es
Feedback

¡No caigas en manos de tramposos! Telemetrio encuentra y marca estos canales 👉 Si quieres ver la etiqueta, suscríbete

. ࣪𝑨ş𝚤𝒌𝒍𝒂𝒓 𝑫𝒊𝒚𝒂𝒓𝒊 ࣪੭

. ࣪𝑨ş𝚤𝒌𝒍𝒂𝒓 𝑫𝒊𝒚𝒂𝒓𝒊 ࣪੭

Ir al canal en Telegram

࣪ کلیدا هنوزم زیر گلدونه🪴🗝 ࣪𓏲 -می‌شنوم: http://t.me/HidenChat_Bot?start=1550909838 -آرچایو: https://t.me/myarcive1

Mostrar más
Irán182 715La categoría no está especificada
427
Suscriptores
+3424 horas
+337 días
-330 días
Archivo de publicaciones
چون میخواستم جایی که خورشید فلانو پاک کنم، گذرا رد کردم دیدمش چقد مسخره بود:)))) تو یک قسمت هم ازدواج کردن هم حامله شد زنه هم واسه زنه پاپوش دوختن و مرده درجا اعتمادشو از دست داد و زنه رو ول کرد مگه قرار نبود پروسه آشنایی و ازدواج و حاملگی و جدایی حداقل یک فصل طول بکشه؟ احساس می‌کنم یه اشتباهی رخ داده

+1
ببینید کیا اینجان💘💘💘 آوا چرا هرروز داره خوشگل‌تر میشه؟=) عاشق رنگِ موهاشم وای.

وای مطی این دقیقاً همون تئوری ای بود که واسه پدر داده بودن😭😭😭 می‌گفتن حامد یه‌جا گم و گور شده حافظشو از دست داده بعداً برمیگرده فالان چقد قشنگ بوددینشجقنقنیت 😭✨✨✨💘

🎥پدر :
" توی چشماش ، چشمای تورو میبینم ، مدل راه رفتنشم کپی خودته ، حتی وقتی میخنده انگار تو جلوم نشستی ، تا کوچیک ترین جزئیاتش به تو رفته حامد... " کار هر روز لیلا همین شده بود؛ صحبت کردن با عکسش :) داشت گلدون کنار عکسش رو آب میداد و همونجوری باهاش حرف میزد که صدای حامد اومد: " ماماااانننن " " جانم حامد جانننن " " مدرسم داره دیر میشه بیا بریممم " " اومدم عزیزم صبر کننن " چادرش رو سرش کرد و کیف حامد رو برداشت و سوار ماشین شدن؛ پسر کوچولوشون امروز میرفت کلاس اول ... الکی الکی هفت سال گذشتااا هفت سال ... رسیدن به مدرسه و لیلا قبل از رفتنِ حامد به کلاسش بوسش کرد و از هم خدافظی کردن. ظهر که شد لیلا دل تو دلش نبود دیگه ، اولین بار بود که حامدش انقد ازش دور بود ، حاضر شد که بره دنبالش. وقتی حامد رو از دور دید دستاشو باز کرد و حامد دوید و پرید بغلش: " سلام ماماننن دلم واست یذره شده بود " " من بیشتر عزیزِ مامان " لیلا یهو متوجه گردنبندی شد که تو گردن حامد بود ، یه گردنبند با حرف انگلیسی H : " این گردنبند رو کی بهت داده پسرم؟ " " حامد " " دوستته؟ " " نه مامان قبل از اینکه تو بیای دنبالم یه آقایی اومد مدرسه و گفت این گردنبند مال توعه ، اسمش رو که پرسیدم گفت من هم اسمِ توعم. " ذهن لیلا فقط به یه شخص ختم میشد ... ولی نه این امکان نداشت ... اون حامد الان هفت سال بود که ... تا میخواست بره داخل مدرسه تا با مدیر صحبت کنه حامد کوچولو دوید به یه طرف دیگه و بلند گفت: " حامددد " ولی لیلا صورتش رو برنگردوند؛ جرئتش رو نداشت ، نمیتونست باور کنه اونم بعد از این همه سال ... " لیلا جان ... " همین صدا کافی بود تا مسیر اشکای لیلا رو باز کنه ... مگه میشد صداش رو یادش بره؟ مگه میشد شک کنه که این صدای اون نیست؟ صدایی که لیلا جان گفتنش رو هفت سال بود که نشنیده بود. ... بعد از اون تصادف حامد حافظش رو از دست داده بود و وقتی بهوش اومده هیچکس رو یادش نبوده؛ و به جای حامد یه جنازه ی سوخته تحویل خانوادش داده بودن؛ حامد با هویتی جدید که خودش ساخته بود مشغول زندگی بود ولی همیشه یه جای خالی رو تو قلبش احساس میکرد. دکترا گفته بودن این فراموشی اگر بعد از پنج سال برنگرده تبدیل به فراموشی دائمی میشه و حامد درست تو دقایق آخر فقط یه اسم یادش اومده بود : لیلا. ... سکانس آخر : " خیلی دیر کردم؟! " " هفت سال ... " " گمت کرده بودم ... خونم رو " " به خونت خوش اومدی " و دوربین روی گردنبند حامد کوچولو میره و پایان .

+1
قشنگای منو ببینید😭🩶

چقد خوش وایب بود😭💘

پاییز فصل قشنگیه نه!؟🍂🍊

𝖸𝖺𝗇 𝗒𝖺𝗇𝖺 𝖺𝗍𝖾𝗌̧ 𝗀𝗂𝖻𝗂. ❤️‍🔥
𝖸𝖺𝗇 𝗒𝖺𝗇𝖺 𝖺𝗍𝖾𝗌̧ 𝗀𝗂𝖻𝗂. ❤️‍🔥

یکم دیگه بشین یکم یعنی چقدر بستگی داره با کی بگذرونی گاهی خیلی زیاد گاهی خیلی کم:)
+1
یکم دیگه بشین یکم یعنی چقدر بستگی داره با کی بگذرونی گاهی خیلی زیاد گاهی خیلی کم:)

بورجو خیلی خوبه ولی پارتنرشو اصن ندیدم جایی=)))

همین جمع باهم بریم که سریال جدیدو آباد کنیم