مَـ🌙ــهسـآن؛
Ir al canal en Telegram
سپیده که سر بزند در این خزان زده شاید گلی بروید شبیه آنچه در بهار بوئیدیم پس به نام زندگی هرگز نگو هرگز!
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
445
Suscriptores
-524 horas
-177 días
-2230 días
Archivo de publicaciones
445
نمیدونم چطوری بگم؛
ولی از آدمایی که موقع خداحافظی تا آخرین لحظه نگاهت میکنن و دست تکون میدن تا بری ، خوشم میاد=)
445
داشتم تو اکسپلورم رنگ های مختلف آلستار و نشون بابام میدادم یهو بابام گفت میدونی منم بچه بودم آلستار داشتمم! رنگ سفیدشو:)))
445
هیچ چیز به اندازه آخر هفته ها نمیتونه بهم حس ناکافی بودن بده.
فکر کنم باید یه آخر هفته برم یه قله فتح کنم، شاید اون موقع کافی باشه:)
445
وای اینکه معلم ریاضی سال پیشم هنوز برام ریلز میفرسته واقعا خوشحالم میکنهه
چون نشون میده هنوز منو یادشه🫠:))
445
باید بگم که
this is the end...
منکه مریض بودم به من میگفت دلم برا سرماخوردگی تنگ شده خوشبحالت:/
445
مدرسمون یه کتابخونه خیلی بامزه و بزرگ داره که کتاب های غیر درسی رو اونجا نگه میدارن:)
اما همیشه درش بسته اس:///
سال پیش یهو دیدم درش بازه، داشتن توش کار میکردن، خواستم برم تو اجازه ندادن:/
اما چند روز پیش به ذهنم رسید برم به مدیر بگم درشو باز کنن ببینم چخبرهه🤓
با کشتی پاشدیم رفتیم پیش مدیر.
موافقت کرد اما به شرط اینکه خودمون مسئولیتش رو به عهده بگیریم.
ما هم ندیده گفتیم باش:/
تا اینکه درو باز کردیم و با کوهی از خاک رو به رو شدیم:))))))
پنج سالی میشه هیچکس ازش استفاده نکرده.
خلاصه چهارشنبه زنگ انسان و محیط رو پیچوندیم و به بررسی کتاب ها پرداختیم ^_^
امروز هم یه ساعت زودتر از کلاسمون رفتیم اونجا تا یکم کارو پیش ببریم
اما خب از اونجایی که من حرفام تموم نمیشد بیشترشو حرف زدم🤓
کشتی هم گوش کرد=)
خلاصه ما از 30 طبقه 3 تاشو تمیز کردیم و هنوز میز و صندلی ها رو هم نچیدیم، اما میخواییم آخرهفته افتتاحیه بگیریم=)
445
تابان به من قول داد اولین بارونی که بباره، باهام میاد بریم بیرون.
اما الان گوشیشو جواب نمیده:)))
445
عوضش زنگ بعدی معلم نداشتیم و همگی رفتیم تو حیاط و نشستیم به صحبت:))))
بشدت خوش گذشتتت
445
امروز صبح زنگ اول امتحان داشتیم، رفتیم تو نمازخونه و آماده امتحان شدیم.
معلم جغرافیا نیومده بود و دوازدهمی جمع شده بودن تو نماز خونه دور و بر ما.
معلم برگه های امتحان رو که بخش کرد بعد گذشت پنج دقیقه همه از میزان عجیب بودن سوال ها مونده بودن:/
یجوری سخت بود که اصلا نمیتونم بگم، امتحان نهایی اینطوری سوال نمیدن:////
همه صداشون در اومده بود:))))
دوازدهمی ها کنجکاو شده بود داشتن سوال های مارو بررسی میکردن و چشماشون چهار تا شده بود.
دیگه کم کم تصمیم گرفتن بلند بشن یه دستی به ما برسونن.
بعد اون جایی جالب بود چهار نفر جمع شده بود سر ینفر داشتن دنبال حواب سوال تو کتاب جامعه میگشن اما نبود،پیدا نمیشد..
و جالبتر اینکه معلم جلوی هیچ تقلبی رو نمیگرفت:))) چون میدونست کاری ازشون ساخته نیست.
زنگ تفریح خورده بود هیچکس برگه رو تحویل نداده بود...
****
بلخره که برگه هارو تحویل دادیم، معلم با ی خنده این مدلی🤓، تمام برگه هارو داد به یکی از بچه های کلاس و گفت تصحیح نمیکنم هدفم از این امتحان آشنایی با سوالات بود:|
میخواستم سرمو بکوبم تو دیوار....
نمیدونم چرا اما بجاش از ته دل زدم زیر گریه:/
