~Yaz beni~
Ir al canal en Telegram
Sen kalem ol, ben de kâğıt 🧭[فنفیک "قطبنمای قلبم" در حال تایپ...]🫀 بات پیامهای ناشناس : @yazbenibot
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
226
Suscriptores
+224 horas
+167 días
+1630 días
Archivo de publicaciones
227
'پارت شصت و یکم'
پس از گذر چند ثانیه گفتم :
-کسی من رو ناراحت نکرده،در اصل من یکی رو ناراحت کردم.استاد فیرات رو ناراحت کردم.خیلی ناراحتش کردم.قلبش رو شکستم.
-استاد فیرات؟چرا؟مگه بهش چی گفتی؟
-حرف هایی زدم که نباید می زدم.در مورد همسرش یه چیزهایی گفتم.ازم نپرس چی،چون خجالت میکشم به زبون بیارم.
دست راستش را به صورتم نزدیک کرد تا موهایی که بر روی صورتم ریخته شده بود را کنار بزند اما در آخرین لحظه پشیمان شد؛ دستش را مشت کرد و عقب کشید.
اندکی مکث کرد و گفت :
-استاد فیرات از منم خیلی ناراحته.منم خیلی ناراحتش کردم.دیروز رفتم اتاقش که بهش بگم میخوام اینجا کار کنم.بهم گفت نمیشه تو استعفا داده بودی.کارهای اداریش انجام شده.گفتم استاد شما میتونین یه کاریش کنین.میتونین کمکم کنین.گفت پس لابد نمیخوام کاریش کنم؛دلم نمیخواد کمکت کنم.بعدم الکی گفت مریض دارم برو از اتاقم بیرون.
به صورت آشفته اش نگاه کردم :
-پس چطوری استخدام شدی؟چطوری داری اینجا کار میکنی؟
-یکی دو نفر رو تو منابع انسانی میشناسم.اونا بهم کمک کردن.یکم برام پارتی بازی کردن.از روی سیستم درخواست استعفام رو حذف کردن.یعنی استاد فیرات خیلی جدی بود.واقعاً کمکم نکرد.اگه خودم آشنا نداشتم،نمیتونستم دوباره اینجا کار کنم.
-پس تو هم استاد فیرات رو ناراحت کردی.بهش چی گفتی که انقدر ازت ناراحت و عصبانیه؟
چشمانش خندید؛ برق شیطنت را در پس نگاهش می دیدم :
-حرف هایی زدم که نباید می زدم.ازم نپرس چی،چون خجالت میکشم به زبون بیارم.
اخمی کردم و لبخندم را پنهان کردم :
-تو داری ادای من رو در میاری؟
شانه هایش را بالا انداخت و به نقطه مقابلش خیره شد :
-شاید!
هر دو به نقطه ای نامعلوم از حیاط خیره شدیم و سکوت کردیم.
پس از گذر دقایق کوتاهی، سکوت را درهم شکست :
-استاد فیرات خیلی حق به گردنم داره.همیشه با من طوری برخورد کرد که انگار واقعاً پسرشم.من نمک نشناس بودم.چشمهام رو بستم و همهی خوبی ها و کمکهاش رو نادیده گرفتم.اون شبی که داشتم میرفتم ازمیر و تو اومدی فرودگاه؛بهش زنگ زدم و خیلی بد باهاش حرف زدم.بس نبود؛وقتی اومدی ازمیر و از پیشم رفتی.دوباره بهش زنگ زدم.خیلی باهاش بد حرف زدم.خیلی.صدام رو براش بالا بردم.از اینکه آدرس خونم رو بهت داده بود و اجازه داد بیای ازمیر و جلوت رو نگرفت،خیلی ازش عصبانی بودم.حرفهای خیلی بدی بهش زدم.خیلی ناراحتش کردم!
تلفیقی از خشم و درد به صورتش نقش و نگار داده بود. سرش را به طرفم گرفت و به صورتم نگاه کرد :
-ما آدمها چقدر ترسناکیم.چطوری میتونیم با عزیزترین آدمهای زندگیمون این کارو کنیم؟من چطوری تونستم اون حرفها رو به استاد فیرات بزنم؟بهش گفتم همسرت به خاطر بی مسئولیتی تو مرد.بهش گفتم بی مسئولیت.بهش گفتم تو از اعتماد من سواستفاده کردی.تو آدم قابل اعتمادی نیستی.تو رازدار خوبی نیستی.تو همه چیز رو خراب کردی.به خاطر تو،من النی رو خیلی ناراحت کردم.اگه تو همه چیز رو بهش نمیگفتی،اون دختر انقدر عذاب نمی کشید.خیلی حرفهای بدی بهش زدم.حرفهای سنگینی زدم!
پوزخندی دردآگین زد و ادامه داد :
-ما آدمها همینیم دیگه.راحت ترین کار همینه؛بقیه رو مقصر دونستن.اشتباهات خودمون رو نادیده میگیریم.فقط بقیه رو مقصر میدونیم.خودمون رو مُحق میدونیم.همیشه طرف مقابلمون رو مقصر جلوه میدیم.من یه نگاه به خودم و اشتباهاتم ننداختم.همه کاسه و کوزهها رو سر استاد فیرات شکستم.فقط اون رو مقصر دونستم.اون هیچ تقصیری نداشت که.اون مگه جز خوبی در حق من چیکار کرد!؟
@yaz_beni
227
'پارت شصتم'
همان طوری که سرم پایین بود، گفتم :
-باشه.در این باره نمیتونم چیزی بگم چون حق با شماست.فقط...
سرم را بالا گرفتم و با شرمندگی به صورتش نگاه کردم :
-من اون روز شما رو خیلی ناراحت کردم.شما حق دارین از من ناراحت باشین.حق دارین من رو تنبیه کنین.من اون روز حرفهایی زدم که نباید می زدم.موضوع رو به جای بی ربطی کشوندم.موضوع هیچ ربطی به رابطهی شما و همسرتون نداشت.من صرفاً به خاطر اینکه ناراحتتون کنم،هرچیزی که به ذهنم می رسید رو به زبون آوردم.
به نقطه ای ثابت از میز کارش نگاه میکرد و ساکت بود.
-استاد شما برای من خیلی عزیز و محترماید.همیشه از من حمایت کردین.به من توی ارتقای نیکو کمک کردین.خیلی حق به گردنم دارین.هر چقدر ازتون بابت کمکهایی که تا به امروز به من کردین تشکر کنم،کمه.واقعاً ازتون معذرت میخوام.امیدوارم بتونید من رو بابت حرفهای اون روزم ببخشید.
جز سکوت جوابی دریافت نکردم.
خودکارش را به دست گرفت و پس از گذر چند ثانیه، به من نگاه کرد :
-دکتر النی مریض دارم.ممنون میشم اگر کار دیگه ای نداری از اتاقم بری بیرون.
لبخندی تلخ زدم و با ناراحتی سری تکان دادم :
-روزتون بخیر استاد!
از اتاق خارج شدم و بیسبب در راهروهای بیمارستان قدم زدم. من انتظار این برخورد دکتر فیرات را داشتم. من به او از بزرگترین نقطه ضعفش ضربه زدم. در این مدت به خوبی از عشق بی کران او نسبت به همسرش، آگاه بودم. از مرگ همسرش، هفت سال می گذشت و عشق او در این سالها ذره ای کم نشده بود. گاه از خود میترسیدم. گاه از انسانیت میترسیدم. ما انسانها میتوانستیم دست به هر کاری بزنیم و حتی خود را غافلگیر کنیم. ما انسانها میتوانستیم روزی بر روی مرزهایی پا بگذاریم که هرگز فکرش را نمیکردیم.
نفهمیدم چطوری اما خود را به حیاط پشتی عظیم بیمارستان رسانده بودم. بر روی نیمکت چوبی نشستم و کلاف هزارتوی افکارم در هم پیچیده شد. چقدر زندگی سخت بود! چقدر همه چیز بی رحمانه پیش میرفت. چقدر آدمها باید برای لحظه ای شاد زیستن، تلاش می کردند. گاه باید تمام زندگی ات را تلاش می کردی اما نمی رسیدی. چقدر مفهوم زندگی پوچ بود. در این ویرانه، آبادی ساختن پوچ بود. زندگی، انسان ها را تا مرز جنون پیش میبرد. هر روز با خود میگفتی دیگر هیچ امیدی در دست ندارم اما باز هم زندگی می کردی. باز هم نفس می کشیدی. انسان ها از ناامیدی دم می زنند اما در حقیقت، تا آخرین نفس، تکه ای امید با خود حمل می کنند. امید به معجزهای که در ثانیه های آخر، جهنم را به بهشت مبدل می کند. ما آدمها چقدر برای پوچ زندگی می کردیم!
-چرا ناراحتی؟
با شنیدن صدای آرامش بخش او، ریسمان افکارم قطع شد. اوروچ بود. در کنارم بر روی نیمکت نشست و به صورتم خیره شد. در لحظه، تمامی غمهایم را از یاد بردم. دیدن او، آرامش را به وجودم تزریق کرده بود. خوشحالی عجیبی را در پس سلولهایم حس می کردم. او نرفته بود. من را رها نکرده بود. اینجا بود؛ درست کنار من!
نگاهم را از او دزدیدم :
-ناراحت نیستم.
به صورتم خیره بود و حتی پلک هم نمی زد. سنگینی نگاه نافذش برایم قابل لمس بود.
-ناراحتی.خیلی هم ناراحتی.کی ناراحتت کرده؟بگو برم ناراحتش کنم.
در قلبم، جوش و خروشی شکل گرفت. اشک در چشمانم حلقه زد و به صورتش نگاه کردم :
-میتونی خودت رو ناراحت کنی؟
زهرخندی زد؛ زهرخندی که روح زخمی اش را آشکار می کرد :
-یعنی من ناراحتت کردم؟به خاطر من ناراحتی؟
چشمانم را به نقطهی مقابلم دوختم و سکوت کردم.
-پس واقعاً من ناراحتت کردم.باشه؛اشکال نداره.خودم رو ناراحت میکنم.از پس این کار خیلی خوب برمیام.به خاطر اینکه ناراحتت کردم،جگر خودم رو میسوزونم.نگران نباش.
نفسم را با حرص بیرون دادم و به چشمانش نگاه کردم؛ همان چشمانی که تمامی غمهای دنیا را در خود جا می داد :
-لازم نکرده.بشین سرجات.تا به امروز خودت رو زیاد ناراحت کردی.دیگه حق نداری خودت رو ناراحت کنی!
رنگ چهره اش تغییر کرد. عشق به چهره اش دوید. لبخندی زد و سکوت کرد. میتوانستم ساعتها به تماشای این لبخند دلفریب بنشینم.
@yaz_beni
227
'پارت پنجاه و نهم'
مقابل اتاق دکتر فیرات ایستادم و تمامی صحبتهای آن روز، در سرم پیچید.
"نتونستین زینب رو نجات بدین.جون کلی آدم رو تا به امروز نجات دادین اما جون زینب رو نتونستین نجات بدین."
"با نجات رابطه ما،یکم از عذابتون کم میکردین.میرفتین پیش زینب و بهش میگفتین ببین سرنوشت من و تو رو خیلی زود از هم جدا کرد اما من دوتا عاشق دیگه رو به هم رسوندم."
"شما به فکر خودتون بودین.به فکر درد خودتون بودین.نه واقعاً من و احساساتِ من رو دیدین،نه اوروچ و احساساتِ اوروچ رو."
ناخودآگاه اشک در چشمانم حلقه زد و چنگی به روپوش سفیدم زدم.
-دکتر النی!با استاد فیرات کاری دارین؟
سرم را برگرداندم و به پرستار ارشد بخش جراحی، نگاهی انداختم :
-چیز.آره.استاد فیرات تو اتاقشه؟
سری تکان داد :
-صبح یه مریض داشتن،رفتن اتاق عمل ولی یک ساعت پیش جراحی تموم شد.فکر میکنم الان دیگه باید تو اتاقشون باشن.
از پرستار تشکری کردم و پس از مکثی یک دقیقه ای، تقه ای به در اتاق زدم.
-بیا!
تشویش غریبی در رگهایم حرکت می کرد. عذاب وجدان گریبان گیرم شده بود و خجالت می کشیدم.
وارد اتاق شدم و لبخندی زدم :
-سلام استاد.خسته نباشید!
از زیر عینک، نگاهی به من انداخت و با لحنی سرد گفت :
-سلام دکتر النی!
پشیمان بودم؛ از گفتن آن حرفهای زهرآلود پشیمان بودم. اما پشیمانی سودی نداشت. پشیمانی، مرهمی بر روی زخمِ کلماتِ گفته شده، نبود. کلماتی که از دهان خارج میشدند، تیرهایی بودند که از کمان رها می شدند و کار را تمام می کردند. رد زخمِ کلمات تا ابد بر جان آدمها حک می شد و با آنها باقی می ماند. کلمات بیشتر از گلولهها جان میگرفتند!
-استاد من برای بیمار اتاق هفتصد و بیست و سه اومدم.همون بیماری که قرار بود با نیکو روی پرونده اش کار کنیم.بیماری که تو ناحیه پینهآل مغزی،تومور داشت.
بیآنکه به صورتم نگاهی کند، پروندههای روی میز را مرتب کرد :
-تو رو از این پرونده گذاشتم کنار.
انگار کسی سطلی از یخ را بی هوا روی ستون فقراتم خالی کرد؛ سرمایی تیز و ناگهانی که از پس گردنم آغاز شد و تا نوک انگشتان پاهایم دوید.
-چی؟
عینکش را بر روی میز قرار داد و به من نگاه کرد :
-داشتم فکر میکردم اشتباهه با یه متخصص قلب و عروق روی همچین پرونده ای کار کنم.هر چقدر هم به علوم اعصاب علاقه مند باشی،تخصصت چیز دیگه ایه.میخوام با دکتر سلین روی این پرونده کار کنم.
-اما استاد من برای این پرونده خیلی تلاش کردم.چند تا مقاله خوندم.خیلی تحقیق کردم.من بهتون گفته بودم در آینده تخصص مغز و اعصاب هم میگیرم.شما تا حالا توی این موضوع اشتباهی از من دیدین؟من تخصصم چیز دیگه ایه اما تا به امروز چندتا از تومورهای مغزی سخت رو تشخیص دادم.با خودتون همکاری کردم.مثلاً یه بیمار بود "لیلا کیلیچ" تومورش رو من تشخیص دادم.دکتر کنان متوجه نشده بود،داشت مریض رو همینطوری مرخص میکرد.
اخمی کرد و چندین ثانیه به صورتم خیره شد :
-من آلزایمر ندارم.خوب یادمه کدوم تومورها رو تشخیص دادی.اما این کار از اول اشتباه بود.من بهت زیادی آزادی عمل دادم.کجا دیدی متخصص قلب و عروق،توی پرونده های بیماری های مغز و اعصاب دخالت کنه؟خلاف قوانینه.تو اگه انقدر دوست داشتی در این حیطه کار کنی،باید تخصص مغز و اعصاب میگرفتی،من که بهت خیلی گفتم اما تو گوش ندادی.اصرار داشتی تخصص قلب و عروق بگیری.
به بغض نهفته در گلویم توجه ای نکردم و اخمی کردم :
-استاد شما با من قهرین مگه نه؟به همین خاطر من رو از این پرونده گذاشتین کنار.میدونستین چقدر برای این پرونده هیجان دارم.دیدین چقدر به خاطرش تحقیق کردم.حتی به من گفته بودین میتونم به عنوان یکی از دستیارهاتون توی جراحی شرکت کنم.دارین من رو تنبیه میکنین مگه نه؟
نفس عمیقی کشید و صورتش به خشمی آرام آغشته شد :
-مگه من بچه ام که باهات قهر کنم؟چه تنبیهی؟میفهمی داری چی میگی؟
سرم را پایین انداختم و سکوت کردم.
-تو متخصص قلب و عروقی.خلاف قوانینه که با هم دیگه روی بیماری که تومور مغزی داره،کار کنیم.از اول این کار اشتباه بود.تازه به اشتباهم پی بردم.دکتر سلین متخصص مغز و اعصابه.بهترین انتخاب اونه.هر موقع تخصص مغز و اعصاب گرفتی میتونی اظهار نظر کنی؛اون موقع بیا تا با هم روی همچین پرونده هایی کار کنیم.
@yaz_beni
227
'پارت پنجاه و هشتم'
سری تکان داد :
-با خودم گفتم وقتی اوروچ بعد از پنج سال سر راهت قرار گرفت،این تصادفی نیست.توی تقدیر همدیگه نوشته شدین.خواستم احساسات واقعیت رو ببینی.شاید تو حرفی نزنی اما من غمت رو میبینم و حس میکنم!
بوسه ای بر گونه اش زدم و وجودم سرشار از محبت شد :
-نیلوفر!تو خیلی آدم خوبی هستی.دوستِ خیلی خوبی هستی.خیلی خوش شانسم که تو رو دارم.من مطمئنم در آینده مادر خیلی خوبی برای بچههات میشی.
لبخندی که بر لب داشت کمرنگ شد و شک نداشتم در این لحظات به یاد مادری افتاده است که هیچ تصویری از او نداشت. به یاد یک تصویر مبهم افتاد. او درکی از احساسات مادرانه نداشت و برایش این حس غریب بود. او فرزندی بود که هیچگاه محبت مادرانه را لمس نکرد.
لبخند شیطنتآمیزی زدم تا شاید این غم را از او دور کنم :
-صبر کن ببینم.اصلاً شما چرا دست به کار نمیشین؟تو و علی سه ساله ازدواج کردین.منتظر چی هستین؟من بچه میخوام.میخوام خاله بشم.
خندید و لحنش شیطنت آمیز بود :
-چشم دکتر النی.راستش من و علی منتظر اجازه ی تو بودیم.از امشب برنامه ریزی میکنیم.نه ماه دیگه بچه رو میدیم بغلت.
در حالی که می خندیدم، چشم غره ای رفتم :
-از دست تو.
تقه ای به در اتاقم زده شد و پرستار هراسان وارد شد :
-دکتر النی!فوراً باید بیاین اورژانس.زن،۳۵ساله،چاقو خورد،سمت چپ شکم،حدود پنج سانتی متر زیر دنده.اقدامات اولیه رو استاد فرهاد انجام داد.گفت از این لحظه به بعد مریض شماست.
شتابزده از روی کاناپه بلند شدم :
-الان میام.
نیلوفر نیز از روی کاناپه بلند شد :
-بفرما تحویل بگیر.دیروز خودت رو توی اتاق حبس کردی و مریض ویزیت نکردی.الان استاد فرهاد تلافی میکنه.تا آخر شب اینجا نگهت میداره.همه ی مریضهای اورژانس رو میده به تو.
در حالی که از اتاق خارج می شدم، گفتم :
-نمیتونه بهم زور بگه.بهش این اجازه رو نمیدم.در ضمن برکای برگشته.امشب میخوام شام باهاش برم بیرون.داییش نمیتونه برنامه ی خواهرزاده عزیزش رو خراب کنه.
نیلوفر سوتی زد و همقدم با یکدیگر به سمت اورژانس رفتیم :
-از تو باید ترسید دکتر النی!از برکای به عنوان برگ برنده در مقابل استاد فرهاد استفاده میکنی؟!به نظر من که حرکت زیرکانه ایه.کار خوبی میکنی.
-برای مقابله با آدمهای بد باید مثل خودشون باشی.مثل خودشون فکر کنی.مثل خودشون قدم برداری!
***
از بخش اورژانس خارج شدم که صدای برکای من را متوقف کرد :
-النی!صبر کن.
ایستادم و به سمتش برگشتم.
-برکای!
اخمی کرد و پریشان خاطر بود :
-برای چی بهم نگفتی داییم هفته پیش باهات اونطوری برخورد کرد؟به چه حقی باهات اونطوری برخورد کرد؟تازه ایلول بهم گفت.دارم عقلم رو از دست میدم.
لبخندی ساختگی زدم :
-برکای!اتفاق مهمی نبود.من یه اشتباه کردم و استاد فرهاد بابتش بهم هشدار داد.تو حرفهای ایلول رو باور میکنی؟اون کارش همینه.غیبت کردن و اغراق کردن.
سرش را به چپ و راست تکانی داد :
-نه!ایلول در مورد تو به من دروغ نمیگه.گفت داییم سرت داد زد.حتی اسم یه دکتر رو آورد.گفت اون ازت دفاع کرد.داییم میخواست تو رو بزنه؟
متعجب نگاهش کردم :
-چی؟نه برکای!معلومه که نه!واقعاً همچین چیزی نیست.ایلول بد متوجه شد.آره درسته،استاد فرهاد صداش رو بالا برد اما فقط بهم تذکر داد.بهم هشدار داد.ازم خواست حواسم رو بیشتر جمع کنم.
-نباید تذکر می داد!حق نداشت سرت داد بزنه!
دو طرف بازویش را گرفتم و لبخندی زدم :
-برکای!چیزی نیست.جدی میگم.خودت رو ناراحت نکن.انقدر به حرفهای ایلول گوش نکن.حرفهاش رو باور نکن.ما دکتریم،همچین مسائلی کاملاً طبیعیه.استادهامون حق دارن ما رو بابت اشتباهاتمون سرزنش کنن.ما باید یاد بگیریم زندگی آدمها اصلاً شوخی بردار نیست.
لبخندی تصنعی زد و سری تکان داد :
-باشه اما من بازم با داییم صحبت میکنم.
سکوت کردم و تمایلی به ادامه ی بحث نداشتم.
-من باید برم پیش استاد فیرات.شب میبینمت.
-باشه عزیزم.برو.مراقب خودت باش.شب میبینمت.
@yaz_beni
227
'پارت پنجاه و هفتم'
دستم را نوازش میکرد و به سبب سرگذشت من، غمگین شده بود :
-پنج سال مجبور به تحمل چه چیزهایی که نشدی.همه فکر میکردن النی حالش خیلی خوبه اما تو داشتی از درون میسوختی.دختر تو مجبور بودی برای بابا و مامانت نقش بازی کنی.هرباری که مامانت در مورد اوروچ ازت می پرسید،دیوونه میشدی.حالت بد می شد.مامانت میفهمید تو نتونستی اوروچ رو فراموش کنی و این برای تو همه چیز رو سختتر می کرد.باید به خودت خیلی فشار می آوردی تا بتونی یه طوری متقاعدش کنی.چه دروغهایی که نگفتی.تحمل شنیدن اسم اوروچ رو از زبون بقیه نداشتی.از منم فرار کردی.اجازه ندادی در مورد اوروچ باهات صحبت کنم.همیشه فرار کردی برای اینکه اطرافیانت احساسات واقعیت رو نبینن.به یه جایی رسیدی که برای خودت هم نقش بازی کردی.داشتی بین نفرت و عشق از بین میرفتی.اوروچ اگه روح و روانش آسیب دیده،تو هم دست کمی از اون نداری.تو هم خیلی آسیب دیدی.تو هم خیلی تنها بودی.آدم میتونه اطرافش کلی آدم باشه اما بازم تنها باشه.بازم احساس تنهایی کنه.تنهایی با بود و نبود آدمهای دورت معنی پیدا نمیکنه.احساس تنهایی،خیلی عمیق تر از این حرفهاست!
سکوت کردم. برایم غیرممکن به نظر میرسید؛ نمیتوانستم به خود فکر کنم. من رنجهای معشوقم را فراتر از رنجهای خود میدیدم. او به کمک نیاز داشت.
-به نظرم اوروچ باید بره تراپی.باید براش یه روانشناس خوب پیدا کنم.
پس از شنیدن گفته ام، چندین ثانیه به سقف خیره شد و ناسزایی زیر لب گفت.
-النی!تو میشنوی من چی میگم؟دارم در مورد تو حرف میزنم.باز رسید به اوروچ.باز داره به اوروچ فکر میکنه.میخواد بره تراپی میخواد نره تراپی،به تو چه؟در ضمن پنج ساله همه رو فرستادی تراپی اما خودت نرفتی.تو بیشتر از همه به تراپی و روانشناس نیاز داری.
نفسی عمیق کشیدم :
-جز مامانم کی رو فرستادم تراپی؟بابام که حرف گوش نمیکنه.یه جلسه رفت فقط آبروریزی کرد برگشت.آخه تو برای چی باید توی اولین جلسه تراپی از روانشناست بپرسی چطوری پول ویزیت از گلوتون پایین میره،این پول حرامه،از درد و بدبختی مردم کسب درآمد میکنین.جز شنیدن حرفهاشون هیچ کاری از دستتون برنمیاد.آدم میخواد دردش رو به شما بگه،بهتره به دیوار بگه.وای؛هنوز نمیتونم باور کنم،رسماً با زنه دعوا کرد.
به یکباره با تجدید این خاطره، خندیدیم. نیلوفر در حالی که می خندید، گفت :
-یادم نیار یادم نیار.زنه بهت زنگ زده بود که بابات مشکل داره باید گوشه تیمارستان بخوابه.تو هنگ کرده بودی.نمیدونستی باید چی بگی پشت تلفن.اما به نظرم خوده تراپیست مشکل داشت،وگرنه داداش عادل خیلی خوبه.تو نتونستی تراپیست خوبی براش پیدا کنی.
سری تکان دادم و با لحن تمسخرآمیزی گفتم :
-آره آره.حتماً همینطوره.تو اینطوری حرف بزن تا واقعاً فکر کنه حق با خودشه.برای همین بابام انقدر تو رو دوست داره.زنه روانشناس معروفی بود.آمریکا درس خونده بود.نمیتونم حدس بزنم چه چیزهایی گفت که زنه اینطوری از کوره در رفت.فقط برای اینکه دیگه بهش اصرار نکنم بره تراپی،همچین بازی ای راه انداخت.
ابروهایش را بالا انداخت و ضربه ای به بازویم زد :
-زرنگ!موضوع رو عوض کردی.چرا خودت نمیری تراپی؟پنج ساله دارم بهت میگم برو تراپی اما اصلاً گوش نمیدی.
به نقطه ی مقابلم خیره شدم و بیسبب با گوشه ی روپوش سفیدم، بازی کردم :
-باید با تراپیست صادق باشی.نباید ازش پنهان کاری کنی.باید بتونی همه چیز رو براش تعریف کنی تا اونم بتونه درست تشخیص بده و کمکت کنه.من نمیتونستم.نمیتونستم در مورد اوروچ حرف بزنم.احساس میکردم برای دووم آوردن نیاز دارم احساساتم رو مخفی کنم.یا نمیدونم شاید هم از خودم خجالت می کشیدم.حس میکردم نباید اوروچ رو دوست داشته باشم.شاید از اینکه با وجود همه ی اشتباهاتش،هنوزم دوستش داشتم از خودم خجالت می کشیدم.شاید تحمل شنیدن این سوال تراپیست که هنوزم اوروچ رو دوست داری نداشتم.نمیخواستم اعتراف کنم.نمیخواستم به زبون بیارم.انگار اگه به زبون میاوردم دیگه نمیتونستم جلوی خودم رو بگیرم.انگار اگه به زبون میاوردم،اوروچ رو هنوزم دوست دارم و نمیتونم فراموشش کنم،کنترلم رو از دست می دادم.
چهره اش مغموم شد :
-عزیزدلم!تو برای همین با من درمورد اوروچ حرف نمیزدی.فقط برام درمورد اینکه چطوری بیست سال از زندگیت رو دزدیدن گفتی،از اشتباه اوروچ گفتی.برای همین همش با من جنگیدی تا بهم ثابت کنی،از اوروچ نفرت داری و هیچوقت اون رو نمیبخشی.
-اما تو متوجه همه چیز بودی.وقتی میفهمیدی میخوام از این احساسات فرار کنم،اذیتم نمیکردی.تحت فشارم نمیذاشتی.در مورد اوروچ باهام صحبت نمیکردی.
لبخند بی رمقی زدم و ادامه دادم :
-اما وقتی اوروچ اومد استانبول،منفجر شدی.به هر طنابی چنگ زدی که بهم بفهمونی اوروچ رو دوست دارم و پنج ساله دارم به خاطر این عشق عذاب میکشم.
@yaz_beni
227
'پارت پنجاه و ششم'
***
در اتاق کارم باز شد و نیلوفر در حالی که سینی کوچکی در دست داشت، داخل آمد.
-بفرمایید!صبحانهتون رو آوردم دکتر النی.
لبخند بی رمقی زدم و اخمی کردم :
-نباید در اتاقم رو باز میکردم،اشتباه کردم.باید قفل میموند.چون تو هیچوقت یاد نمیگیری قبل از اومدن،در بزنی.
چشم غره ای رفت؛ سینی غذا را بر روی میز عسلی گذاشت و بر روی کاناپه نشست :
-ساکت شو ببینم.بیا صبحانه بخور.
از پشت میز کارم بلند شدم و در کنارش بر روی کاناپه نشستم. نگاهی به فنجان قهوه، تُست شکلات و موز و اسلایسی از کیک توت فرنگی انداختم و نفسی عمیق کشیدم :
-اشتها ندارم.
اخمی کرد :
-یعنی چی که اشتها ندارم؟از دیروز تا حالا هیچی نخوردی.کل شب خودت رو توی این اتاق حبس کردی.
-میل ندارم نیلوفر.نمیتونم چیزی بخورم.
نفسش را با حرص بیرون داد :
-خدایا دارم از دست این بچه دیوونه میشم.
به صورتم نگاه کرد و لحنش تهدیدآمیز بود :
-النی!میدونی من نمیتونم زیاد صبور و مهربون و باوقار باشم.کاری نکن مجبور بشم این تست رو به زور فرو کنم تو حلقت.
چشم غره ای رفتم و سکوت کردم.
تست شکلات را از روی سینی برداشت و به سمتم گرفت؛ لحنش تغییر کرده بود :
-بخور عزیزم.لطفاً؛به خاطر من.حالت خوب نیست.نمیشه گرسنه بمونی.
بی میل، تست را از دستش گرفتم و گازی کوچک به آن زدم و برای فرو دادنش جرعهای از قهوه ی تلخ را نوشیدم.
غم در وجودم پر رنگ شد و به صورتش نگاهی انداختم :
-اوروچ رو ندیدی؟
دست نوازشی بر موهایم کشید :
-نه عزیزدلم ندیدم.
فنجان قهوه و تست را بر روی سینی قرار دادم و به نقطهای نامعلوم خیره شدم. غم آرام آرام در میان سلولهایم جریان پیدا می کرد. این غم پایان نداشت!
-النی!بیمارستان خیلی بزرگه،اینکه من ندیدمش دلیل بر این نیست که از اینجا رفته باشه.شاید بیمارستان باشه و فقط من ندیدمش.در ضمن شیفت کاری دیروز تموم شد،طبیعیه که رفته باشه.شیفت امروز صبح هم که هنوز شروع نشد.نگران نباش.برمیگرده!نمیتونه هر موقع دلش خواست بره بیاد،اینجا یه قوانینی داره.
بغضی تیز در گلویم احساس می کردم :
-خیلی ناراحتش کردم.نباید اون حرفها رو بهش میزدم.خیلی تنهاست.از نظر روحی و روانی خیلی آسیب دیده.نباید اونقدر خشن باهاش برخورد می کردم.حرفهام خیلی سنگین بود.خیلی ناراحتش کردم!
-به نظرم بریم پیداش کنیم،ازش عذرخواهی کن.
سرم را به طرف نیلوفر چرخاندم :
-دقیقاً.باید ازش عذرخواهی کنم.
با غیظ نگاهم کرد و ضربه ای آرام به سرم زد :
-دخترم تو احمقی؟
اخمی کردم :
-یعنی چی؟چرا؟
-النی!عزیزدلم.خوشگل من.اولاً که من داشتم شوخی میکردم.تو چرا انقدر سریع جدی میگیری؟دوماً تو برای چی باید از این آدم عذرخواهی کنی؟حالت خوبه؟سرت به جایی خورده؟بیا؛بهت میگم یه چیزی بخور به خاطر همینه.همهی ATPهات رو سوزوندی،مغزت هنگ کرده.
نفسم را با حرص بیرون دادم :
-نیلوفر تو چرا همیشه توی بدترین شرایط ممکن،بدترین شوخی های ممکن رو میکنی؟
شانه ای بالا انداخت :
-نمیدونم.فکر کنم یکم مغزم مشکل داره.شاید عقب مونده ام.
لبخندی ساختگی زدم :
-کاش عقب مونده بودی.دیوونه ای.
غم به چهره اش دوید و بی مقدمه، همان طوری که بر روی کاناپه نشسته بودیم، من را در آغوش کشید.
-نمیتونم تو رو اینطوری ببینم.وقتی ناراحتی،عقلم رو از دست میدم.چرت و پرت میگم.نمیدونم باید چی بگم،چیکار کنم،چطوری حالت رو بهتر کنم.
چندین ثانیه به آغوشش پناه بردم و آرامشی گذرا در وجودم احساس شد.
-نیلوفر!من خوبم.اونقدری که فکر میکنی حالم بد نیست.جدی میگم.
از آغوشم جدا شد و با غیظ نگاهم کرد :
-ببین واقعاً داداش عادل حق داشت.تو بدترین دروغگویی هستی که تو کل زندگیم دیدم.اصلاً دروغهات قابل باور نیست.
لبخند زدم و پس از گذر چندین ثانیه گفتم :
-به نظرت نباید از اوروچ عذرخواهی کنم؟به نظر خودم باید عذرخواهی کنم چون کارم اشتباه بود.حرفهام سنگین بود.شاید داشت برای رابطهمون تلاش میکرد.شاید واقعاً به خاطر من اومد استانبول.شاید میخواد همه چیز رو درست کنه و برای من بجنگه.اما من با حرفهام آزارش دادم.اصلاً نمیفهمم چرا کنترلم رو از دست دادم.
دستهایم را گرفت و لبخند محبت آمیزی زد :
-النی!معلومه که نباید ازش عذرخواهی کنی.حرفهایی که به اوروچ زدی،اشتباه نبود.سنگین هم نبود.خیلی هم لازم بود.باید اون حرفها رو میشنید.باید با واقعیتها رو به رو میشد.اصلاً تو چرا همش به بقیه فکر میکنی؟بسه.خودت رو ببین.یکم خودت رو ببین.به اوروچ زیاد فکر کردی.یکم به خودت فکر کن.
@yaz_beni
227
'پارت پنجاه و پنجم'
در نهایت سرش را بالا گرفت و برای ثانیه های طولانی به صورتم خیره شد. من تلفیقی از حیرت و غم را در پس چشمان نافذ او می دیدم :
-تو از کجا این آیه رو...
لبخندی تلخ زدم و غم، قلبم را چنگ زد :
-بعضی وقتها قرآن میخونم..چون..چون تو رو یادم میاره..چون خدایِ تو رو یادم میاره..آروم میشم..اینطوری آروم میشم!
مردمک چشمانش را حول محیط اطراف چرخاند و قطرات اشک یکی پس از دیگری بر روی صورتش نشست. دست راستش را بالا گرفت و بر روی گلویش فشرد؛ به سختی عمل بازدم را انجام داد. گویی ریه هایش قادر به دریافت اکسیژن نبودند. نمی توانست این فضا را تحمل کند. این غم برایش جانگداز تر از آن چیزی بود که فکرش را می کرد. سرش را پایین انداخت و از اتاق بیرون رفت.
اشکهایم را پاک کردم و لبخندی زهرآگین زدم؛ به در بسته اتاق خیره شدم و زیر لب زمزمه کردم :
-هنوز حرفهام تموم نشده بود.اما خب تا همینجاش هم خیلی خوب تحمل کردی.کاسه صبرت لبریز شد و رفتی.فرار کردی!
کشویی را که در سمت چپ میز کارم قرار داشت باز کردم و روپوش سفیدش را بیرون آوردم و بر روی میز گذاشتم. مردمک چشمانم را به سبب یافتن کلید اتاق کارم، درون کشو چرخاندم. کلید را بیرون آوردم و شتابزده در را قفل کردم.
پشت میز، بر روی صندلی نشستم و چشمانم را به روپوش سفیدش دوختم. غم را همچون خرده شیشه ای در دهانم حس می کردم و پریشان بودم. تلفن همراهم را به دست گرفتم و آهنگی که تقریباً هر روز از این پنج سال را به آن گوش دادم، پلی کردم. روپوش سفیدش را در آغوش کشیدم و قطرات اشک بر روی گونه ام خشک شدند.
Kaç kere sustum aşkı güz yapanlara
Varamadığım sual edip derdi soranlara
Bin dert yükledim aşikar duvarlara
Ağlayamadım sevdayı oyun sananlara
Nefesimde yaşattım ismini inadına
Hissetmeden yalandan haykıranlara
Rengini göremedim son bakışlarda
Kokuna sarıldı gitti
Şimdi rüzgarlar da
Bile bile yandı yüreğim
Yana yana söndü yüreğim
Benim sonum senle bilirim
Unutamadım seni
@yaz_beni
227
'پارت پنجاه و چهارم'
سرم را به چپ و راست تکانی دادم و قطرات اشک بی اختیار بر گونه ام لغزید :
-اوروچ این عشق نیست!این عشق نیست.به این نمیگن عشق.عشق جسارت میخواد.شجاعت میخواد.توی بازیِ عشق باید برای معشوق بجنگی.نباید اجازه بدی از دستت سُر بخوره بره.باید بجنگی.به خاطر معشوقت نباید تسلیم بشی.عشق فداکاری میخواد اما تو مفهوم "فداکاری" رو خیلی بد متوجه شدی.تو برای این عشق فداکاری نکردی.فداکاری این نیست.تو برای من فداکاری نکردی،تو من رو فدا کردی!
پلکهایش را بر روی هم می فشرد و به قطرات اشک اجازه باریدن می داد. هر کلمه تیغی می شد و در قلبش فرو می رفت.
-تو چشمهات رو روی احساسات من بستی..عشقِ من رو هیچ دونستی..عشقِ من برات ذره ای اهمیت نداشت..با خودت نگفتی النی بدون من باید چیکار کنه..تو فکر کردی فقط خودت عاشقی..فکر کردی فقط معده خودت درد میکنه و میسوزه..فکر کردی فقط خودت قلب داری..با خودت گفتی النی یه روزی من رو فراموش میکنه و عاشق کس دیگه ای میشه..برای همین از گوشه ذهنت رد شد که وقتی عاشق کس دیگه ای بشم،خودت رو میکشی..تو واقعاً عشقِ من نسبت به خودت رو انقدر پوچ دیدی؟تو واقعاً نتونستی خشم و نفرت پنج سال پیش من رو درک کنی؟من..من حق داشتم ازت عصبانی بشم..حق داشتم بشکنم بهم بریزم خراب کنم..چون مردی که عاشقش بودم بهم دروغ گفت..از اعتمادم سواستفاده کرد..من به تو خیلی اعتماد داشتم..ماه ها جلوی چشمهات زجر کشیدم و تو فقط سکوت کردی..تو دیدی دارم اذیت میشم اما سکوت کردی و بازم به دروغهات ادامه دادی..من باید ازت عصبانی میشدم..انتظار داشتی بعد از فهمیدن واقعیت،بغلت کنم و بهت بگم ازت ممنونم که خانواده واقعیم رو ازم پنهان کردی؟باید اون حرفها رو بهت میزدم..باید جگرت رو میسوزوندم..اما تو..تو نباید به این راحتی قبول میکردی..تو باید برای من می جنگیدی..تو باید میومدی دنبالم..باید برای من می جنگیدی..باید برای عشقت می جنگیدی!
چقدر در برابر این درد بردباری می کرد. چطور میتوانست سکوت کند؟ ذره ذره جان از بدنش بیرون می رفت. کلمات، بر روی روحش خاک می ریختند و دفنش می کردند اما او باز هم سکوت می کرد. هیچ فغانی از او بلند نمی شد. شاید چون نمی خواست هیچ دفاعی از خود کند. حقایق یکی پس از دیگری به بند بند وجودش حمله می کردند و او خود را مستحق این دردِ جانسوز میدانست.
-اول خانواده ات بیست سال از زندگیم رو گرفتن و بعد تو..تو پنج سال دیگهاش رو ازم گرفتی..پنج سال از زندگی هر دومون رو دزدیدی..هر دومون رو فدا کردی..بهترین سالهای زندگیمون رو..بهترین و قشنگترین لحظات زندگیمون رو از هردومون دریغ کردی..خودت رو به تنهایی محکوم کردی..من رو به تنهایی محکوم کردی..من و تو..من و تو میتونستیم خیلی خوشبخت باشیم..میتونستیم با همدیگه برای تخصص درس بخونیم..میتونستیم خیلی کارها بکنیم..کنار همدیگه..تنها نباشیم..احساس تنهایی نکنیم..زخمهامون رو به همدیگه نشون بدیم..روی زخمهای همدیگه مرهم بذاریم!
تنها به مدت چند ثانیه به چشمانم خیره شد و سپس نگاهش را دزدید. من غم استخوانسوز را در اعماق وجود او می دیدم. این غم، سراسر وجودش را بی رحمانه می بلعید.
-تو خیلی ترسویی.خیلی ترسویی.برای خودت همچین زندگی ای درست کردی.خودت رو بین دیوارهای تنهایی حبس کردی.با عکس های من زندگی کردی.بار گناهت رو سنگین و سنگین تر کردی.خودت رو با عذاب وجدان از بین بردی.گناه و اشتباهت رو پررنگ و پررنگتر کردی.خدا رو فراموش کردی.با خدا قهر کردی.خدا میگه«ای بندگان من که بر خودتان در گناه اسراف و ستم کردهاید،هرگز از رحمت خدا مأیوس نشوید.همانا خدا همهی گناهان را میآمرزد؛زیرا او بسیار آمرزنده و مهربان است.»تو چطوری تونستی خدای خودت رو فراموش کنی؟چرا ازش درخواست کمک نکردی؟اون گناهت رو میبخشید.تو رو میبخشید.بهت کمک می کرد.اون مسیر درست رو بهت نشون می داد!
@yaz_beni
227
'پارت پنجاه و سوم'
لبخند زدم و به چشمانی نگاه کردم که به من نگاه نمی کرد :
-یه عذرخواهی ساده.حتی یه عذرخواهی ساده هم از من نکردی!
اشکهایم را پس زدم و در میان حملات افکار تاریکم، گم شدم :
-از موقعی که اومدی میگی کمکت کنم.واقعاً میخوای کمکت کنم؟میخوای زخم هات رو ببندم؟پس چرا من اینطوری حس نمیکنم؟تو هنوزم روی صورتت نقاب داری.هنوزم خودخواهی.از خودخواهیت ذره ای کم نشده.به من میگی اگه عاشق کس دیگه ای می شدم خودت رو میکشتی.تو میفهمی چی میگی؟تو با خودت چیکار میکنی؟با من چیکار میکنی؟این چه زندگی و طرز تفکریه که برای خودت ساختی؟تو پنج سال منتظر چی بودی؟انتظار می کشیدی تا یه روزی عاشق کس دیگه ای بشم و خودت رو بکشی؟
خندیدم و دستهایم را بر هم کوبیدم و تشویقش کردم :
-چه نقشه محشری.چه برنامه ریزی بی نقصی برای مرگت کردی.تو چطوری میتونی انقدر ترسو باشی؟تو اینطوری نبودی!من عاشق همچین آدمی نشده بودم.چرا اومدی اینجا؟میذاشتی عاشق یکی دیگه بشم دیگه.بعد هم خودت رو خلاص میکردی،تموم می شد میرفت.بالاخره تو اینطوری فکر میکنی دیگه.طرز تفکرت اینه.النی خیلی راحت میتونه عاشق کس دیگه ای بشه.من لایق النی نیستم.چه خوب،النی پنج سال تنها بود و منم تو تنهاییهام بهش عشق ورزیدم.به جای خالی النی عشق ورزیدم.چه زندگی فوق العاده ای!تو خودت میدونی چی میخوای؟چرا اومدی استانبول؟ضمناً به خاطر اینکه از لج تو با کسی نرم تو رابطه؟مثلاً اومدی از من مراقبت کنی؟که از لج و لجبازی با تو کاری نکنم؟تو فقط میتونی به همچین چیزهایی فکر کنی؟تو چرا به من هیچ اهمیتی نمیدی؟به من و احساساتم چرا اهمیت نمیدی؟
قلبم با درد می تپید و نمی توانستم با این رنجها مبارزه کنم.
-اگه برات مهم بودم،به خاطر من میومدی.فقط به خاطر من.به خاطر زنی که دوستش داری،میومدی.اولین کاری که میکردی،عذرخواهی از من بود.تلاش میکردی تا ببخشمت.میومدی تا یه صفحه سفید باز کنیم.سعی میکردی اشتباهات گذشتهات رو جبران کنی.من رو می دیدی.زخمهایی که دارم رو می دیدی.
چندین بار بر سینه ام کوبیدم و صدایم لرزید :
-من رو می دیدی.من من.من رو می دیدی!
به قطرات اشکی که بر گونه اش می لغزید اهمیتی نمی داد و اخمی آتشین بر پیشانی داشت. نگاهم نمی کرد و دست هایش را مشت کرده بود. به سختی عمل دم و بازدم را انجام می داد و حمله کلمات، جانش را می گرفت.
-صبر کن.بذار با واقعیت ها رو به روت کنم.همون واقعیت هایی که چشمهات رو روشون میبندی.همون واقعیتهایی که نمیخوای ببینی.بزرگ ترین خوبی ای که میتونم در حقت بکنم همینه.شاید اینطوری پیدا بشی.شاید بتونی خودت رو پیدا کنی!
بیسبب چند قدمی برداشتم و به میز کارم نزدیک تر شدم. او در جای خود ایستاده بود و تکان نمیخورد. نگاهش را به زیر انداخته بود و سکوت بر لبانش مهر شده بود.
-من پنج سال پیش بهت گفتم باید یه قولی بهم بدی.گفتم هیچوقت نباید بیای سراغم.گفتم باید برات هیچ فرقی با یه غریبه نداشته باشم.گفتم همه چیز تا ابد بین ما دو نفر تموم شد؛یه پایانی که هیچوقت ممکن نیست یه شروعِ دوباره داشته باشه.
چندین ثانیه خندیدم و لحنم تمسخرآمیز شد :
-تو حرفهام رو باور کردی؟واقعاً حرفهایی که پنج سال پیش بهت زدم رو باور کردی؟نکنه مثلاً خواستی به قولت عمل کنی؟چون بهت گفتم بهم قول بده هیچوقت نیای سراغم.وای!الان که دارم فکر میکنم دقیقاً همینطوره!برای همین پنج سال نیومدی سراغم.نیومدی سراغم اما از لحظه به لحظه زندگیم با خبر بودی.اوروچ فورتونا؛تو چقدر به من و حرفهام اهمیت میدادی و من نمیدونستم.تو چقدر خوب بهم گوش میدادی،وای.هر چی بهت میگفتم چه زود قبول میکردی و برام انجامش می دادی!
دستی به یقه لباسم کشیدم و سعی کردم نفس بکشم. خاطرات تلخ گذشته در مغزم تداعی می شد و کنترلی بر روی خود نداشتم.
-تو چطوری برای بخشیده شدن تلاش نکردی؟چطوری نیومدی دنبالم؟چطوری اجازه دادی برم؟تو اون روز اومدی فرودگاه..پنج سال پیش،اومدی فرودگاه..من تو رو دیدم..من..فکر کردم اومدی تا اجازه ندی من برم..فکر کردم اومدی تا یه چیزی بگی و قانعم کنی..یه کاری کنی درکت کنم..بهم بگی النی من باید از خانواده ام محافظت می کردم..مجبور بودم..ازم عذرخواهی کنی..جلوی بابام وایسی و بهش بگی که چقدر دوستم داری و به خاطر من میجنگی..جلوی بابام وایسی بگی من به این راحتی از دختری که عاشقشم،دست نمیکشم..فکر کردم اومدی تا برای بخشیده شدن خودت رو به آب و آتیش بزنی..فکر کردم جلوی بابام وایمیسی و میگی من برای دختری که عاشقشم میجنگم..جلوی هیچکدومتون سر خم نمیکنم..من خودم رو ثابت میکنم..من اشتباهاتم رو جبران میکنم..کاری میکنم همهتون من رو ببخشین اما..اما نه؛تو اومده بودی فرودگاه تا فقط رفتن من رو تماشا کنی..پر کشیدن من رو تماشا کنی..تماشا کنی که چطوری من رو برای همیشه از دست دادی!
@yaz_beni
227
'پارت پنجاه و دوم'
سرم را بالا گرفتم تا از سقوط قطرات اشک ممانعت کنم. صدایم می لرزید و غم، سلولهایم را می خراشید :
-من باید برم..باید برم مریض دارم.
شتابزده چند قدم برداشتم و از او فاصله گرفتم اما با گفته اش من را در جای خود میخکوب کرد :
-اگه روزی،استاد فیرات بهم میگفت عاشق کس دیگه ای شدی،خودم رو میکشتم.بدون معطلی خودم رو میکشتم.بدون اینکه به چیزی فکر کنم،جونم رو میگرفتم.یک دقیقه هم صبر نمیکردم!
نمی توانستم به طرفش برگردم و به صورتش نگاه کنم. قطرات اشک بر روی گونه ام لغزید و دردی غریب به قلبم حمله کرد.
-حق با تو بود.من خودم رو گول میزدم.من تازه دارم متوجه میشم.من هم خودم رو لایق تو نمیدونستم،هم پسِ ذهنم جز خودم نمیتونستم کسی رو کنارت تصور کنم.من برای همین پنج سال بدون تو دووم آوردم.چون مطمئن بودم در قلبت رو به روی کسی باز نکردی.مطمئن بودم عاشق کس دیگه ای نشدی.برای همین نفس کشیدم.برای همین به این زندگی لعنتی ادامه دادم.این ته خودخواهیه مگه نه؟من فقط به خودم و احساسات خودم فکر کردم.برای تو هیچ تلاشی نکردم.تو و احساساتت رو ندیدم.تو رو ندیدم!
اشکهایم را پس زدم و به سمت راه پله، دویدم.
به دنبالم می دوید :
-النی!صبر کن!
بی آنکه به پشت سرم نگاه کنم، گفتم :
-نیا اوروچ!
با تمام توان و سرعت از پله ها پایین رفتم تا به طبقه ی پنجم برسم. به سمت اتاق کارم می دویدم و تقریباً همه ی جمعیت حاضر در طبقه، به من نگاه می کردند. وارد اتاقم شدم و در را کوبیدم. قفسه سینه ام بالا و پایین می رفت. قطرات اشک بر صورتم سیلی می زد و پوستم سرخ شده بود.
هر بار گمان می کردم بارِ این غم نمی تواند از این سنگینتر شود، خلافش به من ثابت می شد. من هرگز به خود و احساساتم فکر نمی کردم. چطور میتوانستم احساساتم را نادیده بگیرم؟ خندهدار بود. ساعتها میتوانستم به این حقیقتِ تلخ بخندم. واقعیت این بود؛ همیشه من و احساساتم نادیده گرفته می شدیم. نه من خودم را میدیدم، نه او من را. با یکدیگر وجه اشتراک داشتیم؛ هر دوی ما تنها به او فکر می کردیم. او فقط زخمهای عمیق خودش را می دید و من، وجودِ خودم را فراموش می کردم. پس از اتفاقات ازمیر، رنج هایی که در این پنج سال کشیده بودم را فراموش کردم. شب هایی که با گریه به صبح مبدل می شدند را از یاد برده بودم. سوزش قلبم را از یاد برده بودم. تنها به زخمهای عمیق او فکر می کردم. قصد داشتم خونریزی زخمهایش را بند بیاورم. پس زخمهای عمیق من چه می شد؟ او میتوانست زخمهای من را ببیند؟ به زخمهای من فکر می کرد؟ قصد داشت خونریزی زخمهایم را بند بیاورد؟ او واقعاً به خاطر من به اینجا آمده بود؟!
در اتاق کارم باز شد و داخل آمد.
تمامی اشکهایم را پس زدم و نفسی کشیدم :
-اوروچ!برو.برو بیرون.
بی توجه به گفته ام به من نزدیک شد و سرش را به گوشه ای کج کرد؛ رگه های غم را در پس چشمانش می دیدم :
-چرا از من فرار میکنی؟دیشب از من فرار کردی و بهم هیچ جوابی ندادی.الان هم داری ازم فرار میکنی.
سرم را به طرف دیگری چرخاندم؛ بیسبب به نقطه ای نامعلوم خیره شدم و سکوت کردم.
-نمیخوای بهم کمک کنی؟مسیر درست رو بهم نشون نمیدی؟من رو پیدا نمیکنی؟
یک قطره اشک بر گونه ام چکید و به صورتش خیره شدم :
-من خودم گم شدم چطوری میتونم تو رو پیدا کنم؟
اخمی کرد و غم و حسرت در صورتش پر رنگ تر شد :
-گم..گم شدی؟
-اگه اون حرف رو نمی زدم.اگه نمیگفتم میرم یکی که لایقم باشه رو پیدا میکنم.میرم یکی رو پیدا میکنم که جربزه عاشقی کردن داشته باشه.اگه این حرف رو نمی زدم،بازم میومدی استانبول؟بازم میومدی دنبالم؟
آب دهانی قورت داد و نگاهش را از من دزدید. سکوت کرده بود. این سکوت، حقیقت را برای من فریاد می زد.
از شدت درد، خندیدم :
-نمیومدی.معلومه که نمیومدی!
-من...
تمام دردهایی که در این سالها کشیدم، مقابل چشمانم رژه رفتند و گوشت تنم را دریدند :
-تو چی ها؟تو چی؟من خیلی حرف زدم،عین خیالت هم نبود.خیلی حرف زدم اما ککت هم نگزید.اگه نمیگفتم میرم یکی که لایقم باشه رو پیدا میکنم،تو الان اینجا نبودی.مگه دارم دروغ میگم؟مگه اینطوری نیست؟مثل همیشه قید من رو میزدی!
چشمانش به زمین دوخته شده بودند و فک و لبش میلرزید. سکوت کرده بود و من جز این سکوت جوابی از او دریافت نمی کردم.
تن صدایم را بالا بردم و تقریباً فریاد زدم :
-جواب من رو بده.اما نه؛نمیتونی جواب بدی.جوابی نداری که بدی.چون حق با منه.چون اگه اون حرف رو نمیزدم،دنبالم نمیومدی.بهم هیچ اهمیتی نمیدادی.تو از موقعی که اومدی فقط داری به آدمهای اطرافم حساسیت نشون میدی.فقط دنبال اینی ببینی اطرافیانم دقیقاً با من چه رابطه ای دارن.پشت هر رابطه ام با بقیه چی پنهان شده.تو به خاطر رگ غیرتت اومدی استانبول نه به خاطر من.چون اگه به خاطر من میومدی،اولین کاری که میکردی عذرخواهی از من بود.سعی میکردی بابت اشتباهات گذشتهات ببخشمت.
@yaz_beni
227
'پارت پنجاه و یکم'
بازویم را به آرامی رها کرد و یک قدم از من فاصله گرفت.
-اون پسره کیه؟
سر تا پایش را از نظر گذراندم و آرامش به سلولهایم راه پیدا کرد. روپوش سفید پزشکی به تن داشت و در بیمارستان مشغول به کار شده بود. او واقعاً تصمیم گرفته بود زخمهایش را به دست من، التیام دهد.
اخمی کردم :
-کدوم پسره؟اصلاً صبر کن ببینم،تو به چه حقی بازوم رو میگیری و من رو دنبال خودت این ور و اون ور میکشی؟
-جواب سوال من رو بده.اون پسره ی کله زرد کی بود؟
لب گزیدم تا در برابر خنده ام مقاومت کنم :
-کله زرد؟
-آره؛کله زرد!
شیطنت در پس نگاهم می رقصید :
-اوروچ میدونستی خودت هم کله زردی؟
نفسش را با حرص بیرون داد :
-میدونستم.حتی تو هم کله زردی.
چشم غره ای رفتم که با غیظ گفت :
-بگو دیگه.اون پسره کی بود؟
لب و دهانش را آویزان کرد و دست هایش را تمسخرآمیز دور بدنش گذاشت و خودش را بغل کرد. حسادت، بند بند وجودش را در بر گرفته بود :
-اینطوری بغلت کرده بود عوضی.به زور جلوی خودم رو گرفتم با چاقو تیکه تیکه اش نکنم.هی به چاقوی تو دستم نگاه می کردم.با خودم میگفتم دیوونه نشو،اوروچ!به خودت بیا؛اینجا بیمارستانه.اون دکتره،تو دکتری.همینطوری به زور استخدامت کردن.استاد فیرات پرتت میکنه بیرون دیگه از یک کیلومتری اینجا هم نمیتونی رد بشی.دیگه نمیتونی کنار النی باشی.
"دیگه نمیتونی کنار النی باشی."
جمله اش بارها در ذهنم پژواک شد و قلبم لبریز از عشق بود؛ اما در تضاد با احساسات درونی ام برخورد می کردم.
اخمی کردم و تن صدایم را بالا بردم :
-چی؟تو چاقو داری؟
از جیب شلوار جین مشکی رنگش، چاقویی بیرون کشید :
-پس چی؟
-مالاکاس!تو دکتری.اینجا بیمارستانه.با یه چاقو توی جیبت میگردی؟
-داری بحث رو عوض میکنی.در ضمن چه ربطی داره؟دکترها هم میتونن چاقو داشته باشن.لازم میشه.برای باز کردن چیزی.چیز.بسته داروها.چیز.گاز استریل.
چشمهایم را ریز کردم و چندین ثانیه با تأسف نگاهش کردم :
-از کی تا حالا بسته های دارو و گاز استریل رو با چاقو باز میکنن؟
دستهایش را در موهایش فرو برد و نفسی عمیق کشید :
-خدایا بهم صبر بده.بهم صبر بده.
در کمال خونسردی دست به سینه مقابلش ایستاده بودم و از منظره رو به رویم لذت میبردم. اینکه از حسادت به مرز جنون رسیده بود، برایم بسیار لذت بخش بود.
-میگی اون پسره کی بود یا نه؟به چه حقی تو رو بغل میکنه؟چرا اجازه میدی بغلت کنه ها؟همکارته مگه نه؟اصلاً همکارت هست که هست.مگه آدم همکارش رو اینطوری بغل میکنه؟بغل نمیکنه.من تا حالا همکارم رو اینطوری بغل نکردم.
اخمی کردم و با قاطعیت گفتم :
-اولاً،به تو هیچ ربطی نداره.دقت کن چی گفتم.به تو هیچ ربطی نداره.دوماً،شاید چون فقط همکارم نیست.
پوست سفید صورتش، قرمز شد و تن صدایش را بالا برد :
-چی؟یعنی چی؟یعنی چی فقط همکارم نیست؟
-با هم دوستیم.فقط همکار نیستیم.دوستیم با هم.هم دوستیم هم همکار.
نفسی کشید و پس از مکث کوتاهی، چیزی به ذهنش رسید :
-صبر کن ببینم.دوست معمولی دیگه؟اونطوری که من و تو توی ترابزون با هم دوست بودیم که دوست نیستین؟یعنی اون مدلی.اون طوری که دوست نیستین،مگه نه؟یعنی چیز.خیلی معمولی با هم دوستین،مگه نه؟
نفسم را با حرص بیرون دادم :
-بی تربیت!این چه طرز صحبت کردنه؟اصلاً مگه من و تو توی ترابزون چطوری با هم دوست بودیم؟من و تو هم دوستهای معمولی بودیم.
ابروهایش را بالا انداخت و صورتش را جمع کرد. در لحظه، تلفیقی از چند حس مختلف به صورتش دوید :
-صبر کن صبر کن.صبر کن ببینم.یعنی این مرتیکه.برکای بود سرکای بود چی بود.باهات اونطوری برخورد میکنه؟ها؟یعنی مثل من باهات برخورد میکنه؟اون طوری که من توی ترابزون...
بی دلیل چرخی به دور خود زد و با احساسات درونی اش جنگید :
-خدایا!خدایا دارم عقلم رو از دست میدم.من چطوری به استاد فیرات و سرهات اعتماد کردم؟من چطوری هر چی که بهم میگفتن رو باورم کردم؟خدایا دارم دیوونه میشم.صبر کن صبر کن.
چشمهایش را به موهایم دوخت و نگاهش رنگ حسرت گرفت و صدایش لرزید :
-به موهات..به موهات دست زده؟
غم را در وجودم احساس می کردم.
-نه اوروچ دست نزده!دارم میگم دوستیم؛دوست.دوستهای معمولی.بزرگش نکن.چیزی بینمون نیست.ما همش با هم در مورد کار و بیمارستان و مریضهامون صحبت میکنیم.آدم میتونه به بعضی از همکارهاش احساس نزدیکی کنه و باهاشون صمیمی بشه!
اشک در چشمانش حلقه زد و معصومانه به صورتم خیره شد :
-من خیلی در حقت بی انصافی کردم مگه نه؟من چطوری تونستم..چطوری تونستم پنج سال تو رو تنها بذارم..چطوری تنهات گذاشتم؟چطوری دور از تو نفس کشیدم..من..من خیلی خودخواهم!تو راست میگفتی..من فقط به فکر خودم بودم..چون از تو خبر داشتم،خیالم راحت بود..من به تو و احساساتت فکر نکردم!
@yaz_beni
227
'پارت پنجاهم'
***
به بیمار که دختر بچه ای یازده ساله بود، نگاهی انداختم و لبخند زدم :
-جواب آزمایشهات خیلی خوبه.همین امروز میتونی مرخص بشی.
چشمانش برق زد و با ذوق به سمت مادرش برگشت :
-شنیدی مامان؟شنیدی دکتر النی چی گفت؟امروز میتونم برم خونه.آخجون.دیگه میتونم بستنی بخورم مگه نه؟
لبخندم عمیقتر شد و سری تکان دادم :
-هر چقدر دلت بخواد میتونی بستنی بخوری عزیزم.فقط حواست به دندونهات باشه.زیاده روی نکن.
از اتاق بیمار خارج شدم و به سمت آسانسور قدم برداشتم. هنوز چند قدمی دور نشده بودم که صدایی از پشت سر، من را متوقف کرد.
-النی!
به سمتش برگشتم و به محض دیدن صورتش، متعجب شدم و لبخندی زدم :
-برکای!تو برگشتی؟
چند قدم فاصله را در یک آن، پر کرد و بی معطلی من را در آغوش کشید. دستهایم را به آرامی بر روی تنش گذاشتم و این آغوش آشنا را پذیرفتم.
-دختر،خیلی دلم برات تنگ شده بود.
"برکای آکسوی" ، سی و دو ساله، جراح عمومی و خواهرزاده دکتر فرهاد بود. از همان اولین روز کاری ام در این بیمارستان، توجه و محبت خاصی به من نشان میداد. برایم ارزش قائل بود و همیشه با احترام با من برخورد میکرد. دوستان بسیار خوبی بودیم و اکثر اوقات در مورد بیماران و مسائل پزشکی با یکدیگر صحبت میکردیم.
با لبخند از آغوشش بیرون آمدم :
-منم.منم دلم برات تنگ شد.بگو ببینم،آمریکا خوش گذشت؟
سرش را به نشانه ی تأیید تکان داد :
-خیلی.خیلی خوب بود.واقعاً خوش گذشت.من که بهت گفتم باهام بیا؛ضرر کردی نیومدی.با اساتید و جراحهای خبره ای آشنا شدم.
ماه گذشته، برکای برای شرکت در سمیناری پزشکی با موضوع بیماری های نادر ژنتیکی به آمریکا سفر کرده بود؛ سمیناری تخصصی که به مدت بیست و پنج روز برگزار شد. اساتید برجسته ای از سراسر دنیا در این سمینار شرکت کرده بودند. برکای، جراحی بااستعداد بود و به حرفه اش عشق می ورزید. همیشه در حال یادگیری و ارتقای دانش خود بود.
-نمیتونستم بیام.اما واقعاً برات خوشحال شدم.
-دفعه ی بعدی بیا.گفتن سه ماه دیگه دوره ی جدید رو برگزار میکنن.
سری تکان دادم :
-باشه سعی میکنم این دفعه بیام.راستش،خودمم خیلی کنجکاوم.دلم میخواد از تجربیات اساتید قدیمی و خبره استفاده کنم.
لبخند محبت آمیزی زد :
-میتونی از این سمینار هم استفاده کنی.اونجا همش به یاد تو بودم.دلم نیومد دکتر نابغه بیمارستانمون این فرصت رو از دست بده.برات چند تا ویدئو ضبط کردم.یه دفتر هم گرفتم و خیلی تمیز و مرتب از حرفهای اساتید نوت برداری کردم.دفتر رو میدم بهت.
خندیدم و خوشحالی به صورتم نقش و نگار داد :
-جدی میگی؟باورم نمیشه.خیلی خوشحال شدم.واقعاً دوست داشتم بدونم توی این دوره چه چیزهایی گفته شد.ازت ممنونم.
چشمانش را حول صورتم چرخاند و لبخندش عمیق تر شد :
-تو لایق بهترینهایی.آینده ات خیلی روشنه؛شک ندارم خیلی موفق میشی.حتی خیلی معروف میشی.کل دنیا قراره تو رو بشناسه.یه روزی تو یکی از همون استادهایی میشی که توی همچین دوره هایی سخنرانی میکنن.یه روزی دانشجوها برای اینکه تو استادشون باشی،سر و دست میشکنن.
شنیدن این حرفها، قلب مغشوشم را آرام می کرد.
-فقط من نه.تو هم خیلی موفق میشی.خیلی معروف میشی.تو جراح بااستعدادی هستی.در آینده،استاد خیلی خوبی هم میشی.دانشجوهات عاشقت میشن.
لبخند روی لبش شیطنت آمیز شد؛ دستش را بر روی سینه اش گذاشت و اندکی خم شد :
-استدعا میکنم.شما خیلی لطف دارید سرکار خانم.
خندیدم که در همین لحظه، تلفن همراهش به صدا در آمد.
-ببخشید النی.داییم باهام کار داره.باید برم.میبینمت.
-برو به کارت برس.میبینمت.
چند قدمی از من دور شد، اما یک دفعه ایستاد و به طرفم برگشت :
-امشب با هم شام بریم بیرون؟خیلی حرف برای گفتن دارم.میخوام برات از تک تک کارهایی که تو آمریکا کردم بگم.یه سری اتفاقات افتاد که دوست دارم برات تعریف کنم.
لبخندی ساختگی زدم و سری تکان دادم :
-باشه بریم.فقط میشه فردا شب بریم؟امشب باید بیمارستان بمونم.
-باشه،مشکلی نیست.فردا شب میریم.یه رستوران جدید باز شده،میخوام ببرمت اونجا.فردا با هم هماهنگ میکنیم،میام دنبالت.
-نه چیز.خودم میام.تو زحمت نکش.برام لوکیشن بفرست.اونجا میبینمت.
سری تکان داد و لبخندی از روی اجبار زد :
-زحمتی نیست ولی هر طور خودت راحتتری عزیزم.پس برات لوکیشن میفرستم.اونجا همدیگه رو میبینیم.
به آسانسور نزدیک شدم و پیش از آنکه سوار شوم، دستی بازویم را گرفت و من را به سمت خود برگرداند. هینی کشیدم و با دیدن اوروچ، قلبم بی قرار تپید.
اخمی کردم و با غیظ به صورتش خیره شدم :
-داری چیکار میکنی؟ترسیدم.
ابروهایش در هم تنیده بود و خشم، تمام جزئیات صورتش را به خود اختصاص داده بود. نگاهی به محیط اطراف انداخت و همان طوری که بازویم را در دست داشت، من را به دنبال خود به انتهای راهروی باریکی که به سرویس بهداشتی ختم می شد، کشاند.
-داری چیکار میکنی؟ولم کن.
@yaz_beni
227
'پارت چهل و نهم'
حالت چهره اش جدی بود اما چشمانش می خندید :
-اون وقت به من می گفت الکلی.حالش رو ببین.
با خشم، چشمانم را حول صورتش چرخاندم :
-اوروچ قسم میخورم همین جا تا میخوری کتکت بزنم.من مست نیستم.مست نشدم.دو تا شات بیشتر نخوردم.مثل اینکه یادت رفته توی پنج دقیقه یه شیشه مشروب رو تموم کردی؟الکلی!
سرش را به طرف دیگری گرفت تا خنده اش را از من پنهان کند.
دندان هایم را بر روی هم ساییدم :
-نخند!
لب و دهانش را تکانی داد و به من نگاه کرد :
-نخندیدم.
اندکی مکث کرد و با تن صدای آرامی گفت :
-چیز..من..من به خاطر تو اون پسر قرتی رو کتک نزدم..نخواستم آبروت بره..نخواستم با همچین چیزهایی درگیر بشی..چیز بشه..آبروریزی بشه..تو نباید با همچین مسائلی درگیر بشی..چیز کردم..به خاطر تو کتکش نزدم..نخواستم ناراحت بشی!
چندین ثانیه مکث کردم. او با قلبم بازی می کرد و من نیاز داشتم مغزم حکمرانی کند.
-الان باید تشویقت کنم؟
اخمی کرد :
-چی؟
-چی چی؟یه طوری حرف میزنی انگار کار خیلی خوبی کردی و باید تشویقت کنم.نباید هم بورا رو کتک میزدی.
چشمهایش را جمع و کوچک کرد و سرش را به گوشه ای کج کرد؛ حسادت در تک تک جزئیات صورتش خودنمایی می کرد :
-خیر باشه؟هی بورا بورا میکنی.اسمش رو چه زود یاد گرفتی.اسمش چه زود ملکه ذهنت شد.
شیطنت در پس سلول هایم می رقصید؛ لبخندم را پنهان کردم :
-میدونستی فوتبالیست بود؟من از بچگی آرزوم این بود با یه فوتبالیست ازدواج کنم.تصادف رو ببین.خیلی جالبه.نکنه شاهزاده سوار بر اسب سفیدم بورا باشه؟بورای عزیزم!
هیستریک خندید و به یکباره تن صدایش را بالا برد و عصبی شد :
-چی؟بورای عزیزت؟عزیزت؟بورای عزیزت؟
سری تکان دادم :
-بورای عزیزم!
پلک هایش از شدت عصبانیت می پرید :
-از بچگی آرزو داشتی با یه فوتبالیست ازدواج کنی؟اون مرتیکه فوتبالیست بود؟اون عوضی فوتبالیست بود؟
در کمال خونسردی لبخندی زدم و سری به نشانه تأیید تکان دادم.
-وقتی برم جفت پاهاش رو بشکنم تا دیگه نتونه فوتبال بازی کنه،حالیش میشه.
دستهایش را مشت کرد و شتابزده به سمت کلوب رفت؛ در حالی که تلاش می کردم جلوی خنده ام را بگیرم، به دنبالش دویدم و با ایستادن در مقابلش، مانع از ورودش به داخل کلوب شدم.
-صبر کن ببینم.
-برو کنار.
-چی شد پس مگه نمیگفتی نمیخوای آبروریزی بشه؟خودت گفتی به خاطر اینکه ناراحت نشم،دعوا نکردی.
چند نفس عمیق کشید و دست راستش را به سمتم دراز کرد :
-سوئیچت رو بده.برسونمت خونه.
چشم غره ای رفتم :
-خودم میتونم رانندگی کنم.به تو نیازی ندارم.
به سمت پارکینگ کلوب رفتم. پیش از آنکه درب ماشینم را باز کنم، با گرفتن بازویم من را به سمت خود کشاند.
در پس نگاهش احساسات زیادی نقش بست اما فکر می کنم غالب ترین حس، عشق بود.
چشمانش میان اجزا صورتم می چرخید و صدایش غمگین بود :
-کنجکاو نیستی بدونی چرا اومدم استانبول؟چرا الان اینجام؟
-نیستم.
چقدر مقاومت در برابر معشوق، سخت بود. چقدر مقاومت در برابر عشق ورزی، سخت بود!
بازویم را به آرامی از دستش بیرون کشیدم و در ماشینم را باز کردم.
-به خاطر تو اینجام.چون تو قطب نمای منی!
در جای خود میخکوب شدم و ضربان قلبم بالا رفت. عشق را درست زیر پوستم لمس می کردم. نمی توانستم به پشت برگردم و به آن دو چشمان نافذش، نگاه کنم. چقدر بردباری در برابر عشق، طاقت فرسا بود!
-من خیلی اشتباه کردم.خیلی.خیلی ناراحتت کردم.من راهم رو گم کردم.من خودم رو گم کردم.من گم شدم.میشه من رو پیدا کنی؟میشه مسیر درست رو بهم نشون بدی؟
صدایش به غمی وصف ناپذیر آغشته بود. یک قطره اشک بر گونه ام چکید. نمی توانستم به پشت سرم نگاه کنم.
بردباری من، برای نجات او ضروری بود. برای نجات او از دلِ این تاریکی، باید در برابر عشق ورزی، مقاومت می کردم. باید در برابر آوای قلب عاشقم، ایستادگی می کردم. مقاومت من، برای التیام زخمهای عمیقمان، ضروری بود!
-زخمهای من خیلی عمیقه.داره خونریزی میکنه.این زخمها داره جون من رو میگیره.زخمهام رو خوب میکنی؟نجاتم میدی مگه نه؟
دستی، قلبم را چنگ می زد و آزرده خاطر بودم. یک قطره اشک دیگر بر گونه ام لغزید و بی معطلی سوار ماشین شدم. بی آنکه به او نگاهی کنم، ماشین را روشن کردم و با سرعت از آن مکان دور شدم.
من او را بخشیده بودم؛ یعنی اینطور حس میکردم. تلخ بود، اما انسان عاشق، منطق را از دست می داد. مغز را از کاسهی سر جدا می کرد و به جای آن، قلب می گذاشت. انسان عاشق با دو قلب زندگی می کرد و تنها با احساساتش می زیست. عقل را از یاد می برد. عاشق می توانست اسلحهای پر به دست معشوق اش بدهد و پس از آنکه به قلبش شلیک کرد، از او به خاطر درد گرفتن انگشتهایش به هنگام کشیدن ماشه، عذرخواهی کند.
من می خواستم برای بستن زخمهایش به او کمک کنم. در برابر عشق، بردباری می کردم تا خود را پیدا کند. من دستی پنهان برای نجات او می شدم. من بر زندگی تاریکش، نور می تاباندم!
@yaz_beni
227
'پارت چهل و هشتم'
حتی با وجود سرگیجه ی خفیفی که بر ذهنم سایه می انداخت، هوشیاری ام کامل بود. گویی تمام حواس پنج گانه ام در حالت آماده باش قرار داشتند و مغزم، مانند یک ضبطکننده ی بینقص، هیچ جزئیاتی را از قلم نمی انداخت. هیچ چیز فراموش نمی شد. هنوز تلخیِ دردهای قلبی که مکرراً به سراغم می آمد، زیر زبانم بود. گفتگوی زهرآگین صبح امروز، در ذهنم حک شده بود. انگار توانایی فراموش کردن، تماماً از من سلب شده بود و هر خاطره، هر حس، هر درد، مانند خاری در پهلویم فرو می رفت و رهایم نمی کرد.
دستش را بر روی دستم قرار داد و لبخندی زد :
-النی!بریم با هم برقصیم؟
قبل از آنکه دهان باز کنم و چیزی بگویم؛ دستی با شتاب و قدرت، دست بورا را از روی دست من کنار کشید.
-دستت رو بکش!
این آوای آشنا متعلق به او بود؛ کسی که قلبم را تصاحب کرده بود. این صدای خشم آلود متعلق به اوروچ بود.
چند بار پلک زدم تا از تصویر مقابلم مطمئن شوم. باورش برایم سخت بود. شاید این فقط بازی بیرحمانه ی ذهنم بود؛ شاید ذهنم با قلبم دشمن شده بود و می خواست من را از درون آشفته کند.
باری دیگر پلک زدم؛ تصویر مقابلم محو نمی شد.
این تصویر واقعیت داشت!
ضربان قلبم بالا رفت و موجی از احساسات در تک تک سلولهایم دوید. اوروچ پشت صندلی من و بورا ایستاده بود و خشم، مانند آتشی شعلهور، در چهره اش زبانه میکشید.
او به دنبال من آمده بود!
او من را به دست این سرنوشتِ ظالم رها نکرده بود!
بورا اخمی کرد :
-چی؟تو دیگه کی هستی؟
اوروچ دندان هایش را بر روی هم سایید و نفسش را با حرص بیرون داد :
-اگه نمیخوای جفت دستهات رو بشکنم.اگه نمیخوای فکت رو بیارم پایین،همین الان گمشو برو بچه قرتی.
بورا خندید و به من نگاه کرد :
-النی!این چی میگه؟تو میشناسیش؟دوستته؟داره سر به سرمون میذاره؟
باری دیگر مکالمههای صبح امروز در ذهنم زنده شد و حس انتقام، وجودم را قلقلک داد.
لبخندی زدم و به بورا نگاه کردم :
-آدم مهمی نیست.بهش توجه نکن.خب؛داشتیم باهم آشنا می شدیم.بورا تو دوست دختر داری؟
لبخند بورا عمیق و آغشته به شرارت شد :
-نه!دوست دختر ندارم.تو چی؟دوست پسر داری؟
اوروچ، مچ دستم را گرفت و با یک حرکت، من را از روی صندلی بلند کرد :
-داره.منم.یه کلمه دیگه چیزی بگی،جنازه ات از اینجا میره بیرون.برو پی کارت.گمشو.
بورا از روی صندلی بلند شد و دستهایش را به نشانه تسلیم بالا گرفت :
-تو جدی بودی.شوخی نمیکردی.ببخشید داداش.من منظور بدی نداشتم.نمیدونستم تو دوست پسرشی.باشه.ببخشید.میرم.آروم باش!
با غیظ تلاش می کردم مچ دستم را از بند دستهایش آزاد کنم :
-ولم کن.کی گفته تو دوست پسر منی؟دستم رو ول کن.چرا همچین حرفی زدی؟فراریش دادی.خیلی پسر خوبی بود.به چه حقی تو زندگی من دخالت میکنی؟بهت گفتم دستم رو ول کن.
مچ دستم را به آرامی فشرد و تنها با یک حرکت کالبدم را به سمت کالبدش کشاند. فاصله میان من با او، به اندازه یک نفس بود. حرارت نفسهایش را بر پوست صورتم حس می کردم و چشمان نافذش، من را شیدا می کرد.
-النی!با من بازی نکن.
با جسارت به چشمهایش زل زدم :
-تو در حد من نیستی که بخوام باهات بازی کنم!
چشمانش میان چشمان و لبانم در گردش بود و سکوت کرده بود.
-تو هیچیِ من نیستی.این رو توی مغزت فرو کن.از این به بعد هم توی زندگی من دخالت نکن.یکبار دیگه توی مسائلی که بهت مربوط نیست دخالت...
-اگه دخالت کنم مثلاً میخوای چیکار کنی؟
مانع از اتمام گفته ام شد و آتش نگاهش تمام وجودم را ذوب می کرد. به لبهایم خیره بود و حرارت نفسهای هر یک از ما صورت دیگری را نوازش می کرد و بند بند وجودمان را به آتش می کشید؛ این آتشِ عشق بود!
با همان جسارت به چشمهایش خیره بودم اما قلبم می لرزید :
-چیزهای خوبی اتفاق نمیافته.ناراحت میشی.ناراحتت میکنم.راهت رو بکش برو.دیگه توی زندگی من دخالت نکن وگرنه به ضرر خودت تموم میشه.
پوزخندی زد و چشمانش را حول صورتم چرخاند :
-خیلی ترسیدم النی کوچاری!
غیظ را به لحن و نگاهم افزودم :
-باید هم از من بترسی اوروچ فورتونا!
چندین ثانیه بر لبانم خیره شد و خود را گم کرد. آب دهانی قورت داد و نفسی کشید. اندکی از من فاصله گرفت؛ اما مچ دستم همچنان اسیر او بود.
-دستم رو ول کن.
بی توجه به حرفم، همان گونه که مچ دستم را گرفته بود، من را به سمت درب خروجی کلوب، به دنبال خود کشاند.
از کلوب خارج شدیم و مچ دستم را به آرامی رها کرد.
زیر لب گفتم :
-مالاکاس!
نگاهم را به زیر انداختم و به سمت پارکینگ کلوب قدم برداشتم. یک آن، شقیقه ام تیر کشید و ایستادم. دستم را بر روی پیشانی ام فشردم و نفس عمیقی کشیدم.
فوراً بازویم را گرفت و مضطرب نگاهم کرد :
-چی شد؟خوبی؟
-ولم کن.خوبم.چیزی نیست.
بازویم را به آرامی رها کرد؛ اخمی کرد و به صورتم خیره شد :
-نکنه تو مستی؟
چشم غره ای رفتم :
-مست نیستم.
@yaz_beni
227
'پارت چهل و هفتم'
قلبم به قصد شکاف قفسه سینه ام می کوبید و عشق در رگهایم جریان پیدا کرده بود :
-قطب نما؟یعنی چی؟منظورت چیه؟
نفسی کشید و چشمانش را به جاده دوخت :
-یعنی مقصد من رو تو تعیین میکنی.جهت زندگیم رو تو تعیین میکنی.هرجا که تو بگی،من میام.
وجودم از عشق لبریز شد و لبخندی عمیق زدم :
-یعنی هرجا که من برم،دنبالم میای؟مقصدت رو من تعیین میکنم؟
همان گونه که به جاده خیره بود، لبخندی زد و سری به نشانه تأیید تکان داد.
لحنم شیطنت آمیز بود :
-چرا؟چرا من باید قطب نمای تو باشم؟چرا هرجا که من برم،تو هم دنبالم میای؟چرا جهت زندگیت رو من تعیین میکنم؟
-به نظر خودت چرا؟چرا تو باید قطب نمای من باشی؟
خندیدم و شانه هایم را بالا انداختم :
-چون عاشقمی.دلیل دیگه ای نداره.
دستپاچه شد و نفسش را با حرص بیرون داد :
-النی تو هم که اصلاً حد و مرز نداری.یعنی آدم داره دو کلمه حرف میزنه،یهو میزنی جاده خاکی.یکم یواش تر.
قهقه ای زدم و او نیز با شنیدن صدای خنده ام، خندید.
-آها ببخشید حواسم نبود،ما فقط باهم دوستیم.
***
استانبول-۲۰۳۱
وارد کلوب “شبهای ساکت” شدم؛ مکانی که انگار سکوت شب را به هزاران قطعه ی درهمشکسته تبدیل کرده بود و در هر سمتی، پژواکِ فریادِ سرخوشیِ نامفهومی می پیچید. نورهای نئونی رنگی، عطر تند الکل، هوای سنگین کلوب را در بر گرفته بود. جمعیت چنان انبوه بود که انگار تمام شهر برای گم کردن خودشان در این هیاهو، به اینجا پناه آورده بودند و موسیقی، نه تنها برای گوشهایم، بلکه برای اعماق استخوانهایم آزاردهنده بود.
با قدمهایی آرام، خود را به میز بار رساندم و بر روی صندلی نشستم. همانجا که نشستم، سایهای آشنا نزدیک شد. یامان بود؛ یکی از بارتندرهای کلوب که چهرهاش همیشه با لبخندی ملیح، همراه بود. یامان از دوستان نزدیک نیلوفر و علی بود.
-النی!خوش اومدی.چطوری؟
لبخندی زدم :
-خوبم.تو چطوری؟
-منم خوبم.تنها اومدی؟نیلوفر و علی کجان؟
-آره تنها اومدم.نیلوفر و علی همراهم نیستن.
متعجب نگاهم کرد :
-اگه بگم خیلی تعجب کردم،دروغ نگفتم.آخه تو هیچوقت تنهایی نمیومدی اینجا.همیشه با نیلوفر و علی میومدی؛تازه اونم به زور.
لبخندی کمرنگ زدم و سکوت کردم.
-چی برات بیارم؟مثل همیشه کوکتل بدون الکل؟
سری به نشانه تأیید تکان دادم اما یک آن، نظرم تغییر کرد.
-نه صبر کن.کوکتل نمیخوام.شراب سفید میخوام.
باری دیگر متعجب به من خیره شد :
-شراب سفید؟تو؟النی حالت خوبه؟اتفاقی افتاده؟میخوای به نیلوفر زنگ بزنم بیاد؟
-نه نه.خوبم یامان.چیزی نیست.این اواخر خیلی کار کردم،مغزم خیلی خسته و شلوغه.نیاز دارم یکم ساکتش کنم.
سری تکان داد و به یکی از همکارانش چیزی گفت.
-النی!من اون طرفم.کاری داشتی به بچهها بگو صدام کنن.
لبخندی بی رمق زدم و سری تکان دادم.
سه شات بیوقفه شراب سفید نوشیدم و در دنیای افکارم غرق شدم. اما طولی نکشید که صدایی نزدیک، من را به دنیای واقعی برگرداند.
-سلام!
سرم را به سمت راست چرخاندم. پسری جوان، با قدی متوسط، پوستی سبزه و چشم و ابروی مشکی، بر روی صندلی کناری نشست.
اخمی کردم :
-سلام!
دستش را به سمتم دراز کرد :
-بورا!
دستش را فشردم و لبخندی بی رمق زدم :
-النی!
-اسمت مثل چهره ات زیباست.
سکوت کردم و نگاهم را به جایی نامعلوم در رو به رو دوختم. ذهنم آشوب بود و با انگشتانم روی میز بار ضرب میگرفتم.
-یکم آشنا نشیم باهم؟مثلاً من فوتبالیستم.
بی آنکه نگاهی به صورتش کنم، گفتم :
-منم دکترم!
-وای؛پس من دارم با یه خانم دکتر آشنا میشم.چه سعادت بزرگی.
"خانم دکتر"
گفته اش در سرم پژواک شد و همچون تیغی در قلبِ عاشقم فرو رفت.
@yaz_beni
227
'پارت چهل و ششم'
از حمام بیرون آمدم و نگاهی به چهره ام در پس آینه ی اتاقم انداختم. صورتم بی روح بود. گویی سراسر وجودم کرخت شده بود و من هیچ حسی نداشتم. نه خشم، نه درد، نه غم و شاید؛ نه عشق. اتفاقات امروز صبح در سرم میپیچید و همچون میخی در مغزم کوبیده میشد.
ست پیراهن آستین بلند و شلوار جین آبی رنگ به تن کردم. موهای نمناکم را سشوار کشیدم و آرایشی ملایم کردم. نیم بوت مشکی ام را پوشیدم و کیف کوچکی به دست گرفتم. ساعت را چک کردم؛ بیست و یک و هفده دقیقه بود.
سوار ماشین شدم و بیهدف، گویی به سوی مقصدی نامشخص، حرکت کردم. شیشه را پایین دادم و سرعتم را افزایش دادم. باد در میان موهایم میپیچید و بر صورتم سیلی میزد.
ضبط ماشین را روشن کردم و دکمهی لمسی را برای یافتن آهنگی بی کلام فشردم. با شنیدن آهنگی که به طور تصادفی پخش شد، اشک در چشمانم حلقه زد و خاطرات جانی دوباره گرفتند..!
***
ترابزون-۲۰۲۶
لبخندی زدم و به صورت تماشایی اش نگاه کردم :
-اوروچ!بگو دیگه کجا داریم میریم؟
همان گونه که به نقطه مقابلش خیره بود، لبخندی زد و سرعت ماشین را کم کرد :
-نمیتونم بگم.سورپرایزه.یکم از منظره لذت ببر.چند دقیقه دیگه میرسیم.
شیشه را پایین دادم و چشمانم را به منظره بیرون دوختم. دشت، در آغوش کوههای سبز و بلند، زیر آسمان آبی پهن شده بود. گویی طبیعت، تکهای از بهشت را بر زمین نشانده بود. نسیم خنک، نرم و پیوسته از میان علفهای بلند می گذشت و موجی بر قامت سبزهها می انداخت. گوسفندها و بزها پراکنده در دامنهها، مشغول چرا بودند و زنگولههایشان در سکوت دلانگیز فضا، نوایی محو می ساخت.
-نه دیگه نمیتونم.دیگه نمیتونم صبر کنم.دارم از کنجکاوی میترکم.بگو کجا داریم میریم؟
خندید و من محو آن خنده های دلفریب اش شدم :
-داریم میریم ماهیگیری.
چشم غره ای رفتم :
-اصلاً شوخی خوبی نبود.
یکی از ابروهایش را بالا انداخت و شیطنت در پس چهره اش غوغا کرد :
-ببخشید حواسم نبود یه دختر اروپاییِ وجترینِ مدافع حقوق حیوانات کنارم نشسته.
-تو هم باید مدافع حقوق حیوانات باشی.یه لحظه خودت رو بذار جای اونا.دوست داشتی یکی بیاد شکارِت کنه،ببرتت،بپزتت،بعدم بخورتت؟اونا هم نفس میکشن،حق زندگی دارن.چرا باید زندگیشون رو ازشون بگیریم وقتی میتونیم شکممون رو با چیزهای دیگه هم سیر کنیم؟
سری تکان داد و خنده اش را پنهان کرد :
-آره دقیقاً حق با توئه؛مثلاً میتونیم علف بخوریم.
لب گزیدم تا لبخندم را پنهان کنم :
-واقعاً بامزه نیستی.
بادی به غبغب انداخت :
-اما به نظر خودم خیلی بامزه ام.
سری به نشانه تأسف تکان دادم و نگاهی به ضبط ماشین انداختم. بیمقدمه آن را روشن کردم و صدای آهنگی را که پخش میشد، بالا بردم. چشمهایم را به صورتش دوختم و قلبم تندتر تپید. لبخند می زد و سنگینی نگاهم را به خوبی حس می کرد اما چشمهایش را می دزدید و تنها به جاده خیره بود.
Gemimizin yükü ağır
Bilmem daha kaç dalga alır
Yaşımızın tuzu kuru
Ondan pınarında donup kalır
Dikeni tel örgüye mecbur
Hayaller cepte durur
Doğuyor içime bir cesaret
Hesabı bende kalır
Gel gidelim, yolları bana sorma, ne bileyim
Gidelim buradan, pusulam rüzgâr
Kendimi yediğim yılları bana sor, var mı hevesin?
Gidelim buradan, pusulam rüzgâr
-چقدر آهنگش قشنگه.
سری تکان داد و لبخندی که بر لب داشت، عمیق تر شد :
-به نظر من هم آهنگ قشنگیه.
چندین ثانیه به چهره ام خیره شد؛ عشق در پس آن دو چشم گیرا، خودنمایی می کرد :
-میدونستی تو قطب نمای منی؟
@yaz_beni
227
'پارت چهل و پنجم'
در کسری از ثانیه، در خانه اش را باز کردم و بیرون رفتم. بادی سرد توأم قطرات اشک بر صورتم سیلی می زد و من بی توجه به آن، در کوچهها می دویدم. به دیواری سیمانی تکیه دادم و بر روی زمین نشستم. قفسه سینه ام درد می کرد و نفس کشیدن برایم غیرممکن به نظر می رسید. سنگینی نگاه متعجب رهگذران را لمس می کردم و نمیتوانستم بر احساساتم غلبه کنم.
گویی بر روی قلبم، یک ساختمان ده طبقه قرار گرفته بود و من بی پناه ترین بودم. به هر طنابی چنگ زدم تا او را قانع کنم. به هر طنابی چنگ زدم تا این جنگ را به پایان برسانم. اما همه چیز دیگر بیفایده بود. دستانم زخمی بود و این جنگ هنوز هم ادامه داشت. جنگ او با خود ادامه داشت. من شکست خورده بودم. بندِ همهی طنابها پاره شده بود. بندِ نازک امیدم پاره شده بود.
باید این حقیقت را میپذیرفتم؛ لزوماً همهی عشقها سرانجامی ندارند.
***
استانبول-۲۰۳۱
کلید را در قفل چرخاندم و وارد خانه شدم. کیف و تلفن همراهم را بر روی میز عسلی رها کردم و بر روی کاناپه نشستم. عاری از هر گونه احساسی بودم و قلبم کرخت بود.
تلفن همراهم بر روی میز لرزید.
-نیکو!کی داره زنگ میزنه؟
-بابات داره تماس تصویری برقرار میکنه.جواب بدم؟
نفسی عمیق کشیدم.
-جواب بده.
شتاب زده دستی به صورتم کشیدم و موهایم را مرتب کردم. تلفن همراهم را مقابل صورتم گرفتم و لبخندی ساختگی زدم.
-دخترم!
-بابا!
-خوبی یکی یدونهی من؟پروازت چطور بود؟اذیت که نشدی؟
سری تکان دادم و لبخندم عمیق تر شد :
-خوبم بابا.پروازم خوب بود.تو چطوری؟خوبی؟مامان خوبه؟کجاست؟
-منم خوبم.مامانت هم خوبه.خوابیده.خیلی دلش میخواست باهات صحبت کنه.بهت زنگ زد اما جواب ندادی.گوشیت خاموش بود.بهش گفتم توی هواپیمایی.اما با این وجود هی میگفت دلم شور میزنه،چرا النی جواب نمیده.باهاش یکم صحبت کردم تا آروم بشه.خیلی خسته بود،تازه خوابش برد.
-عزیزدلم.فردا صبح خودم بهش زنگ میزنم.از طرف من ببوستش.
اخمی کرد :
-پس من چی؟
شیطنت را به لحنم آمیختم :
-به مامان بگو از طرف من تو رو ببوسه.شما که همدیگر رو زیاد میبوسین،این وسط یه بوس هم به نیت من رد و بدل کنین.
خنده اش را پنهان کرد :
-استغفرالله.ببین به پدرش چی میگه.راستی فادیمه کجاست؟خونه نیست؟
-نه؛گوشیم رو روشن کردم دیدم ازش یه پیام دارم.رفته خونه دوستش،مارال.شب رو اونجا میمونه.
مکث کرد و اخمی بین ابروهایش شکل گرفت :
-به نظرت فادیمه این اواخر عجیب و غریب نشده؟
-نمیدونم.یعنی نه.عجیب و غریب نشده.تو یکم حساس شدی.
-بگذریم.بگو ببینم سمینار چطور بود؟
اخمی کردم :
-چی؟سمینار؟چه سمیناری؟
-دخترم؛مگه تو با استاد فیرات نرفته بودی سمینار؟مگه تو تازه از ازمیر برنگشتی؟
ذهنم مغشوش بود و انسجام افکارم مشکل به نظر می رسید.
-آها.چیز.آره آره.خیلی خسته ام.حواسم نبود.خوب بود.خیلی خوب بود.
-اتفاقاً من امروز صبح به استاد فیرات زنگ زدم.بهم گفت چند دقیقه دیگه سمینار شروع میشه و النی قراره سخنرانی کنه.خیلی بهت افتخار کردم دخترم.من و مادرت از اینکه نتونستیم امروز کنارت باشیم،خیلی ناراحت شدیم.
بهت زده به دوربین گوشی خیره شدم :
-استاد فیرات؟استاد فیرات بهت گفت من قراره سخنرانی کنم؟استاد فیرات؟
اخمی کرد و چندین ثانیه متعجب به دوربین گوشی خیره شد :
-دخترم تو تب داری؟چته؟استاد فیرات با تو اومد ازمیر دیگه.باهم رفتین سمینار.الان چیه استاد فیرات برای تو عجیب شده؟
چیزی که برایم عجیب به نظر می رسید؛ همکاری دکتر فیرات با من بود. او بی آنکه تردیدی کند، به گفتههایم اهمیت داد و من را در این دروغ همراهی کرد.
-نه.چیز.عجیب نیست.استاد فیرات بهم نگفت که باهات صحبت کرده.برای اون چیز شدم.تعجب کردم.چیز بابا.من دیگه برم.لباسهام رو عوض کنم.یکم استراحت کنم.
-تو یه چیزیت هست ولی خب.وقتی برگشتم میفهمم.برو دخترم.برو استراحت کن.مراقب خودت باش یکی یدونه ام!
@yaz_beni
227
'پارت چهل و چهارم'
توسط دستانم به محوطه خانه اشاره ای کردم و ادامه دادم :
-زندگیت رو ببین.زندگی ای که برای خودت درست کردی رو ببین.خونه ای که برای خودت ساختی رو ببین.تو از خدا عصبانی ای؟از اون شاکی ای؟خدا چیکار کنه وقتی بندههاش خودشون مسیر اشتباه رو انتخاب میکنن؟وقتی خودت رو میندازی تو چاه،خدا چیکار کنه؟اما نه؛بالاخره آسونترین راه همینه.به خدا شکایت کردن.با اون قهر کردن.از اون عصبانی شدن.بندهها به خاطر تصمیمات اشتباهشون کل زندگیشون رو به گند میکشن بعد از خدا عصبانی میشن.میگن چرا ما رو نمیبینی؟!چرا به ما کمک نمیکنی؟!وقتی یه اشتباه رو بارها و بارها تکرار میکنی؛خدا چیکار کنه؟خدا میتونه چیکار کنه؟وقتی خدا راه درست رو بهت نشون میده اما تو چشمهات رو میبندی،چیکار کنه؟خدا میتونه چیکار کنه؟
هرگز به من نگاه نمی کرد. چشمانش از من فرار می کرد. ای کاش می توانستم بفهمم در مغز و قلبش، چه تلاطمی به پا شده است. ای کاش می توانستم بفهمم این جنگ بی صدایی که با خود آغاز کرده است، چه زمان و چگونه به اتمام می رسد!
قدرت من برای پیروزی او در این جنگ کافی نبود؟ نمیتوانستم او را از این جنگ نفرین شده، نجات دهم؟ نمی توانستیم دست در دست یکدیگر، از این جنگ نفس گیر، سالم خارج شویم؟
-من..من لایق تو نیستم!
بی سبب خندیدم. قهقهه می زدم. جانم تکه پاره بود اما من می خندیدم.
-داری شوخی میکنی مگه نه؟من..من این همه حرف زدم..همین؟فقط همین؟لایق من نیستی؟نمیخوای چیز دیگه ای بگی؟
به من نگاه نمی کرد. سکوت کرده بود. صورتش سرخگون به نظر می رسید و در چشمانش، آشوب را می توانستی ببینی.
لبخندی زهرآلود زدم و زمزمه کردم :
-پس لایق من نیستی.
سرم را چندباری تکان دادم :
-باشه.باشه.باشه.
به سبب پیدا کردن کیفم، چشمانم را حول محیط اطراف چرخاندم. به سمت کیفم رفتم و آن را به دست گرفتم.
تمام وجودم خونین بود. او این جنگ را با خود آغاز کرده بود اما این من بودم که آسیب میدیدم. جنگ او با خود، من را قربانی کرد. در این میان، شکست و زخمهای عمیق نصیب من شد. من در جنگی باختم که از آن من نبود!
برای آخرین بار چشمانم را به چهره مغموم و دردمند او گره زدم.
در حالی که قلب عاشقم در میان خون میغلتید، رگه های خشم و یا شاید نفرت در پس نگاهم شکل گرفت :
-پس من میرم یکی که لایقم باشه رو پیدا میکنم.تو هم به زندگیت با این ترس،بدبختی،عذاب وجدان و گناه ادامه بده.عکسهام رو نگاه کن.برام بنویس.به جای خالی من عشق بورز.منم برای خودم یکی که لایقم باشه رو پیدا میکنم.یکی رو پیدا میکنم که من رو فدا نکنه.خودخواه نباشه.یکی رو پیدا میکنم که جربزه عاشقی کردن داشته باشه!
در لحظه سرش را بالا گرفت و آن چشمانی را که تا چندی پیش، از من میگریخت را به عمیق ترین حالت ممکن، به چشمانم قفل و زنجیر کرد. نفس هایش را با خشم بیرون می داد. چشمانش به سبب اشک می درخشید. خشم، حسرت، غم و عشق در پس آن نگاه های گیرا به خوبی در معرض نمایش قرار گرفته بود.
دستهایش همچنان مشت بودند. چیزی به مکیدن روح و روانش می پرداخت. از روی مبل شد. مردمک چشمانش تنها حول صورت من می چرخید. توسط قدم های آرام به من نزدیک و نزدیک تر شد. فاصله را از میان برد. به سبب قامت بلندش، سرم را بالا گرفتم و به چشمانش، زل زدم.
سرش را اندکی پایین گرفته بود تا چهره ام به خوبی در معرض دیدش قرار بگیرد. چشمانش میان چشمهایم و لبهایم در گردش بود. سنگین نفس می کشید و با آتش نگاهش، قلبم را ذوب می کرد.
-یکی رو..یکی رو پیدا میکنی که لایقت باشه؟جربزه عاشقی کردن داشته باشه؟
با یک جسارت مثال نزدنی به آن چشمهایش که نقطه ضعفم بودند، خیره شدم و لحنم قاطع و محکم بود :
-دقیقاً.درست فهمیدی.یکی رو پیدا میکنم که لایقم باشه.یکی رو پیدا میکنم که جربزه عاشقی کردن داشته باشه.یکی که مثل تو نباشه!
قلبش فرو ریخت. چشمانش به چشمانم قفل و زنجیر بود و من از احساسات نهفته در این نگاه های نافذ، وحشت داشتم.
به لبهایم خیره شد. نفسی کشید. نگاهش را باری دیگر بر روی چشمانم متمرکز کرد و با صدای آغشته به خشم گفت :
-برو.از اینجا برو!
در این لحظه، هیچکس نمی توانست شدت دردی که در میان پوست و گوشت و استخوانم رخنه کرده بود را درک کند.
این یک درد جانگداز بود!
@yaz_beni
227
'پارت چهل و سوم'
در لحظه، قطرات اشک به چهره ام هجوم آوردند و صدای غمم اوج گرفت :
-من همین الانم دارم اذیت میشم مَرد،نمیبینی؟من همین الانشم دارم اذیت میشم.دارم عذاب میکشم.تو در اصل با این کارهات من رو دوباره فدا میکنی.در اصل با این طرز تفکرت من رو دوباره فدا میکنی.عکسهام رو توی اون اتاق نگه میداری که چی بشه؟برای من مینویسی؛از دلتنگی برای من مینویسی که چی بشه؟من اینجام.من به اون عشق احتیاج دارم.جای خالی من به اون عشق چه احتیاجی داره؟به جای خالی من،عشق میورزی که چی بشه؟
قطرات اشک یکی پس از دیگری صورتم را نوازش میکردند و دریافت اکسیژن برای ریههایم مشکل بود.
دست راستش را به سبب پاک کردن اشکهایم بالا گرفت و به صورتم نزدیک کرد؛ اما در آخرین لحظه پشیمان شد و دستش را به آرامی عقب کشید.
صدایش از فرط سنگینی غم درونی اش، می لرزید :
-گریه نکن..نمیتونم ببینم..نمیتونم طاقت بیارم..گریه نکن!
دستی قدرتمند از جنس حسرت، غم و خشم گلویم را می فشرد و جانم را می گرفت.
از روی مبل بلند شدم و در میان سقوط قطرات اشک، فریادی زدم :
-گریه نکنم؟نمیتونی ببینی؟من پنج ساله دارم گریه میکنم تو کجا بودی؟تو کجا بودی؟میدونی چرا گریه میکردم؟تو از من خبر داشتی اما من حتی ازت خبر هم نداشتم.فقط یه چیز داشتم تو مشتم.اینکه زنده ای.اینکه هنوز نفس میکشی.با خودم میگفتم دیوونه نشو النی اگر اتفاقی براش می افتاد حتماً به گوشت می رسید.تو داری هر چند وقت یکبار میری ترابزون.میری کوچاری.اگه اتفاقی براش می افتاد به گوشت میرسید.پس زندهست.پس حالش خوبه.پس نفس میکشه.من پنج سال به همین چیز دلم رو خوش کردم.میدونی چه شبهایی با کابوس از خواب بیدار شدم؟با کابوس از دست دادن تو.توی کابوسهام تو مُرده بودی.نفس نمی کشیدی.با خودم میگفتم نکنه اتفاقی براش افتاده باشه.اگه چیزیش شده باشه چی.اگه یه جایی باشه کسی ندونه.اگه به کمک احتیاج داشته باشه چی.من چطوری بفهمم؟!نکنه عاشق شده باشه.نکنه ازدواج کرده باشه.نکنه خیلی راحت بدون من داره به زندگیش ادامه میده.میفهمی این حس یعنی چی؟میفهمی یعنی چی؟
فریادی گوش خراش کشیدم و تارهای صوتی ام سوخت :
-میفهمی یعنی چی؟میفهمی هر روز از زندگیت به این فکر کنی که عشقت زنده است یا نه یعنی چی؟میفهمی هر روز از زندگیت به این فکر کنی که عشقت فراموشت کرده یا نه یعنی چی؟بدون تو خوشبخته یا نه یعنی چی؟اما نه!تو نمیتونی بفهمی.چون تو با یه نقشه تمیز استاد فیرات رو وارد زندگیم کردی.سرهات برات از من عکس میفرستاد.مثل یه سایه تو زندگیم بودی.خیالت راحت بود دیگه.حال من خوب بود.من زنده بودم.از نفس کشیدن من مطمئن بودی.کسی ام تو زندگیم نبود.تنها بودم.خیالت از بابت همه چیز راحت بود.پس من چی ها؟پس من چی؟من چطوری باید از حال تو با خبر می شدم؟من چطوری باید میفهمیدم حالت خوبه؟چطوری باید از نفس کشیدنت مطمئن می شدم؟چطوری باید با ترس هام مقابله می کردم؟تو فقط به فکر خودت بودی.تو خیلی خودخواهی!خیلی خودخواهی!
به هر نقطه ای خیره میشد جز چشمان من. از من و چشمانم فرار می کرد.
-تو به من اصلاً فکر نکردی.تو به احساسات من اصلاً فکر نکردی.فقط به فکر خودت بودی.به فکر احساسات خودت بودی.فقط خودت رو دیدی.کاری که از نظر خودت درست بود رو انجام دادی.چرا نیومدی دنبالم؟چرا تلاش نکردی ببخشمت؟چرا برای جبران اشتباهت تلاش نکردی؟تو من رو اینطوری شناختی؟فکر کردی خیلی راحت از قلبم میندازمت بیرون؟عشقِ تو عشق بود اما عشقِ من عشق نبود؟فقط تو عاشق بودی؟فقط تو قلب داشتی؟فقط تو نمیتونستی من رو فراموش کنی؟درباره من چی فکر کردی با خودت؟فراموشت کردم و دارم خیلی راحت به زندگیم ادامه میدم؟
فک و لبش میلرزید. قطرات اشک یکی پس از دیگری بر گونه اش سقوط می کردند و او تنها به یک نقطه نامعلوم خیره بود. دستانش را مشت کرده بود و سنگین نفس می کشید.
در این لحظات من، ویرانه ای بودم که از یادِ آبادی، ناامید گشته بود.
-پنج سال از زندگیمون رو تو دزدیدی.تو!از این میترسی که من رو دوباره فدا کنی؟تو من رو فدا کردی.همیشه فدا کردی.هر روز از این پنج سال،من رو فدا کردی.اجازه ندادی مرهم زخمهای همدیگه باشیم.اجازه ندادی به همدیگه برای خوب شدن زخمهامون کمک کنیم!
@yaz_beni
227
'پارت چهل و دوم'
نفسی کشیدم و دستانش را به آرامی رها کردم.
رد اشکهایم را پاک کردم اما صدایم همچنان میلرزید :
-میدونم کارم اشتباه بود..نباید بدون اجازه ات به اون دفترها دست میزدم..به وسایل شخصیت دست زدم؛ازت معذرت میخوام اما..اما اگر من اون دفترها رو باز نمیکردم و نمیخوندم،هیچوقت از حقایق باخبر نمیشدم..به دروغهایی که تو میگفتی گوش میکردم..نقابی که روی صورتت داشتی رو باور میکردم و میرفتم..تو هیچوقت قصد نداشتی جملههای اون دفتر رو به زبون بیاری..تو میخواستی احساسات واقعیت رو پنهان کنی..میخواستی کاری کنی جز نفرت و کینه هیچ حسی نسبت بهت نداشته باشم!
به نقطه ای نامعلوم خیره بود. من رگههای غم را در پس آن چشمان زیبایش میدیدم.
-اوروچ!چرا این کارو با خودت کردی؟چرا خودت رو به همچین زندگی ای محکوم کردی؟اومدی اینجا..اومدی ازمیر..همه چیز و همه کس رو پشت سر گذاشتی و تنهایی اومدی اینجا..چرا خودت رو به این تنهایی،به این تاریکی محکوم کردی؟تو حق نداشتی به جای من برای زندگیم تصمیم بگیری..از اشتباهت پشیمون بودی،باید همه تلاشت رو میکردی تا بخشیده بشی..باید برای جبران اشتباهت تلاش میکردی..باید میذاشتی خودم تصمیم بگیرم که میخوام بین تو و خانواده ام قرار بگیرم یا نه!
لب گزیدم تا از این بغض خفه کننده ممانعت کنم :
-گاهی وقتها فکر میکنیم داریم به عزیزانمون خوبی میکنیم اما فقط فکر میکنیم..در اصل داریم بهشون بدی میکنیم..درک هر آدمی از خوبی یا بدی متفاوته..بعضی چیزها مطلقاً بد یا خوبن اما بعضی چیزها ممکنه برای هر آدمی یه مفهوم متفاوت داشته باشه..ممکنه یه چیزی رو خودم برای خودم خوب بدونم اما تو برای من بد بدونی..ما آدمها همینیم؛در عین اینکه شبیه به همدیگهایم،خیلی متفاوتیم!
نفسی کشیدم و برای مبارزه با اشکهایم، بیسبب موهایم را از صورتم کنار زدم.
-اگه استاد فیرات هیچوقت بهت دروغ نمیگفت و کاری نمیکرد تو بیای استانبول.اگه استاد فیرات اون روز بعضی از حقایق رو بهم نمی گفت و من نمیومدم فرودگاه.اگه به خیال خودم برای انتقام گرفتن از تو و سوزوندن جگرت،نمیومدم ازمیر.اگه دیشب نمیرفتم تو اون اتاق؛اون دفترها رو باز نمیکردم.داستان من و تو تا ابد نیمه تموم میموند!میفهمی این یعنی چی؟اگه همه این اتفاقات نمی افتاد؛اوروچ و النی داستانمون باید تا ابد به دور از همدیگه و با زخمهای بازشون زندگی می کردن.تو با این دیوارهایی که از تنهایی و گناه و عذاب وجدان برای خودت درست کردی،به زندگیت ادامه میدادی و من با یه مشت احساسات ضد و نقیض.با یه خشم و کینه دروغین.با یه قلب زخمی.چرا؟چرا این کارو با ما کردی؟چرا این کارو با خودت کردی؟
شیشه بغضم شکست. سرم را به طرف دیگری گرفتم تا اشکهایم را از او پنهان کنم.
همچنان به نقطه ای نامعلوم خیره بود. یک قطره اشک بر گونه اش سقوط کرد و صدایش بم و گرفته بود :
-اون نوشتهها رو فراموش کن..من لایق تو نیستم..من از خودم مطمئن نیستم..تو خودت گفتی..گفتی کسی که فقط یکبار تو رو زیر پاهاش له کنه و ازت بگذره،بازم این کارو میکنه..راست میگفتی..از کجا معلوم من دوباره تو رو فدا نکنم؟!من یکبار این اشتباه رو کردم..پس حتماً میتونم دوباره هم انجامش بدم!
سرم را به طرفش گرفتم و در چشمان سبز رنگم، تلفیقی از خشم،عشق و غم پدید آمد :
-خودت رو با این حرفها گول میزنی؟اما من رو دیگه نمیتونی گول بزنی!تو دیگه نمیتونی با حرفهات من رو آزار بدی..دیگه حرفهات رو باور نمیکنم..دیگه حرفهات اون قدرت قبل رو ندارن..نمیتونن من رو اذیت کنن..من اوروچ واقعی رو توی اون نوشتهها دیدم..تو اوروچ واقعی نیستی!
لبخندی به تلخی یک زهر زد و یک قطره اشک دیگر بر گونه اش سقوط کرد :
-اوروچ واقعی؟من دیگه نمیدونم..نمیدونم واقعیت چیه..دروغ چیه..فقط یه چیز میدونم..از خودم میترسم..به خودم اعتماد ندارم..از اینکه دوباره بهت آسیب بزنم،خیلی میترسم..از اینکه دوباره اذیتت کنم،خیلی میترسم..خیلی میترسم..از خودم میترسم!
@yaz_beni
