es
Feedback
Faded Memories

Faded Memories

Ir al canal en Telegram

a place for the memories we were never ready to forget

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
895
Suscriptores
-224 horas
+67 días
-4730 días
Archivo de publicaciones
اگه سرِ وفاداری من با کسی شرط بستی، بهت قول میدم نمیبازی.

اصلا طاقت دیدن قیمت لباسای زمستونی رو ندارم.

توروخدا بیا تلگرام چت کنیم، اینجا میتونم استیکر بدم بامزه ترم.

01. Dorcci - WIND.m4a5.34 MB

نميخوام آسون باشه ، ميخوام ارزششو داشته باشه.

وسط چت کجا یهو میرید؟ مسافر میخوره بهتون؟

خانواده سختگیر باعث میشه دیر دوست پیدا کنی، دیر عاشق بشی، دیر مستقل بشی، دیر خودتو بشناسی، و وقتی بالاخره آزادی رو به دست میاری، تازه باید از صفر یاد بگیری چطور زندگی کنی؛ چون تمام این سال‌ها به جای زندگی کردن، فقط مراقب بودی اشتباه نکنی.

‏سیاست چیه؟ من میخوام یکی باشه هرچی بیشتر بهش عشق بدم، بیشتر بهم عشق بده…

ولی دخترا همیشه با یه نفر خیلی ساختن! با بی پولیش، با بیکاریش، با اخلاقای خوب و بدش، ولی در نهایت از همون ادم زخم خوردن و یاد گرفتن دیگه اینجوری نباشن تا قدرشون دونسته بشه. بعد پسرا میگن چرا دخترا نمیسازن؟ چون شما اکثرا اونی که بساز بود رو رها کردی یا رها خواهی کرد و لیاقت نداری!

چیزی که بهش نیاز دارم✨
چیزی که بهش نیاز دارم✨

دوباره آشنا شدن، دوباره اعتماد کردن، دوباره وابسته شدن… راستش خیلی انرژی میخواد.

روانیهموودی.mp32.98 MB

میترسم فراموشت کنم وتو منتظرم باشی؛ و ميترسم منتظرت بمونم و تو فراموشم کرده باشی.

از اونجایی که هیچوقت هیچکس بهم نگفت “باهم درستش میکنیم”، خودم تنهایی درستش کردم و الان که درست شده نیازی به تقسیم کردنش با هیچکس ندارم.

Mensaje de video00:18

1|12_Akharin_Shab_Arman_Miladi_Hoomaan_Ashkan_Kagan_320.mp34.46 MB

Mensaje de video00:21

دیشب که با خود خلوت کرده بودم،همنشین من شب بود و شمع و شراب،جامی نوشیدم،با تیغِ قلم بر تنِ کاغذ زخم هایی کشیدم از غمِ خود در دلِ شب. جامی نوشیدم،خونی گریستم،چشمانم سرخِ خون،لبانم ترِ می،گونه هایم خیسِ اشک،نوشتم و نوشتم آنقدر که کاغذ به زیر قلم جان سپرد و از شدت غمی که بر وی کشیده شده خونین و مالین مرد. جامی،نوشیدم کاغذی دگر آوردم و خواستم بنویسم که دیدم اشک مجال نمیدهد؛شمع را نگریستم،شب را تفکر کردم،سیاهی آمد، هوا سرد شد، جام افتاد و شکست و قطره های شراب پخش شد. همچنان شمع می‌سوخت؛به راستی که شمع چه بیهوده میسوزد،میسوزد و میسوزد تا شبی را روشن کند که انتظار صبح را میکشد،شمعِ بیچاره،پیاله ای آوردم و با شمع،شرابی خوردیم و به حال خود گریستیم،خورشید بالا میآمد،کارِ شب،باشمع تمام شده بود،دیگر نیازی به او نداشت؛شمع سوخت،تمام شد،روز آمد و شب از پیش شمع رفت و خود را به روشناییِ تابندهٔ روز سپرد،چقدر گریستم،چقدرخون! قلم مرده است؛کاغذ پاره است،لبانم خشک شده اند و گونه هایم هنوز خیس! بدنم سرد و قلبم بی حرکت،من نیز مرده ام! خود را نگاه کردم،شمع بودم،سوخته بودم تا روشن کنم شبی را که منتظر صبح خویش بود...

خیلی حس تخمی‌ای دارم. دلم برات تنگ شده و نمی‌تونم هیچ‌کاری بابتش بکنم.

منو نمیخواست و این تمام ماجرا بود.