Survivor guilt
Ir al canal en Telegram
زن، زندگی، آزادی. برای همیشه. @Survivorebot
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
143
Suscriptores
Sin datos24 horas
-177 días
-8930 días
Archivo de publicaciones
«غرور کهنهاش را زیر پا گذاشت، روبروش ایستاد و گفت: آیدین، گذشتهها را فراموش کن.
گفت: پدر، مرا فراموش کن.»
«سرش را زیر انداخت و حرف زد. گفت که دیگر تحمل ندارد. اسیر شده و هیچ چارهای هم ندارد. آیدین گفت: نزدیک بیست سالم است. ولی هنوز یک لبخند از پدرم ندیدهام.»
«تنهایی و غم غربت در جانش چنگ انداخت، غربتی که در میان شهر آشنا گریبانش را گرفته بود. چقدر انسان تنهاست. مثل پر کاه در هوای طوفانی.»
«هفتهٔ اول را با آنچه داشت و دو روز بعد را با پس دادن تنها کتابی که همراهش بود گذراند. صبح تا شب به هر نحوی میگذشت، باغ اخوان، کتابخانهٔ عمومی، و یا در کرانههای شورآبی. اما وقتی که شب میآمد، همهٔ غصهها و رنجها میآمدند. به شعرهایی که خودش سروده بود فکر میکرد اما حتی یک کلمه هم یادش نمیآمد. انگار کتابها و شعرها در ذهنش هم سوخته بودند.»
«او میخواست بنویسد، بخواند و غرق در دنیای کتاب و شعر خودش باشد. وقتی اتاقش را عوض کردند و ناچار شد مثل آدمهای تبعیدی در اتاق زیرزمینی زندگی کند، هیچ واکنشی نشان نداد. گذاشت که علناً سر به سرش بگذارند. گذاشت که پدر بهش بگوید الدنگ، بیرگ و حتی وقتی دستنوشتهها و کتابهایش را کنار حوض به آتش کشیدند، بیشتر مجذوب کار خود شد و تصمیم گرفت که از نو همهٔ آنها را بهدست آورد. آیدین عادت کرده بود که پدر را اخمو ببیند. گاه به وضوح میدید که وقتی پدر از کنارش میگذشت، او را نمیدید و یا نادیده میگرفت.»
«بوی سوختگی میآمد. بوی دود میآمد. و آیدین انگار که میداند چه اتفاقی افتاده، با خونسردی تمام به حیاط رفت، به دخمه نزدیک شد، و در برابر آن سیاهی احساس میکرد بیوزن شده است. نمیتوانست باور کند و از خشم به خود میلرزید. از پلههای زیرزمین پایین رفت. آنجا فقط سیاهی و نیستی بود. آب سیاهرنگی کف زمین را پوشانده بود. بوی ویرانی و مرگ میآمد، بوی بشر اولیه، بوی حیوانیت. انگار کسی را سوزاندهاند و خاکسترش را به در و دیوار مالیدهاند. اتاق پر از خاکستر و چوب نیمسوخته بود. و کتابها و شعرها همراه شعلهی آتش به آسمان رفته بودند.»
«با تنهایی وحشتبار خو میگرفت. خوی غریبانهای پیدا کرد که در هیچ یک از افراد خانواده دیده نمیشد. حسرت میخورد به چرخی که در شبانهروز حتماً میگشت و او در هیچ کجای آن، جا نداشت. به سکوت خو میگرفت و آنقدر بیحضور شده بود که همه فراموشش کرده بودند. انگار که به دنیا آمده بود که تنها باشد.»
پریشان بود. پریشان. پریشان. بیقراری میکرد و هیچکاری از دستش برنمیآمد. گفت «شاید یک نفر دیگر.»
زندگی تلخ بود. زهر و تلخ. شبها تب میکردم و روزها زجر میکشیدم. میگفتم «خدا پس عدالتت کجاست؟ نصف نصف؟» و از پنجره دود بخاری اتاقم را نگاه میکردم که داشت میرفت سر وقت کلاغها. میرفت لای شاخههای کاج تا کلاغها یادشان باشد صبح موقع طلوع آفتاب بگویند «برف، برف.»
«سکوتِ وحشتناک دم در بغلم میکند، از پلهها بالا میبرد و روی تخت چوبی زهوار دررفته، لای لحاف چرکمُرده میخواباند. و تا بیایم گرم شوم، نصف شب شده، با آن همه خستگی و خیال.»
«آدمها هم مثل درختها بودند. یک برفِ سنگین همیشه بر شانههای آدم وجود داشت و سنگینیاش تا بهارِ دیگر حس میشد.»
Repost from castle
❕ افرادی که باید صدایشان باشیم.
بازداشتیهای مربوط به میدان شهدای اصفهان
بنیامین نقدی
آروین خیر خواه
احسان فریدی
علیرضا سپاهی
ابوالفضل ابراهیمی
شروین باقریان
عرفان نبیان
احمدرضا افشاری نژاد
سپهر هونجانی
کمال خان بابایی
محمد کریمخوانی
Repost from born to DEVIATE🏳️🌈🏳️⚧️
🚨اعلامیه🚨| روز جمعه طبق ساعت های زیر در دو شیفت توییت خواهیم زد
شیفت اول: ۱۶ تا۱۸
۱۶ تا ۱۶:۲۰: احد شکوهیان ۱۶:۳۰ تا ۱۶:۵۰: شروین باقریان ۱۷ تا ۱۷:۲۰: علی دشتی ۱۷:۳۰ تا ۱۷:۵۰: سپهر هونجانیشیفت دوم: ۲۰ تا ۲۲
۲۲ تا ۲۲:۲۰: کاوه عربیان ۲۲:۳۰ تا ۲۲:۵۰: ارغوان فلاحی ۲۳ تا ۲۳:۲۰: امیرحسین ملکی ۲۳:۳۰ تا ۲۳:۵۰: قائم حسینی
ریتوییت ها
Repost from castle
❕ افرادی که باید صدایشان باشیم.
بازداشتیهای مربوط به میدان شهدای اصفهان
بنیامین نقدی
آروین خیر خواه
احسان فریدی
علیرضا سپاهی
ابوالفضل ابراهیمی
شروین باقریان
وقتی نوشته و آثار چند دههی گذشته نویسندههای ایرانی رو میخونم، خندهم میگیره، البته که قصدم بیادبی نیست. به این میخندم که نویسندگان بزرگ جامعهی اونروز چقدر نهایت سعی و تلاششون رو کردن تا بهترین شکل و تصویر دردِ جمعی جامعهی اون روزگار رو با کلمات و حاصل آنها کتابهای قطور، نشون بدن، اما همهی اونها، ذرهای از این اوضاع و دردهای وحشتناک الان رو توصیف نمیکنند. وضعیت جامعه و دردهای مشترکمون به اندازهای عمیق، ترسناک و زیاد هست که مطمئنم هیچ جای تاریخ، هیچ نویسندهای نمیتونه با هیچ کلمهای درد ما رو توصیف کنه. من دردِ هیچکس رو کوچیک نمیشمارم، دردِ ما قابل مقایسه با هیچ جامعهای نیست.
