𝓟𝓪𝓼𝓱𝓪 𝓖𝓱𝓪𝓭𝓲𝓻𝓲
Ir al canal en Telegram
𝑌𝑜𝑢 𝑘𝑛𝑜𝑤 𝑚𝑒 𝑏𝑦 𝑤ℎ𝑎𝑡 𝑖 𝑑𝑜.
Mostrar másEl país no está especificadoLa categoría no está especificada
387
Suscriptores
-124 horas
-307 días
-7430 días
Archivo de publicaciones
Repost from چارسو فرهنگ
This message couldn't be displayed on your device due to copyright infringement.
Repost from MohsenChavoshi FC
۸ مرداد، مفتخر به تولّد توست؛
زیباییِ تو فقط در صدایی که سالها با آن خواندهای نیست؛ در انسانیست که پشت این صدا ایستاده. «علی» برایت فقط یک نام یا اعتقاد نیست؛ در منش و نگاهت هم میشود ردّی از همان انسانیتی را دید که از علی آموختهای. از دستهایی که برای گرهگشایی از کار آدمها بالا رفتند، از دلهایی که به واسطه تو دوباره امیدوار شدند و از خیرهایی که بیهیاهو برای آزادی، درمان و نجات انسانها شکل گرفتند. و چه زیبا که خودت همیشه خواستهای نامت کمرنگ باشد و رسمِ نیکی بماند.
محسن عزیز، زادروزت خجسته؛
امیدوارم همانطور که سالها صدایت پناهِ دل خیلیها بوده، زندگی هم همیشه پناهت باشد.
سایهات مستدام و دلت گرم به همان نوری که همیشه از آن خواندهای.
"ali alizadeh"
☑️ @mohsenchavoshifc
Repost from MohsenChavoshi FC
۴۷ ساله شد… همانکه روحش به بزرگی غمش است و مناعت طبعش به درازای اندوهش…
همانی که صدایش قفس زخم های خوزستان و اندوه کردستان بود… قد کشید و رنجش با او سر بلند کرد… در ازلت بود و با این حال، مرحم دل هرآنکه بود که اندوهی در دلش دارد!
محسن خان چاوشی را می گویم… همانکه امروز آنقدر بزرگ است که دیگر نمی توانم (خان) را از نامش جا بیاندازم… در روزگاری و جامعه ای که هنرمند بودن فاصله ها دارد با هنرمندی مردمی بودن…
در روزگاری که نان به نرخ روز است و سکه در بادی به هر جهت بودن، سخت است در ازلت بمانی، چشم و گوش هایت را ببندی بر آنچه پشت سر و جلوی رویت می گویند و بازهم بزرگ و شریف بمانی…
تویی که از هر کس که مظلوم ماند دست گرفتی و هربار زخم زبان ها به جان خریدی و بازهم شریف ماندی که سندش همان لبخندی ست بر لبان آنانی که شاید روزی از همه جا بریدند و تو وسیله ای برای نجاتشان شدی…
حقا که بیهوده از علی (ع) دم نزدی و جلوه گاه منش و حضور او بودی، در دستگیری از هرآنکس که اندوه توانش را گرفته است…
محسن خان چاوشی…. اندوهت آن قدر بزرگ است که توان هرگونه تبریک و شادباش را از جانم میگیرد…
رنج چهل و هفت سالگی ات خجسته باشد…
#پست_مشترک
از اون دشت پر نیزه با دست پر عمومون میومد چی میشد مگه ؟
تو ظهری که آتیش بود آسمون یه بارون میومد چی میشد مگه ؟
فصل پریشان شدنم را ببین
بیسر و سامان شدنم را ببین
بیتو فرو ریختهام در خودم
لحظهی ویران شدنم را ببین
Repost from "طومارِمن"
گاهی به بالا نگاه میکنم، لبخند میزنم و میگم:
"خدایا، میدونم که کار تو بود! ازت ممنونم."
