es
Feedback
توت‌فرنگی آکادمیک

توت‌فرنگی آکادمیک

Ir al canal en Telegram

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
1 314
Suscriptores
Sin datos24 horas
+207 días
+3630 días
Archivo de publicaciones
این دستمال رو با فاکینگ برگ گیاه رنگ کردم.
این دستمال رو با فاکینگ برگ گیاه رنگ کردم.

«دخترم چین درس می‌خونه.» دخترش در چین:
«دخترم چین درس می‌خونه.» دخترش در چین:

اینم دوستمه که لباس سنتی چینی پوشیده بود🥹 اسمش لی‌لی‌ئه. خیلی ناز و بامزه و خجالتی و گوگولیه. قشنگ تیپیکال دختر چینیه: تلاشگ
اینم دوستمه که لباس سنتی چینی پوشیده بود🥹 اسمش لی‌لی‌ئه. خیلی ناز و بامزه و خجالتی و گوگولیه. قشنگ تیپیکال دختر چینیه: تلاشگر، اعتماد به نفس پایین، به شدت کیوت و مهربون.

اینم یه کیسه‌ست که پر از گیاه‌های معطر داروییه. می‌تونی اویزونش کنی به کیفت یا داخل اتاق بذاریش. یه دونه هم‌اتاقیم برام درست
اینم یه کیسه‌ست که پر از گیاه‌های معطر داروییه. می‌تونی اویزونش کنی به کیفت یا داخل اتاق بذاریش. یه دونه هم‌اتاقیم برام درست کرده بود که انقدر دوستش دارم که کنار بالشم نگهش می‌دارم. بوش بهم ارامش می‌ده. امروز این رو خودم درست کردم. می‌تونستی گیاه‌های مختلف رو بو‌ کنی و هرچیزی که دوست داری رو اضافه کنی بهش. از خوش‌شانسی، اخرین کیسه‌ای که داشتن به من رسید :))

اینجوری
اینجوری

این یه پارچه سفید بود که گلوله‌ش می‌کردی، با بند پلاستیکی می‌بندیش، اول با اب خیسش می‌کنی و بعد می‌ذاریش داخل رنگ. بعد هم اوی
این یه پارچه سفید بود که گلوله‌ش می‌کردی، با بند پلاستیکی می‌بندیش، اول با اب خیسش می‌کنی و بعد می‌ذاریش داخل رنگ. بعد هم اویزونش می‌کنی تا خشک بشه. بعضی‌ها الگوهای خیلی زیبایی دراورده بودن. من خیلی رندوم درستش کردم.

امروز فستیوال صنایع دستی چینی داشتیم🥹
امروز فستیوال صنایع دستی چینی داشتیم🥹

هم‌کلاسیهام دعوتم کردن ماجونگ بازی کنیم. گفتم بلد نیستم، گفتن اشکال نداره یکی دو دست بازی کنیم یاد می‌گیری :))) فکر می‌کردم امکان نداره انقدر ساده باشه، ولی خب اوکی بود واقعا. قوانینش یکم زیاده ولی جالب و منطقیه. حدودا چهار ساعتی بازی کردیم و اخرش واقعا رد داده بودیم همه‌مون😂 سه دست برنده شدم :))) چای خوردیم و کلی حرف زدیم و غذا سفارش دادیم. شام با بچه‌ها رو کنسل کردم که بیشتر بازی کنم. واقعا خوش گذشت.

ماجونگ یاد گرفتم.

شاید این هم یه مرحله سوگه. نمی‌دونم.

یادم نمیاد قبلا از چی می‌نوشتم. انگار توانایی نوشتنم رو از دست داده‌م. خیلی دلم می‌خواد اینجا بنویسم و مثل قبل روزمره‌م رو تعریف کنم و حرف بزنیم، ولی انگار نوشتنم نمیاد. انگار تاریکی این چند ماه رخنه کرده تو روحم. کلماتم کنار هم نمی‌شینن. خوب نمی‌شه. بنویسم که چی بشه؟ نوشتن که رها رو برنمی‌گردونه. زندگی رو به شش ماه پیش برنمی‌گردونه. جلوی این همه مرگ و قتل و کشتار رو نمی‌گیره.

-درست می‌شه. یه روزی هم می‌رسه که به این روزا می‌خندیم. +واقعا می‌خندیم؟ نمی‌فهمم اگر یه روز حتی همه‌چیز هم درست شه به چی این روزها می‌خندیم. جاده خاکی، پناه پناهی.