~Yaz beni~
Ir al canal en Telegram
Sen kalem ol, ben de kâğıt 🧭[فنفیک "قطبنمای قلبم" در حال تایپ...]🫀 بات پیامهای ناشناس : @yazbenibot
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
224
Suscriptores
+524 horas
+127 días
+1230 días
Archivo de publicaciones
224
دیدن اورلی که سوگیلی شدن خیلی قشنگه 🥲😭😭 دست راست اورل قطب نمای قلبم رو سر اورل تاشو ، همش دارم دعا میکنم این فصل سوگیلی بشن دیگه
224
آیناز من با دیدن این ریلزا یاد اوروچ افتادم گفتم برای تو بفرستم انگاری از حسی که اوروچ به النی داره میگه 🥲
224
'پارت دویست و هجدهم'
زانوهایم را بغل کردم و به سیاهیِ بیانتهایِ موجها چشم دوختم. سنگینی نگاه اوروچ را روی پاهایم حس میکردم. با غیظ و کلافگی، پلکهایش را روی هم میفشرد. کت چرمش را از روی زمین برداشت و بدون هیچ حرفی، آن را روی پاهایم گذاشت. زیرچشمی نگاهش کردم و با تمام توان، جلوی لبخند بیموقعام را گرفتم.
سکوت سنگینی میانمان حاکم شده بود؛ سکوتی که فقط با صدای برخورد موجها، شکسته میشد.
لبخندی شیطنت آمیز زدم و سکوتِ بینمان را شکستم :
-بالاخره به آرزوی چند سالت رسیدی و سوگیلی شدیم.
در لحظه، سرش را به طرفم چرخاند. اخمی کرد و لبهایش را با حالت تمسخرآمیزی جمع کرد :
-ببخشید؟آرزوی چند سالهی من؟
-آره!پس چی؟از اولش فورتونا به یونان چشم داشت!به خاطر همینم از سر میز عقد بلند شدی.برای اینکه دلت میخواست با من سوگیلی بشی.
شیطنت در چشمهایش غوغا میکرد :
-ببین ببین چی میگه.اولاً،یونان به فورتونا چشم داشت.دوماً،اونی که دلش میخواست سوگیلی بشیم تو بودی،نه من.
ابروهایم را بالا انداختم و با لحنی که سعی میکردم آزرده خاطر باشد، گفتم :
-آها یعنی تو اصلاً دلت نمیخواست با من سوگیلی بشی؟باشه باشه.فهمیدیم.فهمیدیم که منو نمیخواستی.فهمیدیم!
لبخندی کمرنگ روی لبانش نشست و با نگاهی سنگین، عمیق و نافد به من خیره شد :
-من توی این دنیا هیچی رو نه بیشتر از تو خواستم و نه میخوام!
لبخندی عمیق روی لبهایم نشست و سرم را پایین انداختم.
نگاهم با گوشیام تلاقی کرد و فکری به ذهنم رسید :
-چیز.بیا با هم سلفی بگیریم.
لبخندی زد و فوراً گوشیاش را از روی زمین برداشت :
-با گوشیِ من بگیریم.
سری تکان دادم :
-باشه؛با گوشیِ تو بگیریم.بعداً برام عکسها رو بفرست.
-باشه میفرستم.تو هم اون سلفیِ شهربازی رو برام بفرست.
-باشه!
گوشی را بالا گرفت و لنز دوربین، مستقیم به ما خیره شد. کتش را از روی پاهایم برداشتم و کمی جا به جا شدم. همانطور که کنارش نشسته بودم، کمی خودم را عقب کشیدم. دستم را دور گردنش حلقه کردم و او را از پشت در آغوش کشیدم. در همان لحظه، سرش را به سمتم چرخاند. صورتهایمان چنان به هم نزدیک شد که میتوانستم گرمایِ نفسهایش را روی پوستم حس کنم. چشمهایمان در فاصلهای ناچیز، در هم گره خورده بود.
با شیطنت ابروهایم را بالا انداختم :
-چی؟
لبخند کشداری زد و چشمانش بین لبها و چشمانم در رفت و آمد بود :
-چی چی؟
چشم غرهای رفتم و لبخندی زدم :
-به من اونطوری نگاه نکن.عکس بگیر.
با خندهای کوتاه، سرش را به سمت دوربین برگرداند. هر دو در این لحظه غرق شده بودیم و عشق، در رگهایمان میخروشید. بدون توقف عکس میگرفت. ژستهای مضحک میگرفتم و قهقهه میزدیم. لبخندی حقیقی و عمیق، برای لحظهای هم که شده لبهایمان را رها نمیکرد. در سکوتی شیرین، با تمام وجودم، گونهاش را بوسیدم. بلافاصله او نیز، گونهی من را در آغوشِ لبهایش گرفت و با تمام وجود بوسید. سپس، عطرِ موهایم را نفس کشید و چند بوسه در میان زلفهایم، نشاند. در این لحظه، ضربانِ قلبهایمان، یک ریتم واحد و شیدا پیدا کرده بود و آرامشی ناب در وجودمان میرقصید. آرزویم این بود که زمان، درست در همین نقطه، میان صدایِ خندههایمان، دست از حرکت بردارد و برای همیشه، متوقف شود.
@yaz_beni
224
'پارت دویست و هفدهم'
با فاصلهی کمی از هم، شانه به شانه، رو به روی موجهای پرتلاطم دریا نشسته بودیم.
-النی!ما الان چه نسبتی با همدیگه داریم؟
سرم را به طرفش برگرداندم و لبخندی لبریز از شیطنت زدم :
-همکاریم دیگه.همکارای حرفهای؛خیلی حرفهای!
لبهایش را با حالت مضحکی جمع کرد و شرارت و شیطنت در چشمانش هیاهو کرد :
-آره خب درسته.داریم تو سال دو هزار و سی و یک زندگی میکنیم.آدمها همکارشون رو اونطوری با اشتیاق میبوسن.درسته!
ابروهایم را با تعجب بالا انداختم و با لحنی که سعی میکردم جدی و عصبی باشد، گفتم :
-یه دقیقه یه دقیقه.من تو رو با اشتیاق بوسیدم؟در اصل این تو بودی که منو با اشت...
ناگهان، فاصلهی بینمان فرو ریخت. دستهایش را دور گردنم حلقه کرد و با حرکتی سریع، لبهایش را به لبهایم قفل کرد. همه چیز در کسری از ثانیه اتفاق افتاده بود. چشمانم ناخودآگاه بسته شد و برای لحظهای، فقط فشار لبهایش را روی لبهایم حس کردم. گرمای شدیدی از لبهای او به من منتقل میشد؛ گرمایی که در تک تک سلولهایم میپیچید. دستهایم، بیاراده، بالا آمدند و انگشتانم در میان موهایش لغزید. او را در این بوسهای که آرام آرام، عمیق و جنونآمیز میشد، همراهی میکردم. صدای ضربانِ دیوانهوار قلبم را در گوشهایم میشنیدم و تمام حواسم از کار افتاده بود.
به آرامی از هم جدا شدیم و چشمانم را باز کردم. فاصلهای جزئی میان صورتهایمان بود و داغیِ نفسهایمان، روی پوستِ هم مینشست.
صورتم را میان دستهایش قاب گرفت؛ بی آنکه از لبهایم چشم بردارد، لبخندی زد و زمزمه کرد :
-آره!این من بودم که تو رو با اشتیاق بوسیدم!
قلبم در دهانم میکوبید. گونههایم از شدتِ گرما میسوخت و در میان این آشفتگی، ناخودآگاه لبخندی روی لبم نشست؛ لبخندی که بلافاصله آن را فرو خوردم. نگاهم را به هر جایی جز چشمان او دوختم و با دستپاچگی، خودم را عقب کشیدم و فاصله گرفتم.
نفس عمیقی کشیدم و چنگی به موهایم زدم. پس از گذر چند ثانیه، سرم را به طرفش برگرداندم و با غیظ به صورتش خیره شدم :
-اوروچ!اگه یکبار دیگه وقتی دارم حرف میزنم بیای منو...
لبخندی شرارتآمیز زد و حرفم را قطع کرد :
-بیام تورو ببوسم.خب؟خب چیکار میکنی؟
چشمانم را از فرط غیظ، گشاد کردم :
-وسط حرفِ من نپر.
-ببخشید.بفرمایید.خب داشتی میگفتی.
-اگه یکبار دیگه وقتی دارم حرف میزنم بیای منو ببوسی،چیز میکنم.
اخمی کرد :
-چیز میکنی؟
نگاهم را دزدیدم و سکوت کردم.
-خب مثل اینکه تهدیدای خانم دکتر ته کشید.نمیدونه باید منو با چی تهدید کنه.
پلکهایم را با حرص روی هم فشردم و به صورتش نگاه نمیکردم.
-تو یکم خجالت کشیدی؟باورم نمیشه!تو خجالت کشیدن هم بلدی؟
سرم را به طرفش چرخاندم و با چشمهایی که از فرط غیظ، درشت شده بود، نگاهش کردم :
-اوروچ!
ابروهایش را با شیطنت بالا انداخت :
-یعنی میگی قبل از اینکه میخوام ببوسمت بهت خبر بدم؟مثلاً بگم النی آماده باش الان میخوام بیام ببوسمت؟
آب دهانم را به سختی قورت دادم و نگاهم را دوباره دزدیدم. دست و پاهایم را گم کرده بود و نمیدانستم باید چه جوابی بدهم.
-میخوام یه چیزی بگم.واقعاً خیلی خوب همراهیم میکنی.منظورم اینه خیلی خیلی خوب میبو...
سرم را به طرفش برگرداندم و صدایم را از فرط کلافگی و عصبانیت بالا بردم :
-اوروچ!بسه!ساکت شو!
قهقهه زد. از دیدنِ این که چطور با حرفهایش خجالتزده و عصبی میشوم، لذت میبرد :
-چی شد؟دیدی چقدر تحمل کردنِ اروپایی بازی سخته؟هر زمان و هر مکان،هر کاری دلت میخواد میکنی.هر حرفی دلت میخواد میزنی.تحویل بگیر.تو دقیقاً همینطوری با تنظیماتِ من بازی میکنی.
پوزخندی زدم و با جسارت به چشمانش خیره شدم. جنسِ نگاهم به او تماماً تهدید آمیز بود :
-اوروچ میدونستی من خیلی بد انتقام میگیرم؟حرفهای امشبت رو یادم نمیره.منتظر باش.تو لحظهای که فکرش رو نمیکنی،بازی با تنظیمات رو بهت نشون میدم.به زودی اروپاییِ واقعی رو بهت نشون میدم.
اخمی کرد اما گوشهی لبش از خندهای که در گلویش حبس بود، میلرزید و برق شیطنت را در چشمانش میدیدم :
-یعنی...الان که دارم فکر میکنم میبینم یکم زیادهروی کردم.این حرفها اصلاً در شأن و شخصیت من نبود.این اروپایی بازیا به من نیومده.معذرت میخوام.بیا حرفهای منو فراموش کنیم.
سرم را به نشانهی منفی تکان دادم :
-نچ!فراموش نکنیم.فراموش نمیکنم!
-والا اگه بگم نترسیدم دروغ گفتم.نمیدونی الان چقدر ترسناک به نظر میرسی.
-آره تو مسخره کن.تو بخند.نوبت منم میرسه.اونموقع من به تو میخندم.
بیصدا خندید و چشم غرهای رفتم.
@yaz_beni
224
'پارت دویست و شانزدهم'
-عـه خانم دکتر!نمیخوای هدیه ما رو بدی؟
با یادآوری قطبنمایی که برایش خریده بودم، لبخندی زدم و چشمهایم برق زد.
بدون معطلی زیپ کیفم را باز کردم و جعبهی مشکی را بیرون کشیدم.
چشمانم را با عشق حول صورتش چرخاندم :
-تو قطبنمات رو پیدا کردی.به قطبنمات رسیدی!
لبخندی عمیق روی لبانش نشست، اما در تضاد با این لبخند، غمی غریب را در اعماق چشمانش میدیدم.
در جعبه را باز کردم و قطبنما را بیرون آوردم. زنجیرش از نقرهی ناب بود و خودش، اندازهای دقیق داشت؛ نه آنقدر کوچک که در دست گم شود، نه آنقدر بزرگ که روی سینه سنگینی کند. چشمان اوروچ روی قطبنما ثابت ماند و برقی خاص در آنها نشست. کت چرمش را از روی پاهایم برداشتم و به او نزدیکتر شدم. سرش را کمی خم کرد و من، قطبنما را دور گردنش انداختم.
چشمانم از تماشای او میدرخشید؛ این درخشش عشق بود :
-تو دیگه هیچوقت راهت رو گم نمیکنی.هیچوقت گم نمیشی.قطبنمات نمیذاره که گم بشی.مسیر درست رو بهت نشون میده!
سرش پایین بود. قطبنما را در مشتش گرفت و در حالی که به آن خیره بود، با ناباوری گفت :
-تو منو واقعاً بخشیدی؟
با لحنی آرام و مطمئن گفتم :
-بخشیدم!
سرش را بالا گرفت. چند ثانیه، بی هیچ حرفی، فقط به چشمانم خیره ماند. با صدایی که از فرط غمی قدیمی میلرزید، گفت :
-تو نباشی من گم میشم!
لبخندی تلخ زدم. نگاهم را به قطبنمای کوچکی دوختم که حالا روی سینهاش جای گرفته بود. دستهایم را روی شانههایش گذاشتم و آرام، سرم را به گردنش نزدیک کردم. لبهایم را روی گردنش گذاشتم و دقیقاً همانجایی را بوسیدم که نبضش با تندی و آشفتگی زیر پوست میکوبید. در حالی که نفسهایم با پوست گردنش برخورد میکرد، زمزمه کردم :
-من اینجام،کنارت.همینقدر نزدیک بهت...تو دیگه گم نمیشی!
وقتی سرم را عقب کشیدم، متوجه شدم رنگ نگاهش تغییر کرده است. چشمانش لبریز از حسی شده بود که میان عشق و درماندگی معلق بود. نفسهایش کوتاه و لرزان بود و سیب گلویش با تقلا بالا و پایین میرفت. با اندکی فاصله از او، مقابلش نشستم. سکوت کرده بودیم و در آن سکوت مطلق، دیگر نیازی به کلمات نبود. چشمانمان، تمام آن حرفهای ناگفتهای را که زبان از بیانشان عاجز بود، به هم میگفتند.
-عـه آقای دکتر!کی قراره دستبندم رو بهم بدی؟صاحبش بی صبرانه منتظرشه.
چشمانش درخشید و برقِ ناباوری را در پس نگاهش دیدم. او این لحظات را به سختی باور میکرد. لبخندی زد و بدون اتلاف وقت، دستش را در جیب شلوارش فرو برد و دستبندی را که از دو ردیف سنگ ساخته شده بود، بیرون کشید. دستبند "سرنوشت"، همان دستبندی که یکی از چندین کادوهایی بود که در روز تولدم، برای جای خالیِ من، میخرید.
-اینجاست!
با بهتزدگی نگاهش کردم :
-توی جیبت نگهش میداشتی؟همیشه همراهت بود؟
سری تکان داد :
-آره؛همش همراهم بود.همش توی جیب لباسهایی که میپوشیدم بود...همش همراهم بود چون بهم یادآوری میکرد باید تلاش کنم.باید خیلی تلاش کنم.باید تلاش کنم تا صاحبش بتونه اینو بذاره دستش.
اشک در چشمانم حلقه زد و در تضاد با آن لبخند زدم.
دست چپم را به سمتش دراز کردم :
-زود باش.صاحبش رو دیگه منتظر نذار.
لبخندی زد و با دقت، دستبند را دور مچم بست. در همان لحظه سردیِ سنگها روی پوست دستم نشست.
دستم را گرفت و برگرداند. سرش را نزدیک کرد و لبهایش را روی ساعدم گذاشت و دقیقاً همانجایی را بوسید که نبضم زیر پوست میکوبید.
به چشمانم خیره شد. لحن صدایش و آن کلماتی که از اعماق وجودش بیرون میآمد، توانست آرامشم را برقرار کند :
-دیگه هیچوقت از اعتمادت سوءاستفاده نمیکنم.دیگه هیچوقت ناراحتت نمیکنم.دیگه هیچوقت ازت دور نمیشم...بهت قول میدم از این لحظه به بعد همه چیز خیلی قشنگ میشه.سرنوشت،هر چقدر هم سنگ بندازه جلوی پامون،تسلیم نمیشیم.دستهای همو ول نمیکنیم.از هم جدا نمیشم.از هم نمیگذریم...تو دیگه تنها نیستی،من هستم!
در این لحظه با اشکهایم به سختی مقابله میکردم. همانطوری که روبهروی هم نشسته بودیم، بیپروا او را در آغوش کشیدم. چانهام روی شانهاش قرار گرفت و دستهایم دور تنش قفل شد. در لحظه، دستش را دور بدنم محکم حلقه کرد و عطرِ موهایم را نفس کشید. این آغوش، از هزاران حرف عاشقانه، عاشقانهتر بود.
وارد مسیرِ تازهای شده بودیم؛ مسیری که میدانستیم آسان نیست، اما از آن نمیترسیدیم. دیگر نمیترسیدیم چون همدیگر را داشتیم. دیگر تنها نبودیم. تنها نمیجنگیدیم. دیگر روحِ زخمی هر یک ما، علاجش را پیدا کرده بود. ما دو نفر علاجِ یکدیگر بودیم!
از آغوشِ هم جدا شدیم.
قطبنما را در مشتش گرفت و آن را داخل تیشرتش گذاشت :
-هیچوقت درش نمیارم.
لبخندی زدم و به دستبندم خیره شدم :
-منم هیچوقت اینو درنمیارم.
@yaz_beni
224
'پارت دویست و پانزدهم'
سری تکان داد و صدایش آرامتر و غمگینتر شد :
-یعنی...آره!کمتر به تو فکر کنم.اما خب فایدهای نداشت.تو از ذهنم بیرون نمیرفتی.با هرچیزی که میخوندم یاد تو میوفتادم.با هر شعری که میخوندم یاد تو میوفتادم.اگه توی رمانهایی که میخوندم،کوچیکترین اشارهای به عشق میشد،یاد تو میوفتادم.دقیقاً اونجا بود که فهمیدم نمیتونم به تو فکر نکنم.در واقع فهمیدم نمیخوام از فکر کردن به تو دست بکشم...نه تونستم از فکر کردن به تو فرار کنم،نه از فکر کردن به گذشته و اشتباهاتم...آدمها نمیتونن از افکارشون فرار کنن.نمیتونن از ذهنشون فرار کنن...به نظرم بزرگترین دشمن هر آدمی،افکارشه.افکار مسمومش.افکاری که بهش امون نمیدن یه نفس راحت بکشه!
سرم را پایین انداختم و با غمی که در اعماق وجودم حس میکردم، بیهدف به شن و ماسههای زیر پایم خیره شدم.
غمِ نهفته در صدایش کمرنگ شد و لبخند زد :
-آره خانم دکتر؛تو باعث شدی منی که از ادبیات متنفر بودم،بهش علاقهمند بشم.مثلاً رفتم سراغ ادبیات تا کمتر به خاطر بیارم اما برعکس،بیشتر به خاطر آوردم.بیشتر به تو فکر کردم.یه روزی به خودم اومدم دیدم دیگه نمیتونم کتاب نخونم،شعر نخونم...کی فکرشو میکرد اوروچ فورتونا بشینه شعر حفظ کنه.اونم چی؟با دو،سه بار خوندن.به خدا اگه یکی چند سال پیش میومد بهم میگفت تو قراره بشینی شعرهای عاشقانه حفظ کنی،تا میخورد میزدمش...واقعاً زندگی عجیبه،خیلی عجیبه!
سرم را بالا گرفتم؛ شانههایم را بالا انداختم و لبخندی زدم :
-سبب کار خیر شدم.ادبیات باعث رشد شخصیت میشه.
ابروهایش را با شیطنت بالا انداختم :
-آره تو همش سبب کارای خیر میشی.
اخمی کردم و با شک و تردید نگاهش کردم :
-الان از زدن این حرف منظوری داشتی؟
شیطنت را در پس چشمانش میدیدم. سری به نشانهی منفی تکان داد :
-نه!منظوری نداشتم.
سکوتی در میانمان جریان یافت. گوشیاش را به دست گرفت و به صفحهی آن خیره شد. با اولین ورق زدن، چشمانش درخشید و لبخندی عمیق زد :
-چه عکسهایی گرفتم ازت.سرهات باید بیاد پیشِ من درس پس بده...بیا ببین من چه عکسهایی گرفتم بچه.اسم خودشم میذاره عکاس!
-اوروچ!کمتر از خودت تعریف کن.
نگاهش را از عکسهایم گرفت و به چهرهام دوخت. حالا لبخندش عمیقتر شده بود :
-من فقط واقعیتها رو میگم.من تو خیلی از زمینهها استعداد دارم.
ابروهایم را بالا انداختم و لبخندی غرورآمیز زدم :
-هم تو هم سرهات از من عکسهای خیلی خوبی میگیرین.اما این هیچ ربطی به هنر عکاسیِ شما نداره.سوژهتون خیلی زیباست!
لبهایش را با حالت تمسخرآمیزی جمع کرد و تمام اجزای صورتش خندید :
-ببین ببین.
اخمی کردم :
-چیه؟دروغه مگه؟
-استغفرالله!معلومه که شما خیلی زیبایی.من خودم همین چند دقیقهی پیش داشتم از شما تعریف میکردم.
دوباره به عکسهایم خیره شد.
-چیز.سرهات رو میبینی؟یعنی باهاش بیرون میری؟
گوشیاش را کنار گذاشت و سری تکان داد :
-آره؛چند روز پیش دیدمش.حالا که اومدم استانبول و دیگه اینجا زندگی میکنم،میتونم بیشتر ببینمش و باهاش وقت بگذرونم...میدونی؛هر ماه میومد ازمیر تا منو ببینه.خیلی تعجب میکردم.میگفت دلم برات تنگ میشه داداش اوروچ.خیلی بچهی با محبتیه.واقعاً خیلی با محبته.
لبخندی زدم :
-مشخصه تو رو خیلی دوست داره.
لبخندی زد و سرش را پایین انداخت :
-بهم گفت حالا که اومدی اینجا و دیگه تو یه شهریم،باید بهم ماهیگیری یاد بدی.
لبخندی عمیق زدم :
-واقعاً؟میخوای بهش ماهیگیری یاد بدی؟
سری به نشانهی تأیید تکان داد :
-آره.بهم گفت شنا کردن هم بلد نیست.قراره توی این هفته برای چند ساعت یه قایق اجاره کنم.میخوام بهش ماهیگیری و شنا یاد بدم.بالاخره یه مرد باید شنا کردن توی دریا رو خیلی خوب بلد باشه.سرهات رو برای آینده آماده میکنم.میخوام یه مرد تحویل جامعه بدم.
چشم غرهای رفتم و لبخندم را پنهان کردم :
-باز ماجراهای "یه مــرد" شروع شد.
بی صدا خندید.
با چشمانی که از عشق لبریز بود، به صورتش خیره شدم :
-قبلاً هم بهت گفته بودم.تو آدم خیلی خوبی هستی!
لبخند عمیقی زد و بی آنکه پلک بزند، به چهرهام خیره ماند.
-چیز.میشه سر فرصت منو با سرهات آشنا کنی؟اون منو میشناسه اما من نمیشناسمش.
ابروهایش را با تعجب بالا انداخت :
-واقعاً؟واقعاً دوست داری باهاش آشنا بشی؟
-آره.دوست دارم باهاش آشنا بشم...
به صحبتم با لحنی شیطنتآمیز ادامه دادم :
-دلم میخواد برای اینکه این همه سال یواشکی ازم عکس گرفت و تعقیبم کرد،یکی بزنم زیر گوشش.
خندید :
-بیچاره؛گناه داره.
ابروهایم را با شیطنت بالا انداختم :
-یعنی...درست میگی.گناه داره.سرهات که تقصیری نداره.باید بزنم زیر گوش کسی که به سرهات امر و نهی میکرد.
لبخندی زد و با لحن شیطنت آمیزی گفت :
-والا شما هر وقت اراده کنی میتونی بزنی زیر گوش کسی که به سرهات امر و نهی میکرد.
چشم غرهای رفتم و بیصدا خندیدم :
-مالاکاس!
@yaz_beni
224
'پارت دویست و چهاردم'
سرم را بالا گرفتم، به چهرهاش که در پس آن احساسات عجیبی میرقصید، خیره شدم :
-اوهوم!خیلی قشنگ میخندی...میدونی؛وقتی تو میخندی منم دلم میخواد بخندم.یعنی چطوری بگم،توی لبخندت یه چیز عجیبی هست.یه چیز خاصی.یعنی چیز؛آره دیگه.قشنگ میخندی،خیلی قشنگ میخندی!
لبخندی زد. همانطوری که نشسته بود، با حرکتی آرام خودش را جا به جا کرد و به من نزدیک شد. دستش را دراز کرد و موهایم را پشت گوشم زد :
-اما به نظر من،تو خیلی قشنگ میخندی!
در چشمانش غرق شده بودم.
آن نگاه نافذ و عاشقانهاش را روی تک تک جزئیات چهرهام چرخاند و پس از گذر چند ثانیه، با لحنی لبریز از احساس گفت :
"Sen gülünce
Mevsimler açar gülüşünde
Ebemkuşağı oynaşır
Portakal bahçesi gözlerinde
Çiçekler el ele tutuşur
Kelebekler yüreğimde uçuşur
Sen gülünce
Gülüşünden bir çağlayan kopar ki
Dağ, taş seyre durur
Maviye boyanır gülüşün
Yüreğim kabarır okyanus olur
Yüreğinden yüreğime gülüşün
Irmak ırmak dökülür
Sen gülünce
Mevsim yaz olur
Yıldızlar kayar saçlarından
İki dağın arasından gözlerin doğar
Dünya karanlıktan kurtulur
Denizlerde yakamozlar oluşur
Çiçekler selama durur
Sen gülünce
Gülüşünde ay doğar, gül sararır
Yüreğimin bozkırlarında
Çağlayanlar oluşur
Süslenir bir gelin gibi duygularım
Kuş olur kanatlanır
Çağla mevsiminde umutlarım
Darağacına çekilir bütün kötü huylarım"
"وقتی میخندی، فصلها در خندهات شکوفه میدهند
رنگینکمان در آن بازی میکند
در چشمانت باغ پرتقال است
گلها دست در دست هم میگذارند و پروانهها در دلم پرواز میکنند
وقتی میخندی، از خندهات آبشاری برمیخیزد که کوه و سنگ به تماشایش مینشینند
خندهات به رنگ آبی در میآید
دلم به تلاطم میافتد و اقیانوس میشود
خندهات از قلبِ تو به قلبِ من، رود رود سرازیر میشود
وقتی میخندی، فصل، تابستان میشود
ستارهها از میان موهایت سُر میخورند
از میان دو کوه، چشمانت طلوع میکند
دنیا از بندِ تاریکی رهایی مییابد
در دریاها، رقصِ نور پدید میآید
گلها به احترام میایستند
وقتی میخندی، در خندهات ماه میتابد، گل رنگ میبازد
در دشتهای بی آب و علف دلِ من، آبشارها جاری میشوند
احساساتم آراسته میشوند
پرنده میشوند و بال میگشایند
در فصل رویش امیدهایم، تمام خویهای بدم را به دار میآویزند"
لبخندی حقیقی و عمیق روی لبانم نشست و سرم را پایین انداختم. عشق، تپشهای قلبم را به تپشهایی عاشقانه مبدل کرد.
سرم را بالا گرفتم و به صورتش نگاه کردم :
-تو رسماً آقای شاعر شدی!همش داری شعر میخونی.من نمیدونستم تو انقدر به ادبیات علاقه داری.
نفس عمیقی کشید و به نقطهای نامعلوم خیره شد :
-در اصل من به ادبیات علاقهای نداشتم.توی مدرسه از زنگ ادبیات متنفر بودم.نمرههامم زیاد خوب نبود.انشاءهای خوبی هم نمینوشتم.از شعر خوندن خوشم نمیومد...به نظرم ادبیات برای آدمهای احساساتی بود.به نظرم آدمهای احساساتی سراغ شعر و شاعری و نویسندگی میرفتن...من خودمو هیچوقت آدم احساساتیای ندیدم.یعنی نمیدونم.به نظرم آدمی که احساساتش به منطقش غلبه میکنه،ضعیفه.خیلی ضعیفه.منم هیچوقت نخواستم ضعیف باشم،هیچوقت!تا اینکه...
چشمانش را به چهرهی من دوخت و نگاهش رنگِ غم گرفت :
-تا اینکه تو این سالهای اخیر،برای کمتر به خاطر آوردن،رفتم سراغ ادبیات!
-نفهمیدم.برای کمتر به خاطر آوردن؟
-وقتی کتاب میخونی.وقتی رمان میخونی،شعر میخونی.وقتی این چیزا رو میخونی،توی یه دنیای دیگهای غرق میشی.من تو این سالهای اخیر،رمانهای زیادی خوندم.رمانهای خیلی قدیمی.با این هدف که توی یه دنیای دیگهای غرق بشم.با این هدف رفتم سراغ ادبیات تا زندگیِ واقعی رو فراموش کنم.با زندگی آدمهای توی داستان آشنا بشم.سرگذشتهای متفاوتی رو بخونم.فکرم رو درگیر اونا بکنم.برای مدت زمان کوتاهی هم که شده کمتر به خودم و گذشتهام فکر کنم.کمتر به...
حرفش را قطع کردم و با لحنی غمزده گفتم :
-کمتر به من فکر کنی!
@yaz_beni
224
'پارت دویست و سیزدهم'
دستهایم را میان شنها فرو بردم و چنگ زدم. حسِ خنکی و نرمیِ شنها تمام وجودم را فرا گرفت و سرم را به سمت موجهای رقصان دریا چرخاندم :
-دریا توی شب خیلی عجیب نیست؟یعنی نمیدونم چطور بگم...انگار هم خیلی قشنگه،هم خیلی ترسناکه!
صدایش آرام بود :
-نمیدونم.دریا برای من هیچوقت ترسناک نبوده.
همچنان به تاریکیِ بیانتهای دریا خیره بودم و در ذهنم به طور همزمان به هزاران چیز میاندیشیدم. با شنیدن صدای ناگهانی کلیک عکس، رشتهی افکارم پاره شد. با اخمی از سر تعجب، سرم را به طرف اوروچ چرخاندم. دقیقاً روبهروی من نشسته بود؛ گوشیاش را بالا گرفته بود و از من عکس میگرفت.
-اوروچ چیکار میکنی؟ازم عکس نگیر.من الان قیافهام خیلی بده.زشتم.چون گریه کردم همهی آرایشم پاک شد.
اخمی کرد، گوشی را کمی پایین آورد و برای چند ثانیه با همان نگاه نافذش به من خیره شد :
-همچین چیزی ممکنه النی؟تو هیچوقت زشت نیستی؛هیچوقت.تو در هر حالتی زیبایی.
با هر کلمهای که به زبان میآورد، عشقِ محضی که نسبت به من داشت را بیپروا ابراز میکرد. ناخودآگاه لبخندی روی لبهایم نشست و درست در همان لحظه، صدایِ کلیک آمد و او تصویری دیگر از من ثبت کرد.
-صبر کن.موهام خیلی بهم ریختهست.صبر کن مرتبشون کنم.
همین که شروع به جمع کردن و مرتب کردن موهایم کردم، دوباره صدایِ کلیک بلند شد. با کلافگیِ شیرینی به او نگاه کردم :
-اوروچ!بهت گفتم صبر کن بذار موهام رو درست کنم.
لبخند شیطنتآمیزی زد :
-نمیخوام صبر کنم.میخوام هی عکس بگیرم.
لبخندی زدم و با بازیگوشی گفتم :
-باشه پس.بگیر.
از همان لحظه، شروع کردم به درآوردن اداهای عجیب و غریب. ژستهای بامزه میگرفتم، ناگهان اخم میکردم، یا با صدای بلند میخندیدم. صدایِ کلیک در هر دو ثانیه یکبار تکرار میشد و اوروچ هیچ لحظهای از شیطنتهای من را از دست نمیداد. میدیدم که چطور چشمانش پشت صفحهی گوشی، از فرط عشق، برق میزد.
دستم را به سمت لنز دوربین دراز کردم :
-بسه!دیگه عکس نگیر.خیلی عکس گرفتی.
دوباره در همین لحظه صدای کلیک بلند شد و بعد با لحنی کاملاً جدی گفت :
-باشه.دیگه نمیگیرم.
به محض اینکه دستم را پایین آوردم، دوباره صدایِ کلیک در سکوت پیچید.
با لحنی معترض نامش را صدا زدم :
-اوروچ!
یک آن، لبخند از صورتش محو شد و اخمی روی پیشانیاش نشست. گوشی را کنار گذاشت. کت چرمش را درآورد و آن را به سمتم گرفت :
-اینو بذار روی پاهات.
ابروهایم را با شیطنت بالا انداختم :
-چرا؟
-چیز.نمیخوام سرما بخوری.اینجا باد میزنه.هوا عجیب و غریبه.
تمام خطوط چهرهام را با تمسخر جمع کردم. کت را از دستش گرفتم و آن را بیهدف روی پایم انداختم :
-باز شروع کرد!آره آره.تو فقط به فکر اینی من سرما نخورم.همش پشت بهانههای چرت و پرتت قایم میشی!
نفسی از سر کلافگی کشید و چیزی نگفت.
دوباره گوشیاش را بالا آورد تا عکس بگیرد، اما وقتی نگاهش با پاهایم تلاقی کرد، پلکهایش را با غیظ روی هم فشرد :
-النی!این چیه الان؟کت رو درست بذار روی پاهات.
لبهایم را با شیطنت جمع کردم و عمداً به کت دست نزدم. با دیدن میمیک صورتم، نتوانست لبخندش را پنهان کند و صدایِ کلیک عکس بلند شد. گوشی را کنار گذاشت. اخمی کرد؛ سعی میکرد خودش را جدی نشان دهد. جلو آمد و با دقت کت را روی پاهایم مرتب کرد؛ طوری که دیگر هیچ اثری از ران پاهایم مشخص نبود.
چشم غرهای رفتم و لبخند زدم.
به سمت کیفم خم شدم، زیپش را باز کردم و گوشیام را بیرون کشیدم :
-صبر کن.منم میخوام ازت عکس بگیرم.
تعجب کرد :
-از من؟
-آره!
گوشی را بالا گرفتم و از پشت صفحه، به چهرهی مردی خیره شدم که تمام هستیام بود :
-بخند!
اخمی کرد :
-چیز خندهداری نمیبینم.
گوشی را کمی پایین آوردم و با غیظی ساختگی، به صورتش خیره شدم :
-اوروچ!گفتم بخند.
دستهایش را به نشانهی تسلیم بالا گرفت و در همین لحظه، گوشهی لبش از فرط شیطنت و خندهای که در گلویش حبس بود، لرزید :
-یعنی...چون خیلی ازت میترسم،باشه.باشه میخندم!
خندید و من زیباترین و تماشاییترین تصویر زندگیام را ثبت کردم. چند ثانیه به عکسی که از او گرفته بودم، خیره شدم و ناخودآگاه لبخند زدم. همانطوری که به عکس نگاه میکردم، گفتم :
-خیلی قشنگ میخندی!
با تعجب گفت :
-من؟
@yaz_beni
224
'پارت دویست و دوازدهم'
همانطوری که در آغوشش بودم و سرم به سینهاش چسبیده بود، لبخند ناخودآگاهی روی لبانم نشست. چشمانم را باز کردم و با لحن شیطنتآمیزی گفتم :
-هیچوقت فکرش رو نمیکردم وسط یه کوچهی عجیب و غریب همو برای اولین بار ببوسیم.
فوراً من را از آغوشِ خودش جدا کرد. اخمی کرد و شیطنت در پس چشمانش غوغا کرد :
-یه دقیقه یه دقیقه.تو به بوسیدنِ من خیلی فکر میکردی؟در مورد زمان و مکانش خیالپردازی میکردی؟خیلی دلت میخواست منو ببوسی؟
سرم را کمی خم کردم؛ با غیظ نگاهش کردم و با تحکم گفتم :
-اوروچ!پررو بازی در نیار!
لبهایش را روی هم فشرد تا جلوی خندهاش را بگیرد. دستهایش را به نشانهی تسلیم بالا گرفت و با شیطنت گفت :
-باشه باشه!ببخشید.اونطوری نگاه نکن،میترسم!
چشم غرهای رفتم.
-فقط یه چیزی...تو هر چی دلت میخواد به من میگی.هیچ حد و مرزی نداری.اصلاً حرفت رو سبک سنگین نمیکنی.اونوقت من یه شوخی کوچیک میکنم،یه حرف کوچیک میزنم به من میگی بی تربیت.به من میگی پرروبازی در نیار.یعنی به نظرم تو بشین یکم به این موضوع فکر کن.بشین یکم به حرفها و کارای خودت فکر کن.
تکانی به شانههایم دادم و در کمال آرامش و خونسردی گفتم :
-چه ربطی داره؟من با تو فرق دارم.
ابروهایش را بالا انداخت :
-ببین ببین.فرق داری؟چه فرقی؟لابد چون من مردم و تو زنی.این دیگه تبعیض جنسیتیه!من اصلاً از این چیزا خوشم نمیاد،اصلاً!
چشمهایم را ریز کردم :
-تو داری ادای منو درمیاری؟
لبهایش را با حالت تمسخرآمیزی جمع کرد :
-یعنی...شاید!
-اصلاً بامزه نیستی!
شانههایش را بالا انداخت و بیصدا خندید.
دستش را به سمتم دراز کرد :
-بیا!بریم.
دستش را گرفتم و انگشتانم را در میان انگشتانش قفل کردم :
-بریم!فقط چیز.میشه پیاده بریم ساحل؟نزدیکه بهمون دیگه.با ماشین نریم.
اخمی کرد :
-بریم ساحل؟مطمئنی؟من فکر کردم میخوای بری خونه.آخه حالت خوب نیست.به نظرم من برسونمت خونه.برو استراحت کن.
سری به نشانهی منفی تکان دادم :
-حالم خوبه.بریم ساحل.
لبخندی زد :
-باشه!هر طور که تو بخوای.
-چیز.من کیفم رو توی ماشین جا گذاشتم.اول بریم کیفم رو بگیریم.
-باشه!
همانطور که دستهای یکدیگر را محکم گرفته بودیم، از کوچهها گذشتیم و به ماشین رسیدیم.
کیفم را از روی صندلی شاگرد برداشت و بدون هیچ حرفی، آن را روی دوش خودش گذاشت. بی اختیار لبخندی زدم. در را بست و ماشین را قفل کرد. کنارم ایستاد؛ دست راستش را از پشتم رد کرد و روی شانهام گذاشت. من را با حرکتی آرام به سمت خودش کشید و سرم به شانهاش مماس شد. بوسهای عمیق و آرام بر موهایم زد :
-بریم!
لبخندی زدم و دستش را که روی شانهام بود، گرفتم. کنار هم، چسبیده به هم، راه میرفتیم. پیادهرو شلوغ بود؛ آدمها از کنارمان رد میشدند و بوقِ ماشینهای خیابان اصلی، ریتم آرامی که در ذهن داشتم را بههم میزد. وقتی به ساحل رسیدیم، همهمهی شهر پشت سرمان جا ماند. اینجا سکوت سنگینی حکمفرما بود که فقط با صدای برخورد موجهای ساحل شکسته میشد. دریا یک گسترهی تاریک و آرام بود که نور چراغهای اطراف روی سطح آن میلغزید.
ساحل تقریباً خلوت بود. فقط چند نفر در دوردست دیده میشدند؛ آدمهایی که در تاریکی ساحل قدم میزدند و در دنیای خودشان غرق بودند. اینجا، در این سکوت سنگین، حس سنگینیِ دست اوروچ روی شانهام یادم میآورد که من در این سیاهی، تنها نیستم.
پیش از آنکه پایمان به شن و ماسهها برسد، ایستادم و گفتم :
-صبر کن...بذار کفشهام رو دربیارم.نمیتونم با این پاشنهها راه برم.
دستش را از روی شانهام برداشت و خودش را کمی عقب کشید. با لحنی مضطرب گفت :
-کفشهات رو در نیار.شیشه میره تو پات.
بازویش را تکیهگاه کردم و با بیخیالی، کفشم را درآوردم :
-چیزی نمیشه.نگران نباش.چون یکبار شیشه پام رو برید،دلیل نمیشه بازم ببره.
وقتی کفشهایم را درآوردم، اوروچ خم شد و آنها را از روی زمین برداشت. لبخند زدم و بازویش را گرفتم. قدم به قدم روی شنهای خنک پیش میرفتیم. هیچ مانعی میان پاهای برهنهام و ساحل نبود. با هر قدم، ماسههای نمناک و سرد، میان انگشتان پایم میلغزید و لرزشی از قلقلک را تا ساق پاهایم بالا میبرد. در حالی که من غرق در لمس ماسهها بودم، اوروچ در دنیای دیگری بود. نگاه تیزبینش روی هر ذره از شن و ماسهها سنگینی میکرد. انگار میخواست مطمئن شود هیچ شیشهی شکسته یا ذرهی برّندهای قرار نیست راه آسیب رساندن به من را پیدا کند.
-اینجا بشینیم؟
اوروچ در سکوت، به نشانهی موافقت سر تکان داد. در گوشهای آرام، درست در نزدیکی جایی که موجها با ملایمت به ساحل میرسیدند، روی شنها نشستم. او هم کیف و کفشهایم را روی زمین گذاشت و در کنارم، نشست.
@yaz_beni
224
Repost from |🌊nasıp🦢|
2:24
در واقع واقعاً قوی ترین دارویی که برای یک انسان وجود داره یه انسان دیگه است گفتم که، یه وقتایی هم بحثِ نیازه یه چی مثِ غذا درواقع، مُرده بودم جونم شدی دوا و درمونم شدی گُم و گور شده بودم، اومدی فرمونم شدی راهو نشون دادی دوباره با مشکلا بود هر طوری تو سر و سامونم شدی و در واقع، گرمایِ خونم تویی روحم تویی مهربونی معرفت، قشنگی، همشون رو هم تویی در واقع، من اگه یه آرزو داشته باشم اونم توییمیتونیم این ورس رو از زبون اروچ برای النی گوش کنیم 🥺
224
Repost from |🌊nasıp🦢|
الان که داشتم برای بار سوم این پارت و میخوندم یاد امیر تتلو افتادم که میگه ؛
در واقع قوی ترین دارویی که برای یک انسان وجود داره یه انسان دیگه ست 🙂
