es
Feedback
~Yaz beni~

~Yaz beni~

Ir al canal en Telegram

Sen kalem ol, ben de kâğıt 🧭[فن‌فیک "قطب‌نمای قلبم" در حال تایپ...]🫀 بات پیام‌های ناشناس : @yazbenibot

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
224
Suscriptores
+224 horas
+147 días
+1430 días
Archivo de publicaciones
اوضاع تنظیمات کی خراب تره؟
Anonymous voting

ی سوال دارم 😔🤣😂😂 به نظر شما کی تنظیماتش خراب تره النی یا اوروچ ؟کنجکاو شدم الان آیناز نمیشه یه نظرسنجی بزاری؟

Do you get deja vu 😭😭😭😭😭😭اوروچ سکته کرد مرد
Do you get deja vu 😭😭😭😭😭😭اوروچ سکته کرد مرد

«اگر چاقویی تیز را با ضربه ای سخت در قلبم فرو می‌کرد و می‌چرخاند، این چنین درد نمیکشیدم. فهمیدم که درد روح، سنگین تر از درد جسم است. حالا که روحم مُرده بود، دیگر نیازی به این جسم نداشتم.» -اوروچ

هر چقدر نشستم فکر کردم دیدم نمیشه با ایموجی اسپویل داد پس تصمیم گرفتم یه چیزی از زبان اوروچ براتون بنویسم که یه طورایی اسپویل محسوب میشه..

وای چه بلایی سرش میاد ؟ 🥺 نمیشه با استیکر اسپویل بدی 😁

ما بیشتر دلمون تنگ شده اما😭😭😭😭

استوری جدید بوراک که یه ادیت از اوروچ گذاشته نوشته دلم تنگ شده.😭💚
#Burak #Update
@orelhome| 🐣✨🏠

"Sana bir şey söylemek istiyorum." "Söyle." "İyi ki buradasın, iyi ki yanımdasın. Beni bir an bile yalnız bırakmıyorsun. Seni
+1
"Sana bir şey söylemek istiyorum." "Söyle." "İyi ki buradasın, iyi ki yanımdasın. Beni bir an bile yalnız bırakmıyorsun. Senin burada olman beni o kadar mutlu ediyor ki… Her şey için sağol."

'پارت صد و شصت و چهارم' به معنای واقعی، قدرت حرکت در بدنمان از دست رفته بود. گویی در میانه‌ی یک انفجار خاموش، منجمد شده بودیم. دوباره به لب‌هایش خیره شدم و ناخودآگاه، فشار انگشتانم روی شانه‌هایش بیشتر شد. نفس‌های اوروچ، نامنظم و لرزان بود. چشمانش، میان چشمان و لبانم سرگردان بود. در حالی که حتی پلک هم نمی‌زد، با صدایی که لرزشی از بی‌چارگی و بی‌قراری داشت، زمزمه کرد : -النی!نظرت چیه از روم بلند بشی؟ این حرف، مثل برخورد یک پتک به سرم بود. اما به جای آنکه از او فاصله بگیرم، شرارت و شیطنت در وجودم شعله کشید. تمام آن تنش سنگین، برایم تبدیل به فرصتی برای انتقام شد؛ می‌خواستم انتقام آن لحظه‌ی آسانسور را همین حالا، از او بگیرم. به چشمانش خیره بودم و با تن صدای پایینی گفتم : -میخوام یه چیزی بهت بگم. با دشواری آب دهانش را قورت داد و نگاهش را از لبانم به چشمانم دوخت. با صدایی بم و گرفته، گفت : -بگو! لبخندی زدم و با عشق به صورتش خیره شدم : -چه خوبه که اینجایی.چه خوبه که کنارمی.نمیذاری حتی یک لحظه هم احساس تنهایی کنم.خیلی خوشحالم از اینکه اینجایی...بابت همه چیز ازت ممنونم! متوجه بودم که صدایم را نمی‌شنود و کلماتم برایش بی‌معنی است؛ چون نگاهش دوباره روی لب‌هایم قفل شده بود. فشار دست‌هایش روی کمرم چنان زیاد بود که گویی می‌خواست رد انگشتانش را تا ابد بر پوستم حک کند. در یک حرکت غیره منتظره، سرم را جلو آوردم، چشمانم را بستم و گونه‌اش را عمیق و با تمام وجود بوسیدم. بوسه‌ای که برای من، یک لنگر بود تا خودم را آرام کنم. این بوسه، تمام ستون‌های وجود او را فرو ریخت. فشار دست‌هایش ناگهان فروکش کرد، انگار که تمام نیروی حیات از بدنش خارج شده بود. دست‌هایش از روی کمرم سُر خوردند و به زمین افتادند. فوراً از روی او بلند شدم و ایستادم. اما او همان ‌جا، در همان حالت باقی مانده بود؛ با سری که به زمین چسبیده بود و چشمانی که به آسمان آبی مشعشع خیره بودند. بُهت و حیرت، در عمقِ نگاهش ریشه دوانده بود. نفس‌هایش سنگین و بریده‌ بریده بود. در حالی که لرزش خفیفی از لذت شیطنت در وجودم بود، دستم را جلوی دهانم گذاشتم و بی‌ صدا خندیدم. در کنارش، روی زمین چهار زانو نشستم و نامش را صدا زدم : -اوروچ! بی‌ حرکت بود. انگار روحش در همان لحظه‌ای که بوسیده بودمش، منجمد شده بود. چشمانش همچنان به آسمان خیره بود. دستم را جلوی صورتش گرفتم و تکان دادم : -الو!اوروچ!الو!صدای منو میشنوی؟ خندیدم : -عالیه؛مریض رو از دست دادیم! ناگهان، نفسش را با صدایی بلند و لرزان بیرون داد. صدای بیرون دادن نفسش، مثل رها شدن یک بار سنگین بود؛ صدایی که از عمق ریه‌هایش بیرون می‌آمد. سرش را به سمت من چرخاند و با نگاهی پرسشگر و اخمی پر از سردرگمی به من خیره شد : -تو..تو چیکار کردی؟ ابروهایم را در کمال آرامش و خونسردی بالا انداختم : -چیکار کردم؟ نگاهش را دزدید، جفت‌ دست‌هایش را با کلافگی میان موهایش فرو برد و با بدنی که هنوز انگار از تعادل خارج بود، نشست. لب‌هایم را با شیطنت جمع کردم و چشمانم از شرارت و خنده برق ‌زد : -چی شد آقای دکتر؟تنظیماتت باز بهم ریخت؟نکنه دوباره با تنظیماتت بازی کردم؟به نظرم بیا به یه نتیجه‌ای برسیم؛اوضاع تنظیماتت خیلی خرابه.تنظیماتِ من هیچ مشکلی نداره اما اوضاع تنظیماتِ تو افتضاحه.خیلی خیلی راحت میشه باهاش بازی کرد! پلک‌هایش را لحظه‌ای با غیظ بست و بعد، به من نگاه کرد : -آسانسور!..تو..تو انتقام اون روزو ازم گرفتی؟ خندیدم و شانه‌ای بالا انداختم : -شاید! سرش را با خشمی ساختگی تکان داد : -از دست تو..از دست تو..آدمو دیوونه میکنی! با لبخندی که نشان از پیروزی و غرور داشت، به او خیره شدم. نگاهش تند و تیز شد. در چشمانش، جرقه‌ای از تهدید دیدم : -تو صبر کن..تو صبر کن..به وقتش بهت نشون میدم که اوضاع تنظیمات کی خراب تره! چشم غره‌ای رفتم و خندیدم. سرش را پایین انداخت و دستی به یقه‌ی اسکرابش کشید. -سرت گیج میره؟ اخمی کرد : -سرم؟یعنی چی؟چرا؟ ابروهایم را با تعجبی ساختگی بالا انداختم : -عه! انگشت اشاره‌ام را با شیطنت و بازیگوشی، به سمت گونه‌اش گرفتم : -یکم پیش بوسیدمت.از ماتریکس خارج شدی.خواستم بدونم خوبی،کاملاً سالمی؟سرت گیج نمیره؟تپش قلب نداری؟ صورتش را از روی حرص و تمسخر مچاله کرد : -تو امروز خیلی بامزه شدی. خنده‌ای کوتاه کردم و با اعتماد به ‌نفس از روی زمین بلند شدم. دستی به اسکرابم کشیدم تا گرد و غبار آن را پاک کنم : -من دیگه میرم.مریض دارم. از روی زمین بلند شد و دستی به اسکرابش کشید تا آن را تمیز کند : -باشه؛برو.مراقب خودت باش. لبخندی زدم و روپوشم را از روی دستگیره برداشتم : -تو هم..تو هم مراقب خودت باش! @yaz_beni

'پارت صد و شصت و سوم' برای فرار از این اتمسفر مسموم، از روی زمین بلند شدم و با لحنی که سعی می‌کردم شاد و پرانرژی باشد، گفتم : -اوروچ!بیا یه فن بوکس بهت یاد بدم.قرار بود با هم بوکس کار کنیم. اخمی از سر تعجب کرد و از روی زمین بلند شد. نگاهش بین من و فضای پشت ‌بام در گردش بود : -اینجا؟الان؟ با شیطنت سری به نشانه‌ی تأیید تکان دادم. با تردیدی آمیخته به کنجکاوی گفت : -باشه.چیکار کنم؟ موهایم را پشت سر جمع کردم و به شکلِ گوجه‌ای سفت بستم. روپوشم را درآوردم : -اول روپوشت رو دربیار.با روپوش نمیشه بوکس کار کرد. روپوشش را درآورد. روپوش هر دوی‌مان را برداشتم و با دقت، از دستگیره‌ی فلزی درب ورودی پشت ‌بام آویزان کردم. با فاصله‌ای هفت، هشت قدمی، مقابل هم ایستاده بودیم. -خب از معروف‌ترین‌ فن‌ بوکس شروع میکنم. نفسی عمیق کشیدم و مشت‌هایم را جلوی صورتم بردم : -ببین،اسم این فن هوک چپه.اول با پای راست یه قدم به جلو برمیدارم،ولی نه مستقیم؛یه قدم مورب که زاویه بدنم عوض بشه. پای راستم را آرام روی زمین کشیدم و هم‌زمان پای چپم را جلو گذاشتم : -وزنم رو روی پای چپ میندازم و لگنم رو می‌چرخونم.مشت چپم از پهلو بالا میاد.آرنجم خمه و ضربه انگار از شانه‌ام بیرون میاد. مشتم را در هوا چرخاندم و در آخرین لحظه ایستادم : -آرنجم رو پایین نگه میدارم تا مچم آسیب نبینه. نگاهش کردم؛ با دقت و تمرکز و نگاهی عمیق به تمامی حرکاتم خیره بود. لبخندی زدم : -حالا تو بیا. به من نزدیک شد. حال، فاصله‌ی میان‌مان دو، سه قدم بود. گاردش را بالا آورد، اما دست‌هایش بی‌دفاع و بیش از حد باز بودند. سرم را به نشانه‌ی منفی تکان دادم : -نه،گاردت رو جمع‌تر کن.مشت‌ها کنار استخوان گونه‌ات، آرنج‌ها نزدیک دنده‌هات. مچ دستش را اندکی جا به جا کردم و در زاویه‌ای درست قرار دادم : -آها خب درست شد.حالا همین کاری که گفتم رو انجام بده.پای راست مورب.پای چپ جلو،چرخش لگن. متوجه شدم که انگار تمامِ حواسش نه در این حرکات، که جای دیگری است. تمرکزش نه بر روی پوزیشن بوکس، بلکه بر روی خودِ من بود. به من خیره بود؛ نگاهی که انگار تمام وجودم را در آغوش می‌گرفت و ذوب می‌کرد. سر تا پایم را با اشتیاقی عمیق برانداز می‌کرد و عشق، در چشمانش می‌درخشید. سعی کرد حرکاتم را تقلید کند، اما چرخشش ناقص بود و مچش کج شد. -نه اوروچ!اشتباهه.حواست رو جمع نمیکنی.بیا؛من یکبار دیگه اجراش میکنم.این دفعه روی تو اجراش میکنم.به صورت نمادین.تو هم گاردت رو بیار بالا و سعی کن از خودت دفاع کنی مثلاً. خندید و دست‌هایش را جلوی صورتش گرفت : -باشه.بیا ببینم! قدم مورب برداشتم، پای چپم را جلوی پای او گذاشتم و لگنم را چرخاندم. مشت چپم را آهسته به سمت گاردش بردم؛ فقط می‌خواستم تماس را حس کند. اما در همان لحظه به خاطر کتانی‌های نامناسبم، پایم روی زمین لغزید و تعادلم را از دست دادم. سعی کردم خودم را نگه دارم اما بدنم به جلو، به سمت اوروچ، پرتاب شد. اوروچ در لحظه واکنش نشان داد و بازوهایم را گرفت تا مانع از افتادنم شود اما دیر شده بود؛ با هم به زمین سقوط کردیم. درست روی سینه‌ی پهن او فرود آمدم. دست‌هایم ناخودآگاه روی شانه‌هایش قفل شد. صورتم در فاصله‌ای چنان نزدیک به صورتش بود که مرز میان نفس‌هایمان از بین رفت. دست‌های او، محکم و مالکانه، دور کمرم حلقه شده بود. سکوت سنگینی حکم‌فرما شد؛ سکوتی که از صدای تپش قدرتمند قلب‌هایمان پر شده بود. نفس‌هایمان، داغ و کوتاه، روی پوست هم می‌نشست. چشمانِ اوروچ، در یک رقص بی‌قرار، میان چشمانم و لب‌هایم در رفت ‌و آمد بود. آب دهانش را به سختی قورت داد و من بالا آمدن سیب گلویش را در نزدیکی صورتم تماشا کردم. انگار توانایی حرکت عضلات‌مان را از دست داده بودیم؛ دست و پای‌مان سست شده بود. لرزشی در تمام وجودم رخنه کرده بود. مغزم از کار افتاده بود و قلبم با شدتی جنون‌آمیز می‌کوبید. لب‌هایش را گشود و با صدایی که از ته گلو و خش ‌دار بیرون آمد، گفت : -خوبی؟ نگاهم روی لب‌هایش قفل شده بود. آب دهانی قورت دادم و با دشواری، چشم‌هایم را بالا کشیدم و در چشمانش غرق شدم. صدایم، ضعیف و گرفته بود : -خوبم! @yaz_beni

'پارت صد و شصت و دوم' بی ‌آنکه وقت را تلف کنم یا اینکه کوچک‌ترین مقاومتی کنم، دست‌هایم را دور تنش قفل کردم و خودم را در آغوشش پنهان کردم. سرم را به سینه‌اش تکیه دادم و صدای تپش قلبش را که برایم روح‌نوازترین ملودی بود، شنیدم. دست‌هایش را محکم دور تنم حلقه کرد تا از من در برابر تمام بدی‌های دنیا محافظت کند. با اشتیاق عطر موهایم را استشمام کرد و بوسه‌ای عمیق بر سرم نشاند. با تن صدای پایینی گفت : -النی! -بله! -میخوام یه قبر دو طبقه بخرم فرهاد و برکای رو با هم دفن کنم.دایی و خواهرزاده کنار هم باشن. بی صدا خندیدم. سرم را بالا گرفتم؛ به صورتش خیره شدم و ضربه‌ای آرام به سینه‌اش زدم : -چرت و پرت نگو. سرش را اندکی خم کرد و به صورتم خیره شد : -به خدا دیگه نمیتونم تحمل کنم.از هردوشون متنفرم. -متنفر نباش.نفرت چیز خوبی نیست؛وجود آدم رو سیاه و کثیف میکنه. لبخندی زد و سرش را به گوشه‌ای کج کرد : -عه؛ما سیاه و کثیفیم خانم دکتر.اونی که سفید و پاکه تویی. با تحکم گفتم : -نخیر!تو سیاه نیستی. چشم‌هایش را حول صورتم چرخاند : -چه رنگی‌ام پس؟ خنده‌ی کوتاهی سر دادم و با لحن شیطنت‌آمیزی گفتم : -زردی! تمام خطوط صورتش را با تمسخر جمع کرد و خندید : -امان یا!خیلی بامزه‌ای. ابروهایم را بالا انداختم و با غیظی ساختگی نگاهش کردم : -معلومه که بامزه‌ام.نکنه فکر کردی بامزه نیستم؟ -حاشا!معلومه که خیلی بامزه‌ای! سرم را دوباره به سینه‌‌اش تکیه دادم. با حرکت آرام انگشتانش که در میان موهایم می‌لغزید، تمام تنش‌ها و نگرانی‌هایم از وجودم زدوده می‌شد. -النی! -بله! -تو اون روز در مورد حوله و استخر مشترک دروغ گفتی مگه نه؟ لب‌هایم را محکم روی هم فشار دادم تا خنده‌ام را مهار کنم. سرم را بالا گرفتم و به صورتش نگاه کردم : -تو هنوز به حوله و استخر مشترک فکر میکنی؟ اخمی کرد و به صورتم خیره شد : -فقط فکر میکنم؟شب‌ها کابوسش رو میبینم. خندیدم : -اغراق نکن اوروچ! -چه اغراقی؟چند شبه دارم کابوس میبینم.توی کابوسم داری شنا میکنی.بعد از استخر میای بیرون،حوله تنته،این‌ور و اون‌ور قدم میزنی.کلی عوضی هم توی استخرن دارن نگاهت میکنن.توبه توبه استغفرالله!اعصابم بهم ریخت دوباره.فشارم رفت بالا. طرز صحبت کردنش و آن حسادتی که در خطوط چهره‌اش می‌دوید، چنان شیرین بود که لبخندی ناخواسته بر لبانم نشست. -اوف اوروچ!فراموشش کن. -نمیتونم فراموشش کنم.فراموش نمیکنم! چشم‌هایم را ریز کردم : -آره البته فراموش نکن.چون منم خانم مدیر و دستگاه ماساژور رو فراموش نکردم؛فراموش نمیکنم. چشمانش از شیطنت برق زد : -النی!یه چیزی بهت بگم. -بگو! -خیلی کینه‌ای هستی. با لجبازی گفتم : -میدونم! ابروهایش را با شیطنت بالا انداخت : -دست خودت نیست البته.کل کوچاری‌ها همینن. از آغوشش بیرون آمدم و با غیظی ساختگی نگاهش کردم : -یه دقیقه؛چی گفتی؟تو الان درمورد کوچاری‌ها بد گفتی؟ لب‌هایش را لحظه‌ای با شیطنت و تمسخر جمع کرد : -شاید! سرم را اندکی به پایین خم کردم و با خشم نگاهش کردم : -اوروچ! خندید : -باشه خانم دکتر.اونطوری نگاه نکن میترسم! سرم را چندباری با تهدید تکان دادم : -تو دلت میخواد از من دوباره کتک بخوری،کاملاً مشخصه. خندید و دستش را روی چانه‌اش فشار داد : -نه بابا!چرا باید دلم بخواد ازت کتک بخورم؟هنوز فکم درد میکنه. چشم‌هایم را ریز کردم و لبخند زدم : -انقدر تمارض نکن اوروچ! خندید و پس از آن، سکوتی آرام میان‌مان نشست؛ سکوتی که نه از جنس تنهایی، بلکه از جنس درکِ متقابل بود. هر دو، زانوهایمان را در آغوش گرفته بودیم و به نقطه‌ای نامعلوم در مقابل‌مان خیره شده بودیم. -النی!معذرت میخوام. سرم را به طرفش چرخاندم : -انقدر معذرت خواهی کردی خسته نشدی؟ -نه!خسته نشدم.خسته نمیشم. -خوبه!خسته نشو. در اعماقِ صدایش، لایه‌ای از غم انباشته شده بود : -به خاطر من،آینده‌ی شغلیت به خطر افتاده..من اومدم و گند زدم به زندگیِ کاریت. احساس کردم تیغه‌ای تیز، بی‌آنکه ردی از خون به جا بگذارد، از میانِ قلبم گذشت. او همیشه عادت داشت گناهانِ جهان را بر دوش خود حمل کند. او همیشه به شکلی دردناک، خودش را مسئول تمام طوفان‌ها می‌دانست. -همچین چیزی نیست اوروچ!تو به زندگی کاریم گند نزدی.تو مقصر اتفاقات امروز و حرف‌های استاد فرهاد نیستی.آدم‌ها نباید اشتباهات خودشون رو گردن بقیه بندازن.این اشتباه من بوده و به تو هیچ ربطی نداره.من تو رو مقصر نمیدونم. چند ثانیه، ناباورانه نگاهم کرد : -واقعاً منو مقصر نمیدونی؟ بدون ذره‌ای شک و مکث گفتم : -نه!تو رو مقصر نمیدونم. لبخندی بی‌ رمق بر لبانش نشست و نگاهش را دزدید. می‌دانستم حتی اگر تمام کلمات دنیا را هم به کار بگیرم، باز هم در اعماق وجودش، صدایی برخاسته از وجدان سنگینش، او را بازخواست می‌کرد و از درون می‌سوزاند. @yaz_beni

'پارت صد و شصت و یکم' اشک‌ها، از بندِ چشم‌هایم گریختند و راهشان را به گونه‌هایم باز کردند. گویی تمام آن خشم فرو خورده، حالا به شکل هق‌ هقی بی ‌امان از سینه‌ام بیرون می‌زد. برای من، پزشکی فراتر از یک حرفه بود؛ آن، تنها معنای خلقتم بود. انگار تنها دلیلِ خلقتم، در میان نبض‌ها و زخم‌ها نهفته بود. پنج سال، تمام رنج‌ها و تکه‌‌های شکسته‌ی قلبم را با تکیه بر این شغل، دوام آورده بودم. ساعت‌ها در بیمارستان‌، به دیگران جانی دوباره بخشیدم تا شاید، تکه‌ای از آرامش به جانِ خودم بازگردد. اما حالا، همه‌چیز فرو ریخته بود. زندگیِ شغلی ام، به بن ‌بست رسیده بود. افکار زهرآلود، مغزم را مانند یک ویرانه‌ی متروکه، در هم می‌کوبید. در میان این ویرانی، چیزی جز ردپای خطاهایم در دستانم حس نمی‌کردم. در این روایت تلخ، هیچ کسی را مقصر نمی‌دانستم. من تنها با خود، با سنگینیِ سرزنش‌های بی‌رحمانه‌ی خودم تنها مانده بودم. صدای قدم‌هایی که روی بتن سرد پشت‌ بام می‌آمد، رشته‌ی افکار تاریکم را پاره کرد. سرم را بالا آوردم؛ اوروچ بود. سرش را کج کرده بود و با نگاهی که انگار تمام غم‌های جهان را در خود جمع کرده بود، به من خیره شده بود. با دستپاچگی اشک‌هایم را پاک کردم و اخمی از سر تعجب کردم : -تو اینجا چیکار میکنی؟برو اتاق عمل.استاد هانده منتظرته؛باید دستیارش باشی. بی‌ آنکه به حرفم اهمیتی بدهد، با فاصله‌ای که اجازه نمی‌داد حتی ذره‌ای هوا میان ما باشد، کنارم نشست. بازوهایمان به هم چسبیده بود و او هم مثل من، زانوهایش را در آغوش گرفت. -نمیرم! دستی به بینی‌ام کشیدم و اخمم غلیظ شد : -یعنی چی که نمیرم؟ -به استاد هانده گفتم نمیخوام دستیارش باشم.نمیخوام توی این جراحی شرکت کنم. چشم‌هایم از فرط تعجب و عصبانیت گشاد شد و گلویم خشک شد : -تو چیکار کردی اوروچ؟استاد فرهاد باهات لج میکنه.همینطوریش هم از تو خوشش نمیاد،چون اون روز به خاطر من باهاش بدرفتاری کردی.الان کاری میکنه تو هم از اتاق عمل اخراج بشی.نمیذاره مثل من دیگه توی جراحی‌ها شرکت کنی. چشمانش را آرام و با چنان دقتی که انگار دارد تمام جزئیات چهره‌ام را حفظ می‌کند، دور صورتم چرخاند : -عین خیالمم نیست. -یعنی چی که عین خیالمم نیست؟برای چی شرکت نکردی توی جراحی؟برای چی اومدی اینجا؟ -اومدم اینجا تا تو تنها نمونی! در میانه‌ی هیاهو و بی‌رحمیِ دنیای اطراف، عشقِ او تنها پناهگاهی بود که در آن می‌توانستم نفس بکشم. عشقی که به من یاد داده بود، حتی در اوج تنهایی، کسی هست که من را می‌بیند. -اوروچ!حواست هست داری چیکار میکنی؟تو هم مثل من تازه درست تموم شده.تازه جراح شدی.داری با آینده‌ی شغلیت بازی میکنی.من این مجازات حقم بود؛من اون روز توی اتاق عمل با جون یکی بازی کردم.اگه تو نبودی،اگه استاد فرهاد نبود،اون مریض به خاطر من میمرد.هفته‌ی پیش،خودسر توی جراحی‌ای که از قبل به عنوان دستیارش انتخاب شده بودم،شرکت نکردم.من این مجازات حقمه اما تو چی؟تو که کاری نکردی. لحنش محکم، بدون تردید و نگاهش مملو از عشق بود : -فکر کردی توی این زندگی،برای من چیزی مهم‌تر از تو وجود داره؟ مکثی کرد : -آینده‌ی شغلیم عین خیالمم نیست.وقتی به استاد هانده گفتم نمیخوام دستیارش باشم و توی این جراحی شرکت کنم،فرهاد عوضی بهم گفت اگه توی این جراحی شرکت نکنی،مثل دکتر النی تو رو هم مجازات میکنم.اجازه نمیدم تا مدت‌ها توی هیچ جراحی‌ای شرکت کنی.منم بهش گفتم کار خیلی خوبی میکنی.حتماً مجازاتم کن.بعدم براش بای بای کردم،اومدم اینجا؛پیش تو. خنده‌ای کوتاه و بی‌ صدا از لبانم خارج شد : -چی؟براش بای بای کردی؟دیوونه!حتماً خیلی عصبانی شد. چشمانش خندید : -خیلی!از کله‌اش دود بلند شده بود. -از کجا فهمیدی اومدم اینجا؟ لبخندی زد؛ لبخندی که دلم را گرم می‌کرد : -وقتی حالت خوب نباشه،برای اینکه از همه فرار کنی،میدوئی میای پشت بوم. لبخندی غم‌آلود زدم و نگاهم را دزدیدم. سرم را چرخاندم و به نقطه‌ی مقابلم نگاه کردم : -نذاشتی تنهایی مجازات بشم.رفتی یه کاری کردی که مجازات بشی نذارن توی جراحی شرکت کنی... سرم را به طرفش برگرداندم و لبخند زدم : -همش دنبالمی.دست از سرم برنمیداری! موهایم را با عشق نوازش کرد و بعد، تارهای مویم را پشت گوشم گذاشت : -دست از سرت برنمیدارم.من نمیذارم تو حتی یک دقیقه هم احساس تنهایی کنی! در چشمان جادویی‌اش غرق شدم. با خودم فکر می‌کردم؛ این مرد چگونه می‌توانست با حضورش، تمام رنج‌هایم را از یادم ببرد؟ او در التیامِ زخم‌های روحم، استاد بود. عشقش برای من، یک معجزه بود. دست‌هایش را باز کرد : -بیا اینجا! @yaz_beni

'پارت صد و شصتم' همین که صدای جیغِ چرخ‌های تخت روی کفپوش اپوکسی اورژانس شنیده شد، تمام وجودم منقبض شد. بچه‌های فوریت پزشکی با سرعت دیوانه‌واری وارد اورژانس می‌شدند. صدای بوق دستگاه‌ها و نفس ‌نفس زدن آن‌ها، فضا را سنگین کرده بود. -عجله کنید!مرد،پنجاه و یک ساله،کارگر ساختمانی!میله‌ گرد نفوذ کرده به پهلو،درست در ناحیه دنده‌های ششم و هفتم.ریه سوراخ شده،خیلی خون از دست داده. به سمت تخت دویدم. تصویر خونِ تیره که با هر دم و بازدم از کنار میله بیرون می‌زد، وحشتناک بود. -تکونش ندین!حرکت بیش از حد یعنی مرگ.همون‌طوری که هست بمونه.فوراً به استاد فرهاد یا استاد هانده خبر بدین. من و اوروچ بلافاصله وارد فاز عملیاتی شدیم. نبض بیمار ضعیف بود؛ نشانه‌ی شوک هیپوولمیک بر اثر خونریزی شدید. به پرستار غنچه نگاه کردم : -پرستار غنچه!سریع یه مسیر وریدی باز کن.سرم ۵۰۰ سی‌ سی نرمال سالین رو با سرعت بالا بزن تا فشارش نیوفته. اوروچ روی وضعیت تنفسی بیمار تمرکز کرده بود : -باید وضعیتی رو حفظ کنیم که میله فشار کمتری به عروق اصلی بیاره.نباید سطح اکسیژن‌اش پایین‌تر از ۹۰ بیاد. میله ‌گرد هنوز مانند یک ستونِ مرگ، در پهلوی بیمار بود. نباید آن را بیرون می‌کشیدیم؛ چون خودِ میله مانع از خالی شدن کامل خون از داخل شکم و قفسه‌ی سینه می‌شد. اوروچ، برای کنترل خونریزی محیطی، گاز استریل را محکم دور محل برخورد میله فشار می‌داد. با دقت و تمرکز بالایی این کار را انجام می‌داد تا میله کوچک‌ترین تکانی نخورد. استاد هانده سراسیمه وارد اورژانس شد : -وقت رو تلف نکنیم؛فوراً ببریمش اتاق عمل... نگاهش روی من ثابت ماند : -دکتر النی!تو با من بیا.دستیارم باش. سری تکان دادم : -چشم استاد! صدای استاد فرهاد، توجه‌ها را جلب کرد : -نمیشه! همه، با نگاه‌هایی پرسشگر، به سمت او برگشتیم. استاد فرهاد چند ثانیه با نگاهی آمیخته به کینه و غضب، به من خیره شد. بعد، رو به استاد هانده، با لحنی که هیچ جای تردیدی نداشت، گفت : -دکتر النی نمیتونه دستیارتون باشه.یه دکتر دیگه رو به عنوان دستیارتون انتخاب کنین. گویی زمین زیر پایم خالی شد : -چی؟..چرا؟ پوزخندی زد : -مثل اینکه یادت رفته چه کارایی کردی.یادت رفت هفته‌ی پیش خودسر تصمیم گرفتی توی جراحی تعویض باتری قلب شرکت نکنی؟برای خودت میبری میدوزی؛انگار تو استاد مایی.یه دقیقه؛ظاهراً یه چیز دیگه‌ای رو هم فراموش کردی... نگاهش را دور تا دور محیط اورژانس چرخاند و نگاهی کوتاه به اعضای کادر درمان انداخت. با صدایی بلند به گونه‌ای که همه بشنوند تا من را در برابر همه‌ی این چشم‌ها، تحقیر کند، به گفته‌اش ادامه داد : -یادت رفت چطوری توی اتاق عمل رگ مریض رو اشتباهی پاره کردی؟کم مونده بود به خاطر سهل‌انگاری تو مریض بمیره.به نظرم همه‌ی ما زیادی تو رو گنده‌ات کردیم.وقتشه بابت اشتباهاتت مجازات بشی. آتشِ خشم را در چشمانِ اوروچ می‌دیدم. دندان‌هایش را با حرص و شدت روی هم می‌سایید. مشتش را چنان گره کرد که رگ‌های دستش مثل کلاف‌های در هم‌ پیچیده بیرون زدند. یک قدم به سمت استاد فرهاد برداشت؛ گویی می‌خواست او را از هستی محو کند. سریع مچِ دستش را گرفتم. دستم در برابر قدرتِ بازوی او می‌لرزید، اما ول نکردم. سرم را به سمتش برگرداندم. اشک در چشم‌هایم حلقه زده بود و با نگاهی که تمامِ التماس‌ها و فریادهای بی ‌صدا را در خود داشت، به او خیره شدم و توسط چشمانم از او خواستم : دست نگه دارد و کاری نکند. چشمانِ اوروچ، در میانه‌ی آن طوفان خشم، با رنجی عمیق به من خیره ماند. انگار نگاهش داشت می‌گفت : "مبادا گریه کنی." میان ما، کلمات همیشه کم می‌آوردند. انگار زبان آدمیزاد برای ترجمه‌ی آنچه در میان نگاه‌هایمان می‌گذشت، بسیار ناتوان بود. ما با چشم‌هایمان حرف می‌زدیم و در سکوتِ نگاه‌هایمان، تمام جهان را با هم بازخوانی می‌کردیم. استاد فرهاد با لبخندی پیروزمندانه به من خیره بود : -به عنوان جراح ارشد بخش کاردیولوژی تا یه مدت بهت اجازه نمیدم از صد متری اتاق عمل هم رد بشی! لب گزیدم و با تمام توان اشک‌هایم را فرو خوردم. اوروچ با چنان تنفر و کینه‌ای، استاد فرهاد را نگاه می‌کرد که گویی میخواست او را تنها با چشمانش و نگاه‌هایش، تکه تکه کند. استاد هانده، بی‌ آنکه بخواهد وارد این جنگِ خاموش شود، با عجله گفت : -وقت نداریم.مریض وارد شوک هیپوولمیک شد.دکتر اوروچ تو دستیارم باش. سرم را پایین انداختم و با قدم‌هایی تند و سریع، از اورژانس بیرون دویدم. در راهروها، می‌دویدم. خودم را به آسانسور رساندم. دکمه‌ی آخرین طبقه را با خشونت فشردم. وارد پشت بام شدم. در گوشه‌ای، روی زمینِ سرد نشستم و زانوهایم را در آغوش گرفتم و اجازه دادم تنهایی، من را ببلعد. @yaz_beni

'پارت صد و پنجاه و نهم' اوروچ سرش را چندبار تمسخرآمیز تکان داد : -سعی کن نفس بکشی.سعی کن.ببین من چطوری نفس میکشم... چند نفس عمیق کشید و با اغراق، دم و بازدم را نشانش داد : -دم،بازدم،دم،بازدم.دوباره دم،بازدم،دم،بازدم. بیمار سرش را پایین انداخت و کفش‌هایش را پوشید. از رفتارهای مضحک اوروچ، خنده‌ام گرفت. رگ غیرت و حسادتش، او را دیوانه می‌کرد. لب‌هایم را روی هم فشار دادم و به سختی جلوی خنده‌ام را می‌گرفتم؛ اما گوشه‌ی لبم می‌لرزید و چشم‌هایم برق شیطنت داشت. اوروچ به طرفم برگشت و با غیظ به من چشم غره ای رفت. اخمی کردم : -الله الله!منو چرا اینطوری نگاه میکنی؟ نفسش را با کلافگی بیرون داد : -ببخشید؛نمیخواستم تو رو اینطوری نگاه کنم.این عوضی اعصابم رو بهم ریخت. دستم را به کمرم زدم و سر تا پایش را برانداز کردم : -اوروچ!تو دکتری یا قلدر؟باید محترمانه با مریض برخورد میکردی.این چه کاری بود که کردی؟ عصبی بود : -بره خدا رو شکر کنه که دندون‌هاش سر جاشه.این محترمانه‌ترین ورژن منه.من کاملاً با احترام باهاش برخورد کردم. -اوروچ!ایلول داشت نگاهت میکرد.همه‌ی حرف‌هات رو شنید.تازه پرستارها و دکترهای دیگه‌ای هم اینجا بودن.اگه یکیشون بره بگه دکتر اوروچ با مریض بد برخورد کرد و از اورژانس پرتش کرد بیرون،برات خیلی بد میشه.با آینده‌ی شغلیت بازی نکن.لطفاً خودتو کنترل کن.من دوست ندارم پشت سرت حرف بزنن.دلم نمیخواد کسی به خودش اجازه بده بهت توهین کنه یا از طبابتت ایرادی بگیره.تو دکتر خیلی خوبی هستی.نذار به خاطر همچین چیزایی به خودشون اجازه بدن به شخصیتت توهین کنن یا بخوان بگن دکتر خوبی نیستی! در چهره‌اش، خشم جای خودش را به آرامش داد. آن ابروهای در هم‌ کشیده و چهره‌ی عبوس، ناپدید شدند و به جایش لبخندی عمیق نشست : -یعنی اگه یکی بخواد به من توهین کنه و از من بد بگه،تو جوابش رو میدی؟از من دفاع میکنی؟ بی محابا گفتم : -پس چی؟یکی اگه بخواد درموردت بد حرف بزنه،حسابش رو میرسم.درسته که تو وحشی‌ای و همش دنبال دعوا و کتک کاری‌ای،اما خب دلیل نمیشه بهشون اجازه بدم پشت سر تو هر چیزی که دلشون میخواد بگن و بهت توهین کنن. لبخندش عمیق‌‌تر شد. به من نزدیک‌تر شد و با لحنی که مزه‌ی بازیگوشی داشت، گفت : -فقط خانم دکتر؛به من میگی وحشی اما خودت هم دست کمی از من نداری.همین دو،سه ساعت پیش میخواستی موهای مرجان رو بکشی.از تو باید ترسید! چشم غره ای رفتم، تکانی به شانه‌هایم دادم و لبخندی غرورآمیز روی لب‌هایم نشست. @yaz_beni

'پارت صد و پنجاه و هشتم' -باورم نمیشه.واقعاً باورم نمیشه.تو تا کی میخوای دعوا کنی ها؟تا کی میخوای کتک کاری کنی؟چرا متوجه نمیشی که این کارا خطرناکه.آره میدونم میخوای خوبی کنی.داری به بقیه کمک میکنی میفهمم؛اما راهش این نیست اوروچ.من هر شب باید به این فکر کنم که نکنه یه گوشه ای دعوات بشه و بلایی سرت بیاد.هر روز صبح با نگرانی میام بیمارستان و دعا میکنم صحیح و سالم ببینمت.نکن اوروچ!کمک کردن به بقیه راه های دیگه ای هم داره.طور دیگه ای به مردم کمک کن،بدون اینکه خودت رو بندازی توی دردسر.نکن!از اینکه بلایی سرت بیاد خیلی میترسم. لبخندی عمیق زد؛ برقِ خوشحالی را در پسِ چشمانش می‌دیدم. انگار تمام دنیا را به او داده بودند : -نگران..نگران من میشی؟میترسی بلایی سر من بیاد؟ با اخمی که از سرِ اضطراب روی پیشانی‌ام نشسته بود، سری تکان دادم‌ : -خیلی میترسم! چشم‌هایش را حول صورتم چرخاند و با عشقی ستایش ‌آمیز، عمیق نگاهم کرد : -نترس!سعی میکنم دیگه دعوا نکنم. با غیظ گفتم : -سعی میکنی؟سعی؟ -نمیتونم قول بدم النی!چون ممکنه زیرِ قولم بزنم،پس قول نمیدم اما یعنی..به خاطر تو سعی میکنم از دعوا و کتک کاری دور بمونم. چند ثانیه با غم و تشویش نگاهش کردم : -لطفاً خیلی مراقب خودت باش.باشه؟ پلک‌هایش را با آرامش روی هم فشرد : -باشه! -بیا!بریم به مریض‌ها برسیم. به بیمار که مردی جوان بود و روی تخت اورژانس دراز کشیده بود، نگاهی انداختم : -چند سالتونه؟سابقه‌ی بیماری خاص دارین؟ -بیست و هشت.نه؛بیماری خاصی ندارم.سرکار بودم یهو سرم گیج رفت.حس کردم نمیتونم نفس بکشم.تپش قلب دارم.یه حس عجیب و بدی دارم. -حالت تهوع هم داشتین؟ -آره؛یک ساعت پیش حالم بهم خورد اما الان حالت تهوع ندارم.فقط انگار نمیتونم نفس بکشم.سخت نفس میکشم. سرم را چرخاندم و به پرستار ایلول نگاه کردم : -پرستار ایلول!فشار مریض چند بود؟ -وقتی اومدن اورژانس،ده روی هفت بود. سری تکان دادم. بیمار چشمانش را به من دوخته بود. نگاه‌های طولانی و شاید منظوردارش، سنگینیِ آزاردهنده‌ای داشت. معذب شدم، اما آن را بروز ندادم. به تخت نزدیک شدم؛ خودم را اندکی خم کردم و استتوسکوپ را روی سینه‌اش گذاشتم. لبخندی زد و چشم‌هایش را حول صورتم چرخاند : -چقدر خوشگلی!آدم دلش میخواد همش مریض بشه بیاد اینجا تو رو ببینه.از تماشات سیر نمیشم. اخمی غلیظ کردم. هنوز فرصت نکرده بودم چیزی بگویم که اوروچ در یک حرکت غیرمنتظره و ناگهانی، بازویم را گرفت و من را به عقب کشید. از تخت بیمار فاصله گرفتم. جلویم ایستاد و من، پشت سرش مخفی شدم. با خشم به مریض نگاه می‌کرد. می‌توانستم ببینم که با تمام وجودش تلاش می‌کند خشمش را فرو بدهد؛ رگِ گردنش برآمده بود و فکش منقبض شده بود : -نظرت در مورد من چیه؟منم خوشگلم؟دلت میخواد همش مریض بشی بیای اینجا تا منو ببینی؟البته میدونی نیازی نیست همش مریض بشی؛کاری میکنم دیگه از بیمارستان بیرون نری.روی تخت بیمارستان ماه‌ها بخوابی.دوست داری؟ مچ دستش را گرفتم و زمزمه کردم : -اوروچ!باشه.ول کن. زیرچشمی با غیظ نگاهم کرد و مچ دستش را از دستم بیرون کشید. مریض آب دهانی قورت داد و روی تخت جا به جا شد؛ سعی داشت خونسرد و آرام به نظر برسد : -فکر کنم منظورم رو بد متوجه شدین.من فقط داشتم از خانم دکتر تعریف میکردم. اوروچ، با عصبانیت سرش را به گوشه‌ای کج کرد : -تعریف نکن.تو کی باشی که از خانم دکتر تعریف کنی؟ ضربه‌ای آرام به پشت اوروچ زدم و زمزمه کردم : -اوروچ!باشه؛آروم باش.اینجا اورژانسه.اون مریضه؛تو هم دکتری. اوروچ، بی‌ آنکه به حرفِ من توجه کند، به طرف پرستار ایلول برگشت : -پرستار ایلول!فشار مریض رو بگیر؛سریع. پرستار ایلول با عجله فشارِ مریض را گرفت. تمامِ مدت، با نگاه‌های متعجبش به من و اوروچ خیره بود؛ نگاه‌هایی که خوب می‌دانستم چه مفهومی را در خود جای می‌دهد. پشت آن نگاه‌هایش، ذهنش داشت سناریوهای متنوعی از رابطه‌ی میان من و اوروچ می‌ساخت. خوب من می‌دانستم که تا آخر شیفت، در اتاق استراحت کادر درمان، روایت این صحنه بارها بازگو خواهد شد. -دوازده روی هشت. اوروچ ابروهایش را بالا انداخت و با تمسخر بیمار را نگاه کرد. خم شد، یقه‌ی لباسِ بیمار را گرفت و او را روی تخت نشاند : -عالیه؛فشارت عالیه.حالت خیلی خوبه.پاشو.پاشو برو هیچیت نیست.تخت رو الکی پر نکن. بیمار اخمی کرد و یقه‌ی لباسش را صاف کرد. وحشت را در نگاهش می‌دیدم؛ وحشتی که سعی داشت با آرامشی کاذب آن را مخفی کند : -اما نمیتونم نفس بکشم. @yaz_beni

'پارت صد و پنجاه و هفتم' دست‌هایم را با عصبانیت مشت کردم و ناخنم را بی ‌صدا در گوشتم فرو کردم. تحملِ شنیدن این حرف‌ها را نداشتم. هر کلمه‌اش تیغی سرد بود که در وجودم فرو می‌رفت. او به معشوقِ قلبم، توهین می‌کرد! خشمی تند و تیز در چشمانم نقش بست : -در مورد دکتر اوروچ درست صحبت کن.اون خیلی آدم خوبیه.خیلی دکتر خوبیه.دیگه هیچوقت به خودت اجازه نده پشت سر کسی که هیچ شناختی ازش نداری،اینطوری صحبت کنی.آدم‌ها رو انقدر راحت قضاوت نکن.حق نداری کسی رو به خاطر دانشگاهی که توش درس خوند یا محیطی که توش بزرگ شد،قضاوت یا مسخره کنی! ابروهایش پرید و نگاهش رنگ غم گرفت : -چرا انقدر عصبانی شدی که؟نکنه تو..نکنه تو از این آدم خوشت میاد؟چیزی بینتونه؟ بین من و دکتر اوروچ ماجراهای زیادی بود؛ عشقی چند ساله که در خاکی قدیمی ریشه می‌دواند. -برکای!بسه!واقعاً دارم ناراحت میشم.ادامه نده. دست‌هایش را به نشانه‌ی تسلیم بالا گرفت و غم و ناامیدی را در چشمانش دیدم : -باشه النی!فهمیدم.ادامه نمیدم.معذرت میخوام. با قدم‌های تند و سریع از کنارش رد شدم و با طی کردنِ راهروهای متوالی، خودم را به اورژانس رساندم. طولی نکشید که اوروچ هم وارد اورژانس شد و کنارم ایستاد. با اخمی غلیظ و نگاهی موشکافانه، تک‌ تک جزئیات صورتم را بررسی کرد : -خوبی؟چیزی شده؟کسی بهت چیزی گفته؟کسی ناراحتت کرده؟ او همیشه نگران حال من بود. عشقی که به من می‌داد، فراتر از کلماتِ عاشقانه بود؛ نوعی عشق عملی و حمایت‌گرانه که در هر نگاه و هر حرکتش موج می‌زد. یک عشقِ مراقبت‌ گونه؛ از آن‌هایی که نه برای تصاحب، بلکه برای محافظت است. نگاهم را دزدیدم : -خوبم.چیزی نیست. -النی!منو نگاه کن.چی شده؟کی ناراحتت کرده؟خوب نیستی. سرم را بالا گرفتم و به چشمانش خیره شدم : -خوبم اوروچ! نگاهی به محیط نسبتاً شلوغ اورژانس انداختم و بعد به صورتش خیره شدم : -یه لحظه بیا اینجا،کارت دارم. سری تکان داد. با هم به گوشه‌ای نسبتاً خلوت از اورژانس رفتیم. اخمی کردم؛ لحنم محکم و پر از گله بود : -تو باز دعوا کردی؟ نگاهش را با عجله دزدید و کاملاً خونسرد گفت : -نه! با لحنی که سعی در قاطعیت داشت، گفتم : -اوروچ!منو نگاه کن. نگاهم کرد؛ چشمانش را به چشمانم قفل کرد. -چند شب پیش جلوی بیمارستان با کی دعوا کردی؟چرا دعوا کردی؟ -چیز مهمی نیست! -اوروچ!بگو. مکث کرد. -پرستار میرا رو میشناسی دیگه؟همون پرستاری که به تازگی فارغ التحصیل شده و خیلی جوونه.پرستار بخش مراقبت‌های ویژه. اخمی کردم : -آره؛میشناسمش.خب؟چی شد؟ -من چند روز پیش رفته بودم مراقبت‌های ویژه.مریض داشتم.با پرستار میرا به مریض رسیدگی می‌کردیم.داشت علائم حیاتی بیمار رو چک میکرد که متوجه شدم دست‌هاش کبوده،یکم دقت کردم دیدم روی گردنش هم جای انگشته و کبوده.البته خیلی سعی داشت این کبودی‌ها رو پنهان کنه.ازش پرسیدم چیزی شده گفت زمین خوردم.یعنی خب مشخص بود دروغ میگه.بهش گفتم میرا من دارم میبینم اینا آثار ضرب و شتمه،بهم بگو چی شده من میتونم کمکت کنم.زد زیر گریه گفت نمیتونم بگم.خیلی بهش اصرار کردم.خیلی باهاش صحبت کردم تا بهم اعتماد کنه.گفت باباش کتکش میزنه.همه‌ی پولای بچه رو ازش میگیره.هر ماه کل حقوقش رو ازش به زور میگیره.خیلی عصبانی شدم.بهش گفتم آدرس خونه‌ات رو بهم بده بیام با بابات صحبت کنم؛قبول نکرد گفت منو میکشه.بعد گفتم خب باشه نمیام جلوی در خونه‌تون،بگو بابات رو کجا میتونم پیدا کنم.گفت شیفتم تموم بشه میاد دنبالم ولی توروخدا چیزی بهش نگین بفهمه در موردش به کسی چیزی گفتم منو میکشه.دختره بیچاره خیلی می‌ترسید.خلاصه من به میرا گفتم باشه چیزی نمیگم به بابات اما خب...اون شب منتظر موندم باباش بیاد دنبالش.گفتم با زبون خوش باهاش صحبت میکنم شاید نتیجه بده اما مرتیکه‌ی عوضی بهم توهین کرد.بهم کلی چرت و پرت گفت.گفت دختر خودمه و ریختن خونش برای من حلاله تو کی باشی که دخالت کنی.ببین خیلی عصبانی شدم.خون جلوی چشمام رو گرفت.چیز کردم.کتکش زدم.تا می‌خورد زدمش.خیلی ترسید.یعنی خب فکر نمی‌کرد بزنمش.تهدیدش کردم که اگه یکبار دیگه دست روی این دختر بلند کنه یا حقوقش رو ازش بگیره مستقیم چیز میکنم... سکوت کرد. اخمی کردم : -چیز میکنی؟ نگاهش را از من دزدید و با لحنی سرد گفت : -میفرستمش سینه قبرستون. ابروهایم را بالا انداختم و آرام و بی صدا به نشانه‌ی تشویقش دست زدم : -خوبه؛خیلی خوبه.عالیه.آفرین.خیلی کار خوبی کردی.آفرین! لبخند زد : -کار خوبی کردم نه؟خیلی دلم میخواست بیشتر کتکش بزنم.کاش دست‌هاش رو میشکوندم اما نگهبانا متوجه شدن نذاشتن.مانع شدن.این عوضی هم فرار کرد. با غیظ نگاهش کردم و با تحکم گفتم : -اوروچ تو احمقی؟ اخمی کرد، انگار حرفم را نفهمیده بود : -چی؟ @yaz_beni

'پارت صد و پنجاه و ششم' مرجان لبخندی زد و تلفن همراهش را به سمت اوروچ گرفت : -آها خب گوشی من هست،پس بیا تو شماره‌ات رو سیو کن.فرقی نداره که. سرم را به طرف دیگری چرخاندم و دندان‌هایم را با حرص روی هم ساییدم. اوروچ سری تکان داد و ناچاراً گوشیِ مرجان را از دستش گرفت و شماره‌‌ی خودش را سیو کرد. مرجان با ذوق به صفحه نمایش گوشی‌اش نگاه کرد و بعد، به اوروچ خیره شد : -عالیه.پس من بعداً بهت زنگ میزنم،با هم هماهنگ میکنیم.دیگه برم مریض دارم.میبینمت عشقم. اوروچ سری تکان داد : -میبینمت! مرجان به من نگاه کرد و با اکراه لبخندی زد : -مراقب خودت باش النی!میبینمت. سرم را به گوشه‌ای کج کردم و چند ثانیه با نگاهی که رنگ تهدید داشت به چهره‌اش خیره شدم : -تو هم مراقب خودت باش؛خیلی مراقب خودت باش.خیلی!میبینمت. از کنارمان رد شد. وقتی پشتش را به ما کرد، هر دو دستم را با غیظ گره کردم و در حالی که به او خیره بودم که از ما دور و دورتر می‌شد، با لحنی عصبی گفتم : -میگه عشقم؛میگه عشقم.هی میگه عشقم.قسم میخورم موهاش رو میکشم. اوروچ لب‌هایش را محکم روی هم فشار داد تا از خنده‌اش جلوگیری کند : -آروم باش خانم دکتر!چرا انقدر عصبانی شدی؟ با حرص و شتاب سرم را به طرفش چرخاندم : -تو ساکت شو! با تعجب نگاهم کرد و دست‌هایش را در هوا تکان داد : -الله الله!من چیزی نگفتم که. چند ثانیه مکث کرد و به حرفش با لحنی آرام و مطمئن ادامه داد : -ذهنت رو درگیر مرجان نکن.آدم مهمی نیست.یعنی فقط در مورد پرونده‌ی مریضش سؤال داره دیگه.توجه نکن بهش. چند ثانیه با غیظ به چهره‌اش زل زدم : -نمیبینی چطوری نگاهت میکنه؟دقیقاً مثل فامیلیشه؛آوجیه (شکارچیه).به تو یک طوری نگاه میکنه انگار طعمه‌اشی.منتظره‌ شکارت کنه. ابروهایش را با تعجب بالا انداخت و بعد، خنده‌ای کوتاه و بی صدا کرد : -چی؟شکارچی؟طعمه؟نه بابا!تو اشتباه متوجه شدی.همچین چیزی نیست النی!مرجان منو فقط به چشم یه همکار و حالا شاید یه دوست خیلی خیلی قدیمی میبینه. نفسم را با عصبانیت بیرون دادم و با تحکم گفتم : -تو نمیتونی بفهمی.معنیِ نگاه‌های یه زن رو فقط یه زن میفهمه. چند ثانیه با غیظی ساختگی نگاهم کرد و سرش را چندباری به چپ و راست تکان داد : -منم دقیقاً در مورد اون عوضی همچین حرفی بهت زده بودم،یادت میاد؟ با حرص و لجبازی سرم را به نشانه‌ی منفی تکان دادم : -نچ!یادم نمیاد. چشم‌ غره‌ای رفتم و با قدم‌های سریع از کنارش رد شدم. آرام و نامحسوس، زیر چشمی نگاهش کردم. دنبالم می‌آمد و قدم‌هایم را با فاصله‌ای کم، تعقیب می‌کرد که در همین حین، یکی از پرستارها جلویش را گرفت و پرونده‌ای نشانش داد. - از بخش مراقبت‌های ویژه خارج شدم که در همین حین، برکای از رو به رو به طرفم قدم برداشت : -النی!چطوری؟میخواستم همین الان بیام اتاقت. لبخندی بی رمق‌ زدم : -خوبم.چی شده؟چیزی شده؟ نگاهش را دزدید و برای گفتنِ چیزی این ‌پا و آن‌ پا کرد : -راستش میخواستم ازت بپرسم..من..من کار اشتباهی کردم؟خطایی ازم سر زده؟از موقعی که از آمریکا برگشتم تو رسماً یه آدم دیگه‌ شدی..پیشم نمیای،باهام صحبت نمیکنی..نمیدونم انگار..انگار ازم فرار میکنی..هربار قرار شاممون رو کنسل میکنی..دفتری که میخواستم بهت بدم رو اومدی اتاقم با عجله ازم گرفتی و رفتی..برای تمرین بوکس نمیای..یعنی نمیدونم..مثل سابق نیستی..من اشتباهی ازم سر زده؟کاری کردم؟ناراحتت کردم؟ کمی مکث کردم، به این امید که جوابی قانع‌کننده پیدا کنم : -نه برکای!همچین چیزی نیست.تو اشتباهی نکردی.منم از تو فرار نمیکنم.فقط این روزا یه سری مشکلات شخصی دارم. با دلخوری نگاهم کرد و سری تکان داد : -باشه..اگه تو اینطوری میگی پس حتماً همینطوره. سری تکان دادم : -کار دارم.میبینمت. خواستم از کنارش رد شوم که گفت : -النی!زیاد با دکتر اوروچ صمیمی نشو. خشکم زد. اخمی کردم : -یعنی چی؟منظورت چیه؟ -به نظرم آدم درستی نیست.چند شب پیش کارم تموم شده بود،داشتم میرفتم خونه،دیدم جلوی بیمارستان داره با یکی دعوا میکنه.نگهبانا به زور جلوش رو گرفتن.داشت طرف مقابل رو به قصد کشت کتک می‌زد.میدونی؛شبیه هر چیزیه جز دکتر.شبیه لاتاست.من نمیدونم چطوری اینو اینجا استخدام کردن.ایلول و دمیر میگفتن توی روستا بزرگ شده اونجا درس خونده،نمیدونم تا چه حدی این اطلاعات درسته اما خب ذاتاً بهش میخوره روستایی باشه.انگار از مدنیت دوره؛من تا حالا ندیدم دکتر جماعت اینطوری باشه.میفهمم که جفتتون جراح‌های تازه کارین و مجبورین با هم همکاری کنین و زیاد همو میبینین اما بازم مراقب باش.زیاد باهاش صمیمی نشو.در حدی نیست که تو... با تحکم و صدایی که بیشتر از آنچه که می‌خواستم بلند بود، گفتم : -بسه! @yaz_beni

'پارت صد و پنجاه و پنجم' -ببین ببین؛چطوری لاس میزنن.اون میگه خیلی قشنگ میخندی،این این‌ور سرشو کج‌ میکنه یه طوری نیششو باز میکنه که تا لوزالمعده‌اش معلوم میشه. با کلافگی، نفسی بیرون دادم : -اوف نیلوفر!اوف. -اوف اوف نکن برای من.باید یکم سر سنگین باشی.این تازه یک هفته‌ست افتاده دنبالت داره چپ و راست عذر خواهی میکنه.بداخلاق باش.بهش رو نده.مثلاً همین الان بهش پیام بده بگو عمت قشنگ میخنده. -چی؟عمش؟چه ربطی داره؟چرا باید این‌ کارو کنم؟ناراحت میشه.داره خیلی تلاش میکنه تا ببخشمش.گناه داره.چرا باید باهاش بدرفتاری کنم؟ چند ثانیه با غیظ به صورتم خیره شد : -النی!داری حالم رو بهم میزنی.به مرد جماعت انقدر رو نمیدن.اینو کی میخوای یاد بگیری؟ چشم‌ غره‌ای رفتم و سرم را به سمت دیگری چرخاندم. در میان شلوغی راهرو، توجه‌ام به مرجان جلب شد. با قدم‌هایی آرام و مطمئن، به سمت اوروچ می‌رفت. چشم‌هایم برای لحظه‌ای از حسادت و غیظ گشاد شدند : -اون مرجانه.داره میره پیش اوروچ.الله الله! وقت را تلف نکردم. بی‌آنکه به نیلوفر نگاه کنم، به سمت اوروچ قدم برداشتم : -نیلوفر!من میرم ببینم این مرجان داره چیکار میکنه.بعداً میبینمت. نیلوفر با لحنی تمسخرآمیز گفت : -آره بدو بدو.برو یه وقت مرجان وسط بیمارستان اوروچ رو نخوره.بدو! قدم‌هایم را تند و سریع کردم و به سمت اوروچ رفتم. مرجان، درست رو به ‌روی اوروچ ایستاده بود و با او حرف می‌زد. چند قدم مانده به آن‌ها، ایستادم. چند نفس عمیق و بی‌صدا کشیدم. تکانی به شانه‌هایم دادم و سنگینی خشم و حسادت درونم را زیر نقاب آرامشی کاذب پنهان کردم. بعد، با قدم‌هایی آرام و سنجیده به آن‌ها نزدیک شدم و کنار اوروچ ایستادم. -دکتر اوروچ!به پرستار غنچه گفته بودین باید با هم بریم اورژانس.کارم تموم شد،الان میتونیم بریم. اوروچ به سمتم برگشت. چند ثانیه ساکت، بدون یک کلمه، به چهره‌ام نگاه کرد؛ نگاهی که انگار داشت لب‌هایم، چشم‌هایم و همان خم کوچک ابرویم را ورق می‌زد. چشمانش خندید و ابروهایش را با شیطنت بالا انداخت : -من گفتم؟آره آره؛درسته.باید با هم بریم اورژانس.کار داریم. مرجان سر تا پایم را برانداز کرد و لبخندی مصنوعی زد : -سلام النی!چطوری؟ من هم لبخندی مصنوعی زدم؛ آن‌قدر مصنوعی و محکم که مرجان به خوبی متوجه‌اش شود : -سلام مرجان!خوبم.تو چطوری؟ -منم خوبم. نامحسوس، چشم‌ غره‌ای رفت که از نگاهِ من دور نماند. به اوروچ نگاه کرد : -اوروچ!من میخواستم در مورد یکی از مریض‌هام باهات صحبت کنم.سندرم ولف پارکینسون وایت داره بعد قراره دیالیز... حرفش را با لحنی کاملاً خونسرد، قطع کردم : -آها؛تو از دکتر اوروچ درخواست کمک داری؟میخوای باهاش در مورد پرونده‌ی مریضت صحبت کنی؟ما تو بیمارستان متخصص‌های کاردیولوژی زیاد داریم که مثلاً... تکانی به گردنش داد و او هم با لحنی خونسرد، حرفم را قطع کرد : -خب؟اگه اجازه بدی الان دارم با یکیشون صحبت میکنم.آها؛نکنه تو منظورت به خودت بود؟آی عزیزم؛دلم نمیاد.راست میگی،تو هم متخصص کاردیولوژی بودی.میتونستم از تو هم درخواست کمک کنم.از تو بخوام توی این پرونده بهم کمک کنی.ببخشید،تو رو به کل فراموش کردم. پوزخندی زدم و با لحنی سرشار از غرور و تمسخر گفتم : -نچ!منظورم به خودم نبود.تو اگه از من درخواست کمک میکردی هم من بهت کمک نمیکردم.چون این روزا خیلی سرم شلوغه.وقتی برای رسیدگی به پرونده‌ی بیمارای بقیه ندارم.خوب شد از من درخواست کمک نکردی وگرنه باید روتو زمین مینداختم.آی دلم نمیاد عزیزم؛ناراحت میشدی اون‌موقع! مکثی کوتاه کردم : -در ضمن،من منظورم به دکتر آیسو بود.متخصص کاردیولوژیه.همون دکتر آیسویی که خیلی باهاش صمیمی‌ای.تعجب کردم چرا پیش اون نرفتی،چون تو اگه توی پرونده‌ای به مشکل قلبی و عروقی بر میخوردی،از دکتر آیسو راهنمایی میگرفتی. سنگینی نگاه اوروچ را روی چهره‌ام حس می‌کردم؛ همان نگاهی که نشان می‌داد از حرف‌های من لذت می‌برد. نگاهش برق شیطنت و تحسین داشت. مرجان، چند ثانیه با کینه‌ای که در اعماق چشم‌هایش نهفته بود نگاهم کرد. خنده‌ای کوتاه و تصنعی سر داد؛ جوابی به من نداد و به اوروچ نگاه کرد : -اوروچ!میشه شماره‌ام رو سیو کنی هر موقع که وقت داشتی بهم زنگ بزنی بیام اتاقت درمورد پرونده‌ی مریضم صحبت کنیم؟ اوروچ فوراً سرش را به سمت من چرخاند. با غیظ به چشمانش خیره شدم؛ در آن نگاه، یک پیام بی‌کلام داشتم : "شماره‌اش رو سیو کن تا من به حسابت برسم." اخم ریزی کرد و به مرجان نگاه کرد : -چیز مرجان!گوشیم همراهم نیست.توی اتاقم داره شارژ میشه. @yaz_beni

'پارت صد و پنجاه و چهارم' *** یک هفته بعد با لبه‌ی روپوش سفیدم بی هدف بازی می‌کردم. راهروهای شلوغ بیمارستان را یکی پس از دیگری طی کردم و وارد بخش "دیالیز و نفرولوژی" شدم. چشم‌هایم را میان جمعیت و محیط استریلِ بخش، چرخاندم تا نیلوفر را پیدا کنم که در همین حین دستی روی شانه‌ام قرار گرفت : -النی! به سمت نیلوفر برگشتم و لبخندی از سر آرامش زدم : -نیلوفر!داشتم دنبالت میگشتم. با همان چهره‌ی پرانرژی‌ همیشگی‌اش، لبخندی زد : -بیا عزیزم!کارم تموم شد.بیا بریم کافه‌تریا،میخوام قهوه بخورم. سری به نشانه‌ی تأیید تکان دادم و هم‌قدم با هم، از بخش خارج شدیم. کنجکاویِ نهفته در وجودم دیگر قابل کنترل نبود. -نیلوفر!علی چی گفت؟دیشب که با اوروچ رفتن بیرون چی شد؟اوروچ چیزی به علی گفت؟چیزی براش تعریف کرد؟ چهره‌اش در هم رفت و ایستاد که من هم ناخودآگاه ایستادم. با غیظ گفت : -اسمِ علی رو نیار عصبانی میشم. با تعجب اخمی کردم : -چرا؟چی شده؟ -دیشب اومد خونه؛ازش پرسیدم خب چطور بود اوروچ چی گفت چیزی برات تعریف کرد،در مورد النی چیزی گفت؟در مورد گذشته‌اش چی؛توی ازمیر چیکارا می‌کرد؟پشت سر هم کلی سؤال ازش پرسیدم.برمیگرده به من میگه،ببخشید عزیزم نمیتونم جواب سؤالاتت رو بدم،اوروچ دیگه شده رفیقم و من جاسوسیِ رفیقم رو نمیکنم. چشم‌هایم از شدت تعجب گشاد شد : -چی؟علی رو ببین.یعنی چی که جاسوسی رفیقم رو نمیکنم؟به خاطر من با اوروچ رفت بیرون.قرار بود از اوروچ اطلاعات بگیره.الله الله! -از اتاق خواب بیرونش کردم.گفتم باید تو هال بخوابی.باورت میشه بازم لام تا کام حرف نزد؟علی از تو هال خوابیدن متنفره،اما دیشب هیچ واکنشی نشون نداد.بالشتش رو برداشت رفت روی کاناپه گرفت خوابید.یه کلمه هم در مورد اوروچ چیزی نگفت.دارم دیوونه میشم.اوروچ یک هفته‌ای شد رفیقِ عزیزش! نفسم را با حرص بیرون دادم : -خب ما الان چیکار کنیم؟من دلم به علی خوش بود.فکر کردم میتونه از زیر زبون اوروچ حرف بکشه،ببینم چه اتفاقاتی توی گذشته‌اش افتاده. -تو چرا یهو انقدر درگیر گذشته‌ی اوروچ شدی؟ نگاهم را دزدیدم، با لبه‌ی روپوشم بازی کردم و افکار متعددی در سرم چرخید : -نمیدونم واقعاً.یه حس بدی دارم.حس میکنم اوروچ یه چیزی رو ازم مخفی میکنه.یه چیزی که دقیقاً به این پنج سال مربوط میشه و انگار اتفاق خوبی نیست.خودش بهم گفت چیز مهمی نیست،به مرور زمان همه چیزو برات تعریف میکنم اما بازم من ذهنم خیلی درگیر شده. -تو باز داری به بدترین سناریوهای ممکن فکر میکنی.وقتی گفته چیز مهمی نیست یعنی نیست.پس انقدر ذهنت رو درگیرش نکن.هر دوی شما توی این پنج سال یه زندگی جدید برای خودتون ساختین.زمان لازمه تا با زندگی جدید همدیگه آشنا بشین و بفهمین توی این سال‌ها بهتون چی گذشته و چیکارا کردین. نفس نسبتاً عمیقی کشیدم : -درسته؛حق داری. چیزی در ذهنم جرقه زد و ناخودآگاه لبخندی روی لبم نشست : -وقتی علی گفته جاسوسی اوروچ رو نمیکنم یعنی باهمدیگه واقعاً صمیمی شدن.خیلی خوب شد.خیلی خوشحالم.دیگه اوروچ تنها نیست؛اینجا یه دوست داره. ابروهایش را بالا انداخت و لبخندی زد : -آره؛معلومه که خوشحالی.در کل این روزا خوشحال‌تر از تو پیدا نمیشه.اوروچ افندی صبح تا شب دنبالته. موهایم را به پشت گوشم هدایت کردم و لبخندم عمیق‌تر شد : -امروز صبح بازم برام گل خرید.یه دسته گل خیلی بزرگ برام خرید. اخمی کرد : -لابد این‌دفعه پریدی بغلش. -نه!بغلش نکردم اما خب خیلی خوشحال شدم و اون ذوق و خوشحالیم رو بهش نشون دادم. در همین حین، تلفن همراهم‌ در جیب روپوشم لرزید و صدای نوتیفیکیشن طنین انداز شد. با کنجکاوی گوشی‌ را از جیبم بیرون کشیدم. از اوروچ یک پیام داشتم. Doktor Bey : "Çok güzel gülüyorsun." آقای دکتر : "خیلی قشنگ میخندی." لبخند روی لبم، به یک لبخند حقیقی و عمیق تبدیل شد. انگار عشق، با خواندن آن چند کلمه، خانه‌ای در سینه‌ام بنا کرده بود. سرم را بالا آوردم و در میان هیاهوی راهرو و جمعیتِ در حال رفت ‌و آمد، چشمانم را به دنبال او چرخاندم. اوروچ، تنها چند قدم آن‌طرف‌تر، در فاصله‌ا‌ی کمتر از صد متر، به دیوار تکیه داده بود. گوشی در دستش بود و نگاهش مستقیماً روی من قفل شده بود. انگار در آن شلوغیِ راهرو، او تنها کسی بود که من را می‌دید و من تنها کسی بودم که او را می‌دید. لبخند ملایم و شیرینی بر لبانش نشسته بود و با شیفتگی نگاهم می‌کرد. نیلوفر، سرش را خم کرد تا آنچه را که در گوشی‌ام می‌گذشت بخواند. به محض دیدن پیام اوروچ، چهره‌اش از شدت انزجار مچاله شد. نیشگونی از بازویم گرفت : -ببیند اون نیشتو.هر سی و دوتا دندونت معلومه. لبخند روی لبم خشک شد و با اخمی از سر خجالت، نگاهم را از اوروچ دزدیدم و به نیلوفر خیره شدم. @yaz_beni