه به تماشای مرگ عزیزترین کس زندگیات بنشینی و هیچ کاری از دستانت برنیاید.
او من را تا ابد از دست داده بود و اگر همین حالا کسی جانش را از او میگرفت، صدایش در نمیآمد..!
@yaz_beni
227
'پارت پنجم'
ترابزون-۲۰۲۶
دستم را بر روی قلبم قرار دادم و بیهدف به محیط اطراف خانه نگاهی انداختم. نفس کشیدن هر آن برایم مشکلتر به نظر میرسید.
-النی!ببین من...
با خشمی که در بند بند وجودم زبانه میکشید به طرفش برگشتم :
-اوروچ بهت گفتم برو.از اینجا برو.نمیخوام ببینمت.برو.من دیگه...
اکسیژنی دریافت نکردم و تنها برای یک لحظه سرم گیج رفت.
-النی!خوبی؟النی!
به سویم شتاب گرفت و به سبب آنکه کالبدم با زمین برخورد نکند،بازویم را در دست گرفت. تک تک جزئیات صورتش وهم را به نمایش میگذاشت.
بدون مکث بازویم را از میان دستش بیرون کشیدم و یک قدم به عقب برداشتم.
انگشت اشاره ام را به نشانه تهدید بالا گرفتم :
-دیگه هیچوقت به من دست نزن.هیچوقت!
صورتش سرخگون شده بود و به سختی جلوی قطرات اشکش را میگرفت.
صدایش میلرزید و چهره اش جز یک بیچارگیِ مطلق چیز دیگری را به نمایش نمیگذاشت :
-النی بذار برات توضیح بدم من...
صدایم را بالا بردم و فریادی کشیدم؛ فریادی که خود از آن متعجب بودم. گویی تمامی غمها، حسرتها، ویرانیهای این بیست سال به سوی من هجوم آورده بودند :
-چی رو توضیح بدی ها؟چی رو؟اوروچ تو از این لحظه به بعد چی رو میخوای برای من توضیح بدی؟اصلاً میفهمی من چی کشیدم؟میدونی به من چی گذشت؟میدونی من چطوری بزرگ شدم؟مثلاً میدونی شبها موقع خواب وقتی میترسیدم خودم،خودم رو بغل میکردم و زیر لب میگفتم النی آروم باش چیزی نیست کسی نیست راحت بخواب عزیزم.زمین میخوردم زخمی میشدم باید خودم برای زخمم مرهم میذاشتم.بچه بودم.کوچیک بودم من.کوچیک.یه دختر کوچولو.همش با خودم میگفتم مگه چیکار کردم که مامان و بابام دوستم ندارن.حتی اگه بابام میخواست بهم توجه کنه،بهم محبت کنه مامانم بهش اجازه نمیداد.همش با خودم میگفتم مگه چیکار کردم که دوست ندارن با من وقت بگذرونن.مثلاً من وقتی از مدرسه برمیگشتم دوست داشتم از روزم برای مامان و بابام بگم،براشون تعریف کنم که روزم چطوری گذشت؛اما کسی نبود که.هیچوقت نبودن.یه عروسک داشتم؛همیشه برای اون تعریف میکردم.به اون میگفتم امروز توی مدرسه چیکار کردم.یا مثلاً من خیلی دوست داشتم مامانم موهام رو ببافه.اما نشد.هیچوقت این کار رو نکرد.حتی موهام رو برای یکبارم که شده نوازش نکرد.یه روز خودم سعی کردم موهام رو ببافم اما گند زدم.همهی موهام بهم ریخت.نشستم گریه کردم؛بعد...
در تضاد با قطرات اشکی که بر گونههایم میرقصید،لبخند زدم و ادامه دادم :
-بعد خودم اشکهام رو پاک کردم و گفتم چیزی نیست النی،وقتی یکم بزرگتر بشی یاد میگیری موهات رو ببافی.من اینطوری بزرگ شدم اوروچ.اینطوری.با درک کردن این موضوع که همیشه توی این زندگی تنهام.با حسرت بزرگ شدم؛با ندیدن محبت.میدونی برای یه بچه چقدر سخته که جز خودش هیچکسی رو نداشته باشه؟مامان و بابا داره اما در اصل انگار نداره.انگار هیچکسی رو نداره.فقط خودشه.با ترسهاش، غمهاش، گریههاش،خندههاش تنهاست.همیشه تنهاست و فقط خودش رو داره.چرا اوروچ ها؟چرا؟من چرا به این زندگی محکوم شدم؟چون عموی تو،مادر تو،من رو وقتی تازه به دنیا اومده بودم از آغوش مادرم جدا کردن.من رو فروختن.به من فرصت ندادن با بوی تن مادرم آشنا بشم.به من اجازه ندادن هر بار که گریه میکنم توی آغوش مادرم آروم بگیرم.من رو با بی رحمی به یه خانواده دیگه فروختن.از من بیست سال زندگیم رو گرفتن.میدونی به چی فکر میکنم؟اینکه اگه با اسمه و عادل،با مامان و بابای واقعیم زندگی میکردم،زندگیم چطوری میشد!؟به زندگی ای که میتونستم باهاشون توی این بیست سال داشته باشم فکر میکنم.مثلاً به النی پنج ساله فکر میکنم که اسمه داره موهاش رو میبافه.به النی شش ساله فکر میکنم که عادل هر جا میره اون رو با خودش میبره چون تحمل نداره حتی یک ثانیه هم از دخترش دور بمونه.به النی هفت ساله فکر میکنم که اسمه و عادل قبل از خواب براش قصه تعریف میکنن و موهاش رو نوازش میکنن.به النی ای فکر میکنم که هر بار به پشتش نگاه میکنه باباش رو میبینه.مثل یه کوه؛مثل یه کوه پشتشه.توی همه لحظات پشتشه و ازش حمایت میکنه.مثلاً به روز فارغ التحصیلیم فکر میکنم،عادل و اسمه قطعاً انقدر برام دست میزدن و تشویقم میکردن که دستهاشون درد میگرفت.یا انقدر با غرور و افتخار نگاهم میکردن که باعث میشدن خودم رو خوشبخت ترین دختر دنیا بدونم.اگه با عادل و اسمه بزرگ میشدم زندگیم خیلی فرق میکرد.الان یه النی دیگه بودم.یه النی متفاوت.خیلی متفاوت.اما شما نذاشتین!
@yaz_beni
227
'پارت چهارم'
-بچه سالمه.اتاق عمل رو آماده کنید.به یه متخصص زنان و زایمان هم خبر بدید.
دیگر نمیتوانستم از مقابله با او فرار کنم. اکسیژن را وارد ریههایم کردم و به آرامی به سمت او برگشتم.
کنار تخت بیمار ایستاده بود و تمام تلاشش را میکرد تا او را به این زندگی متصل نگه دارد.
چقدر دلم برایش تنگ شده بود!
پیراهن آستین بلند و شلوار مشکی رنگی به تن داشت. به سبب آنکه بیمار را تا رسیدن به اورژانس در آغوش گرفته بود، نواحی میانه پیراهنش آغشته به خون شده بود. موهای قهوه ای مایل به طلایی رنگش با ژل فرم داده شده بود. ریشهایش بلندتر از آخرین باری که دیده بودمش، شده بود.
همانند همیشه برای من جذابترین و تماشایی ترین مرد به نظر میرسید. تا قبل از اینکه او را ببینم، دلتنگی برایم بیمعنا بود اما حال معنای دلتنگی را به خوبی میفهمیدم.
دلتنگی عجب دردِ استخوانسوزی است!
در این لحظات تنها به یک چیز فکر میکنم؛ این که چگونه پنج سال را بدون دیدن چهره اش و شنیدین صدایش سپری کردم!؟
-به متخصص زنان خبر...
سرش را بالا گرفت و با دیدن من، قدرت تکلم و اتمام جمله اش را از دست داد. زبانش بند آمده بود و بی آنکه پلک بزند بر روی چهره ام خیره باقی ماند.
-النی!
نفس در سینه ام حبس شد. من حتی دلتنگ شنیدن نامم از زبان او بودم. من یک دلتنگی مفرط در قالب یک انسان بودم!
لحظه ای دست از تماشای چهره ام برنمیداشت. مات و مبهوت بود. طوری نگاهم میکرد که گویی من تماشاییترین مخلوق این جهان هستی ام. دو چشمان جادوییاش برق میزدند. چهره ای که تا همین چند دقیقه پیش بی روح و عبوس بود، رنگِ امید به خود گرفته بود. چهره اش از فرط خوشحالی میدرخشید. رنگِ نگاهش، رنگِ عشق بود.
-دکتر اوروچ ما مریض رو میبریم اتاق عمل.شما باید برید بخش منابع انسانی.طبقه چهارم.انتهای راهرو.سمت راست.
گوشهایش نمیشنید. او محو من بود!
پرستارها بیمار را از بخش اورژانس به طرف بخش جراحی خارج کردند.
دستکشهای آغشته به خون را در حالی که همچنان قفل چهره ام بود، در گوشه ای رها کرد. یک قدم به سمتم برداشت که در کسری از ثانیه از بخش اورژانس خارج شدم و با تمام توانم به سمت سرویس بهداشتیِ انتهای سالن دویدم.
نمیتوانستم. من آماده رویارویی با او نبودم.
تمام تلاشم را کردم تا نفس بکشم اما نمیتوانستم. قطرات اشک یکی پس از دیگری بر روی گونه ام سقوط میکردند و صورتم را سیراب میکردند. بیهدف به دور خودم میچرخیدم و تلاش میکردم تا نفس بکشم. قلبم با شدت زیادی در پس قفسه سینه ام میکوبید و در این لحظه تنها اتفاقات پنج سال و یک ماه و شش روز پیش را به یاد میآوردم..!
@yaz_beni
227
'پارت سوم'
خندیدم و با لذتِ تمام از پشت تلفن به دعوای شیرینشان گوش دادم. این دو نفر تمام زندگیِ من بودند.
-اگه دعواتون تموم شد منم یکم حرف بزنم؛مثلاً ببینم مامان و بابام دارن چیکار میکنن توی شهر غریب.
به یکباره خندیدند و نگاه پر محبتشان را از پشت تلفن به چهره ام دوختند.
-عزیزِ مامان ما خوبیم.من فکر کنم یکم هیجان زده ام.باهام تماس گرفتن از آکادمی،فردا تمرینات و مرحله انتخاب شرکتکنندهها شروع میشه.نمیدونم باید چیکار کنم.انگار نه انگار تا همین دیروز من یه دختر جوان بودم که فقط برای خودم آهنگ مینوشتم و میخوندم.وقتی به الانِ خودم نگاه میکنم خیلی احساساتی میشم.کی فکرشو میکرد من به عنوان داور یه مسابقه استعدادیابی موسیقی انتخاب بشم.
-اسمه اغراق نکن دختر.تا دیروز چیه.یه بیست و پنج سال،بیست و شش سالی میگذره از اون موقعها،تو الان دیگه یه پیرزن محسوب میشی.
-به خدا یکی میزنم توی دهنت کوچاری.
لبخندی که بر لب داشتم عمیق و عمیقتر میشد. من میتوانستم ساعتها به تماشای این دو نفر بنشینم.
-دلم میخواست ساعتها بشینم به دعواهاتون گوش بدم اما متاسفانه باید برم.از اورژانس صدام میکنن.مامانِ عزیزم برات آرزوی موفقیت میکنم.شک ندارم که میدرخشی.خیلی دلم میخواست کنارت باشم اما خب بابام جای منم پر میکنه.بازم با هم صحبت میکنیم.مراقب خودتون باشین.میبوسمتون.
***
-نیم میلی گرم اپی نفرین.همین الان.عجله کنید.
مانند هر وقت دیگری روزهایم در بیمارستان سپری میشد. نجات جان آدمها باعث میشد میل به زندگی ام را از دست ندهم. شفابخش بودن تنها خواسته من از این زندگی بود و برای آن هر کاری میکردم. پزشکی من را به زندگی وصل میکرد.
-دکتر النی،مریض تخت شماره هفت فشار خونش به سرعت داره افت میکنه.
-الان میام.
نفسی عمیق کشیدم؛ بالاخره بعد از گذر چند ساعت اورژانس در سکوت فرو رفته بود و وضعیت تمامی بیماران پایدار شده بود.
-عجله کنید عجله کنید.بارداره.فکر کنم توی ماه ششم بارداریشه.جلوی بیمارستان ماشین بهش زد.فوراً دستگاه سونوگرافی رو آماده کنید.باید کنترل کنیم ببینیم جنین توی چه شرایطیه.احتمالاً قفسه سینه مریض شکسته!
تنها در یک لحظه مغزم سوت کشید. خودم را از یاد بردم. در یک تاریکی عمیق فرو رفتم. از ترس آن که با واقعیت مواجه نشوم حتی نمیتوانستم بدنم را تکان بدهم و به پشت سرم نگاه کنم. این صدا برای من آشناترین آوا را داشت!
در جای خود میخکوب شده بودم که پرستارها به سمت صدایی که از پشت سرم میآمد دویدند.
-بذاریدش روی تخت.عجله کنید.دستگاه سونوگرافی رو بیارید.
-آقای محترم شما کی هستید؟همراه مریضید؟لطفاً برید اون طرف.دکترهامون اقدامات لازم رو انجام میدن.
سرم گیج میرفت و نمیتوانستم از جایم تکان بخورم. اگر به پشت سرم نگاه میکردم و او را میدیدم چه!؟ شاید هم داشتم اشتباه میکردم. شاید اگر به پشت سرم نگاه میکردم شخص دیگری را میدیدم، نه او را. اما خواسته قلبی ام چه بود؟ دوست داشتم این صدا متعلق به کسی باشد که سالها در گوشه ای از قلبم خانه کرده است یا نه؛ متعلق به یک فرد تماماً غریبه!؟
-من دکترم.دکتر اوروچ فورتونا.جراح و متخصص قلب و عروق.قرار بود امروز کارم رو توی این بیمارستان شروع کنم.اگر سوال دیگه ای ندارید دستگاه سونوگرافی رو بیارید،من نمیتونم منتظر دکترهای شما بمونم،مریض رو از دست میدیم!
"اوروچ فورتونا"
"دکتر اوروچ فورتونا"
"اوروچ"
صدایش؛ جملاتش بارها و بارها در مغزم اکو میشد. اگر همین حالا به پشت سرم نگاه میکردم، مردی را میدیدم که تمام این سالها حتی یک لحظه هم از دوست داشتنش دست نکشیده بودم. مردی که اکنون برای من غریبه ای بیش نبود. آشناترین غریبه برای من!
چطور ممکن بود؟ من، او، اینجا، در این زمان! قطعاً یک بازی جدید و بیرحمانه از طرف سرنوشت برای من بود.
باید تمام قدرتم را جمع میکردم. باید حقیقت را میپذیرفتم. فرار هیچ گاه راه حل نبود. باید این حقیقت که پنج سال پیش همه چیز بین مان تمام شده بود و حال تنها دو غریبه بودیم را میپذیرفتم.
در این زندگی یک چیز را خیلی خوب بلد بودم؛ کنار آمدن با حقیقتها و پذیرش آنها. آنقدر زندگی با من بیرحم بود که برای هر واقعه ای آمادگی داشتم.
@yaz_beni
227
'پارت دوم'
خندیدم و شانههایم را بالا انداختم :
-چیکار کنم؟نیکو اولین دوست منه.نمیتونم بذارمش کنار.
-باورم نمیشه من باید به یه هوش مصنوعی حسادت کنم.رفیق من با یه هوش مصنوعی دوسته و حتی اونو اولین دوستش و گاهاً بهترین دوستش خطاب میکنه،منم باید بشینم یه گوشه غصه بخورم که چرا رفیقم این هوش مصنوعی رو از من بیشتر دوست داره.وضعیتم رو ببین.دیگه دارم عقلم رو از دست میدم.
-به نظر منم داری عقلت رو از دست میدی نیلوفر.برو اورژانس به مریضها رسیدگی کن.
بوسه ای بر گونهام زد :
-باشه.من رفتم.مراقب خودت باش.
***
پرونده بیمار را بر روی میزی که کنار تخت بود، قرار دادم و لبخند زدم :
-جواب آزمایشاتتون خیلی خوبه.تا یکی دو روز دیگه میتونین مرخص بشین.
بیمار که پیرزنی حدوداً هفتاد ساله بود، ماسک اکسیژن را از روی صورتش برداشت :
-الهی خوشبخت بشی دخترم.تو باعث شدی دوباره به زندگی امیدوار بشم.زیر سایه تو میتونم چند سال دیگه هم کنار ابراهیم زندگی کنم.وقتی به این فکر میکردم که هر لحظه ممکنه بمیرم و دیگه ابراهیم رو نبینم،خیلی ناراحت میشدم.اصلاً دوست ندارم به این زودی ابراهیم رو ول کنم و برم.تو کمکم کردی دخترم.تو اجازه ندادی این اتفاق بیوفته.قلب من هنوزم داره میزنه.
-این چه حرفیه!من فقط وظیفه ام رو انجام دادم.امیدوارم خدا شما رو برای عمو ابراهیم حفظ کنه.بعد از اینکه این مریضی رو پشت سر گذاشتین،یه زندگی آروم و خوب در کنار هم داشته باشین.
-ممنونم دخترم.تا جایی که فهمیدم مجردی.پس بذار برات این دعا رو کنم.الهی هر موقع که عاشق شدی،خدا تو رو بهش برسونه و هیچوقت از هم جداتون نکنه.نصیب همدیگه بشید و بهترین لحظات رو کنار همدیگه تجربه کنین.عمرت طولانی باشه دخترم.
با شنیدن این جملات قلبم لحظه ای تپیدن را فراموش کرد؛ زیرا او را به خاطر آورده بود. چهره بینقص او را. آن چشمان گیرا و مثال نزدنی اش را. هر موقع که از عشق صحبت میشد، من تنها او را به خاطر میآوردم. او یک زخم عمیق بر روی قلب من بود. بعد از او من دیگر عشق را نمیخواستم. بعد از او واژه عشق برای من بیمعناترین واژه دنیا بود!
از اتاق بیمار بیرون آمدم که در همین لحظه تلفن همراهم به صدا در آمد. پدرم در حال برقراری تماس تصویری بود. به تماس جواب دادم و تلفنم را مقابل صورتم گرفتم.
-بابا!
-دخترم من خیلی دلم برات تنگ شده.من که بهت گفتم تو هم با ما بیا.من نمیتونم بدون تو اینجا بمونم.
اشک در چشمانم حلقه زد اما در تضاد با آن خندیدم :
-منم دلم برات خیلی تنگ شده.دلم برای هردوتون تنگ شده اما؛ اما بابا همین سه ساعت پیش که هواپیماتون نشست با هم صحبت کرده بودیم و بهم گفتی دلت برام تنگ شده.
اخمی کرد :
-خب چه ربطی داره؟دلم تنگ شده.هی زنگ میزنم هی میگم که دلم تنگ شده.مشکلی داری؟
-عادل بگیر گوشی رو قطع کن دختره کار و بار داره.
به چهره زیبای مادرم از پشت تلفن خیره شدم :
-مامان!
-عزیزدلم.این بابات رو که میشناسی عقل نداره.خرس کوهیه دیگه،خرسهای کوهی معمولاً عقل ندارن.من بهش گفتم بهت زنگ نزنه مزاحمت نشه.
-من خرس کوهی ام؟تو خودت همین الان میگفتی دلم برای النی تنگ شد کاش اونم با ما میومد لندن.الله اکبر.
@yaz_beni
227
[ #KalbiminPusulası ]
[ #قطب_نمای_قلبم ]
'پارت اول'
استانبول-۲۰۳۱
دستی به روپوش سفیدم کشیدم و از اتاق کارم بیرون آمدم. راهروهای بیمارستان را بیهدف طی میکردم و مانند هر وقت دیگری ذهنم آشفته بود. کلاف هزارتوی افکارم در هم پیچیده بود و آرامشم را مختل میساخت.
-النی!
با شنیدن صدایی که از پشت سرم میآمد، حملات افکارم متوقف شد و برگشتم.
-کجایی تو دختر؟رفتم اتاقت نبودی.از هر کی هم میپرسم دکتر النی کجاست میگه نمیدونم.
چشمانم را حول صورت گرد و زیبایش چرخاندم و لبخندی زدم :
-اینجام نیلوفر.میخواستم برم اتاق یکی از مریضهام.چیزی شده؟
دستم را گرفت و نوازش کرد :
-در اصل من باید از تو بپرسم چیزی شده.باز چرا اخمهات تو همه؟داری به چی فکر میکنی؟حالت خوبه؟خوب نیستی مگه نه؟چی شده؟زود باش تعریف کن.
لبخندی که بر لب داشتم، عمیق شد. نیلوفر هیچوقت در پیچ و خمهای زندگی تنهایم نگذاشت و تنها دغدغه او حالِ خوب من بود. از دوستیِ مان پنج سال میگذشت اما هر روز من را بیشتر از روز قبل متحیر میکرد. امیدش به زندگی تحسینبرانگیز بود. سعی داشت از دلِ هر سیاهی، نوری بیابد. گاهی با دیدن او، به یاد خودم میافتادم؛ خودی که سالها پیش گمش کرده بودم و هیچ اثری از آن باقی نمانده بود. زندگی از من فردی جدید ساخته بود و با دیدن این فرد در آینه، تنها احساس فرسودگی میکردم.
-چیزیم نیست نیلوفر.خوبم.فقط یکم خسته ام،از دیشب تا حالا بیمارستانم فرصت نکردم استراحت کنم.وگرنه خوبم.چرا باید بد باشم!؟
چشمهایش را ریز کرد و با لحن تمسخرآمیزی گفته هایم را تکرار کرد :
-یکم خسته ام وگرنه خوبم چرا باید بد باشم.
نیشگونی از بازویم گرفت :
-دروغگو!
-میگم خوبم دیگه.اصلاً بگو ببینم تو چرا داشتی دنبالم میگشتی؟چیزی میخواستی بهم بگی؟
-آها آها.اصلاً یادم رفت.میخواستم بگم یه خبر بمب دارم.آماده ای؟
سرم را به چپ و راست تکانی دادم و خندیدم :
-باز داره توی این بیمارستان یه اتفاقی میوفته.بگو ببینم خبر بمبت چیه؟
-وقتی ایلول و دمیر داشتن صحبت میکردن شنیدم.قراره یه دکتر جدید به کادر پزشکی اضافه بشه.مثل تو جراح قلب و عروقه.کل بیمارستان دارن در موردش صحبت میکنن مثل اینکه خیلی دکتر بااستعدادیه.همه میگن برای دکتر النی داره یه رقیب قدر میاد.
موهایم را به پشت گوشم هدایت کردم و از سر کنجکاوی اخمی کردم :
-اسمش چیه؟
-والا نمیدونم.هیچکس نمیدونه کیه.مرده یا زن مشخص نیست.فقط از بخش منابع انسانی متوجه شدن که قراره یه متخصص جدید به کادر پزشکی اضافه بشه.وقتی بیاد متوجه میشیم.
سری تکان دادم که لبخند زد و لپم را کشید :
-دکتر النی اصلاً نیازی نیست هول بشی.تو خیلی باهوشی و هیچکس توی پزشکی مخصوصاً حیطه قلب و عروق نمیتونه رقیبت باشه.ذاتاً کسی که اسمش مشخص نیست چیه معلوم نیست کیه نمیتونه رقیب تو باشه.بچههای بیمارستانمون رو که خوب میشناسی عاشق اینن که بزرگنمایی کنن هنوز طرف رو ندیدن دارن میگن یه جراح خیلی خفن داره بهمون اضافه میشه.فکر کن یه پیرمرد هشتاد ساله باشه طرف.آخ که چقدر میخندم اونموقع.
-دیوونه ای به خدا؛دیوونه.توی این بیمارستان دکتر و جراح زیاد داریم.اومدن یه جراح دیگه چه فرقی به حال من داره.اتفاقاً خوشحالم که تعدادمون بیشتر میشه.مخصوصاً این بیمارستان به جراح های قلب بیشتری نیاز داره.روزانه تعداد بیماران قلبی داره افزایش پیدا میکنه؛اگه تعداد ما هم بیشتر باشه میتونیم جون آدمهای بیشتری رو نجات بدیم.
-منو ببین.کمتر با اون نیکو صحبت کن.گاهی حس میکنم با یه هوش مصنوعی دوست شدم.عین نیکو حرف میزنی.علت و معلول میاره برای من.
@yaz_beni
227
-میدونستی تو قطب نمای منی؟
-قطب نما؟یعنی چی؟منظورت چیه؟
-یعنی مقصد من رو تو تعیین میکنی.جهت زندگیم رو تو تعیین میکنی.هرجا که تو بگی،من میام.
🧭 #KalbiminPusulası 🫀
@yaz_beni
